«دیوانه‌تر»، سفری از قلمرو فلامنکو تا موسیقی سنتی <br> گپی با حامد نیک‌پی | فرهنگ و هنر | DW | 10.12.2010
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

فرهنگ و هنر

«دیوانه‌تر»، سفری از قلمرو فلامنکو تا موسیقی سنتی
گپی با حامد نیک‌پی

حامد نیک‌پی، هنرمند فعال ساکن آمریکا که همواره موسیقی تلفیقی از مشغله‌های ذهنی‌اش بوده، به تازگی آلبوم جدیدی منتشر کرده که «دیوانه‌تر» نام دارد. او در گپی با دویچه وله از خود می‌گوید، از تلفیق و از «دیوانه‌تر».

default

دویچه وله: فعالیت تو بیشتر در زمینه‏ی موسیقی سنتی بوده، ولی اولین آهنگ‏هایی که زمزمه کرده‏ای، از موسیقی سنتی بوده یا بیشتر از پاپ؟

حامد نیک‌پی: من در خانواده‏ای بزرگ شده‏ام که نسبت به موسیقی خیلی متعصب بودند. در خانواد‏ه‏ای که من بزرگ شده‏ام، یا موسیقی کلاسیک غربی گوش می‏دادند، یا موسیقی کلاسیک و سمفونیک آذربایجان -با این‏که ما اصلاً آذری نبودیم- یا موسیقی سنتی ایرانی. من حداقل در ۱۵ سال اول کودکی و نوجوانی‏ام، متأسفانه شنونده‏ی خوبی برای موسیقی پاپ نبودم و آشنایی خوبی با این موسیقی نداشتم. بعدها، کارهای خواننده‏های روز را بسیار گوش دادم و بسیار هم لذت بردم. اتفاقاً من در ابتدا جزو آن دسته از هنرجوهای متعصب موسیقی سنتی بودم، بسیار متعصب. بعدها ذائقه‏ام به‏تدریج تغییر کرد و شروع کردم به تجربه‏ی فضاهای مختلف از موسیقی ایرانی و موسیقی کشورهای دیگر.

بشنوید: گفت‌وگوی برنامه‌ی «سرنخ» دویچه وله با حامد نیک‌پی

اولین تجربه‏ی جدی‏ات در یک جمع یا گروه به چه زمانی برمی‌گردد؟

از سن ۱۷ سالگی و اواخر دبیرستان شروع کردم به تمرین کردن و گروه‏نوازی را شناختن. آن موقع به عنوان نوازنده‏ی تار و سه‏تار فعالیت می‏کردم. در سال‏های اول و دوم دانشگاه به عنوان خواننده شروع به کار کردم. در آن زمان علاقه پیدا کرده بودم که به‏طور جدی‏تر روی آواز که در دوران نوجوانی تجربه کرده بودم، تمرکز کنم و در سال‏های پایانی دانشگاه هم بیشتر به موسیقی تلفیقی روی آوردم. البته باید بگویم که قبل از آن هم در طول زمانی که از سن ۱۷ سالگی کار آواز را شروع کردم، علاقه‏ و تجربه‏ام بیشتر روی آواز احساسی خواندن، آواز قلندری، آوازهای عرفانی و اشعار مولانا و اشعار کلاسیک بود، تا این‏که بخواهم موسیقی دستگاهی و فرم استاندارد موسیقی سنتی را اجرا کنم.

به کار روی اشعار مولانا اشاره کردی؛ از همین‏جا می‏توانیم وارد صحبت‏مان راجع به آلبوم تازه‏ات بشویم و از شعرهای قطعات شروع کنیم. ‏غیر از دو قطعه، شعرهایی که در آلبوم تازه استفاده کرده‏ای، از مولانا است. تعداد شعرای کلاسیک ما کم نیست. معروف‏ترین آن‏ها حافظ و سعدی را می‏توانیم نام ببریم که در موسیقی تلفیقی و سنتی هم از شعرهای آن‏ها همواره استفاده می‏شود. چطور شد که سراغ اشعار مولوی رفتی؟

Hamed Nikpay

روی این وزن‏ها، به‏طور فی‏البداهه آواز خواندن و فرم‏های تصنیفی را روی آن‏ها قرار دادن، برای‏ام راحت‏تر بود. معمولاً در دل اشعار مولانا بخشی از موسیقی نهفته است. وزن درست، وزن ریتمیک درست و حال و هوای خوبی که مولانا در هنگام گفتن این اشعار داشته، قطعاً خیلی به هنرمندها کمک کرده است. من از این در وارد شدم.

