کابلي که من ديدم- بخش پنجم | جامعه و فرهنگ | DW | 22.10.2010
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages
آگهی

جامعه و فرهنگ

کابلي که من ديدم- بخش پنجم

از مکروريان چهارم به سوي مکروريان اول مي روم. در نيمه ي راه راهبندان شروع مي شود. در اين فاصله ي کوتاه همواره راهبندان است. جاده ي پل چرخي تنگ است و شمار موترها فراوان. دقايق پرشماري متوقف مي مانيم.

ازدحام ترافیکی و راه بندان از دیگر مشکلات در کابل است

ازدحام ترافیکی و راه بندان از دیگر مشکلات در کابل است

ميعاد گاه رشوت و کاغد پراني

سرانجام راننده ي تکسي از انتظار و سکوت به ستوه مي آيد؛ سکوت را مي شکند و مي پرسد :

ـ شما چه مي کنيد ؟ وظيفه ي تان چيست؟

مي گويم بيکارم. اينجا کار نمي کنم.

طاقتش نمي آيد. گويي در درونش دردهاي پر شمار نهفته است که مي آزاردش. مي خواهد غم هايش را قسمت کند. بي مقدمه مي گويد:

ـ من در يک شرکت ساختماني کار مي کنم. دوازده سال پيش از امروز از فاکولته ي انجينري از رشته ي ساختماني فارغ شده ام. در دفتر ما دو تن همکار از امريکا آمده اند. ميزان آموزش و تخصص شان هم معلوم نيست. من از آن دو بيشتر و بهتر زبان انگليسي را مي دانم اما اين دو به دالر حقوق مي گيرند و من به افغاني. من با پولي که مي گيرم نمي توانم چرخ زندگيم را بچرخانم؛ اما آنان نمي دانند چگونه دالرهاي شان را مصرف کنند. من مجبورم پس از کار در اداره، تکسي راني کنم تا نان خانواده ام را پيدا کنم ولي آن دو در اين دنيا جز بيغمي غمي ندارند.

شما ضرب المثل یک بام و دو هوا را شنيده ايد. يک بام و دو هوا همين جاست. در ملک ماست. آيا شما هر شب آگهيي را از تلويزيون نمي شنويد که اشعار مي دارد که براي کساني که زبان انگليسي را بدانند و تابعيت امريکا را داشته باشند، سالانه دو صد هزار دالر حقوق مي پردازند صرف نظر از اين که چه تحصيلي دارند و تخصص و تجارب شان در چه حدي است. اين حاتم بخشي ها به راستي که مسخره است. ما توهين مي شويم. مردم ما با اين وضعيت توهين مي شوند. آموزش و تخصص در کشور ما توهين مي شود. سفله پروري در حد اعلاي خود رسيده است. شاعر چه نيکو گفته است:

پيش جانانه ي من کشمش و پندانه يکيست.

چگونه ممکن است با اين همه تبعيض به عدالت اجتماعي دست بيابيم؟ چه گونه ؟ شما بگوييد؟

من خاموشم و راننده ي تکسي پيوسته سخنراني مي کند. مي دانم که دل پردردي دارد. اما چه مي توانم بکنم؟ با او خداحافظي مي کنم. در خانه ام که مي رسم هنوز هم در انديشه ي اويم. در انديشه ي حکايت ها و شکايت هاي راننده ي تکسي.

پاسي از چاشت گذشته است که «بابه حيدر» به خانه بر مي گردد. او صبح زود بيرون رفته است و حالا خشماگين و ناراحت برگشته است. پايش را که به خانه مي گذارد دستارش را به شدت به زمين مي کوبد. دودستش را به سوي آسمان بلند مي کند و فرياد مي زند :

ـ خدايا اي حکومته چپه کن. خدايا از خزانه هاي غيبت اي حکومته چپه کن!

