لعبت والا و عشق ماندگار<br>گفت‌وگو (بخش اول) | فرهنگ و هنر | DW | 23.01.2011
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

فرهنگ و هنر

لعبت والا و عشق ماندگار
گفت‌وگو (بخش اول)

نامش لعبت است و نام فامیلش والا. بامسماترین نامی که تا به حال شنیده‌ام. همچنان در هشتاد سالگی لعبتی است والا. شصت سالی که شعر می‌گوید و از عشق می‌سراید. از نخستین سروده‌هایش تا به امروز چیزی جز عشق نگفته است.

default

از "رقص یادها" تا " گسست" و سپس "پرواِز خیال" همه عصاره‌ی عشقی است که لعبت هنوز و همچنان بر فراز خیال به سوی آن پرواز می‌کند. می‌گوید «در این شصت سال کلام من عوض نشده. نمی‌دانم این را باید دلیل در جا زدن در کار بدانم یا صداقتم در کلام.»

دویچه وله: خانم والا، مفهوم عشقی که شما در شعرهایتان به‏کار می‏برید، آیا همان عشق میان دو جنس مخالف است؟

لعبت والا: نه… تنها عشق زن و مرد نسبت به هم نیست. عشق به همه‏چیز، عشق به طبیعت. معشوق اصلی من واقعاً طبیعت است. وقتی دریا را می‏بینم، وقتی یک درخت پرگل و شکوفه را می‏بینم… موقع بهار، من عاشقانه‏تر شعر می‏گویم. برای این‏که شکوفایی طبیعت من را به‏هیجان می‏آورد.

یادم می‏آید، اولین باری که به شیراز رفته بودم و می‏خواستم به حافظیه، پهلوی حافظ بروم، این راه را که می‏رفتم، درست احساس عاشقی را داشتم که دارد به دیدار معشوق می‏رود. یعنی تمام آن هیجان را داشتم. این‏ها همه عشق است. یا عشق به فرزند، عشق به همسایه، عشق به آن بچه‏ی گرسنه‏ی توی آفریقا، عشق به تمام موجوداتی که روی کره‏ی خاک هستند. به‏نظر من، این‏ها زندگی را می‏سازند. به‏هرحال، مایه‏ی اصلی برای من عشق است.

چگونه توانستید شعرهای‏تان را منتشر کنید، در حالی که یواشکی قایم‏شان می‏کردید که مادر نبیند یا خویشاوندان احتمالا نبینند؟

من پدر نداشتم، ولی برادرهایم که هشت سال و شش سال بزرگ‏تر از من بودند، خیلی متعصب بودند. مادرم هم بسیار زن مقتدر و خشنی بود. چون به‏هرحال باید کار پدر و مادر را با هم انجام می‏داد و دوتا پسر را سرپرستی می‏کرد، می‏بایستی خیلی خشونت به‏کار می‏برد که بتواند از عهده‏ی کار بربیاید. آن هم در جهان و سرزمینی که مردسالاری بنیان آن است.

طبیعتاً من هم که فرزند کوچک و آخرین فرزند خانواده بودم، در حقیقت توسری‏خور خانواده بودم. آن‏موقع همه در قبال من احساس مسئولیت می‏کردند و فکر می‏کردند اگر بخواهم کتاب‏های شعر یا رمان بخوانم، از راه به‏در می‏شوم. به همین دلیل، زندگی من خیلی محدود بود. این را من بارها در همه‏ی مصاحبه‏ها گفته‏ام، برای شما هم باز تکرار می‏کنم که تنها کتابی که غیر از کتاب‏های درسی‏ام داشتم، جزوه‏ی کوچکی بود به نام "سخنان شیوا" اثر عبدالعظیم خان قریب. این کتاب را من از سر تا ته می‏خواندم و باز دوباره مرور می‏کردم. این تنها کتابی بود که در اختیار من بود. ولی من یواشکی شعرهایم را می‏گفتم و زیر بالشم هم قایم می‏کردم.

