«گلفروشم، ز من گلی بخرید» | جامعه و فرهنگ | DW | 23.11.2011
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages
آگهی

جامعه و فرهنگ

«گلفروشم، ز من گلی بخرید»

در ده سال گذشته، زنان مورد ستم افغانستان سوژه بسیاری رسانههای داخلی و خارجی بوده است، اما کمتر به تحولات مثبت و روی دیگر زندگی زنان این کشور پرداخته شده است، زنانی که قهرمان زندگی خود اند و خانم پروین یکی از آنهاست.

گلی از گلخانه خانم پروین در منطقه افشار شهر کابل.

گلی از گلخانه خانم پروین در منطقه افشار شهر کابل.

چنارهای جوان با بادهای پاییزی می رقصند و بادهای بی خیال، خودخواهانه برگ های خسته را از دست شاخه ها ربوده و به پای رهگذران می ریزند. چنارها آماده اند تا خانم پروین یکه یکه آنها را از زمین، که آهسته آهسته کم مهر می گردد، بیرون بکشد و بعد در گلخانۀ هشت متری اش که گرم و منظم است، برای سال آینده مواظبت کند. پروین دو گلخانۀ کوچکش را در افشار کابل، سه سال قبل برپا کرد و حالا اطمینان دارد که هرگاه زمینه ها برایش مساعد گردد، می تواند چندین گلخانۀ دیگر را نیز در پهلوی گلفروشی اش به نام «شاهد صبوری»، اداره کند.

پروین زمانی که کودک بود، نشستن در سایه درختان و شنیدن صدای آب و عطر گل ها را بر بازیچه هایش ترجیح می داد. وقتی دلتنگ می بود به باغ ها پناه می برد و با بلندترین شاخه های درختان حرف می زد و گل های وحشی را می چید. گل و گیاه، درخت و سبزه، همراه همیشگی اش بود و اگر شاخه یی می شکست ناراحت می شد و اگر گلی می خشکید روزها برایش عزا می گرفت.

خانم پروین با ایجاد گلخانه و گلفروشی، برای خود کسب و کاری ایجاد کرده است و برای مردم نیز گل.

خانم پروین با ایجاد گلخانه و گلفروشی، برای خود کسب و کاری ایجاد کرده است و برای مردم نیز گل.

پروین تنها چوکی موجود در گلخانه را برایم تعارف می کند، با آن که هوای گلخانه گرم و خفقان آور است، اما بوی خوش گل ها هوا را عطرآگین ساخته و منظرۀ سبز گل ها، چشم های خسته را نوازش می کند. خانم هنرمند ابتدا وسیله ای را که شبیه بیل کوچکی است معرفی می کند: «این رمبه است. با این باید به آرامی خاک های بیخ گل را نرم کرد تا ریشه های گل بتواند به راحتی رشد کند.»

بعد در حالی که خاک های گلدانی را زیر و رو می کند، برایم از زمان طالبان و زندگی اش می گوید: «در زمان طالبان مهاجر بودم و در پشاور زندگی می کردم. زندگی مهاجرت مشکلات خود را دارد؛ برای گذران زندگی گاهی کار می کردم؛ اما کار ثابتی نبود و شوهرم تنها نان آور خانه بود. با آن که می خواستم کمکش کنم؛ اما نمی دانستم چگونه. یکی دو بار هم کابل آمدم، امنیت در آن زمان بد نبود، اگر قواعد طالبان را رعایت می کردی، مثلاً چادری می پوشیدی و تنها بیرون نمی رفتی، می توانستی از شر بعضی چیز ها در امان باشی، اما ترس فروانی وجود داشت. مردم از جان خود می ترسیدند و تقریبا تعداد زیادی از مردم کابل را رها کرده رفته بودند. برای همین شرایط زندگی خوب نبود.»

تیرهای گلخانه، با گره های ضخیم شان پلاستیک ها را بر دوش کشیده اند و پلاستیک ها نیز همراه با وزش ملایم باد، آهسته بالا و پایین می روند. گویی گلخانه نفس می کشد و از گرمای درونش عرق می ریزد. پروین از روزهای یاد می کند که در هوای گرم پشاور و زندگی مشکل مهاجرت، آرزوی بهتر شدن اوضاع میهن و برگشت دوباره به شهر خود را داشت.

او روزهای مهاجرت را به یاد می آورد: «من در مهاجرت هم در فکر همین بودم که باید کار پرورش نباتات را شروع کنم، اما در ملک مهاجرت مشکلات زیادی بود و من هم نمی توانستم با درآمد کم شوهرم این کار را آغاز کنم. بعد از پایان دورۀ طالبان، من و خانواده ام به کابل برگشتیم. از همان ابتدا مشکلات مان زیاد بود، خانه نداشتیم، من و شوهرم بیکار بودیم و اولادهای ما هم باید درس می خواندند. برای همین به فکر پیاده کردن پلان پرورش نباتات شدم.»

خانم پروین، بعد از مهاجرت خانه ای نداشت که به آن پناه ببرد. سه اتاق را در یک حویلی اجاره کرد، اما فکر ساختن گلخانه و تجارت گل او را آرام نمی گذاشت. برای این که وقت را از دست ندهد و حد اقل پلان و توانایی اش را امتحان کرده باشد، کارش را با چند گلدان کوچک شروع کرد و بخشی از یک اتاق را که آفتاب کافی به آن می رسید، به گل ها اختصاص داد.

هر روز به گل ها رسیدگی کرد، آب و کود شان داد، برگ های خشکیدۀ شان را چید و به همسایگان خبر داد که اگر به گل و گیاهی نیاز دارند، او در اختیار شان قرار خواهد داد. بعد از مدتی متوجه شد که گل ها به خوبی رشد می کنند و همین که چند خریدار در خانه را کوفتند، امیدوار شد که این کار بدون شک می تواند او و خانواده اش را کمک کند تا زندگی شان را دوباره از نو بسازند.

