کابلی که من دیدم- بخش دوم | جامعه و فرهنگ | DW | 22.10.2010
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages
آگهی

جامعه و فرهنگ

کابلی که من دیدم- بخش دوم

با (حسن حضرتی) از میدان هوایی کابل به سوی شهر می رانیم. در چهار راهی مسعود، راه ِ رو به رو بسته است.

برخی راه ها در کابل مسدود اند

برخی راه ها در کابل مسدود اند

کابل، قفسي براي شهروندان

از چهارراهی مسعود تا سینمای آریانای پیشین که اینک قفل بزرگی بر درش آویخته اند و دیوار هایش را با سیم خار دار آرایش کرده اند؛ منطقه ی ممنوعه است. دراین جاده روزگاری وزارت صحت عامه و هوتل آریانا نیز قرار داشت و اکنون رادیو تلویزیون و افغان فلم هم در هما نجاست؛ این جاده در گذشته زیبا ترین و پهناور ترینِ ِجاده های کابل بود. مسافری که از راه فضا، به کابل می رسید، این بلوار را طی می کرد و به فلکه یی می رسید که فواره آبی، بستر سبز رنگ حوض های سه گانه را نوازش می داد ولی اینک بر نیمه ی این راه، دیوار سمنتی و تانک های زرهدار، در دل مسافر از راه رسیده، هول و هراس می افگند. برای رسیدن به افغان فلم یا رادیو هم، باید از هفت خوان رستم بگذری؛ جاده های گوناگون وزیر اکبر خان را که همه جا مورد بازرسی قرار می گیری؛ به سختی بپیمایی تا به ساختمان رادیو تلویزیون و افغان فلم پا گذا ری

وزیر اکبر خان منطقه یی است عجیب ـ جایگاه از ما بهتران ـ بیشترین ساکنان این بخش شهر کابل، خانه ها ی مجلل شان را به خارجیان و یا شرکت های خارجی کرایه داده اند و پول باد آورده ر ا در اروپا و امریکا به جیبهای فراخ شان فرو می ریزند؛ از این رو بسیاری از جاده های این بخش شهر مسدود است و حتی برخی از راهها مانند جادۀ شماره سیزدهم وزیر اکبر خان را چنان دیوار کرده اند که پشه هم نمی تواند از فراز آن پر بزند. بسیاری جاده ها به خاطر خانه های از ما بهتران دیوار شده اند. گویا به خاطر امنیت صاحبان این خانه هاست که جاده ها را با دیوار های سمنتی و بتون های عظیم بسته اند و قراولان تفنگ به دست را نیز مأمور پاسداری صاحبان این خانه ها کرده اند. کابل به راستی قفسی شده است برای شهروندان کابل. کابل تورم کرده است. دشوار گذار شده است. بازرسی های خیابانی و مسدود ساختن جاده ها سیمای شهر را مسخره تر ساخته است.

از دوستم که مهندس شهر سازی است می پرسم :ـ کابل را چگونه می یابی؟

او لبخند تلخی می زند؛ سرش را چندین بار به چپ و راست تکان می هد؛ آهی می کشد و می گوید:

ـ کابل به شهری طوفان زده می ماند. انگار سیل عظیمی آمده است؛ خانه ها را، آبادانی ها را، سبزه زار ها را ویران کرده است و سیلی از خس و خاشاک راهمه جا پراگنده است. شهری است بی قاعده، خود سر و بی سامان. از سوی دیگر احزاب، تنظیم ها و به عبارت دیگر اقوام معین در حاشیه ی چهار سوی کابل مسکن گزیده اند.

می گویم: ـ هر کس حق دارد هر جا که دلش می خواهد مسکن اختیار کند این که نباید مایه ی تشویش کسی گردد. دوستم لحظه یی مکث می کند و آنگاه با صدای بلند تری پاسخ می دهد:

ـ روز گار خون و شبیخون کابل را به خاطر بیاورید. در آن روزگار هم همین گونه بود. تنظیم های گوناگون، چهار سمت کابل را در اختیار گرفتند و هر گروه به سوی گروه دیگر، باران گلوله فرو می ریخت. گلوله های یک گروه، به جای این که به سنگرگاه گروه دیگر رسد و به جان مخالف کار افتد شهریان بیگناه کابل را آماج می گرفت و مرد و زن و کودک و جوا ن و کهن سال را از پای درمی آورد چرا که جنگنجویان، همه رویین تن بودند و فقط رهگذران بی پناه بودند که می بایست کفاره ی گناهان این رویین تان بزهکار را دهند. شلیک این موشک ها و گلوله ها، خانه ها را ویران می کرد؛ سینه ی شهر را می خراشید؛ آدم قربانی می گرفت و بیوه و یتیم بر جای می نهاد و اینان که در چهار سوی کابل خانه و کاشانه ساخته اند، آدمی را به این دغدغه می اندازد که مبادا تاریخ بار دیگر تکرار شود و آنگاه فاجعه یی همانند آن سال ها را بار دیگر گواه باشیم چرا که کابل جغرافیایی است که تقسیم شده است. برای برخی سهم عظیم رسیده است و برای بقیه سهم اندک. گفته می شود بخی از گروه ها حتی برای روز مبادا ی خویشتن کمربندی به دورشهرکشیده اندو در ملکیت خویش در آورد ه اند و این که فردا چه می کنند کسی نمی داند.

به دوستم چیزی نمی گویم. می روم تا شهر را ببینم. شهر را با بازار هایش ، با ازدحامش، با بازار اقتصاد آزادش و اقتصاد بازار آزادش (!)

چیزی که در نگاه نخست در این شهر تکانت می دهد، کثافات شهر است. همه جا لوش و لجن ریخته است جوی ها پر از کثافتند. پیاده روهای خراشیده سیما و آلوده در گل و لای خاکند و اگر صاحب دکان و یا مغاز ه یی، پیش روی دکه اش را گاهی جارو هم می زند؛ باز هم همه ی خاک و کثافت و لجن را در گوشه ی دیگر پیاده رو حواله می کند؛ یا در جوی کنار پیاده رو فرو می ریزد. کافیست که سری به پل خشتی بزنید و به کنار دریا، در برابر مسجد پل خشتی نگاهی بیفگنید تا عمق فاجعه را دریابید حتی اگر با موتر پنجره بسته ی تان هم از آنجا بگذرید؛ بوی تعفن آزار تان می دهد.

یک روز راننده ی تاکسیی که مرا به مکروریان اول می برد فغانش برخاست. او فریاد می زد که شهرداری چرا کثافات را انتقال نمی دهد. شهر داری چرا در غم مردم نیست؟ به او گفتم:

ـ دوست من، ما هم دراین امر بی تقصیر نیستیم چه بسا که تقصیر اساسی از ماست. این ماییم که احساس مسؤلیت نمی کنیم و هر جا که دل مان خواست؛ هر جا که آسان تر و نزدیکتر به ما بود کثافت و تعفن را رها می کنیم و حتی نمی اندیشیم که محیط زیست خویشتن را خود آلوده می سازیم و در نتیجه خود و دیگران را بیمار می سازیم. ما هنوز شهروند نشدیم ما فقط رعیت ساده ایم. رعیت ساده. آخر شهروند همان گونه که پاسخ طلب است؛ باید که پاسخگو هم باشد.

راننده تکسی با لحن حق به جانبی می گوید:

ـ چند روز بعد با کابل بیشتر آشنا خواهید شد. خداحافظ.

من می روم تا شهر را بیشتر ببینم.

ما در هوتل « سلطان غزنه » که در چهارراهی انصاری و رو به روی سیتی سنتر قرار دارد اقامت می گزینیم. دو سه روز بیشتر از آمدن ما نگذشته است که یک روز کاغذهای باطله و پوست میوه هایی را که خورده بودیم به خریطه یی می ریزم؛ می روم پیش روی میز مدیر هوتل می ایستم و از وی می پرسم

که این خریطه را کجا باید بگذارم یا خالی کنم ؟ او می خندد. می گوید:

ـ هر جا که دل تان می خواهد. کابل به فضل خدا همه جایش کثافت دانی است. شگفتی زده به بیرون شتافتم و پنداشتم محلی برا ی این کثافات خواهم یافت که خیال بود و محال. خلاف پنداشت خود دیدم که پیاده رو ها، جوی ها، کنار جاده ها، آگنده از کثافت و لجن است و من ناگزیر خریطه را در گوشه یی رها کردم و رفتم. چند روز بیشتر نگذشته بود که کشف کردم همین کثافات اند که چون خشک شوند با وزش باد همه جا پراگنده می گردند و رهگذران به ناچار تنفس می کنند و به بیماری های گوناگون مصاب می شوند؛ یکی از اسبابی هم که هوای کابل را آلوده ساخته است؛ همین گرد و غبار برخاسته از لجنزار و کثافات است. هوای کابل بسیار گرد آگین و آلوده است. از کابلی که در گذشته، روزهایش سرشار از هوای پاک و صاف بود؛ دیگر خبری نیست. شب هایش نیز مثل گذشته، انباشته از ستاره نمی نماید. مثل گذشته ها نیست که شبها اخترانش چنان نزدیک می نمودند که گمان می بردی بر سر تو خواهند افتاد. اکنون آسمان کابل کم ستاره شده است؛ خیلی کم ستاره (!).