زمانی که شاید پانزده یا شانزده ساله بودم، استاد نظام وفا که دو صفحه‏ی وسط مجله‏ی "تهران مصور" در اختیار او بود، شعری گفته بود و من به‏خیال خودم، آمدم به استقبال. به‏قول معروف، به اقتفای او رفتم و با همان وزن و قافیه شعر را گفتم. روزی که به دفتر تهران‏مصور، برای دیدن برادرم رفته بودم، این شعر را به استاد دادم؛ البته با خجالت و با سرخ و سبز شدن، رفتم و شعر را به او دادم. خیلی زیاد مرا تشویق کرد و توی صفحه‏ی خودش، همان‏جایی که شعر خود را می‏گذاشت، شعر مرا هم گذاشت. در حقیقت، او پارتی من پیش برادرم شد و به این طریق، در به‏روی من باز شد.

برادرتان آن موقع تهران مصور را اداره می‏کردند؟

بله؛ برادرم مدیر تهران مصور بود. این اتفاق، خیلی سروصدا کرد. به‏خاطر این‏که داریوش رفیعی این شعر مرا توی مجله دیده بود و با آن صدای گرم و شیرینی که داشت، در برنامه‏‏ای رادیویی که آن موقع زنده پخش می‏شد، خواند. پس من یک‏شبه، ره صدساله طی کردم. یعنی هم شعرم چاپ شد و هم از رادیو پخش شد. این شد که طبیعتاً برادر من، دیگر نتوانست جلوی مرا بگیرد.

سردبیر مجله، آقای محمود رجا هم انسان بسیار شریف و خوبی بود و خیلی هم نسبت به من مهربان بود و به من میدان داد. یکی از کارهای او و مأموریتی که به من داد این بود که گفت: برو بگرد، همه‏ی خانم‏هایی را که شعر می‏گویند پیدا کن و از آن‏ها رپرتاژ تهیه کن. به این شکل بود که من رفتم با سیمین نازنین، سیمین بهبهانی عزیز، فروغ، خانم نیره‏ سعیدی، خانم منصوره اتابکی، آذر خواجوی، مهین پایا و… گفت‏وگو کردم؛ زنان شاعری که از آنها در روزنامه‏ها و مجله‏ها چیزی نوشته نمی‏شد، ولی حضور داشتند و بودند. من برای تهیه رپرتاژ از آنان رفتم و با آنها آشنا شدم. بعد از آن دیگر، چاپ شعرهای زنان در مجلات مد شد.

چه سالی بود؟ یادتان می‏آید؟

من تاریخ‏ها به‏یادم نمی‏ماند، ولی من حدوداً ۱۶ ساله بوده‏ام. ۱۶ را از ۸۰ کم کنید، ببینید چه سالی می‏شود. یکی از خصوصیات من این است که سنم را راحت می‏گویم. می‏گویند خانم‏ها معمولاً سن‏شان را نمی‏گویند، ولی من می‏گویم.

شما در همه‏ی زمینه‏ها شهامت‏های لازم را دارید.

نه… زندگی است دیگر، چه فرقی می‏کند. ولی اشکالش این است که ۸۰ ساله شده‏ام، ولی هنوز مثل همان ۱۸ سالگی حس می‏کنم.

این مهم است…

این بد است…

یادم می‏آید که شما برنامه‏هایی هم در تلویزیون داشتید. درست است؟

آن موقع، قبل از تشکیل سازمان زنان، خانم‏هایی که اولین قدم‏های فعالیت در جهت حقوق زن را برداشته بودند، خانم نیره‏ سعیدی، خانم تربیت، خانم دولت‏آبادی، خانم مصاحب و… انجمنی داشتند و جلساتی تشکیل می‏شد که ما می‏رفتیم و می‏آمدیم. من هم در مجله‏ی تهران مصور، مقالاتی در جهت دفاع از حقوق زنان می‏نوشتم. به‏خاطر تجربیات خودم و چون از نظر زن زندگی و زناشویی، زیاد زندگی شادی نداشتم و به خاطر دفاع از حقوق خودم، مقالاتی می‏نوشتم. این مسئله برمی‏گردد به قبل از انقلاب سفید که آن موقع وسط مجله‏ی تهران مصور، صفحه‏ای به نام زن و مد و زندگی گذاشته‏ بودیم و این مقالات را می‏نوشتیم.

