کابلي که من ديدم- بخش چهارم | جامعه و فرهنگ | DW | 22.10.2010
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages
آگهی

جامعه و فرهنگ

کابلي که من ديدم- بخش چهارم

بار نخست که به کابل رفته بودم از سالون هاي مجلل عروسي خبري نبود. در سفر هاي بعدتر مي ديدم که هر روز آرام آرام يکي از اين قصرها آباد مي گردد و اکنون مانند سمارق در سر تا سر کابل، ده ها سالون مجلل روييده اند.

ساختمان های مجللی نیز در کابل اعمار شده اند

ساختمان های مجللی نیز در کابل اعمار شده اند

شهر سالون هاي مجلل عروسي

در این سالون ها مجالس وابستگان از ما بهتران در آنجا برگزار مي گردد ـ عروسي، شيريني خوري، ختنه سوري و سالگره ي کساني که يا پول باد آورده يي فراهم آورده اند؛ يامعاش دالري مي ستانند ـ گاهي هم به پيروي از فرهنگ رقابت و همچشمي، بزم شادي کساني بر پا مي گردد که آهي در بساط ندارند ولي با قرض و وام، گام بر جاي پاي پولداران مي گذارند و پس از آن، سال هاي سال نمي توانند در زير بار قرض کمر راست کنند. اگر تازه به کابل آمده ايد و مي بينيد که گرداگرد محل اقامت تان ساختمان هايي اند که با صدها چراغ رنگارنگ آذين گشته اند همين سالون ها اند و تصور نادرست نشود که جشن آزادي کشور تبجيل مي گردد.

اگر به يکي از اين سالون ها هم دعوت شديد مپنداريد که همان آيين گذشته ي عروسي ها را تماشا خواهي کرد. در اين قصر ها که نام هايي چون ( سالون پاريس ـ کابل)، ( سالون قصر دنيا)، ( سالون زيبايي جهان)، (سالون شام پاريس) و نام هاي همانند آن را دارند، مردان و زنان در سالون هاي جداگانه، شادي مي کنند و پاي مي کوبند و در واقع شما همزمان شاهديد که دو عروسي جداگانه بر پاست ـ عروسي مردانه و زنانه. موسيقي در بزم مردان است ولي آوايش به بخش زنان هم مي رسد و آنان هم مي توانند با شنيدن آواز دهل از دور، پاي بکوبند و شادي کنند و گفتني است که اين رسم عروسي هاي دوگانه هم ميراث سال هاي جنگ و آشوب است.

من هم شبي مهمان يکي از اين عروسي ها بودم و البته در همان بخش مذکر محفل. سيلي از جمعيت در سالون ريخته بودند با لباس هاي گوناگون که نموداري از سليقه هاي گوناگون شمرده مي شد، گويي موزيم آشکاري. صداي موسيقي که بايست به هر صورت به گوش بخش زنانه مي رسيد چنان گوش خراش بود که به جاي لذت بخشي مايه ي اذيت و آزار مدعوين را فراهم مي ساخت.

هنوز ساعتي بيشتر نگذشته بود که ناگهان شوري و هياهويي بر پا گشت. گروهي به پا بر خاسته بودند و با اشاره ي دست چيزهايي مي گفتند که صداي موسيقي رخصت شنيدن آن صداها را نمي داد اما پيدا بود که پرخاش مي کنند و در حال نزاع و مجادله اند. موسيقي خاموش شد. آدم ها هم آرام گرفتند و گروهي که به پا برخاسته بودند پشت سر هم محفل را وا گذاشتند. بار ديگر آوازخوان به هياهو پرداخت و آرامش بر بزم شادي سايه انداخت. طاقتم نيامد؛ رفتم از ميزبان خود ماجرا را پرسيدم. آهي کشيد و گفت :

ـ هيچ. هيچ. گروهي مخالف شنيدن موسيقي بودند و مي گفتند که شنيدن آن حرام است و اعتراض داشتند که چرا موسيقي را سازمان داده ايم. آنان اصرار داشتند تا محفل را ترک کنند ماهم به خواست شان حرمت گذاشتيم و براي اين که محفل را ترک نگويند، در همينجا سالون ديگري براي شان تهيه ديديم. رفنتند همانجا نشستند. آن شب پس از اين ماجرا با شتاب غذا را بر ميزها چيدند ولي هنوز آدم هاي بي دندان غذاي شان را به درستي تمام نکرده بودند که پيش خدمت هاي هوتل سر رسيدند و با شتاب مشغول بر چيدن ميزها شدند. برچيدن ميزها همان بود و رفتن رفتن مهمانان همان و دانستم که از بزم هاي عروسي پيشين که تا نيم شب و سحر گاه ادامه داشت کمتر خبري است و رسم امروز عروسي ها خوردن و کريختن است و ماهم چنان کرديم.

گفتم که کابل شهري نامتجانس است. در برابر دکه هاي حقير و تبنگ هاي بي مايه ي طوافان و دوره گردان، سوپر مارکت هاي بزرگ و پر ابهت نيز سر بر افراشته اند. در اين سوپرمارکت ها از مرغ هوا تا ماهي دريا را مي تواني بيابي اما همه از کشورهاي ديگر. نه فقط اين سوپرمارکت ها، بل تمام دکان هاي شهر انباشته از مواد خوراکه و خوار و بار کشورهاي همسايه اند. بسيارغم انگيز است که به گونه مثال سيب ما از چين مي آيد؛ تخم مرغ از ايران، ماست از پاکستان و همين گونه خروار خروار خوار و بار از بسا بلاد معظم گيتي و لون لون فواکه! از بسا بوستان هاي جهان اما کجا شد آن ميوه هاي لذيذي که درختان کابل به بار مي آوردند و ظهير الدين محمد بابر بدين گونه در بابرنامه از آن ها نام مي گيرد؟

« ميوه هاي گرم سيري و سرد سيري (کابل) انگور و انار و زرد آلو و سيب و به و امرود و شفتالو و آلو و سنجد و بادام و چهار مغز بسيار پيدا مي شود... يک نوع انگور خيلي خوب دارد به نام ( آب انگور) که از آ ن شراب هاي مستي آور مي سازند. شراب دامنه ي کوه خواجه خاوند سعيد در تندي مشهور است».

