انتظار توام با امید<br>گفت‌‌وگو با لعبت والا (بخش دوم) | فرهنگ و هنر | DW | 01.02.2011
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

فرهنگ و هنر

انتظار توام با امید
گفت‌‌وگو با لعبت والا (بخش دوم)

دوران شکوفایی فرهنگ و هنر در ایران، همزمان بود با دگرگونی‌های فرهنگی، هنری در اروپا. دستمایه‌ی شاعران و نویسندگان آن زمان ایران، "غم" بود. لعبت والا نیز شعرهایش آمیخته به غم است.

لعبت والا، شاعره‌ی عشق و زیبایی

لعبت والا، شاعره‌ی عشق و زیبایی

"غم" جدا از این که دلایل اجتماعی، سیاسی داشت، مدی بود متداول در میان شاعران. غمی که در عاشقانه‌ها، بهاریه‌ها، رباعی‌ها و غزلیات او از آغاز تا کنون به چشم می‌خورد. غمی که در چشمانش و در کنه نگاهش نیز نهفته است.

دویچه وله: خانم والا، یکی از چیزهایی که در شعرهای دل‏نشین شما، از اولین شعرهای‏تان تا به امروز، به چشم خواننده می‏آید، غمی است که در آن‌ها وجود دارد. چرا؟

لعبت والا: آخه من اصولاً موجود زیاد خوشبختی به‏دنیا نیامدم. من آخرین فرزند پدر بودم و یک‏ساله بودم که پدرم فوت کرد. طبیعتاً پدر نداشتم. در حالی‏که سایه‏ی پدر باید روی سر دختر باشد. پدر که نداشتم، خانواده هم که از بازماندگان خاندان قاجار بود، از آن عرش به فرش افتاده بود. در نتیجه من زندگی زیاد مرفهی، نه از نظر مالی و نه از نظر معنوی، نداشتم. در نوجوانی هم شوهر کردم و با مردی ازدواج کردم که خیال می‏کردم عاشق او هستم. در حقیقت، عشق کودکانه. ولی این عشق هم که به ثمر نرسید. از دوستان هم، هی محبت کردم، هی ریا دیدم، هی بدی دیدم.

من همین الان هم که ۸۰ سالم است، مانند هشت سالگی‏ام ساده هستم. ساده‏دلم. بعضی‏ وقت‏ها می‏گویم ابلهم، ساده‏لوحم. برای این‏که هرچه به من بگویند، باور می‏کنم. چون خودم نمی‏توانم غیر از حقیقت چیزی به زبان بیاورم. گفتن دروغ برایم دشوار است. راست گفتن برای من راحت‏ترین کار است. برای همین است که اصلاً نمی‏توانم دروغ بگویم یا ریا کنم. ولی طبیعتاً بقیه با من این‏طور نبودند. بارها و بارها و بارها این تجربه را کرده‏ام، ولی هنوز هم خیلی راحت همه می‏توانند گولم بزنند. همه، هرچه بگویند باور کنم و بعدمی‌‌بینم که از پشت خنجر زده‏اند. طبیعتاً هیچ‏وقت احساس خوشی و سرشاری نکرده‏ام. ولی این‏ها دلیل آن نمی‏شود که از زندگی ناراضی باشم. الان که به گذشته فکر می‏کنم، می‏بینم که تمام این تجربه‏ها مقداری از زندگی را پر کرده است.

البته من گفتم که غم در شعرهای‏تان وجود دارد، ولی مرگ‏اندیشی در آن نیست.

نه… به‏هیچ‏وجه.

اما حتی بهاریه‏های شما هم غرق در ناامیدی است. حتی می‏توانم برای‏تان مثال بیاورم:
بهارا!
آفتابت کو، گلت کو، صفای بیدمشک و سنبلت کو؟
نوای جغد داری تو به‏همراه
بهارا! نغمه‏های بلبلت کو؟

خُب این شعر مال زمانی است که در ایران جنگ بود. جنگ ایران و عراق. درست است که آنجا نبودم، ولی در درون من این غم بود.