آن موقع، والاحضرت اشرف در رأس این انجمن زنان بود و ایشان روزی از روزنامه‏نگارها دعوت کرده بودند و من هم رفتم. اتفاقاً موقعی بود که برادرم به سفر رفته بود و من در غیاب او، داشتم در مجله کارهایی می‏کردم. به همین دلیل، ترسیدم و فکر کردم چه خطایی از ما سر زده که ما را خواسته‏اند. اما وقتی رفتم، دیدم که اتفاقاً ایشان مجله را باز کردند و به بقیه‏ی روزنامه‏نگارهایی که آنجا بودند نشان دادند و گفتند: ببینید این مجله در چند صفحه، چقدر راجع به حقوق زنان می‏نویسد. شماها در تمام مجله‏تان هیچی راجع به زنان نمی‏نویسید. چرا کاری نمی‏کنید. حق را باید دنبالش رفت و گرفت. همین‏طور بنشینید، نمی‏توانید بگیرید، باید خودتان بخواهید حق‏تان را بگیرید. در حقیقت، تشویق کردند که بیشتر در باره‏ی حقوق زنان نوشته شود.

بعد از آن، برای این انجمن زنان که رییس روابط عمومی آن خانم نیره سعیدی بود، یک برنامه‏ی تلویزیونی درست کردند و مأموریت اجرای برنامه را به من دادند. من هر هفته‏ برنامه‏ای برای زنان و در جهت حقوق زنان اجرا می‏کردم. البته باز می‏گشتم، تکه‏های شاعرانه پیدا می‏کردم که برنامه خشک نباشد و بیننده داشته باشم. این برنامه مقداری جا افتاد، منتها بعداً که سازمان زنان تشکیل شد، دیگر تقسیم‏بندی مقام و موقعیت پیش آمد و من دیگر کنار رفتم.

Bilder von Lobat Vala 01Flash-Galerie

بعداً شما کار تلویزیونی‏تان را در وزارت فرهنگ و هنر ادامه دادید.

بله؛ آن هم داستان جالبی دارد. من سفری به آمریکا رفته بودم. در کالیفرنیا هوا بهاری بود. در کالیفرنیا همیشه بهار است دیگر. اما در تهران زمستان و سرما و برف بود. من شعری به نام "این‏جا، آن‏جا" گفته بودم…

این شعر را به یاد دارید؟

گفته بودم:
در این‏‏جا نوبهاران با هزاران جلوه رنگ زندگی دارد
در آن‏جا باد سرسخت زمستان، دانه‏ی اندوه می‏کارد
در این‏جا ماه بر دندانه‏های قصر شادی نور می‏ریزد
در آن‏جا سایه‏ی مهتاب بر ویرانه‏ها، با ظلمت غم‏ها می‏آمیزد
در این‏جا با همه ناآشنایی‏ها، صفا دارند
در آن‏جا، دوستان بیگانه‏ از خویش‏اند، بدعهد و خطاکارند
ولی زین‏جا و آن‏جا، من کجا را دوست می‏دارم؟
من آن ویرانه‏های باصفا را دوست می‏دارم
من آن بیگانه‏های آشنا را دوست می‏دارم
من آن بومم که از دندانه‏های قصر شادی می‏گریزم
تا به‏روی کلبه‏های پی‏شکسته، اشک غم ریزم
من آن تک بوته‏های خار حسرت را
که در دامان صحراهای شهرم رسته می‏چینم
در آن سرمای سرسخت زمستان دانه‏ی امید می‏کارم
درون ظلمت شب‏ها، هزاران جلوه از خورشید می‏بینم
گل امید می‏‏بینم
گل امید می‏چینم

البته آن موقع مد نبود کسی از وطن بگوید. اما امروز دیگر تکرار مکررات است. همه شعر میهنی می‏گویند. اما این مال خیلی زمان پیش است.

وقتی از آمریکا برگشتم، دیدم مرحوم اسدالله پیمان، کارگردان و گوینده‏ی تلویزیون که در وزارت فرهنگ و هنر هم کار می‏کرد (آن موقع هنوز تلویزیون ثابت پاسال بود)، از روی شعرهای کتاب من، برنامه‏ای درست کرده بود که عماد رام و… در آن حضور داشتند. با من هم مصاحبه‏ای کردند و من آن‏جا این شعر را خواندم. ظاهراً آقای پهلبد این شعر را شنیده بودند و دیدند که هم شعر گفته‏ام و هم بیانم بد نیست، پیغام داده بودند به وزارت فرهنگ و هنر بروم که من هم رفتم و استخدام شدم. قبلاً فقط کار روزنامه می‏کردم.

