جنبش دانشجویی اروپا و تاثیرات آن بر زندگی زنان ایرانی در کنفدراسیون دانشجویی | جامعه | DW | 30.05.2008
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

جامعه

جنبش دانشجویی اروپا و تاثیرات آن بر زندگی زنان ایرانی در کنفدراسیون دانشجویی

در زندگی روزمره، وضعیت زنان در جنبش دانشجویی ایرانیان از وضع زنان خانواده‌های "معمولی" در ایران بدتربود. مردها "کارهای مهم" انحام می‌دادند و از مسئولیت‌های روزمره سر باز می‌زدند. تا اینکه زنان خود به‌راه افتادند.

default

نسرین بصیری

اولین باری که خبری از جنبش دانشجویی شنیدم در گراتس بود، زمانی که در این شهر دانشجویی علوم سیاسی می‌خواندم و خبرهایی را که در این زمینه منتشر می‌شد با علاقه دنبال می کردم. استادان دانشگاه ما بیشتر راست و محافظه‌کار بودند و در دانشگاه هیچگونه جنب و جوشی به‌چشم نمی‌خورد. وقتی دانشجویان دختر امتحان می‌دادند باید کت و دامن سیاه می‌پوشیدند و کفش مشکی مرتب به پا می‌کردند. در رشته‌ی ما محض نمونه یک استاد زن هم وجود نداشت. بعضی از استادان مرد گریه‌ی دخترها را در می‌آورند. مثلا استادی بود که وقتی دختران سر امتحان درست جواب نمی‌دادند، سرشان داد می‌کشید و بد و ‌بیراه می‌گفت. می‌گفت: شما را چه به "هوخ شوله"؟ (دانشگاه) بهتر است بروید به "کوخ شوله"! (مدرسه‌ی آشپزی).

فعالیت‌های دانشجویی در اتریش

از فعالیت‌های دانشجویی شاهد دو نوعش بودم ، یکی کلاس‌های کاپیتال که دانشجویان چپ خود آنها را بر پا کرده بودند و معمولا خارج دانشگاه بود. دانشجویان با تجربۀ چپ آنرا می‌چرخاندند و من هم "مارکسیسم" را به لحاظ علمی در یکی از این کلاس‌ها شناختم.

فعالیت دیگر از جانب دانشجویان پسر و دست راستی بود که اتحادیه‌ای داشتند به نام "بورشن شافت". یکی از کارهاشان این بود که وقتی یکی از اعضایشان پایان‌نامه می‌گرفت ، همگی با لباس‌های مخصوص و کلاه‌های پردار و برخی با چهره‌هایی که رد شمشیر خوردگی داشت به سالن جشن می‌آمدند و شادمانه در شیپورهاشان می‌دمیدند.

دانشجویان ایرانی هم کنفدراسیون جهانی‌شان را در این شهر داشتند که کم و بیش فعال بود.

Bildgalerie Deutschland Ausstellung Kunst und Revolte in Berlin

مبارزه برای تحولات اجتماعی در آلمان به غیردانشجویان نیز سرایت کرده بود

ضربه‌ای که از جنبش دانشجویی خوردم

در رشتۀ من یعنی علوم سیاسی، تنها یک استاد سوسیال دموکرات داشتیم و بچه‌های چپ معمولا او را به عنوان استاد راهنما برای تز دکترای‌شان انتخاب می‌کردند. من موضوع تزم را با او هماهنگ کردم و او قبول کرد استاد راهنمایم بشود.

موضوع رساله‌ام "سامان اقتصادی کشورهای در حال رشد" بود و من برای کارم از کتاب "نظریه‌های اقتصادی مارکسیستی" ارنست مندل استفاده می‌کردم و نقل قول‌هایی از مندل در کارم داشتم. هنوز یکی دو ماهی نبود که در این زمینه کار می‌کردم که استاد راهنما چشم از جهان فروبست و مرا و رساله‌ام را نیمه‌کاره در این مهد راست‌گرایان تنها گذاشت. استادی که به جای او در دانشگاه استخدام شد، و به‌طور اتوماتیک استاد راهنمای من شد، از شهر مونیخ به اتریش آمده بود. در آن روزها استادان رشته‌های جامعه‌شناسی و اقتصاد و علوم سیاسی آلمان، به ستوه آمده از دست دانشجویان و محیط دانشجویی پر جنب و جوش آلمان، یکی یکی سر از شهرهای به‌خواب رفته‌ی اتریش در می‌آوردند. در واقع اتریش در آن ایام حیاط خلوت استادان محافظه‌کار و دست راستی آلمان شده بود؛ جایی که نه خبری از اعتراضات دانشجویی بود و نه اصلا صمیمیتی میان دانشجویان برقرار بود.

در چنین محیطی، غیرمستقیم ضربه‌ای از جنبش دانشجویی آلمان خوردم. استادی که از دانشگاه مونیخ طرد شده بود و دنبال بهشت محافظه‌کاران می‌گشت رسالۀ دکترای مرا که به باور استاد راهنمای دومم خوب ارزیابی شده بود رد کرد. استاد راهنمای دوم، اول قول مبارزه داد و گفت در شورای دانشگاه چنین و چنان می‌کند ، اما او هم که محافظه‌کار بود دست و پایش لرزید و چنین و چنان نکرد. به جایش یک پیشنهاد "غیر اخلاقی" به من داد. گفت از نظر من تو قبولی و تزت خوب است و باید نمرۀ خیلی خوبی می‌گرفتی . واقعیت این است که این تحفۀ از آلمان آمده، زبان آدم سرش نمی‌شود من هم نمی‌توانم با درافتادن کاری از پیش ببرم. بنا بر این بیا و این تز را فراموش کن و من یک موضوع دیگر به تو می دهم و فلان استاد را که در جریان است استاد راهنمای دومت انتخاب کن و چهار پنج ماه دوباره کار کن و من که می دانم تو کارت را درست انجام داده‌ای قبولت می‌کنم و هر دوی ما بی‌جنگ و دعوا از این وضع راحت می‌شویم .

