گفته‌های ناگفته‌ی گلستان<br>در عرصه‌ی سینما | فرهنگ و هنر | DW | 26.11.2010
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

فرهنگ و هنر

گفته‌های ناگفته‌ی گلستان
در عرصه‌ی سینما

«در جریان بودن یعنی خودت جاری باشی و با نفس زمانه جاری باشی، نه این‌که در جریان مرسوم یا جریان روز باشی. در جریان بودن است که بودن است.» ابراهیم گلستان بود و هست برای این‌که در جریان است.

default

اسرار گنج دره جنی، موج و مرجان و خارا، خشت و آئینه و تپه‌های مارلیک را که اغلب مستند هستند، بدون آن که در جریان زمانه باشد، نمی‌توانست آنگونه بسازد. به دنبال مسابقه فستیوالی و بردن جایزه هم نبود. کنجکاو بود اما که واکنش‌ها را ببیند. نمی‌خواست از تمجید و از جایزه سنگ قبری بسازد برای به خاک سپردن کار تا مردم بیایند رویش دسته گل بگذارند. این اندیشه اوست که در فیلم‌هایش زنده می‌ماند. حسی که از مرز مرگ و میر گذر می‌کند و حاجت به حرمت ندارد.

«هنر از درستی می‌آید. درستی است که مطرح است نه دشواری، نه رسم و عادت و باری به هر جهت کاری.»

این صداقت را گلستان در فیلم‌هایش با تماشاگر صادق در میان می‌گذارد. بینننده‌ای که با صداقت و جامعیت خودش می‌گیرد و می‌بیند و می‌شنود و می‌خواند.

«صداقت و جامعیت متناقض است با اسارت ذهنی. ناسازگار و ناجور است با بندهای پیش داوری.»

شنیده بودم که او به توصیه دخترش لیلی گلستان، به دیدن فیلم "قیصر" رفته و همیشه هم از این توصیه راضی بوده است.

دویچه وله: آقای گلستان، آیا "قیصر" را می‌توان نقطه عطفی در سینمای ایران به حساب آورد؟

ابراهیم گلستان: در تاریخ سینمای ایران، به آن حساب، آره حتماً هست. اشخاصی که از منقدان مضحک آن روزگار بوده‏اند و هنوز هم هستند، باور نمی‏کنند. من راجع به فیلم "قیصر" مقاله نوشته‏ام و آن شروع این بود که "قیصر" مورد توجه قرار بگیرد. این فیلم خوب ساخته شده، مرتب ساخته شده و حالت غیظی که در آن هست، لازم بود که وجود داشته باشد. هرکس بشنود اوقات‏اش تلخ می‏شود، ولی ما علی‏رغم تمام گنجینه‏ی فکر و ادب هزار ساله‏ای که داریم، دور از فرهنگ خودمان هستیم. در داخل این فرهنگ قلابی که ما در آن دست و پا می‏زنیم، حرف‏هایی هست که با منطق و با هیچ حسابی جور درنمی‏آید. مقاله‏ای که من در باره‏ی "قیصر" نوشته‏ام در کتاب "گفتار" آمده است.

در کتاب "گفتار" سخنرانی‏ای هم که در دانشگاه پهلوی کرده‏ام آمده است. این سخنرانی را ننوشته بودم و فی‏البداهه بود. میکروفونی جلوی من بود و من فکر می‏کردم این میکروفون را برای این‏که صدای من به ته سالن برسد، گذاشته‏اند. این سخنرانی سه ‏شب طول کشید و من حدس می‏زدم این سخنرانی را برای سازمان امنیت ضبط کرده باشند که همین کار را هم کرده بودند. یکی از کسانی که در روزنامه‏ی "آیندگان" کار می‏کرد (پرویز نقیبی)، این سخنرانی را پیدا کرده بود و می‏خواست منتشر کند. چون دیده بود که خیلی مفصل است، آن را خلاصه کرده بود. وقتی متوجه شدم که دارد سخنرانی را خلاصه می‏کند، اعتراض کردم و رفتم پهلوی داریوش همایون و اعتراضم را به او گفتم. داریوش همایون مسئول چاپ مقاله را خواست و او توضیح داد که چون دیده است برخی از جاهای این سخنرانی به جو روشنفکری آن زمان برخورد می‏کند، آن‏ تکه‏ها را حذف کرده است. او که نوار سخنرانی را پیاده کرده بود، همان‏جا متن اصلی این سخنرانی، یعنی متنی را که در آن دست نبرده بود، به من داد. من هم آن را به علی عابدینی دادم.

من بعد از بیرون آمدن از ایران، با کمک چند نفر دیگر، یک شرکت چاپ کتاب تأسیس کرده بودم که با کثافت‏کاری یکی از مقامات عالی‏رتبه‏ی مملکت ورشکست شد. در نتیجه، امکان چاپ این کتاب را نداشت. همه‏ی آن شرکت را به علی عابدینی دادم. این متن را هم به او دادم که او آن را حروف‏چینی کرد. در کنار این متن، گفت‏وگوی مفصل من (حدود ۱۰۰ صفحه) با آقای ... را هم حروف‏چینی و آماده‏ی چاپ کرد. اما انقلاب شد و درهم‏برهم شد و علی عابدینی کاری نتوانست بکند. خود علی عابدینی هم از تهران فرار کرد، ابتدا با خانواده‏اش در اسپانیا پناهنده شد و سپس به آمریکا رفتند و الان هم در آن‏جا دارند زندگی می‏کنند.

