در دیداری با خویشتن؛ نمایشی تازه از آرتا داوری | فرهنگ و هنر | DW | 25.11.2013
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages
تبلیغات

فرهنگ و هنر

در دیداری با خویشتن؛ نمایشی تازه از آرتا داوری

نمایشگاه نقاشی صد و یک چهره در شهر کلن که در آن آثار آرتا داوری عرضه شد چهره‌هایی از هنرمندان و فرهیختگان تبعیدی را نشانه گرفته بود؛ چهره‌هایی با خطوط کج‌و‌معوج و آمیخته با چای و گل و گیاه و تمبر و کتاب.

آرتا داوری را سال‌هاست که در اغلب محافل هنری می‌بینیم. چهره هنرمندانه‌اش را از هر فاصله‌ای می‌توان تشخیص داد. کلاه کپی بر سر دارد و دوربینی در دست. ریشی که چندان هم ریش نیست. گیسی است بافته شده که پاپیونی را نیز بر آن افزوده. کراواتی آویخته از چانه. مدتی است اما که دیگر از گیس کراواتی دست برداشته است.

صدو یک چهره از هزار و یک شب!

آرتا از کودکی با چهره‌ها زیسته و آن‌ها را در یاد نگاه داشته است، از صورت‌های رنجدیدهٔ هموطنان جنوب شهر‌نشین و سینما تمدن برو گرفته تا هم سلولی‌هایش در زندان. برای تکمیل ذوق هنری به مارسی و نیس رفته و سپس باز هم به می‌ان‌‌ همان چهره‌ها بازگشته است. انقلاب که شد، او هم همچون بسیاری دیگر از هنرمندان مرز‌ها را درنوردید و پا به سرزمین غربت‌نشینان گذاشت. چهره‌ها اما همچنان با او بودند و روز به روز بر تعدادشان افزوده می‌شد. در آغاز می‌خواست با الهام از هزار و یک شب، هزار و یک چهره را به روی کاغذ بیاورد. اما نه کاغذش فراهم بود و نه هزار و یک چهره‌اش. سرانجام با حذف صفری از میانه عدد به صد و یک چهره بسنده کرد.

به جای بوم به دنبال اوراق کتابی می‌گشت که این چهره‌ها را برجسته کند. در آمستردام بود که رمانی کهنه را به ثمن بخس خرید و کار خود را آغاز کرد. فکر می‌کنم او هم مانند نادر نادر‌پور اوراق کتاب سرنوشتش را / در سطل پر از زباله می‌بیند/

برای کشیدن چهره‌ها همه ویژگی‌های ایرانیان را زیر نظر داشت. از چای، نوشیدنی محبوب گرفته تا نامه و پردیس که شاعران ایرانی هر یک به گونه‌ای آن را با یاد بوستان و گلستان و باغ و باغچه در شعر‌هایشان بازتابانده‌اند.

چهره‌های رنگین بر پرده سفید

Iran - Maler Arta Davari

آرتا داوری، نقاش ایرانی

با کنجکاوی در انتظار دیدن چهره‌ها بودیم. سالنی در مدرسه موزیک شهرک کالک در کلن محل برگزاری نمایشگاه بود. دیوارهای سفید را با شگفتی نگاه می‌کردیم و نگاه پرسان خود را به یکدیگر می‌دوختیم. از نقاشی خبری نبود. من بی‌اختیار به یاد لیلی گلستان و گالری‌اش افتادم. می‌دانستم که یک بار برای برگزاری نمایشگاه پرستو فروهر از شب قبل تهدیدش کرده بودند که بساطش را به هم خواهند ریخت. پرستو و لیلی هر دو مغموم و مایوس از بر باد رفتنان زحماتشان بودند که ناگهان لیلی همچون ارشمیدس فریاد یافتم یافتم را سر می‌دهد. قاب‌ها را خالی بدون تصویر بر دیوار‌ها می‌آویزیم! نمایشگاه برگزار شد و قاب‌های خالی با عنوان هائی که بر آن نوشته شده بود همه به فروش رفت. اما بر این دیوارهای سفید از قاب خالی هم خبری نبود! تنها پرده سفیدی بود که عکس تصاویر را با کامپیو‌تر بر آن باز می‌تاباندند.