من که با یک نوزاد دو ماهه در غربت تنها مانده بودم پیشنهادش را منصفانه و اخلاقی ارزیابی کردم و پذیرفتم. در نتیجه به جای تز خوب "سامان اقتصادی کشورهای در حال رشد"، با پایان‌نامه‌ای بی‌اهمیت که مورد علاقه‌ام نبود دکترا گرفتم و فارغ‌التحصیل شدم .

BdT Deutschland Alice Schwarzer stellt Buch vor

آلیس شوارتسر، یکی از الگوهای جنبش نوین زنان آلمان، فعالیت خود را در سال ۱۹۷۰ آغاز کرد

محیط دانشجویی در برلین

وقتی پس از تمام شدن درسم در سال ۱۹۷۱ به برلین آمدم تغییر چشمگیر محیط دانشجویی را دیدم.

در محیط دانشجویی آلمان کسی به کسی شما نمی گفت! دانشجویان با برخی از استادان خود هم صمیمی بودند و ایشان را تو خطاب می‌کردند. در برلین معلومات چپ و مارکسیستی باعث سرزنش و ردی نمی‌شد و من به‌زودی موفق شدم در دانشگاه تدریس کنم.

آنچه در آلمان جلب نظر می‌کرد ظاهر و قیافۀ دانشجویان بود. بسیار ژولیده به نظر می‌آمدند ! دخترها شبیه پسرها لباس می‌پوشیدند و بر خلاف گراتس کسی با کفش پاشنه‌بلند در محیط دانشجویی ظاهر نمی‌شد. دانشجوها هم مسن‌تر بودند. انگار در آن زمان، دانشجویی کششی غریب داشت. شاید هم دانشجویان آنقدر سرگرم "جنبش" و "تظاهرات" بودند که عجله‌ای برای فارغ‌التحصیل‌شدن نداشتند. در کلاس من نیمی از دانشجویان از من بزرگتر بودند و روز اول باور نمی‌کردند استادشان باشم. بالاخره ناچار شدم ایشان را با اخم و داد و بیداد روی صندلی‌ها بنشانم. در کلاس جولان می‌دادند و هر چه می گفتم بنشینید شروع کنیم، مسخره‌بازی در می‌آوردند.

کنفدراسیون ایرانی

اوائل دهۀ هفتاد بازار کنفدراسیون جهانی دانشجویان ایرانی رونق داشت و واحد برلین هم خیلی فعال بود و بسیاری از "سران قوم" در این شهر جمع بودند. من، هم به دلیل علاقۀ شخصی و هم به عنوان خویشاوند یکی از سرشناسان این جنبش، در کوران تلاش‌های دانشجویی قرار گرفتم. اما شاید همین خویشاوندی با یک عضو سرشناس کنفدراسیون و نیز تجربیات تلخی که پیش از آن از سر گذرانده بودم باعث شد، گوش‌هایم تیز شود و دریابم، زنان در این سازمان در سایه قرار می‌گیرند.

می‌دیدم مردی از اعضاء کنفدراسیون تمام شهر را زیر پا می‌گذارد تا همه را برای تظاهراتی ضدرژیمی بسیج کند، اما زنش در خانه که هر روز او رامی‌بیند و چاشت و نهار جلوش می گذارد از وجود چنین آکسیونی بکلی بی‌خبر است. تعجب می‌کردم. می‌دیدم وقتی جشنی بر پا می‌شود و گروهی برای تدارکات تشکیل می‌شود مردها از هم می‌پرسند، کی در بارۀ چی سخنرانی می‌کند، یا کدام "رئیس قوم" از جانب واحد برلین به فلان سمینار و کنگره اعزام می‌شود اما از زنها می‌پرسیدند، «تو برای جشن چه ساندویجی درست می کنی؟»

یک بار که در انجمن دانشجویی برلین در مورد موضوعی اظهار نظر کردم، یکی از نمایندگان گروهی که مخالف بود، بلند شد و به من توضیح داد که همسرم در این زمینه نظر دیگری دارد. طوری حرف می‌زد که انگار من موظف هستم از نظرات شوهرم پیروی کنم و اگر الان حرف دیگری می‌زنم به این دلیل است که حرف‌های همسرم و نظراتش را نفهمیده‌ام یا عوضی فهمیده‌ام .

صحبت‌ها ی روز ۸ مارس هم که تکراری بود. از زنان کارخانۀ نساجی نیویورک نام برده می‌شد و از زنانی که در ایران برای آزادی "شهید شدند". این "قهرمانان" یک فصل مشترک داشتند: هیچکدام آنها زنده نبودند که حق و حقوق خود را مطالبه کنند و به تقسیم کار نابرابر در خانه و در کنفدراسیون اعتراضی کنند.

(ادامه در صفحه ۲)

در همین زمینه:

مطالب مرتبط

تبلیغات