شما در این فاصله، رشته‏ی روزنامه‏نگاری را هم خواندید. در حالی‏که آن موقع، زنان زیاد دنبال روزنامه‏نگاری نمی‏رفتند.

البته باید بگویم که به‏خاطر برادرم و مجله‏ی تهران مصور، در‏ها به روی من باز بود. وگرنه برای یک زن، آن هم یک زن جوان، چندان آسان نبود که بخواهد وارد کار مطبوعاتی بشود. منتها به‏هرحال، چون آنجا مانند خانه‏ی خودم بود، طبیعتاً راه برایم باز بود. از سویی، حسرت تمام کردن رشته‏ی تحصیلی و دانشگاهی هم به دل من مانده بود. چون کلاس نهم بودم که ازدواج کردم. البته بعد از آن، به‏طور متفرقه خواندم و امتحان دادم.

رشته‏ی روزنامه‏نگاری هم اولین بار در دانشکده‏ی حقوق درست شد. بعضی از استادهای آن آمریکایی بودند و از آمریکا می‏آمدند و درس می‏دادند، بعضی‏ها هم در ایران بودند. تمام روزنامه‏نگاران حرفه‏ای، آنهایی که در رأس کار بودند، مدیران و سردبیران مجلات و روزنامه‏ها در این کلاس شرکت داشتند. حدود ۱۵۰ روزنامه‏نگار بودند. سیمین و من، هردو به این کلاس رفتیم. سیمین یکی دو جلسه آمد، اما نخواست ادامه بدهد. بعد هم که به دانشکده‏ی حقوق رفت و دیگر اصلاً به آن‏جا نیامد. در نتیجه من یک نفر مانده بودم، یک زن بودم با ۱۵۰ مرد. یک عکس دسته‏جمعی هم داریم.

خانم والا، توضیحی هم راجع به دوستی خودتان با سیمین بهبهانی و فروغ فرخزاد بدهید. گویا خانم بهبهانی در نزدیکی خانه‏ی شما زندگی می‏کردند، یا شما تازه نقل‏مکان کرده بودید…

نه اصلا… اولین دیدار ما زمانی بود که من برای انجام مصاحبه با ایشان رفته بودم که ادامه‏ی آن مصاحبه شد دوستی همه‏ی عمر. می‏توانم بگویم که بزرگ‏ترین شانس زندگی من این دیدار بود و این نزدیکی و برای من عزیزترین است.

با فروغ هم همین‏طور. اتفاقاً زنده‏یاد فریدون، در یکی از یادداشت‏هایش نوشته بود که: وقتی از حیاط رد می‏شدم، می‏دیدم لعبت و فروغ نشسته‏اند، دارند با همدیگر شعر می‏گویند و شعر می‏خوانند...

به‏هرحال، ما همه با هم دوست شدیم و مرتب همدیگر را می‏دیدیم. هفته‏ای یک‏بار و یا حداقل‏ ماهی یک‏بار جمع می‏شدیم. یکی از دوستان مشترک‏مان، خانم فروز یاسایی، کتابخانه داشت که در خانه‏ی او جمع می‏شدیم. برنامه‏‏مان هم این بود که هرکس، راجع به کتابی که در آن هفته خوانده بود، صحبت کند، شعرهای تازه‏مان را برای هم بخوانیم، با هم مشورت کنیم، از هم ایراد بگیریم و... این جلسات مدتی ادامه داشت، بعداً به‏خاطر زندگی، سفرها و… پراکندگی پیش آمد. ولی من با سیمین، هم‏چنان آن پیوند و نزدیکی را دارم. هم‏چنان نزدیک‏ترین دوست من، سیمین است.

