کابلی که من دیدم- بخش نخست | جامعه و فرهنگ | DW | 22.10.2010
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages
آگهی

جامعه و فرهنگ

کابلی که من دیدم- بخش نخست

"کابلي که من ديدم" چشمديدهاي داکتر لطيف ناظمي است که در قالب يک سفرنامه براي راديو صداي آلمان نوشته است. اين سفرنامه در هفت بخش نشر مي شود.

نمایی از شهر کابل

نمایی از شهر کابل

باز هم به کابل می روم ـ شهر رؤیاهای جوانی خویش، شهری که یک سوم زندگیم را آنجا گذشتانده ام. کابل شهری است که خنجرهای فراوان را بر سینه اش فرو آورده اند؛ اما هنوز هم قلبی تپنده دارد؛ هنوز هم در میان دود و آتش، نفس می کشد. صایب تبریزی در سال 1304 یعنی روزگار جوانی خویش به یاد سفر هند می افتد، کشوری که در آن روزگار، سرزمین خاطرخواه همه ی سخنوران بوده است. سرزمینی که صایب خود در ستایشش گفته بود :

همچو یاد ســــفر هند که در هر ســـر هســــــت

رقص گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست

صایب از راه کابل، راهی هند می شود و در این شهر با ظفر خان احسن که حکمران آنجاست آشنا می گرد د اما خاک دامنگیر کابل، فاروان شیفته اش می سازد و بیش از آن چه گمان می برد؛ در این شهر می ماند و چکامه ی دل انگیزی در ستایش کابل می نو یسد که ورد زبان همگان است و چند بیتش چنین است:

خوشا عشرتسرای کابل و دامان کهسارش

که ناخن بر دل گل می زند مژگان هر خارش

خوشا وقتی که چشمم از سوادش سرمه چین گردد

شوم چون «عاشقان و عارفان» از جان خریدارش

حســــاب مــــــــه جبینان لب بامش که می داند

دو صد خورشید رو افتاده در هر پای دیوارش

چه موزون است یارب طاق ابروی « پل مستان»

خدا از چشم شور حاسدان بادا نگهدارش

کاش صایب می آمد و می دید که به دنبال آن همه یغما و شبیخون، چه بر سر پل مستان آورده اند؛ کاش صایب چشم می گشود و می نگریست که پیکر کابل را چقدر زخماگین ساخته اند.

این بار از راه اصفهان و شیراز به کابل می روم. از جوانی این آرزو را در دل می پرورانیدم که روزی از(شیخ شیراز) و( پیر رندان) دیدار کنم. شیراز که روزگاری شهر گل و شعر شراب بوده است هنوز هم فضایش از عطر گلهای گونه گون و نارنج و پرتقال آکنده است.شیرازی که حافط برای آن چنین دست دعا بر می دارد؛ تا از زوال در امان بماند:

خوشا شیراز و وضع بی مثالش

خدا وندا نگهـــــــدار از زوالش

حافظ ادعا می کند که چنان دلسپرده ی هوای خطه ی شیراز و آب رکناباد است که هرگز به خاطر این دو تن به سفر نمی دهد:

نمی دهند اجازت مرا به سیر و سفر

هوای خطۀ شیراز و آب رکناباد

آب رکناباد از سینه ی صخره یی فرو می ریزد. سرد و گوارا و زلال است .

لحظه یی با دو دوست شاعرم توکل و مصلح که از فرانکفورت همراهیم کرده اند؛ به یاد حافظ کنار آب رکنابادمی نشینیم اندکی آن سو تر در آغوش صخره ی دیگر به آرامگاه نخلبند شاعران، خواجوی کرمانی که از همروزگاران حافظ است؛ خیره می شویم که به رغم حافظ، سخت شیفته ی سفر بوده است وبار ها ذکر سفر هایش را بر زبان رانده است و در جایی گوید :