این کتاب را این‏جا منتشر کردیم. مقداری از آن را این‏جا حروف‏چینی کردیم. مقداری از آن هم که در تهران حروف‏چینی شده و آماده بود. در چاپ نهایی کتاب، تفاوت حروف‏چینی‏ها پیداست.

نظرتان در باره‏ی فیلم‏های فرخ غفاری چیست؟

در این‏باره، گفت‏وگویی با پرویز جاهد داشته‏ام. فیلم‏هایش ساختمان ندارند. من در هر چیزی در جست‏وجوی آن هستم که ساختار آن چگونه است. این فیلم‏ها ساختمان ندارند. چیزهایی می‏گوید که مهار را نکشیده، نمی‏توانسته مهار را بکشد. ولی دوست خیلی عزیز من بود و خیلی به من محبت داشت. من هم به او خیلی علاقه داشتم. دختر او که فرزند مهشید امیرشاهی نیز هست، الان در برایتون زندگی می‏کند و رابطه‏ی خوبی با هم داریم.

اکثر فیلم‏هایی که شما ساخته‏اید، مستند هستند. علت خاصی داشت که به مستندسازی روی آوردید؟

تمام مدتی که من فیلم ساخته‏ام، از پنج سال تجاوز نمی‏کند. در این پنج‏ سال مگر چقدر می‏شود فیلم ساخت.

همه‏ی فیلم‏هایی که شما در همین مدت کوتاه ساخته‏اید، معروف شده‏اند. به همین دلیل مهم هستند و باید روی آن‏ها انگشت گذاشت.

انگشت بگذارید روی آن‏ها؛ اما این‏که می‏پرسید چرا فقط مستند ساخته‏ام، به این دلیل بود که کسی بود که می‏خواست من مستند بسازم.

پس سفارش‏ داده شده بوده‏اند؟

نه؛ همه‏اش سفارش داده شده نبوده‏. شش فیلم سفارش داده شده هست. "گنجینه‏ی گوهر" "آتش"، "خانه سیاه است" فروغ و… را با پول خودم ساخته‏ام. همه‏ی فیلم‏ها هم بین سال‏های ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۴ ساخته‏ شده‏اند. در ظرف همین پنج سال "خشت و آینه" را هم ساخته‏ام.

شما خیلی فیلم ساخته‏اید، اما فیلم‏هایی هم که با پول خودتان ساخته‏اید را مستند ساخته‏اید. مثلاً "خانه سیاه است" واقعاً شاهکار است.

مگر "گنجینه‏های گوهر" شاهکار نیست؟

همه‏ی آن‏ها. اما چرا حتی فیلم‏هایی را هم که با هزینه‏ی خودتان ساخته‏اید، مستند ساخته‏اید؟

برای خاطر این‏که ارزان‏تر تمام می‏شد. من شش فیلم مستند کوچک و یک فیلم بزرگ‏ برای یک کنسرسیوم ساخته‏ام. اولین فیلم مستندم، "از قطره تا دریا" را با پول خودم ساختم که کنسرسیوم از من خرید. آن‏هم به قصد فیلم ساختن نبود. رفته بودم عکس بگیرم و برای کارم در کنسرسیوم برنامه‏ی رادیویی تهیه کنم، دوربین فیلم‏برداری را هم بردم و هرچه بود، اتفاقاً فیلم گرفتم و آوردم، دیدم که خوب است. آن را سرهم کردم و بعد گفتم برایش موسیقی هم درست کنم. از اسدالله پیمان که با من کار می‏کرد، پرسیدم چه کسی را برای ساختن موسیقی آن می‏شناسد. او دهلوی را معرفی کرد، رفت او را آورد که کارش هم واقعاً فوق‏العاده بود. دهلوی گفت که برای آهنگ‏سازی و ارکستر دوهزار تومان می‏گیرد. من دیدم این‏که به کنسرسیوم بگویم که موسیقی یک فیلم نیم‏ساعته را با تمام خرج‏های آن، با دوهزارتومان می‏‏سازد، مضحک است. این است که گفتم ۳۵۰۰ تومان. آناً هم قبول شد. وقتی هم دهلوی موسیقی را نوشت، آورد اجرا کرد و روی فیلم گذاشتیم و من آن را به صاحب فیلم که حالا دیگر کنسرسیوم بود نشان دادم، خیلی خوش‏شان آمد. بعد هم که خواست فیلم "موج و مرجان و خارا" را درست کنم، صاف رفتم سراغ دهلوی. به او گفتم که دلم می‏خواهد اول فیلم که می‏خواهد شروع شود، با آهنگ ماهور باشد. او هم قبول کرد و آقای فرهنگ شریف را هم آورد که تکه‏های مختلف را بزند. من یکی از آن‏ها را انتخاب کردم. او این تکه را گرفت و رفت ارکستره کرد که خیلی هم قشنگ است. موسیقی فیلم "گنجینه‏های گوهر" را هم دهلوی ساخت.