یعنی اشعار مولوی راحت‏تر در قالب موسیقی‏ای می‏نشیند که مد نظر توست.

دقیقاً. برای من می‏نشست؛ حال ممکن است در آینده تغییراتی هم بکند. ولی بیشترین تجربه‏ی من در حین ملودی‏سازی‏ها روی اشعار کلاسیک، روی اشعار مولانا بوده است. با این‏که به اشعار حافظ علاقه دارم، ولی خیلی کم‏تر شده که روی آن‏ها تجربه و کار کنم. کار روی اشعار حافظ از لحاظ ادای درست و صحیح کلمات، در تصنیف‏ها، کار ساده‏ای نیست. در تجربیات و در برنامه‏های موزیسین‏ها و موسیقی‏دان‏های ما هم اگر دقت کنی، بیشترین کاربرد اشعار حافظ در استفاده‏ی مفهومی و معنی این شعرها در آوازخوانی بوده است. در تصنیف‏خوانی، اگر بخواهم صادقانه بگویم، کار کم‏تر کسی می‏توانست باشد که تصنیفی ماندگار، به‏جا و درست را کار کند و حق مطلب را نسبت به حافظ ادا کند. طبیعتاً من هم از روی جوانی و سبکی که کار می‏کردم، متمایل شده بودم و سوق پیدا کرده بودم به سمت اشعار مولانا و تا الان هم ارادت‏ا‏م را دارم و به این اشعار وابسته مانده‏ام.

یعنی از نظر تو، اشعار مولانا تصنیف‏پسند‏تر است؟

نه… من نگفتم تصنیف‌پسندتر است. برای من روان‏تر و دوست‏داشتنی‏تر بود. انرژی‏ام را با خیال راحت روی بیان احساس و هدفی که از بیان احساس داشتم، می‏گذاشتم تا این‏که بخواهم خیلی به این فکر کنم که چه وزنی در کجا و چگونه باشد و عروض و قافیه را رعایت کنم. من می‏دانستم که ریتم اشعار مولانا ساخته شده و من هم استفاده و سوءاستفاده‏ام را از این داستان می‏کردم.

اشعار دو قطعه‏ی این آلبوم از مولانا نیستند. شعر قطعه‏ی «رسوا» از عماد خراسانی است و قطعه‏ی «نجوا» روی شعر فریدون مشیری ساخته شده است. نمی‏خواستی اشعار تمام قطعات را از مولانا برداری؟ چطور شد که این دو قطعه به این مجموعه وارد شدند؟

این آلبوم مجموعه‏ای از آهنگ‏هایی است که از آلبوم قبل جا مانده بود و هم‏چنین کارهایی که قرار بوده در آلبوم بعدی استفاده شود. همه‏ی این‏ آهنگ‏ها بر حسب اتفاق و بدون هیچ برنامه‏ریزی‏ای در یک نقطه به هم رسیدند. حتی در انتخاب آهنگ‏ها، تا آخرین لحظه‏ها، فقط اشعار را که داشتم، یا خیلی از کارهایی را که قبلاً در سال‏های گذشته روی آن‏ها کار کرده بودم، جمع کردم، وقتی به مجموعه رسید، شمردم و دیدم که شش آهنگ از هشت آهنگ از مولانا است.