ز خانه هیچ نخیزد؛ سفر گزین خواجو

که شمع دل بنشاندآن که در سفر بنشست

در خصوص حافظ، گروهی بر آنند که وی ( سفر هراسی) داشته است و این که نسیم شیراز و آب رکناباد را برای ماندن در زادگاهش بهانه کرده است؛ برخاسته از همین ترس است؛ از همین رو گفته می شود که در عمرش تنها یک بار، آن هم تا شهر یزد سفر کرده است و بس. آ ورده اند که امیر غیاث الدین محمد شاه دوم، از شهریاران تغلقیه ی دهلی، به حافظ بیتی می فرستد تا آن را مطلع غزلی سازد و هم او را به هند فرا می خواند اما حافظ که از سفر می ترسد؛ چون به کشتی می نشیند ؛ می هراسد و بهانه می آورد که چیزی را فراموش کرده است و باید برگردد و بدین بهانه از این سفر دست می کشد . در دیوان وی غزلی است که باهمان مطلع امیرغیاث الدین پرداخته شده است و در مقطع آن شاعر به این سفر اشاره می راند:

حافظ ز شوق مجلس سلطان غیاث دین

غافل مشو که کار تو از ناله می رود .

باری، نخست به سراغ شیخ شیراز می رویم . مرد جهان دیده یی که با نگارش گلستان و بوستان خویش، دو شاهکار بی بدبل ادبیات فارسی را آفریده است . از آرامگاه وی، بوی عشق می آید؛ آخر خودش گفته بود:

زخاک سعدی بیچاره بوی عشق آید

هزار سال پس از مرگش ار کنی بویی

اما این بیت را بر مزارش چنین دست کاری کرده اند:

زخاک سعدی شیراز بوی عشق آید

هزار سال پس از مرگ وی اگر بویی

Iran Hafezieh

در خصوص حافظ، گروهی بر آن است که وی "سفر هراسی" داشته است و این که نسیم شیراز و آب رکناباد را برای ماندن در زادگاهش بهانه کرده است، برخاسته از همین ترس است

پس از خوابگاه سعدی، به حافظیه می شتابیم. حافظیه را همان گونه می یابم که بار ها در هزاران تصویر دیده ام. دلم می خواهد ساعتی با حافظ خلوت کنم که او خویشتن را نیز در روزگاری خلوت نشین خوانده بود. اما انبوه بازدید کنندگان به من این اقبال را نمی دهند . بر سنگ گور این ستایشگرعشق و مستی خیره می شوم و با تعجب در می یابم که یکی از ضعیف ترین غزلهای الحاقی را نیز برگورگاه وی حک کرده اند:

ای دل غلام شاه جهان باش و شاه باش

پیوسته در حمایت لطف اله باش

این غزل از شمار همان غزلها و قصیده هایی است ک جز در چاپ (نول کشور) در هند، درهیچ یک از نسخه های حافظ نیست و تا آن مایه سست و ضعیف است که نه در چاپ قزوینی می توان یافت و نه در دوازده نسخه ی دستنویس و چاپیی که مسعود فرزاد فراهم آورده است . حتی در جمع سی و هفت غزلی که داکتر خانلری به عنوان غزلهای الحاقی حافظ ذکر کرده است ؛ نیز نمی توان جای پای آن را یافت. این غزل از شمار همان غزل ( این چه شوری است که در دور قمر می بیینم ) است که از بن دندان می توان انتساب آن را به حافظ رد کرد. پندارم ثبت آن بر کتیبۀ حافظ از آن روی است که تعلق وی را به مذهب معینی وا نمایند ورنه حافظ را، ده ها غزل سخته و فخیم است که بایستی بر سنگ گورش نوشته می شد؛ نه شعری چنین سخیف و برساخته و الحاقی و با ضعف تألیف .« روی استاوستآ

از مزار خواجۀ شیراز، راه کابل را می گیرم و به یاد شاعر دلسوخته ـ رهی معیری ـ می افتم که چون به سوی کشورم پرواز می کرد؛ سروده بود:

از مزار خواجۀ شیراز می آید رهی

تا ثنای خواجه عبدالله انصاری کندم

بیست سال و اندی پیش از امروز در هجوم موشک باران کشور ، از آن پرورشگاه دوست داشتنی، بیرون آمدم. یادم می آید هنگامی که طیاره ی ما به سوی دهلی نو پروازش را آغاز کرد پنداشتم که از قفسی رها شده ام . در کنار من پسر جوانی نشسته بود که چون طیاره اوج گرفت فریاد زد:

من نجات پیدا کردم . من نجات پیداکردم. نمی توانند مرا به خدمت سربازی بکشانند .