در امر آلوده ساختن هوای کابل، جز کثافات شهر، مایه ها و اسباب دیگر نیز وجود دارد ـ نخست گاز موترهای فرسوده و قراضه است؛ انبوه موترهایی که کابل را در استعمار خود در آوره اند. دو دیگر شمار فراوان ( دستگاه برق زا) یا همان جنراتورها اند که به سبب کمبود برق، در سراسر این شهر، افزون بر هیاهوی دلخراش خویش، دود زهر آلودی را در ریه های باشندگان نثار می کنند. سه دیگر دود کشنده ی گلخن های حمام های شهر است که از اثرسوزاندن ( تایر)های فرسوده ی موتر ها به خاطرتسخین حمام های شهر صورت می گیرد که بر آلودگی افزوده است و مزید بر علت شده است. تنفس در هوای کابل آن هم در روز چنان دشوار شده است که بسیاری از مسؤولان ترافیک مجبور می شوند که در جاده ها و چهار راه ها پوزبند ببندند تا کمتر خاک را در ریه های شان اجازه ی ورود دهند.

در جاده های شهر نو کابل قدم می زنم. مقابل پارک شهر نو از مرد خیاطی که در کنار جاده ی عنصری بلخی دکان دارد، می پرسم که جاده عنصری کجاست. مرد تعجب می کند. چینی بر جبین می اندازد و دو بار تکرار می کند :

ـ انصاری؟ انصاری؟

به او می گویم که مراد من عنصری است؛ عنصری بلخی. مرد خیاط می گوید:

ـ بیش از پانزده سال است که اینجا دکان دارم؛ چنین نامی را نشنیده ام.

تعجب نمی کنم. در همین جاده سال ها یکی از دوستانم زندگی می کرد و نمی دانست که این جاده چنین نامی را داراست. در حالی که بر کتیبه ی سنگی کوچکی با نستعیلق خوانایی این نام حک شده بود. دوستم که سالها از زیر آن لوحه گذشته بود، یک بارهم آن را ندیده بود و نمی دانست که جاده ی خانه ی شان عنصری نام دارد. جاده ی عنصری از شمار جاده های اندکی بود که نام گذاری ر سمی شده بود ورنه تا هنوز هم مردم شهر اند که بر مبنای ذوق خویش، جاده ها را نام گذاری می کنند آن هم عوام شهر نه نخبگان ومؤرخان و ادیبان.

ببینید در این شهر این چنین نام ها را بر جاده ها و کوچه ها ی کابل گذشته اند: سرک خشت هوختیف، سرک نانوایی، سرک نل، سرک تایمنی، سرک مسجد حاجی الله داد، کوچه ی مرغ ها، کوچه ی ابوالفضل، کوچه ی مرده شوها و ده ها اسم بی مسمای دیگر. نه فقط دولت های گذشته به این امر مهم بی توجه بوده اند که زمامداران امروز هم شهر کابل را و همه ی شهر های دیگر کشور را به باشندگان شهر واگذاشته اند تا هرنام خند ه دار و مضحکی که دل شان می خواهد بر جاده ها بگذارند و حتی هزاران راه و کوچه و جاده را بی نام رها کنند که به یاری جای دیگر و یا جاده ی دیگر آدرس آن مشخص گردد؛ فی المثل بگویند که سرک مقابل پارک شهر نو، سرک نرسیده به چوک دهبوری سرک پهلوی پارک شهر نو، سرک مقابل زینب ننداری ( طرفه این که این سینما از دیر باز مانند سینمای آریانا، بریکوت و. . عمرش را به شما بخشیده است).