پس اتفاقی بود؟

صد‏درصد اتفاقی بوده و هیچ تفکری روی آن نشده بوده که بخواهم از قبل برنامه‏ریزی کنم که این آلبوم را بر مبنای اشعار مولانا می‏سازم. نه؛ کاملاً به‏طور اتفاقی، در طول زمان، در یک نقطه به‏هم رسیدند و خوشحال‏ام که این اتفاق افتاده است. در ارتباط با آن دو قطعه هم، در آلبوم «آسوده» تمرکز من روی اشعار عماد خراسانی بود. این یک کار از آن آلبوم جا مانده بود که دلم می‏خواست استفاده بشود. قطعه‏ی «نجوا» هم که شعر زیبای شادروان فریدون مشیری است، به این شکل وارد آلبوم شد که در حال و هوای خودم بودم و لحظات سختی را حین تهیه آلبوم «دیوانه‏تر» داشتم، طوری که یک لحظه احساس کردم می‏خواهم این پروژه را ول کنم و پروژه‏ی دیگری را شروع کنم، بلکه روحیه و حال و هوای‏ام را عوض کند.

«اگر بخواهم صادقانه بگویم، من خیلی با احساسم جلو می‏روم.»

به این ترتیب قطعاتی در این آلبوم هست که از آلبوم قبلی که ۲۰۰۸ منتشر شده قدیمی‏تر است و قطعاتی نیز هست که قرار بود در آلبوم بعدی منتشر شود.

دقیقاً همین‏طور است.

از اسم آلبوم گفتی که «دیوانه‏تر» است؛ اگر اجازه بدهی از اسم قطعات شروع کنیم. نام‏ها خیلی مختصر و موجزند. البته نام یکی از قطعات «بنمای رخ» است که عبارتی بسیار شناخته شده است، چون بارها از آن استفاده شده و سریعاً در ذهن می‏نشیند. اما در انتخاب اسم‏‏هایی مانند «زنجیر» یا «رسوا»، سعی می‏کنی کلمه‏ای انتخاب کنی که به‏شکلی مفهوم کل شعر را بازتاب می‏دهد؟ یا این‏که حس می‏کنی این اسم خوب می‏نشیند، خوش‏صدا و خوش‏نوا است؟

من اصولاً جزو طرف‏دارهای اسم‏های تک‏لغتی هستم که مختصر و مفید بتواند بیشترین فضای ذهنی را از آن آهنگ بدهد. یک مقدار از آن را هم شنونده خودش تصور کند و نسبت به آن آهنگ احساس پیدا کند.

مثلاً «زنجیر» یا «رسوا» را از خود شعر سعی می‏کنی انتخاب کنی؟

صددرصد. اسم‏ها در جایی از شعر هستند. اسم آلبوم را هم از یک بیت شعر «زنجیر» درآورده‏ام. ولی به این قصد نبوده که آن آهنگ برجسته شود. چون بعضی از آلبوم‏ها یک آهنگ دارند که نام آلبوم از روی آن انتخاب می‏شود. مثلاً آلبوم قبلی من، آهنگی به نام «آسوده» داشت که اسم آلبوم هم بر مبنای این آهنگ انتخاب شده بود. من در این آلبوم، حساسیتی روی آهنگ‏ها ندارم. با این‏که «دیوانه‏تر» از روی شعر قطعه «زنجیر» برداشته شده، ولی با این هدف نبوده که این آهنگ، قطعه برجسته‌ی این آلبوم باشد.

در عبارت «دیوانه‏تر» چه نهفته بود که اسم آلبوم شد؟

از دیوانگی‏اش خوش‏ام آمد. از این‏که زیاد شسته رفته نیست. از همین‏که از من می‏پرسی، «از چی آن خوش‏ات آمده»، یعنی سؤال‏برانگیز بودن‏اش و حال هوای خودم و… این‏جا دیوانه‏تر به معنای دیوانگی نیست. به معنای عاشق‏‏تر است، به معنای از دست رفتن توی عشق است. به این معنا از آن استفاده کرده‏ام.

اسم‏های بدیلی هم برای اسم آلبوم وجود داشت؟

این اسم از همه بهتر به دل‏ام می‏نشست.

پس عشق در نگاه اول بوده؟

راستش هرکاری می‏کردم از دست آن دربروم و اسم دیگری پیدا کنم که معنای انگلیسی آن را بتوانم بهتر ترجمه کنم، نشد.