ما نه فقط نيازمند ميوه و تخم مرغ و مرغ يخزده و خوردني و آشاميدني ديگرانيم، بل از سوزن خياطي تا موتر و طياره از بيرون وارد مي کنيم اما در عوض ترياک را به تمام جهان گسيل مي داريم.

باري همان بابر نوشته بود که «متاع خراسان و عراق و روم وچين در کابل پيدا مي شود» و اگر امروز سري به دکان هاي کابل بزني، کابل را بازار چه يي از متاع چين مي يابي و به جاي عراق و روم و خراسان هم، فراورده هاي ايران و پاکستان را بر بساط ها مي نگري. پس اگر در گذشته دست کم، گوشت و ميوه و سبزي از خود داشتيم اما امتعه ي ديگر را از خراسان و روم و چين و عراق مي خريديم، ولي امروز از سير تا پياز را از خارج مي آوريم و مباهات هم مي کنيم.

در کابل از هر دهني واژه ي مافيا را مي شنوي به خصوص کساني که مي خواهند سياست کنند و لفظ و قلم صحبت کنند. مافيا واژه ي جديدي است در گفتمان سياسي مان. در گذشته نه با اين کلمه آشنايي داشتيم و نه محتواي آن را مي دانستيم. اکنون سخن از مافياي مواد مخدر است، مافياي سلاح و مافياي شرکت هاي امنيتي خصوصي و از اين گونه بسيار. در خصوص مواد مخدر روزي نيست که در رسانه هاي گروهي بحث هاي دراز دامن صورت نگيرد. تعجب مي کنم هنگامي که مي شنوم که با افتخار اعلام مي دارند عايد سرانه ي ما که در سال2001 به 180 دالر مي رسيد اکنون به 600 دالر بالغ مي گردد اما چرا نمي گوييم که توليد مواد مخدر ما که در سال 2001 چند تن محدود بود، حالا به هشت هزار تن رسيده است و ما بزرگترين کشور توليد کننده و صادر کننده ي مواد مخدر در جهانيم.

در کابل، در هر کوچه و پس کوچه غرفه ي چوبيني را مي بيني که در درون و بيرون آنها چند تا آدم مسلح ايستاده اند و چون از کنار شان مي گذري خشمگينانه به سويت مي نگرند و تو مي پنداري که اينان از سربازان اردوي کشور اند و يا به پوليس ما تعلق دارند که گمان نادرستي است. اينان به شرکت هاي امنيتي خصوصي وابسته اند. شمار اين غرفه ها در وزير اکبر خان، در شير پور و کارته سه فراوان تر است. در درگاه مرکزهاي خريد و سفارت خانه ها، بر در شرکت هاي خارجي و«ان. جي. او» ها از اين مليشه ها مي بيني که با يونيفورم پوليس و سلاح هاي مجهز کشيک مي دهند. آمار رسمي حاکي است که بيست و شش هزار تن خارجي و داخلي به اين شرکت ها مشغول حفاظت اند اما آمار غير رسمي شمار کارمندان اين شرکت ها را بيشتر از پنجاه هزار مي دانند.

اين شرکت ها سال ها بدون مجوز مقامات افغانستان فعاليت کرده اند تا اين که سر انجا م 52 شرکت در وزارت داخله ثبت نام گرديدند. براي ثبت نام لازم بود که دو صد هزار دالر بپردازند. شست هزار دالر حق الشمول بدهند، پنج هزار دالر براي جواز، دوهزار دالر براي وزارت داخله و دو هزار دالر ديگر براي تمديد. اين همه پول از کجا مي آيد و براي چه منظوري پرداخته مي شود. وانگهي حقوق پنجاه هزار کارمند را نيز به اين هزينه بيفزاييد.

خانواده يي را در کابل مي شناختم که در يکي از شرکت هاي امنيتي کار مي کردند. نام اين شرکت آب سياه (بلک واتر) بود که بعدها تبديل نام کرد و شرکت ( ايکس ـ اي ) نام گرفت. از زبان راننده ي اين خانواده شنيدم که فقط خانم خانواده و پسر جوانش ماهانه از اين شرکت نزديک به بيست و هشت هزار دالر حقوق مي گيرند. نکته ي جالب توجه در اين شبکه ي مافيايي اين است که برخي از رهبران تنظيم ها و فرماندهان جهادي نيز نقش اساسي دارند و همواره گفته مي شد که نام اين کسان به زودي از سوي دولت افشا خواهد شد که هر گز نشد و سر انجام سازمان هاي جاسوسي بين المللي بودند که فهرستي انتشار دادند که نام چند تن از کساني که نقش عمده با شرکت هاي امنيتي خصوصي دارند و سرمايه ي هنگفت از اين طريق فراهم آورده اند در آن ديده مي شودـ کساني از قندهار، بدخشان، ننگرهار، ارزگان و کابل.

مايه ي اميد واري است که دولت در روزهاي پسين کليه ي اين شرکت ها را منحل اعلام کرد ولي بايد منتظر ماند و ديد که در اين ميان چه کسي برنده خواهد گشت؛ دولت يا زورمندان داخلي و خارجي.

داکتر لطيف ناظمي

ويراستار: صداي آلمان

مطالب مرتبط

آگهی