آن روز ها من هم چنین تصوری داشتم اما چند سالی نگذشته بود که دیدم در اسارت دیگری افتاده ام. دیدم که در چنگال غربت غریب غرب، اسیرگشته ام . همان روز ها بود که خطاب به کابل در غزلی، فریاد زدم :

زان غروب سربی سنگین هرگزت دو باره ندیدم

رنگ یک مشبک آبی شکل یک ستاره ندیدم

...

بر منِ ِ مسافرِ دلگیر این گنه ببخش دیارا!

از کنار زخم تو آن روز جز گریز چاره ندیدم

سال (2002) فرا می رسد. چهارده سال است که از کابل بریده شده ام و چهارده سال پس از جدایی راه این شهر را می گیرم. این بار شعف عجیبی دارم؛ مردی که کنار من نشسته است از من می پرسد:

برای چه به کابل می روید؟

ـ می روم تا در سیمیناری شرکت ورزم.

می پرسم :

ـ اما شما به چه منظور باز می گردید؟

ـ زمینی در شیر پور دارم . می روم تا آبادش کنم .

هنگامی که طیاره ی ما به میدان هوایی کابل فرود می آید؛ می پندارم ک بهشت گمشده ام را باز یافته ام . مردی که تمام راه را در کنارم نشسته بود؛ هنگام پایین شدن از پلکان، شادمانه می خندد .هوای تازه و نمناک ماه سنبله را تنفس می کند و با غرور خاصی می رود تا زمینش را بیابد. کابل را پس از چهارده سال می بینم . خسته و زخماگین است . درد جا نکاهی را بر تن هموار کرده است. چهره اش را خراشیده می یابم. پیکرش در هم شکسته است. تیر باران شده است. شب های دشواری را از سر گذشتانده است. فرزندان بی شمارش را از دست داده است. در دلم می گویم که صایب تبریزی کجایی تا سر از خاک برداری و عشرتسرای کابل را با گیسوان خون آلود و آشفته بنگری؟ ظهیر الدین بابر کجایی که شهر آرمانی ترا با خاک و خون یکسان کرده اند؟

چند روز رادر کانتیننتال می گذرانم. یک روز همان همسفر و همراهم را می بینم. می پرسم که زمینش را آباد کرده است یا نی؟ دو قطره اشک دور دیدگانش حلقه می زند با لحن غم آلو دی می نالد:

ـ زمینم را نیافتم . همه جا را جستجو کردم . انگار زمینم یک قطره آ ب شده است و در قعر زمین فرو رفته است. آنجا ساختمانهای جدیدی سر بلند کرده اند. به هر دری که سر زدم و قباله ام را نشان دادم کسی کمکم نکرد .

اندوهگین می شوم . می روم و شب این سطر ها می نویسم:

فـــــرود آمد از اســــــــــــپ آهنینش مرد

نشست و بوسه بر آن خاک پر تقدس کرد

دو باره دور و برش دید و شادمان خندید

هــــــــــوای تازه و نمناک را تنفس کرد

دو گام دور تر از وی به خنده سربازی

به گوش رهگذری با اشاره پسُ پسُ کرد

گرفت مرد ره ی خانه اش پس از عمری

نیافت خانه ی خود هر قدر تجسس کرد

نشست بر سر آوار و زار زار گریست

هوای تف زدۀ ظهر را تنفس کرد

از سال( 2002 ) بدین سو، پیوسته به کابل سفر می کنم . امسال هم رفتم و سه ماه آنجا ماندم . سه ماه هوای غبار آگین و آلودۀ این شهر را با اشتیاق تمام تنفس کردم. کابل پیوسته چهره اش را عوض می کند اما آنچه در کابل می ماند و می ماند نا همگونی این شهر است . کابل آمیزه یی از زشتی و زیبایی است. شهری است پر از تناقض. شهری پر از تضاد. شهر ملیونر ها و شهر گدایان. شهر بلندمنزلها و شهر خرابه ها، شهر ثروت و شهر گرسنگی، شهر جاده های پهناور و کوچه های متعفن. شهر سالون های تابناک عروسی و شهر کلبه های ظلمانی.

شاید هیچ شهری را در جهان نتوان یافت که از فقرو زشتی بهر ه یی نداشته باشد اما کابل یگانه شهری است که این ناهمگونی ها و نا همسانی ها در آن بیداد می کند.

داکتر لطیف ناظمی

ویراستار: صدای آلمان
آگهی