آهنگ همه‏ی قطعات از خودت است. آیا نوازنده‏ها هم در تنظیم قطعات سهیم بودند یا این‏که آمدند قسمت خود را اجرا کردند و تمام شد رفت؟

نوازنده‏هایی بوده‏اند که پارت آنها مشخص بوده و اجرا کرده‏اند و رفته‏اند و به آن‏ها گفته شده که چه فضایی می‏خواهیم، ولی بدون شک، تمام نوازنده‏های این آلبوم که از نوازنده‏های بسیار برجسته‏ی موسیقی ملل هستند و این افتخار را به من داده‏اند و قبول کرده‏اند در این پروژه با من باشند، هرکدام تأثیر خود را مشخصاً و به‏وضوح در این آلبوم گذاشته‏اند و باعث بهتر شدن ایده‏ی اولیه‏ای که من نسبت به قطعات داشتم، بوده‏اند. قطعاً صداهایی را که ما الان می‏شنویم، آن‏هایی نبودند که از روز اول در ذهن من آمده باشد و من بگویم صددرصد خالق این اثر بوده‏ام. قطعه‏ای به نام «مپرس» در آلبوم هست که چون جزو کارهایی است که قرار بود در آلبوم بعدی بیاید، موتیوها و جمله‏بندی‏های مابین آن کار نوازنده و دوست عزیز من، گیتاریست گواتمالایی که موسیقی فلامنکو را کار می‏کند، است. البته ملودی و آواز را من گذاشته‏ام، فرم و پایه‏ی اصلی تنظیم‏ها هم ایده و کار خودم است. ولی بدون شک، بدون حضور کمانچه‏ی بی‏نظیر شروین مهاجر و تنظیم‏های شروین برای ساز کمانچه در این آثار، امکان‏پذیر نبود که به این زیبایی، من بتوانم صدایی برای کمانچه بنویسم.

کنجکاو هستم بدانم که کار را چگونه ضبط کردید؟ هم‏زمان در استودیو کار را اجرا و ضبط کردید و ظرایف را بعداً تغییر دادید؟

حامد نیک‌پی در حین یکی از کنسرت‌هایش در آمریکا

حامد نیک‌پی در حین اجرای یکی از کنسرت‌هایش در آمریکا

زمانی که این پروژه را شروع کردم، هدف این بود که تولید آن هم با خود من باشد. اما به‏خاطر فشار زیاد و شاید هم کم‏تجربگی و دست‏تنهایی، از دوست عزیزم فرزین فرهادی، که همین‏جا از ایشان تشکر می‏کنم، خواهش کردم در این پروژه با من همکاری کند. ایشان پیشنهاد کرد که چون این کار در عرصه‌ی موسیقی ملل است و سبک موسیقی تلفیقی است، برای این‏که حس کار از بین نرود، بهتر است استودیوی خوبی را انتخاب کنیم که فضای کافی داشته باشد و تاجایی که ممکن است، گروه مبنای اولیه‏ی کار را با هم اجرا کند. ما هم به این ترتیب کارها را اجرا کردیم و بیشتر کارها ضبط شد. بعد در طول یک‏سال و نیم گذشته، مقداری تغییرات وارد کردیم و…

فکر می‏کنم، سعی کرده‏ای با سازهای بادی و به‏خصوص سازهای زهی، فضاسازی کنی. مثلاً قطعه‏ی «سلام دل» که قطعه‏ی اول آلبوم است، مقدمه‏ی آرامی دارد و بعد، لرزش بسیار خفیف سنج، اعلام‏کننده‏ی شروع تند ریتم است. برای من جالب است که کمانچه‏ از همان اول وجود دارد، ولی فضای آن در مقدمه کم‏وبیش غربی است و بعد هرچه جلوتر می‏آییم و لرزش سنج را که می‏شنویم، یک‏باره از آن فضای ارکستراسیون غربی وارد فضای سنتی می‏شود. چطور شد که این قسمت را مثلا با ساز ویلون‏سل که برای مقدمه خیلی پرتر است، پر نکردی و همه را به کمانچه سپردی؟

