۱۰۰ روز جنگ و براندازی؛ فرجام پروژه تغییر حکومت با جنگ
۱۴۰۵ خرداد ۱۳, چهارشنبه
پروژه براندازی از طریق حملات هوایی، در صد روز گذشته بیش از هر چیز با یک واقعیت سخت روبهرو شد؛ آسیبپذیری یک کشور لزوما به معنای آسیبپذیری فوری حکومت آن نیست. آنچه در عمل رخ داد، نه فروپاشی سریع قدرت سیاسی، بلکه ورود ایران به وضعیتی پیچیدهتر بود؛ وضعیتی که در آن ساختار قدرت ضربه خورد، اما از هم نپاشید، جامعه زیر فشار جنگ فرسودهتر شد، اما به نیروی سازمانیافته تغییر تبدیل نشد، و اپوزیسیون نیز نتوانست از شکافهای ایجادشده، یک پروژه سیاسی منسجم بسازد.
بخش بزرگی از تحلیلهایی که در یک سال اخیر درباره آینده جمهوری اسلامی مطرح میشد، بر این فرض استوار بود که حکومت ایران به دلیل بحرانهای عمیق سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، به مرحلهای از فرسایش رسیده که یک "جرقه" میتواند آن را به فروپاشی بکشاند. در این نگاه، همانطور که پیشتر برخی اعتراضات سراسری بهعنوان لحظه بالقوه فروپاشی تصویر میشد، جنگ نیز میتوانست نقش همان شوک نهایی را ایفا کند.
این صورتبندی، چه در میان برخی جریانهای اپوزیسیون و چه در برخی محاسبات بیرونی، مبتنی بر این تصور بود که اگر ردههای بالای حکومت حذف شوند، اگر ساختار فرماندهی ضربه بخورد، و اگر کشور وارد دور تازهای از بیثباتی شود، جمهوری اسلامی دیگر توان بازیابی خود را نخواهد داشت. در این چارچوب، کشته شدن رهبر پیشین ایران و شماری از چهرههای ارشد امنیتی و نظامی، میتوانست مقدمه فروپاشی سریع باشد.
اما این فرض، از همان ابتدا یک ضعف جدی داشت: تفاوت میان "تضعیف" و "فروپاشی" را نادیده میگرفت.
"فروپاشی حکومت فقط با بحران ممکن نمیشود"
در بسیاری از نظریههای انقلاب و تغییر حکومت، صرف وجود بحران کافی نیست. بحران اقتصادی، حذف نیروهای سیاسی از درون ساختار، احساس گسترده بیعدالتی، شکلگیری یک ایده محوری مشترک برای بسیج اجتماعی، و همچنین شرایط بینالمللی مساعد، همگی از جمله عواملی هستند که میتوانند یک حکومت را وارد وضعیت "تعادل ناپایدار" کنند. اما حتی در چنین شرایطی، بدون سازماندهی، رهبری، انسجام و توان تبدیل نارضایتی به نیروی موثر سیاسی، بحران لزوما به تغییر حکومت نمیانجامد.
همینجا بود که روایتهای سادهسازانه از "براندازی با جنگ" از واقعیت فاصله گرفتند. بسیاری از این روایتها بر بحرانهای واقعی جمهوری اسلامی تکیه داشتند، اما بخش پیچیدهتر ماجرا را نادیده میگرفتند؛ اینکه هیچ ساختار سیاسی صرفا به دلیل آسیبپذیر بودن فرو نمیریزد، مگر آنکه نیرویی سازمانیافته بتواند از این آسیبپذیری بهرهبرداری کند و مرکز قدرت را از درون و بیرون همزمان از کار بیندازد.
"جنگ، پروژهای ملی نیست"
احمد پورمندی، تحلیلگر مسائل سیاسی، در گفتوگو با دویچه وله این منطق را از زاویهای دیگر نقد میکند. او میگوید: »پروژه براندازی از طریق حمله نیروی خارجی، اساسا یک پروژه ملی نیست و به همین دلیل نمیتواند مورد حمایت قرار گیرد.« او این جنگ را "ارتجاعی" توصیف میکند و میگوید مردم ایران نمیتوانند از جنگی حمایت کنند که در آن "بنیادگرایی و تمامیتخواهی" در برابر یکدیگر قرار گرفتهاند.
پورمندی با صراحت تاکید میکند که پروژه براندازی از طریق جنگ شکست خورده و نباید از استیصال مردم ایران برای توجیه "رهاییبخش" بودن جنگ علیه ایران استفاده کرد. اهمیت این موضع در آن است که نقد او فقط متوجه نتیجه جنگ نیست، بلکه متوجه بنیان اخلاقی و سیاسی این پروژه نیز هست: «اینکه تغییر حکومت، اگر قرار باشد با اتکا به حمله خارجی و ویرانی عمومی پیش برود، از همان ابتدا با بحران مشروعیت روبهرو خواهد شد.»
"اشتباه گرفتن آسیبپذیری کشور با آسیبپذیری حکومت"
بابک دربیکی، تحلیلگر سیاسی، در گفتوگو با دویچه وله، صورتبندی انتقادی دیگری از این پروژه ارائه میدهد. به گفته او، ایده براندازی با جنگ از اساس بر یک سوءبرداشت بنا شده بود: «اشتباه گرفتن آسیبپذیری کشور با آسیبپذیری حکومت.»