آرتا برنامه را با موسیقی یکی از‌‌ همان چهره‌ها آغاز کرد. به جای نشان دادن تصاویر، در آغاز فیلمی ویدیوئی نشان داد با دو تن از هنرمندان نابینا. اسکندر آبادی و صدقی آسا حسینی. هر دو در کتاب چهره گنجانده شده بودند. آرتا انگشتان دو نابینا را بر روی عکس‌ها می‌کشید تا هر آنچه را که توضیح می‌داد لمس کنند. اسکندر که گویا هنوز هم سر از کار او در نیاورده بود، از دختر هنرمندش کمک طلبید تا شباهتش را با چهره تصویر شده تشخیص دهد. دختر بلافاصله گفت این عکس توست. اسکندر اما با کنجکاوی به دنبال «اسکندریت» عکس بود. آرشه ویولنی از پیشانی اسکندر سر برآورده بود که شاید علامت مشخصه این ویولن نواز هنرمند بود!

یکی از نقاشی‌های آرتا داوری

یکی از نقاشی‌های آرتا داوری

آرتا داوری برای تصویر کردن چهره هایش‌گاه از مشخصه‌های آنان نیز الهام گرفته بود. بسیاری از شاعرانِ چهره‌ها، شعرشان با خطی خوش بر صفحه کتاب نوشته شده بود. با برخی شوخی کرده بود و طنزی نیز بر آن افزوده بود. برای معماری نوشته بود: خشت اول چون نهاد معمار کج/ تا ثریا می‌رود دیوار کج/

تصویر جوان تازه از وطن آمده‌ای را نیز دیدیم که با پسر آرتا، نیما در کارهای گرافیک همکاری دارد. صبا مقدم که با ریختن دوربین‌های شکسته بر روی زمین و اوراق سفید می‌خواهد واقعیت وقایع انتخابات سال ۸۸ را به تصویر بکشد. دوربین‌ها و تلفن‌های دستی که همه به دست ماموران امنیتی خرد و شکسته شدند، تا حقایق از نگاه مردم پنهان بماند.

تصاویر با خطوط کج و معوج همه به صورت کلاژ، با ترکیبی از چند چیز کشیده شده بودند. ‌گاه این ترکیبات تصویر را آشنا‌تر و پر مفهوم‌تر برای بیننده می‌کرد، ‌گاه چندان ربطی هم با تصویر مورد نظر نداشت.

آشنائی با چهره‌ها

شهلا حمزاوی مترجم، اصغر نصرتی بازیگر و کارگردان تئا‌تر، زیبا کرباسی، شاعر، شهرام میریان روزنامه‌نگار، نیلوفر بیضائی، کارگردان تئا‌تر، احمد نیک‌آذر فیلمبردار و بازیگر و کارگردان تئا‌تر، اختر قاسمی فیلمبردار و روزنامه‌نگار، جواد طالعی روزنامه‌نگار و شاعر و خانواده‌ای هتلدار در کلن که از اقلیت ارامنه ایران هستند و..... هر کسی که یا دستی در محافل فرهنگی داشت و یا از آن رگه‌های انسانی که داوری به دنبالش است برخوردار بود در میان جمع چهره‌ها حضور داشت.

چهره‌ فریدون تنکابنی، نقاشی‌شده توسط آرتا داوری

چهره‌ فریدون تنکابنی، نقاشی‌شده توسط آرتا داوری

سالن نه چندان کوچک مدرسه موسیقی گویا همه صد و یک چهره را در خود جای داده بود. همه به نوعی دست‌اندر کار برنامه بودند. یکی به کمک آرتا می‌آمد و شعرش را می‌خواند. یکی متن بروشور را که از بی‌قراری‌های آرتا نوشته بود دکلمه می‌کرد. «آنچه در مجموعه چهره‌ها می‌بینید بازتاب بی‌قراری‌های آرتاست. خط هائی کج و معوج که به هیچ صراطی راست نمی‌شود.» هر از گاهی نیز برای تنوع چهره‌ای را بر پرده نگاه می‌داشت تا با یک استراحت موزیکال بینندگان را آماده دیداری دیگر با چهره‌ای دیگر بکند.

آرتا نه تنها در تصویر چهره‌هایش تعهدی انسانی را بازگو می‌کرد که‌ شناختی از جمع تبعیدیان فرهیخته‌ای که شمارشان بیش از حدس و گمان خود ما بود به جمع بینندگان می‌داد. در میان این جمع برخی دیگر حضور فیزیکی نداشتند. از مرگ یکی نیز همه فقط در آن شب با خبر شدند. جوان هنرمندی که مارکوس نام داشت و آرتا می‌گفت که در خیابان‌ها می‌زیست و جانش را نیز در یکی از همین گشت و گذارهای خیابانی از دست داد.

چهره‌های آرتا در پایان نگاه‌ها را به یکدیگر مهربان‌تر کرده بود. به نظر می‌رسید که عده‌ای تازه یکدیگر را یافته و شناخته‌اند.