در این‏جا باید بگویم که کمانچه در حقیقت، از میان راه تولید این آلبوم به ما اضافه شد. از زمانی که ما زیربنا و اسکلت اولیه‏ی این کار را ریختیم و شروع به ضبط کردیم، من همیشه دنبال صدایی مانند صدای ویلون‏سل بودم که در کارهای قبلی‏ام هم استفاده کرده بودم. ولی وقتی این فرصت دست داد و بر حسب اتفاق، دوست خوب‏ام، شروین مهاجر به آمریکا آمده بود، از او خواهش کردم که بیاید و با او تجربه‏ای روی این کار داشته باشیم. چه چیزی بهتر از این‏که با نوازندگی قوی ایشان، با فضاسازی ایرانی و تجربه‏ی کامل در برداشت درست از ذهنی‏نوازی موسیقی غرب در موسیقی سازهای ذهی، این تلفیق انجام بگیرد. او دیدگاهی دارد که توانسته بدون آسیب زدن به فضای موسیقی شرقی و موسیقی بکر و دست‏نخوره‏ی کمانچه، این دو را درست با هم تلفیق می‌کند.

آیا به نظر تو، نوازنده‏ای که در چنین پروژه‏ای کار می‏کند، باید ذهنی تلفیقی داشته باشد؟

به‏نظر من، بله صد‏درصد. یعنی کار تلفیقی از دیدگاه من، فقط کنار هم گذاشتن سازها نیست. آن موسیقی جهانی یا ملل که ما امروزه داریم در موسیقی ترک‏های ترکیه، در موسیقی عرب، در موسیقی فلامنکوی اسپانیا و کلاً در موسیقی ملل می‏بینیم، علت این‏که این‏قدر خوب روی هم نشست کرده، این‏قدر باهم درست تلفیق شده، این است که به صورت درونی تلفیق شده است. حالتی است که فقط در کنار هم قرار نگرفته‏اند، هیچ‏چیزی با هیچ‏چیزی در حال جنگ نیست. با آرامش بیشتری دارند برخورد می‏کنند. بعلاوه از لحاظ اصول و پایه‏ی موسیقی، چه از لحاظ هارمونی، چه از لحاظ فواصل، چه از لحاظ رنگ‏آمیزی سازها و چه از لحاظ ریجیستر آن ساز که با هم تداخل پیدا نکنند، هیچ سازی، ساز دیگر را پوششی ندهد که حضورش فقط بی‏فایده نباشد و… تمام این جزییات را که بخواهیم دقت کنیم، باید نوازنده‏ها این ذهنیت را هم داشته باشند تا بتوانند بهترین تأثیر خود را روی این موسیقی بگذارند. اگر شما ندانید بهترین جایگاه نت شما، بهترین جایگاه ساز شما، بهترین جایگاه رنگ‏آمیزی ساز و یا صدای شما کجاست، نمی‏دانید بهترین جا برای وارد شدن و خارج شدن کجاست. نتیجه چه می‏شود؟ این‏که احساس می‏کنیم همه‏چیز فقط در کنار هم قرار گرفته‌اند و هیچ‏چیزی درست جا نیفتاده است.

دوتا قطعه‏ی این آلبوم به‏نظر من، کاملاً حال و هوای فلامنکو دارند که یکی از آن‏ها «بنمای رخ» است. اما بنمای رخ به‏نظر من، آواز فلامنکو است با آن ضجه‌ها یا هق‌هق‌هایی که در این سبک آواز می‌شناسیم. قطعه‌ی «نجوا» درست برعکس آن است، قطعه‏ای است که بستر آن موسیقی فلامنکو است، ولی آواز کاملاً سنتی ایرانی روی آن نشسته.

دقیقاً. سبک و سیاقی را که من الان در آوازها تجربه می‏کنم، برگرفته از موسیقی محلی خودمان در موسیقی دستگاهی و موسیقی فلامنکو است و بخشی قسمت‏ها از موسیقی قوالی پاکستان هم در آن هست. چون وقتی این موسیقی‏ها را می‏شنوی و دنبال‏اش هستی، ناخودآگاه آوازت هم از آن تأثیر می‏گیرد. حال این‏که از این تاثیرات و چیزهایی که تأثیرگذار هستند، کجاها ترکیب درستی دربیاید، به تجربه‏ و توانایی خواننده بستگی پیدا می‏کند.