در جای دیگری می‏گویید:
می‏خواستم از عشق بگویم همه عمر
جز در پی دوست، ره نپویم همه عمر
ای کاش به نیمه‏ی راه می‏دانستم
گم‏کرده‏ی خویش را نجویم، همه عمر
هم‏چنان در نیمه‏ی راه هستید؟

ای‏کاش در نیمه‏ی راه می‏دانستم… ولی واقعیت همین است، همان‏طور که گفتم، من همیشه با تمام احساسم، با تمام دلم، به دنبال دوستی و رابطه رفتم، ولی هیچ‏وقت نتوانستم… اگر موفق شده بودم، اگر واقعی بود، مانده بود. یعنی هیچ‏وقت تنها نبودم. می‏دانید چه می‏‏خواهم بگویم…

یعنی هنوز هم همین احساس را دارید؟

گم‏کرده‏‏ی خودم را که هرگز پیدا نکردم. در نیمه‏ی راه‏ هم کسی نبود که بگویم این اوست. الان که دیگر به پایان راه رسیده‏ام. از نیمه‏ی راه هم گذشته‏ام. الان دیگر فکر می‏کنم عزراییل… اوی من، او خواهد بود.

در جای دیگری می‏گویید:
دریغ! شهر من، شهر خدا بود
هزاران دل به دردم آشنا بود
سفر کردم که از غم‏ها گریزم
ولی ای‏کاش زنجیرم به‏پا بود

واقعاً پشیمان هستید، از سفر کردن؟

الان دیگر نه. اما آن موقع آره. وقتی راجع به وطن حرف می‏زنیم، وطن آن اوضاع سیاسی و آن‏چه الان می‏بینیم که نیست. وطن تمام آن خاطرات است، تمام آن مزایا، تمام آن گذشته‏هایی که به‏هرحال برای ما پربار بوده است. حتی غم‏هایش هم وقتی زمان از روی آن می‏گذرد، به یک نوستالژی، به یک حالت شیرین مبدل می‏شود. غم شیرینی است که دل را فشار می‏دهد، ولی از آن لذت می‏بری.

این طبیعی است که آدم حس می‏کند، کاش زنجیر به‏پام بود در آنجا. یعنی ببین چقدر درغربت حس کردم که آن زنجیر را می‏پذیرفتم که در خاک وطن‏ام باشم. البته این، آن وطنی است که من می‏شناختم. آن وطن، هم‏چنان در قلب من زنده است.

Bilder von Lobat Vala 01Flash-Galerie

شما شعر غربت هم دارید:
پرستو جان کجا کاشانه کردی؟
بنای عشق را ویرانه کردی
مرا بگذاشتی در خاک غربت،
به بام آسمان‏ها لانه کردی

این غربت، از روزی که به اینجا آمده‏اید، چه تأثیری در روحیه‏ی شما گذاشته است؟ آیا هنوز هم پس از گذشت سی و اندی سال، احساس غربت می‏کنید؟ با وجود این‏که همه‏ی فامیل‏تان هم دوروبرتان هستند؟

صددرصد…صددرصد احساس غربت می‏کنم. من بارها گفته‏ام، بازهم مجبورم تکرار کنم، چون واقعاً احساسم است. من می‏گویم ما ماهی از آب بیرون افتاده هستیم. ماهی از آب که بیرون می‏افتد، بالا و پایین می‏پرد و خیلی هم تلاش می‏کند، حرکت می‏کند، لابد می‏خواهد خود را به آب برساند، به رودخانه برساند، به دریا برساند. ولی در اصل، از جایش افتاده بیرون. ما هم به همین صورت. ما از جا کنده شده‏ایم، از ریشه کنده شده‏ایم و این احساس غربت خیلی طبیعی است.

برای همین هم هست که شعرهای بعد از غربت من، همه تقریباً تکرار این غربت و غم غربت است. چون این به‏هرحال با ما هست. هرچقدر هم احساس کنیم که سی سال گذشته است. من این سی سال را اصلاً زمان نمی‏دانم. یعنی این سی سال، برای من مانند این است که به‏طور موقت به سفری رفته‏ام که قرار است برگردم بروم به خانه‏ام. پس خانه نبوده‏ام، خارج از خانه بوده‏ام.

وقتی می‏خواستید از ایران خارج شوید، به یار دیرین و همیشگی‏تان، خانم بهبهانی گفته بودید: می‏روم و برایت نامه نمی‏نویسم. می‏خواهم همه چیز را فراموش کنم. شما می‏دانستید در این سفر بازگشتی در کار نیست؟ و چرا نمی‏خواستید نامه بنویسید؟ چرا می‏خواستید همه چیز را فراموش کنید؟ در حالی که همه‏ی خاطرات شما پشت سرتان بود، در آن وطن بود.