ایده‏ی فیلم "خانه سیاه است" مال شما بود یا فروغ؟

مال واقعیت خارج. من داشتم فیلمی درست می‏کردم که فروغ باید در آن بازی می‏کرد. ولی چندین اتفاق احمقانه به‏خاطر بازی‏گرهای دیگر پیش آمد که من ناچار فیلم را متوقف کردم. خُب فروغ خیلی پکر شد که این فیلم متوقف ماند. من خیلی هم بابت آن ضرر کردم. در آن دوره ۱۲۰هزار تومان ضرر کردم. همان‏ وقت بود که دکتر راجی آمد و با من در این‏باره صحبت کرد. من به‏خاطر این‏که فروغ راضی شود، به او گفتم: برو این فیلم را درست کن. سه نفر از اکیپ تکنیکی را هم برداشت با خود برد. قبلاً هم با من آمده بود و دیده بود که چگونه فیلم‏برداری می‏کنند. رفت فیلم را درست کرد. من هم اصلاً آنجا نبودم. وقتی هم برگشت، مونتاژش هم کرد.

این را قبلاً در جای دیگری هم گفته‏ام که وقتی مونتاژ تمام کرده‏ی فیلم را تماشا کردم، دو قسمتش بود که من دیدم یک قلاب ربط می‏خواهد. کاری نداشت، یکی از آن‏ها را از فیلم‏های موجود درآوردم و گذاشتم و یکی دیگر را هم خودم رفتم از یک گنداب در قیطریه عکس گرفتم، آوردم توی فیلم گذاشتم و تمام شد. برای گفتار اولش هم فروغ گفت: «گفتار نمی‏توانم بنویسم، فکر دیگری دارم». گفتم هرکاری می‏خواهی بکن. فقط اول فیلم که مقدمه‏ آمده است را من نوشته‏ام و تکه‏ای را هم که توضیح طبی است، من نوشته‏ام. بقیه را هم خود او از توی سه‏ چهار کتاب عهد عتیق درآورد، با هم‏دیگر تلفیق کرد. ایده‏، ایده‏ی اوست. تمامش مال خود اوست.

هیچ احتیاجی به این‏جور ناخنک زدن‏ها که من از کار او بخواهم بدزدم یا کار خودم را بگویم که او کرده، نیست. اصلاً پرت است این حرف‏ها.

برای من، به عنوان یک روزنامه‏ نگار، وقتی حرفی زده می‏شود، در ذهن می‏ماند…

آقای بهنود برای من ای‏میلی فرستاد که اتفاقاً راجع به فروغ هم هست. گفته که کسی نوشته: وقتی فروغ تصادف کرده، من و سهراب سپهری رفته‏ایم و بدن مجروح او را توی اتوموبیل گذاشته‏ایم و برده‏ایم در مریضخانه… دارند چیزهایی برای خودشان می‏سازند دیگر.

یا آن دیگری که دیوانه است و خودش هم می‏داند و می‏داند که من هم می‏دانم دیوانه است.

سیروس طاهباز آمد به من گفت که یکی (ناصر تقوایی) از آبادان آمده و دلش می‏خواهد یاد بگیرد. گفتم که من جا ندارم. گفت که پول هم نمی‏خواهد به او بدهید، فقط بیاید این‏جا کار کند. آمد و من دیدم که نمی‏توانم به او پول ندهم. رل ساده‏ای هم برایش معین کردم، ولی نمی‏آمد. یعنی ما سحر می‏رفتیم اداره و شروع به کار می‏کردیم، او ساعت یازده صبح خواب‏آلود می‏آمد. شب رفته بود به بار مرمر که روشنفکر‏های آن روزگار، ساعدی، براهنی، آل‏احمد و… در آن‏جا جمع می‏شدند. دلش خوش که او هم آن‏جا نشسته و می‏خواهد روشنفکر بشود. خُب نمی‏توانست کار کند. به او گفتم که دیگر نمی‏خواهد بیاید. چون بالاخره اگر کسی نباشد، آدم تکلیف خود را می‏داند. ولی وقتی صبح چهارساعت دیر بیایی، نمی‏توانم به کسی که سر کار است، بگویم برو کنار، حالا این آمده است. بعد هم می‏خواهی بروی. جور درنمی‏آید. به او گفتم نیایی بهتر است. بعداً، در آن ۱۰-۲۰ سال اول انقلاب که جا باز شده بود که هرکه هرچه می‏خواهد بگوید، گفته است: من دستیار او بودم… او این‏جوری کرده و… اما مهم نیست. در گذر زمان واقعاً مهم نیست.

***

این اندیشه اوست که در فیلم‌هایش زنده می‌ماند و از مرز مرگ و میر گذر می‌کند.

الهه خوشنام
تحریریه: داود خدابخش

در همین زمینه:

  • تاریخ 26.11.2010
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده https://p.dw.com/p/QFTj
  • تاریخ 26.11.2010
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده https://p.dw.com/p/QFTj
تبلیغات