مسئله همین است. من حس می‏کنم در قطعات این آلبوم، ما کم و بیش سه‏تا فضا داریم: موسیقی فلامنکو، آواز فلامنکو، موسیقی سنتی و در بعضی از قطعات موسیقی محلی (بیشتر خراسانی). در واقع، سفری است بین این سه منطقه. ولی آیا مدنظرت بود که همیشه یکی از این عناصر برجسته‏ باشد؟ یا این‏که نسبت‏ها فرق می‏کند؟

Hamed Nikpay

اگر بخواهم صادقانه بگویم، من خیلی با حس‏ام جلو می‏روم. هرچیزی که حس کنم با آن موزیک بیشتر می‏نشیند در استودیو کار می‏کنم. برای آن برنامه نمی‏ریزم. ملودی‏ها را که می‏نویسم یا اجرا می‏کنم، حسی که در آن لحظه می‏آید و آن لحن و آن فضا را مقداری راجع به آن فکر می‏کنم، ولی بیشتر را به آن لحظه در استودیو می‏سپارم. در موسیقی «بنمای رخ» فضا، مقداری فضای فلامنکو- جاز است. گام‏های جازی هم در این قطعه استفاده شده است. ولی در قسمت بداهه‏نوازی و بداهه‌خوانی از فضای فلامنکو استفاده کرده‏ام. می‏توانم بگویم مقداری از رنگ‏آمیزی‏ای که موسیقی آفریقا در ریتم و آواز و در ریتم‏خوانی دارد هم در آن وجود دارد. ولی در آهنگ آخر آلبوم که «نجوا» است، غلظت موسیقی فلامنکو کاملاً مشخص است. به‏خصوص فلامنکوی تلفیقی، نه فلامنکوی سنتی. ولی آواز کاملا‏ً سنتی است. تلفیق آواز در این‏جا شعر آن است که شعر حافظ و یا سعدی و یا مولانا را نمی‏خوانم. وقتی موسیقی درست سنتی را از لحاظ فرم و اجرا نگاه می‏کنید، شعر بخش عظیمی از آن است. یعنی آن شعر است که شما را دارد مرتب و منظم سرجای‏تان می‏نشاند و نمی‏گذارد از مسیرتان جدا بشوید.

یعنی در نجوا این عناصر با هم تلفیق شده‌اند: موسیقی فلامنکو، کلام شعر معاصر با آواز سنتی…

دقیقاً. چه آش شله‏ قلم‏کار بشود، خدا رحم کند!

به‏هرحال من فکرمی‏کنم همه‏ی این‏ها تجربه است.

من هم این فضا را که تجربه کردم، مطمئن‏ام رنگ‏آمیزی‏ای که آلبوم بعدی‏ام خواهد داشت، خیلی برگرفته از این سه آهنگ در این آلبوم خواهد بود. مخصوصاً از «نجوا». من این کار را به‏طور کامل‏تر، در آلبوم بعدی تجربه خواهم کرد.

تو تار و سه‏تار می‏زنی، کار سنتی کرده‏ای، ولی موسیقی تلفیقی به تو چه می‏دهد که موسیقی سنتی نمی‏دهد؟ چه خلائی را حس می‏کنی؟