آدم وقتی مقداری حرص می‏خورد و عصبانی می‏شود، چیزهایی می‏گوید دیگر. می‏گوییم، ولی واقعی نیست. البته من در نامه نوشتن خیلی تنبلم. هیچ‏وقت نامه نمی‏نویسم. چون معتقدم نامه نمی‏تواند حس آدم را بیان کند. چه می‏شود در نامه نوشت؟ من به آن صورت نویسنده‏‏ی خوبی نیستم که بتوانم روزمره…

ما که نثر زیبای شما را همیشه خوانده‏ایم و لذت برده‏ایم…

لطف دارید؛ ولی مقداری حوصله می‏خواهد که آدم بنشیند و از غربت بنویسد. از غربت چه می‏شود نوشت؟ که دلم تنگ شده فقط. با همان دلتنگی می‏شود همه چیز را گفت. اتفاقاً آخرین شعری را که دارم باید برایتان بخوانم که آن‏هم از دلتنگی است.

عشق دوای تو باد، ساز و نوای تو باد
یار به بیمار خود، نسخه‏ی تیمار داد

از عشق شروع کردیم و داریم دوباره به عشق می‏رسیم؛ به‏‏نظر شما، عشق واقعاً درمان همه‏ی دردهاست؟

صددرصد… من کوچک‏تر از آن هستم که بخواهم بگویم عشق عارفانه. چون عارف کسی است که دانایی داشته باشد. من که نادانم. ولی عشق را می‏شناسم. آن نیرو را، اسمش را بگذارید خدا، انرژی، خورشید… اسمش را هرچه که می‏خواهید بگذارید، ولی نیرویی هست که عشق واقعی آن است و همان حالتی است که می‏گوییم توکل. وقتی توکل داری به کسی که معشوقت است، اطمینان داری، پشتگرمی داری، پشتت گرم است، به او تکیه داری و می‏دانی که او را داری، تنها نیستی؛ و این به‏نظر من، کل عشق است. نمی‏دانم چگونه توجیه کنم.

یعنی شما به دنبال "او" هستید. جایی گفته بودید:
قبله‏ی من تخت‏ جمشید است
تسبیح من…

شعر "نماز" را می‏گویید که گفته‏ام: ابر سجاده و باران تسبیح… همان‏ که به شما گفتم، معشوق اصلی من طبیعت است.

پس نه "او" که طبیعت معشوق شماست.

او طبیعت، ذات یگانه در طبیعت است. حتی کسی که می‏میرد، من فکر می‏کنم به این ابدیت پیوسته است. یعنی این‏که مثلاً این گلدانی که این‏جا می‏بینید، مادر من است. چون همیشه مادرم از این گل کنار تخت‏اش بود، تا موقعی که درگذشت. بعد از مادرم، من همیشه این گلدان را پر از این گل نگاه می‏دارم. یک روز که خالی است، حس می‏کنم مادرم نیست. چون واقعاً من اعتقاد دارم، شاید من جنون دارم، نمی‏دانم، ولی من معتقدم که در برگ برگ این گل، وجود لایزال متجلی است. من گل‏هایم را بعضی وقت‏ها می‏بوسم. شب می‏برم می‏گذارم دم پنجره که هوا بخورد. بعد وقتی می‏آورم، با آن‏ها حرف می‏زنم. می‏گویم حال‏تان چطور است، نازشان می‏کنم. چون برای من زنده هستند. این جان را از کجا آورده‏اند این‏ها؟ این نقاشی که این‏ها را به‏وجود آورده، کیه؟ کجاست؟ عشق واقعی برای من اونه. بدون این‏که عارف باشم، بدون این‏که فیلسوف باشم، بدون این‏که صوفی باشم، بدون این‏که متدین باشم. ولی او را می‏بینم.