همسایه یی داشتم که برای فرزند کوچکش لباس محلی زیبایی خریده بود. از او نشانی محل فروش آن لباس را پرسیدم. اوگفت که ازلیسۀ مریم خریده است. با شگفتی پرسیدم مگر در لیسه ی مریم هم لباس می فروشند؟ همسایه ام خندید و گفت که این طور نیست. تنها نام جاده یی را در خیر خانه، لیسه ی مریم نام نهاده اند. از قضا چند روز پس از آن به مرکز خرید بزرگی در خیر خانه رفتم. رسته ی بازار بی سرو پایی که که چون لیسه ی مریم در آن حول و حوش واقع شده است بازار لیسه ِی مریم نامیده اند و به اختصار نام بازار را نمی برند و می گویند لیسه ی مریم. من از زبان بسیاری از دکانداران آنجا نام این بازار را به همین گونه شنیدم. آیا نمی شد که شهر داری کابل نام یکی از رجل تاریخی کشور را بر این جاده ی بزرگ می نهاد؟ ما که در تاریخ خویش هزاران شاعر، نویسنده، دانشمند علوم، عارف، فقیه مفسر، پژوهشگر، حکیم، منجم، طبیب، ادیب، آموزگار، نقاش و خوش نویس داشتیم چرا جاده ها، راه ها و کوچه ها را به نام آنان مسما نمی کنیم و اگر گاهی هم به صورت استثنایی در اندیشه ی نام گذاری جاده یی می افتیم اسم آدم گمنام یا کمنامی را بر می گزینیم.

لوحه های شهر کابل نیز مسخره تر از نام جاده ها اند. گویی این شهر نه صاحبی دارد و نه دلسوز ی و هر کس هرچه دلش خواست می کند و اینجا نه قفط اقتصاد آزاد فرمان می راند بل همه بازار هایش آزاد است.

بسیاری از لوحه ها درکابل، به زبان انگلیسی است که به رسم الخط فارسی دری نوشته شده است. از این رو خواندن آنها گاهی برای استادان زبان نیز دشوار می نماید، چون: (چیکن برگر اند چپس)، ( های استندارد کمپنی)، ( رستوران و برگر) و همانند آن. اگر یک لوحه برای آن در پیشانی مغازه یی یا شرکتی آویخته می شود تا مشتری را جلب کند پس این لوحه ها چه سان می توانند برای جلب مشتری سودمند باشند و برا ی مشتری آگاهی دهنده؟ در این صورت چه نیازی به آویختن آنهاست؟ در دهمزنگ لوحه یی را می خوانم که در آن آمده است: ( نیو نو آوران) که گذشته از حشو بودنش که (نیو) همان (نو ) است؛ پیدا نیست در اندرون آن دکان چه می سازند یا چه می فروشند.

یا هنگامی که می خوانی ( آخرین استایل دنیا کفن است) در نمی یابی که آنجا کفن می فروشند یا آدم ها را به یاد مرگ و روز جزا می اندازند تا کار خیری انجام داده باشند.

بر خی از لوحه ها هم که متأثر از زبان انگلیسی نیستند، دست کمی از لوحه های انگلیسی ـ فارسی ندارند؛ به گونه ی نمونه در لوحه یی در مکروریان اول می خوانی: (رهنمای شهید محمد سعید) یا در جای دیگر بر پیشانی دکانی که مشکل موتر های پنچر شده را حل می کند آمده است که : ( پنچرمنی حضرت علی کرم الله وجهه) و یا در پل محمود خان این لوحه را می خوانی: ( دستگاه نلدوانی خیر محمد کارگران خیبر بازار) .

واژه مدرن نیز از کلمه هایی است که فراوان در لوحه ها کاربرد دارد و در نزد دکانداران کابل بسیار محبوب می نماید. در مکروریان سوم، لوحه یی به چشم می خورد که در آن نوشته شده است: (قصابی گوشت مدرن ) که گویا مرادش قصابی مدرن است و این حاجی قصاب که انگار مالک آن قصابی مدرن است؛ زیر عبارت ( قصابی گوشت مدرن) این عبارت را نیز افزوده است: ( تا آبادی افغانستان قرض بند برای از خود و بیگانه) .

دسته یی هم به نام وابستگان خود می خواهند به نان و نوایی برسند؛ به گونه ی نمونه در لوحه یی در شهرنو کابل می خوانید: ( دفتر ثبت موسیقی علی بخش خواهر زاده جاوید هماهنگ). اما به این خواهر زاده باید حق داد؛ برای این که در همان کابل لوحه های بزرگ چند متری را دیدم که تنی چند از نامزدان انتحابات شوری تصویر پدرشان را نیز در پهلوی تصویر خویش چاپ کرده اند تا باشد که به برکت آن مرحومان به آن خانه ی آرمانی راه یابند اما شاعر گفته است که:

حقا که با عقوبت دوزخ برابر است

«رفتن به نام حضرت بابا به پارلمان»

داکتر لطیف ناظمی

ویراستار: صدای آلمان

آگهی