من هیچ‏وقت به‏خاطر خلاء سراغ این موسیقی نرفتم. من دوره‏ی نوجوانی‏ام را توی موسیقی سنتی بودم، گوش می‏کردم و یاد می‏گرفتم و علاقه داشتم و دارم. ولی در سال‏های پایانی دانشگاه، به‏خاطر تحقیقی که روی پایان‏نامه‏ام می‏کردم، دقت‏ام نسبت به موسیقی ملل بیشتر شد و احساس نیاز کردم به این‏که بیشتر در این‏باره بدانم. اگر قبلاً تجربه‏ای داشتم و برحسب اتفاق فلان سی‏دی را در ماشین یا خانه گوش می‏کردم، این‏بار دیگر رفتم گوش دادم و چون در کنار آن خواسته و ناخواسته با گروه‏های تلفیقی در ایران کار می‏کردم، دیگر دریچه‏های ذهنی من، اگر بسته بود باز شده بود نسبت به این‏که موسیقی ملل هم فضای خود را برای لذت بردن دارد. نباید بسته به آن نگاه کرد. نباید اگر یک گیتار دارد با یک ساز سنتی آفریقا می‏زند یا دارد با ساز باقلامای ترک می‏زند، فکر کنیم این موسیقی پاپ است. ما متأسفانه نوازنده‏های زیادی داریم که هنوز که هنوز است، به بنیان لذت بخش یک قطعه نگاه نمی‏کنند، فکر می‏کنند اگر یک ساز غربی در کنار یک ساز دیگر هست (قصد بی‏احترامی به کسی را ندارم، تجربه‏ی شخصی خودم است و برخوردهایی که با من می‏شده) و تا فضایی غیر از آن اصول سنتی را در آواز خواندن می‏شنوند، فکر می‏کنند موسیقی پاپ است. باور کنید که ما کاتگوری دیگری به نام world music و تلفیقی هم در دنیا داریم.

شاید لفظ خلاء مناسب نبوده باشد، ولی شاید بشود گفت که موسیقی تلفیقی فضای بیشتری برای آزمایش می‏گذارد تا موسیقی سنتی.

طبیعتاً به واسطه‏ی به‏کارگیری موسیقی ملل، شما هم مخاطب‏های بیشتری را داری به خودت جلب می‏کنی و هم ابزار بیشتری برای بیان احساس‏ات داری. اصلاً تلفیق از دیدگاه من، یعنی این فرصت را بیشتر می‏دهد که بیشتر ابراز احساسات کنی و محدود به یک موقعیت و یک اصول خاص نیستی. اصلاً محدودیت‏اش کم‏تر است و خوبی آن این است. اگر کسی موسیقی تلفیقی کار می‏کند، به این معنا نیست که چون موسیقی دیگر را خوب بلد نبوده، حالا به سراغ یک موسیقی آسان‏تر رفته است. موسیقی من یک بیان احساس است با رنگ متفاوت و سعی کرده‏ام تا آن‏جا که می‏توانم ابزار موسیقی‏های دیگر را آگاهانه‏ در بیان احساسات خودم به‏کار بگیرم.

به هر حال خود شنونده می‌تواند این را تجربه کند و تشخیص دهد. دست‏کم این امکان را دارد که بگوید من هم‏زمان رفتم سری به موسیقی فلامنکو و موسیقی سنتی و موسیقی بومی ایران زدم و این که سفر جالبی نبود، یا برعکس، سفر خیلی آموزنده یا جذاب و یا شنیدنی‏ای بود.

برای شنونده‏هایی که به موسیقی جهانی و ملل و به موسیقی فلامنکو علاقه داشته باشند، به شعر مدرن یا فضاسازی‏های مدرن علاقه داشته باشند، فکر می‏کنم به‏خاطر حضور نوازنده‏های قوی و زحمت‏کشی که در این‏‏کار بوده‏اند، ارزش شنیدن داشته باشد. امیدوارم گوش کنند و لذت ببرند. با هم هم‏سفر شوند در این تجربه. ممکن است خوش‏شان بیاید، ممکن است خوش‏شان نیاید، ولی من هدفی نداشتم جز این‏که بتوانم حرف دل‏ام را و احساس‏ام را نسبت به مهاجرت، نسبت به اشعاری که می‏خوانم، نسبت به زندگی، نسبت به عشق، نسبت به هرچیز دیگری که مانند هر آدم دیگری در زندگی دارم، بیان کنم. این تنها وسیله‏ای بود که من می‏توانستم احساسات‏ام را بیان کنم.

مصاحبه‌گر: شهرام احدی

تحریریه: علی امینی

  • تاریخ 10.12.2010
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده https://p.dw.com/p/QUsc
  • تاریخ 10.12.2010
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده https://p.dw.com/p/QUsc
تبلیغات