شب اگر دیر مانده، باکی نیست
چشم خورشید هم‏چنان باز است
توشه‏ی راه خویش، همت خواه
گر تو را کوله‏بار بی‏ساز است

این شعر را شما سال ۲۰۰۵ گفته‏اید. این امید، در میان این همه شعرهای غمگین شما، ناگهان از کجا پیدا شد؟

اشکال کار همین است. خیلی جالب است که این ضد و نقیض در کار من هست. اتفاقاً آخرین شعری را که گفته‏ام، شروعش این است که: دلم برای دیدن آن خانه تنگ شده است. شعر مقداری می‏رود و باز می‏گوید: الان هم دلم برای آن خانه تنگ شده است. ولی بعد از آن، مقداری امید توی آن می‏آید. پسرم وقتی این شعر را خواند، گفت: نوستالژی‏ای که در این شعر هست، کاش در همین‏جا که باز برگشتی به اول شعر…

Lobat Vala

من باز امید را در این شعر دیده‏ام، چون معتقدم نمی‏شود، یعنی نمی‏توانی، اگر با امید زندگی نکنی، نمی‏شود. امید است که زندگی را نگه می‏دارد. من وقتی بلند می‏شوم و می‏بینم که چشم دارم که حتی هوای تاریک را ببینم، در مملکتی که من زندگی می‏کنم، صبح هم باید چراغ روشن کرد، اما می‏گویم خدا را شکر که چشم‏هایم این تاریکی را می‏بیند. حتی دیدن تیرگی شکر دارد. برای این‏که می‏توانستم اصلاً نبینم که تاریک است. فرق بین روز و شب را حس نکنم. نعمت‏های ما خیلی زیاد هستند. یعنی در عین بی‏کسی، در عین بی‏چیزی، در عین افتادگی و بیماری، باز آن‏قدر نعمت داریم که خودمان حالی‏مان نیست.

برای این‏ است که کلمات من ضد و نقیض هستند. چون یک موقعی، احیاناً می‏خواهم خودم را لوس کنم. درست مانند بچه‏ای که خود را برای پدر و مادر لوس می‏کند. مثلاً فلان چیز را بهم نداده، می‏خواهم خودم را برایش لوس کنم. بعد یکهو می‏بینم که نه؛ غلط می‏کنم. خُب چیزهای دیگری داده است. خیلی‏ها هستند که همین‏هایی را که به من داده، به آن‏ها نداده است. بنابراین، من می‏توانم جزو برگزیدگانی باشم که مقداری نعمت دارم.

حتماّ همین‏طور است.
از خویش جدا مانده، جامانده و وامانده
افتاده در این گرداب، آزرده ز شیخ و شاه

واقعاً احساس واماندگی و درماندگی می‏کنید؟

خیلی زیاد… خیلی زیاد. معلوم است. به‏خصوص موقعی که ریا ببینم. موقعی که دورنگی ببینم. الان از هموطنانی که این‏جا هستیم، چندتا و نصفی دور هم هستیم، ولی هیچ‏کدام با هم زیاد چیز نداریم دیگر… بعضی وقت‏ها مورد گله پیش می‏آید، طبیعی است. آن موقع‏هاست که احساس واماندگی می‏کنم.

هنوز هم امید دارید که برگردیم به وطنمان؟

وطنی که من می‏شناختم، در من هست. از من جدا نشده. وطن که فقط آن خطه خاک نیست. خیلی چیزها در وطنی که من می‏شناختم بود که الان نیست. ولی حتماً این وطن به‏جا می‏ماند. برای این‏که هزاران سال مانده، بازهم خواهد ماند. هیچی نمی‏تواند آن را از بین ببرد.

پس امید بازگشت دارید.

ممکن است عمر من کفاف ندهد که برگردم. چون خیلی از دوستان و هم‏گنان من یکی یکی توی صف هستند و دارند می‏روند و من هم توی صف انتظار ایستاده‏ام و منتظرم که نوبتم برسد. ولی این باعث نمی‏شود که من امید نداشته باشم که آن وطن هست. من به‏هرحال، از جای دیگری به آن وطن بازخواهم گشت. چون من معتقد به زندگی پس از مرگ هستم و می‏دانم پس از مرگ، می‏پیوندم به تمام ظواهر طبیعت و بعد می‏توانم احیاناً روزی مانند گنجشکی بشوم و بروم آن‏جا و وطن را ببینم. همین‏طور که الان در خیالم می‏بینم. من در خیالم، با همان وطنی که بودم، هستم.

مصاحبه‌گر: الهه خوشنام
تحریریه: داود خدابخش

در همین زمینه:

  • تاریخ 01.02.2011
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده https://p.dw.com/p/QxQ2
  • تاریخ 01.02.2011
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده https://p.dw.com/p/QxQ2
تبلیغات