به مرور زمان یک اتاق را کاملا گلخانه ساخت و بعد اتاق دومی را نیز برای گل ها اختصاص داد. دیری نگذشت که دانست این کار نه تنها در وضع مالی خانواده اش مفید بوده، که خود او را نیز از شر بیماری عصبی که سال ها از آن رنج می برد، رهایی بخشیده است. پروین حالا می توانست به دور از غم های که این بیماری را برایش به ارمغان آورده بود، در کنار طبیعت زیبایی که ساخته بود، زندگی کند. به گفته پروین، از وقتی صبح زود را در فضای پاک و زیبای گلخانه و باغچۀ گل هایش آغاز می کند، آرامش خاطر پیدا کرده و بیماری اش بر طرف شده است.

با هم از گلخانه بیرون می شویم، پروین حدودی را که می تواند از آن برای پرورش گل هایش استفاده کند، نشان می دهد و می گوید که چگونه با مشکلات فروان توانسته است این ساحه را به دست بیاورد و بعد برای نگهداشتن اش مقاومت کند. او حکایت می کند که چه گونه یکی از مشتریانش او را به سره میاشت معرفی کرد تا با کمک این نهاد کارش را رونق دهد.

«وقتی حاجی معشوق که خودش نیز در کار پرورش گل است، دید که نمی توانم کارم را در خانه ادامه بدهم و صاحب خانه اجازه نمی دهد، مرا به خانم فاطمه گیلانی معرفی کرد. خانم گیلانی برای من کمک زیادی کرده است. من برایش گفتم که به یک جای برای تهیه گلخانه نیاز دارم و او هم برایم در همین صحن مربوط سره میاشت زمین داد. این گلخانه ها را برایم ساخت. دو سال اول کارم مشکل بود، خرید خاک و ریگ، کود و آبیاری گل ها برایم مشکل بود و بعد خانم گیلانی، برایم در نزدیک گلخانه چاه ساخت و من توانستم کارم را ادامه بدهم.»

پرورش گل و کار در گلخانه، پروین را از بیماری ای که داشت، نجات داده است.

پرورش گل و کار در گلخانه، پروین را از بیماری ای که داشت، نجات داده است.

قطرات آب از برگ های گلبرگ آهسته آهسته به روی شانه های پروین می چکند و پروین به دقت برگ های زرد گل را از بدنش جدا می کند. او می گوید: «فکر نکنی من آدم مسلکی نیستم! وقتی به کار شروع کردم، شش ماه در وزارت زراعت به شکل عملی نیز کار کردم و تحسین نامه هم گرفتم. همه می گفتند واقعاً خیلی بهتر از ما، با وجودی که بی سواد هستی، موضوعات را یاد گرفتی. بعد از چند وقت مکتب احمد شاه ابدالی از من تقاضا کرد تا به عنوان استاد سرسبزی برای آنها کار کنم. حالا آنجا هم کار می کنم، گل ها و چمن های مکتب را قیچی می کنم، کود می دهم و به درخت ها رسیدگی می کنم. من بی سوادم اما مکتب گفته است، همین که عملی همه کارها را می کنم کافی است و ماهانه معاش دولتی هم دارم.»

پروین دستکش هایش را می پوشد و با بیلچه خاک را در پای گل های جری بند که تازه از زمین جدا شده اند، داخل خریطه های پلاستیکی می اندازد. آفتاب سخاوتمندانه می تابد و خاک های نم زدۀ پای قلمه های تازه غرس شده می درخشند. او در حالی که با آستین عرق پیشانی اش را پاک می کند، ادامه می دهد: «من از کارم زیاد راضی هستم، از گدایی که خوبتر است. من از صفر شروع کردم و امروز سه گلخانه دارم. خداوند آدم را از کارهای ناصوابی که شاید به خاطر غریبی انجام بدهیم، نجات بدهد. من با همت و توان خودم کار می کنم. شوهرم بیمار است و معاشی که می گیرد خرج بیماری خودش می شود. پسر بزرگم که مکتب را تمام کرده، کار می کند و کرایه خانه را می پردازد و من باید خرج خانه و درس و مکتب دختر و پسر کوچکم را بپردازم. برعلاوه باید پس اندازی نیز برای روز مبادا داشته باشیم. خدا را شکر گزارم هر چه لایق دیده.»

آفتاب که از اول صبح مهربان بود و می درخشید، حالا مهمان ابرها شده و قلمه های جری بن، مرسل و میخک که لحظاتی قبل گلدان های را برای زمستان شان انتخاب کردند، دانه های باران را آهسته آهسته بر شاخه های قیچی خوردۀ شان حس می کنند. پروین می گوید که امسال سرما زودتر رسیده است و این را دسته گلی از مرسل های گلابی و سرخی که به من هدیه می دهد، تایید می کنند. گل ها از سردی پاییزی رنجیده و چهره در هم کشیده اند. بادها هنوز هم می وزند و درختان چنار با عجلۀ بیشتر با برگ های زرد شان خدا حافظی می کنند. پروین بیل را به شانه می گذارد و می رود تا اولین چنار را از زمین جدا کند. زمان آن رسیده است که چنارها با آفتاب و باد، تا سال آینده، خدا حافظی کنند.

عکس هایی از گلخانه خانم پروین را اینجا تماشا کنید.

* «گل فروشم، زمن گلی بخرید» مطلع آهنگی به صدای میرمن پروین است.

نویسنده: زهره نجوا

ویراستار: عارف فرهمند

مطالب مرتبط

آگهی