او توضیح میدهد که در دولتهای ایدئولوژیک و امنیتی، جنگ اغلب نتیجه معکوس میدهد. زیرا وقتی میدان سیاست به میدان بقا تبدیل میشود، دولت یک مزیت مهم دارد که اپوزیسیون از آن بیبهره است؛ انحصار سازمان، سلاح، فرماندهی و روایت رسمی. به همین دلیل، حتی حکومتی که در شرایط عادی دچار فرسایش مشروعیت است، زیر تهدید خارجی میتواند دوباره به مرکز ثقل قدرت تبدیل شود.
دربیکی همچنین به نکته مهم دیگری اشاره میکند: «بسیاری از طرفداران جنگ تصور میکردند فشار خارجی، شکافهای درونی حکومت را فعال و آن را به فروپاشی نزدیک میکند، اما در ساختاری مانند جمهوری اسلامی، تهدید بیرونی اغلب این شکافها را موقتا منجمد میکند. زیرا اولویت نخبگان از رقابت داخلی، به جلوگیری از سقوط مشترک تغییر مییابد.»
از نگاه او، جنگ الزاما جامعه را رادیکالتر هم نمیکند. انسانی که زیر بمباران زندگی میکند، بیش از آزادی، به امنیت فکر میکند. طبقه متوسطی که در شرایط عادی میتوانست نیروی فشار سیاسی باشد، در وضعیت جنگی محافظهکارتر میشود. در همینجاست که، به تعبیر او، پارادوکس اصلی جنگ آشکار میشود: «جنگ خشم را افزایش میدهد، اما توان سازماندهی را از بین میبرد.»
به گفته دربیکی، جنگ البته به معنای پیروزی استراتژیک حکومت نیست. او معتقد است جنگ یک فرسایش عمیقتر ایجاد کرده است که از جمله منجر به فرسایش اعتماد، کارآمدی، ظرفیت اقتصادی و انسجام بلندمدت شده است. اما این نوع فرسایش لزوما به تغییر حکومت منجر نمیشود، بلکه کشور را به سمت وضعیتی میبرد که نه فروپاشی کامل است و نه ثبات؛ وضعیتی طولانی از ضعف، امنیتیشدن و ترس، بیآنکه آزادی بیشتری به همراه آورد.
کشته شدن خامنهای؛ دستاورد نظامی یا آغاز فروپاشی؟
در مقابل این نگاه، برخی تحلیلگران معتقدند کشته شدن علی خامنهای مهمترین دستاورد جنگ بوده و میتواند به براندازی کمک کند. یکی از دانشآموختگان علوم سیاسی که اکنون در دانشگاه هامبورگ تدریس میکند، به دویچه وله گفت: «رشته قدرت در ایران از همه مسیرها به خامنهای میرسید و حذف او، تصمیمگیریهای کلان را با اختلال مواجه کرده است.» از نظر او، این وضعیت جمهوری اسلامی را شکنندهتر کرده و فرصتی پدید آورده تا مردم برای تغییر حکومت اقدام کنند.
با این حال، حتی این ارزیابی نیز بهطور کامل از منطق "براندازی با جنگ" دفاع نمیکند. او نیز اذعان دارد که حکومت با حمله هوایی تغییر نمیکند و جنگ فقط میتواند بهعنوان کاتالیزوری برای تحولات آتی عمل کند، نه بهعنوان ابزار مستقیم تغییر رژیم.
سناریوهای متناقض
در این صد روز، راهکارهای پیشنهادی برای سرنگونی نظام، عمدتا به صورت ملغمهای از ایدههای متناقض خود را نشان دادند: از فروپاشی خودبهخودی جمهوری اسلامی پس از جنگ تا حمله زمینی در ادامه حملات هوایی، از شورش نظامیان تا قیام عمومی، و از دخالت غرب تا بسیج نیروهای اپوزیسیون.
مشکل این سناریوها فقط در خوشبینانه بودنشان نبود، بلکه در این بود که اغلب میان مراحل مختلف تغییر حکومت، مرز روشنی قائل نمیشدند. در این روایتها، گویی کافی بود جنگی آغاز شود تا بهتدریج همه نیروهای لازم برای تغییر نیز خودبهخود پدید آیند. حال آنکه تجربه تاریخی نشان میدهد جنگ اغلب نه به تقویت نیروی اجتماعی تغییر، بلکه به فرسایش آن منجر میشود.
فرجام پروژه براندازی با جنگ
صد روز پس از آغاز جنگ، اکنون روشنتر از گذشته میتوان گفت که پروژه براندازی از مسیر حمله نظامی، دستکم در شکل سادهسازیشدهای که از آن تبلیغ میشد، "شکست خورده است". این پروژه نتوانست آن فروپاشی سریع را که برخی انتظارش را داشتند رقم بزند و نتوانست جامعه را از وضعیت ترس و فرسایش به یک لحظه تعیینکننده سیاسی برساند.
در عوض، آنچه باقی مانده، کشوری است که ضعیفتر، امنیتیتر و خستهتر شده؛ حکومتی که ضربه خورده، اما هنوز پابرجاست؛ و اپوزیسیونی که بخشی از آن همچنان میان آرزوی فروپاشی و فقدان سازماندهی واقعی سرگردان است.
در این معنا، فرجام پروژه براندازی با جنگ نه آزادی بود و نه فروپاشی سریع؛ بلکه ورود به وضعیتی مبهمتر، پرهزینهتر و خطرناکتر بود. وضعیتی که در آن، کشور بیشتر فرسوده شد، اما راه تغییر هنوز روشنتر نشد.