رابطه‏تان با فروغ فرخزاد هم با همان صمیمیت ادامه پیدا کرد؟ چون فروغ فرخزاد هرچند شاعر پرقریحه‌‌ای بود وجایگاه والای خود را در میان زنان شاعر دارد، ولی تا جایی که گفته‌ می‌شود، چندان خوش‏اخلاق نبود. آیا آن اخلاق گرم و صمیمی‏ای که خانم بهبهانی دارد، او هم داشت؟ می‏توانستید با هم‏دیگر کنار بیایید؟

نه… هرکس خصوصیات اخلاقی خود را دارد. فروغ مقداری با ما فرق داشت. به همین دلیل هم بین من او مقداری جدایی افتاد و بین سیمین و فروغ هم جدایی افتاد. من آن دو سه سال آخر زندگی فروغ، از او رنجیده‏خاطر بودم و او را نمی‏دیدم. ولی این باعث نمی‏شود که او را به عنوان یک شاعر بزرگ و یک فرد پیشرو نازنین تحسین نکنم. وقتی آن اتفاق افتاد، یادم هست که چقدر غمگین… اصلاً یادآوری‏اش برایم دشوار است. نمی‏توانم به آن زمان برگردم.

شما کی از ایران بیرون آمدید؟ چطوری شد که از ایران آمدید؟

من بی‏خیال در ایران بودم و به‏هیچ‏وجه هم خیال بیرون آمدن نداشتم. ولی دختر من که آن موقع در انگلستان داشت دوران تخصص پزشکی‏اش را می‏گذراند، به اوضاع ایران بیشتر وارد بود تا من. تقریباً یک ماه پس از ۲۲ بهمن، برای تعطیلات نوروز به ایران آمد. در همان فرودگاه به من گفت: «من شوهر و بچه‏ها را گذاشته‏ام و آمده‏ام که تو را ببرم. اگر تو نیایی، من هم برنمی‏گردم. ده روز هم فرصت داری که کارهایت را بکنی و با هم برویم. برای این‏که من فقط ده روز مرخصی گرفته‏ام.»

من به او خندیدم و گفتم: یعنی چه؟ برای چه؟ چون همه فکر می‏کردیم که اتفاقی نیفتاده و می‏شود زندگی کرد. کسی پیش‏بینی نمی‏‏کرد که چی شده است.

دخترم گفت: «تو حالیت نیست؛ الان نوبت وزرا و وکلا و ارتشی‏ها و… است. ولی وقتی نوبت زن‏ها برسد، مطمئن باش که تو هم جزو آنها هستی. بنابراین من نمی‏گذارم بمانی، باید بروی.»

اتفاقاً آن موقع، زمانی بود که من باید به مرخصی سالانه می‏رفتم. برادرم گفت: «تو که می‏خواهی به مرخصی بروی، با او برو، یکی دو ماه بمان و برگرد» و من به این ترتیب، آمدم بیرون.

این‏ها که در خارج از ایران بودند، طبیعتاً سیاست را بیشتر حس می‏کردند و پیش‏بینی می‏کردند که چه خبر است. در مدتی که اینجا بودم، چندتا خانم را اعدام کردند؛ از جمله خانم دکتر پارسا که باید اسم آن را بزرگ‏ترین جنایت قرن گذاشت. بعد هم متوجه شدم خانمی جزو اعدام شده‏ها بود که با همدیگر در جمع‏آوری کمک برای زلزله‏‌زدگان بویین‏زهرا همکاری کرده بودیم. این خانم در میدان تجریش یک چادر زده بود. از من هم خواسته بود با او همکاری کنم و ما شبانه‏روز با هم کار می‏کردیم که برای زلزله‏زدگان اعانه جمع کنیم. او فرهنگی و رئیس یک دبیرستان بود و خانمی بسیار شریف بود.

وقتی دیدم که این خانم جزو مفسدین فی‏الارض و به جرم فحشا اعدام شده است، تازه متوجه شدم که دخترم درست می‏گفت که وقتی نوبت به زن‏ها برسد، نوبت تو هم می‏رسد. بعدها البته این موضوع ثابت شد و شنیدم که در برنامه‏ای که در تلویزیون (هویت) داشتند، گفته بودند که من جاسوس موساد بوده‏ام. جاسوس هم حکم اعدام دارد دیگر. در حقیقت، سرنوشت مرا نجات داد. شاید هم بیشتر دانایی دختر.

مصاحبه‌گر: الهه خوشنام
تحریریه: داود خدابخش

  • تاریخ 23.01.2011
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده https://p.dw.com/p/QuQW
  • تاریخ 23.01.2011
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده https://p.dw.com/p/QuQW
تبلیغات