مي خندم و مي پرسم:

ـ چه شده است بابه حيدر ؟ باز دشمنان چه گفته اند؟

با لحن غضب آلودي مي گويد:

ـ ديگر چه شود از صبح تا چاشت انتظار کشيدم که پول برق را تحويل کنم. هي ميرزا بازي مي کردند. فهميدم که پول مي خواهند و من نمي دادم و انها هم مي گفتند انتظار بکش و بالاخره آن قدر انتظار کشيدم که مجبور شدم چند افغاني به کام شان بيندازم. آخر پول براي چه ؟ اين که پول حکومت بود. پول حکومت را تحويل مي کردم. رشوت براي چه؟ شما بگوييد که رشوت براي چه؟

خنديدم و گفتم که بابه حيدر اين را رشوت فکر نکن. اين کارمندان پايين رتبه با پول اندک معاش نمي توانند زندگي کنند. يکي معاش دالري مي گيرد و شاهانه زندگي مي کند يکي با پول بخور و نمير مي زيد و ميان اين دو از زمين تا آسمان تفاوت است. براي اين که از ناراحتي او اندکي بکاهم به قصد مطايبه گفتم، نشنيده اي که سعدي گفته است :

ميان ماه من تـــــا ماه گردون

تفاوت از زمين تا آسمان است

بابه حيدر قانع نمي شد و پيوسته از پول نا به جايي که داده بود اظهار تأسف مي کرد. ناگزير شدم شرح يکي از چشمديدهاي خود را به او بازگويم.

گفتم در مقابل فروشگاه بساط هاي فراواني هموار شده است. ميوه و تره کاري و پياز و کچالو مي فروشند. از يکي از اين اين بساط ها مي خواستم دو سه کيلو (کينو) بخرم. فروشنده سنگ يک کيلويي در دسترس داشت؛ اما دو کيلويي در اختيارش نبود. رويش را برگرداند و از مردي که در کنارش بساط ديگري داشت پرسيد:« معلم سنگ دو کيلويي داري ؟» مرد پاسخ منفي داد. بار ديگر مرد ديــــــگري را مخاطب ساخت و گفت : «شما معلم سنگ دو کيلويي داريد ؟» او چون نداشت از همسايه ي بغلي خود که او هم معلم بود سنگ دو کيلو ي را سراغ کرد او هم نداشت. از مردي که دورتر بساط کچالوهايش را پهن کرده بود پرسيد: «معلم صاحب دوکيلويي داريد؟» از قضا او داشت. فروشنده سنگ را گرفت و کينوها را وزن کرد و به من داد.

ميوه ها را زير بغل زدم و رفتم. در راه با خو گفتم نمي دانم اينجا ميوه فروشي بود يا دارالمعلمين. آخر غالب اين بساط داران با متاع ناچيزي که داشتند يا معلم بودند و يا کارمند دولت وآن وقت اينجا نشسته اند و سير و پياز مي فروشند براي اين که با حقوق دولت نمي توانند امرار معاش کنند. شايد همين کارمندان خرد رتبه اند که تقاضاي رشوت و پاره مي کنند و گزيري هم ندارند. بابه حيدر که به اين داستان سرا پا گوش مي داد، چيزي نگفت و رفت.

چند روز از اين رويداد گذشت که يک روز همسرم که تذکره اش را گم کرده بود در پي آن شد تا مثناي تذکره اش را به دست آورد. صبح زود برخاست. شماره ي تذکره ي گم شده را با جلد و صفحه و مشخصات آن ياد داشت کرد و رفت تا تذکره بياورد اما حوالي پيشين، خسته و عرق آلود با دست خالي برگشت. گفت که کتابي را ديدند گويا نامم را نيافتند. گفتند فردا بروم. فردايش هم رفت و دست خالي برگشت و فرداهاي ديگر هم. پيوسته او را به دنبال نخود سياه مي فرستادند. يک روز به مديريت سوانح، روز ديگر به مکتب هايي که روزگاري آموزگار بود. از مکروريان به شاه شهيد، از وزارت داخله به افشار و گويا همه ي اين سرگرداني ها بهانه بود براي پاره ستاندن و کيسه انباشتن. خوشبختانه در اين حيص و بيص، دوستي به داد ما رسيد و چون با مسؤولان اداره ي توزيع تذکره معرفت داشت، با ما رفت و در چند دقيقه مثناي تذکره به دست آمد؛ از همان کتابي که بارها گفته بودند که در آن کتاب چنين نامي نيست.

روزگاري در کشور ما، رشوت ستاني اندک بود و پنهاني ولي اکنون عام شده است و علني. در همسايگي ما خانواده يي زندگي مي کردند که سال هاي پيش از اين زندگي فقيرانه يي داشتند؛ اما چون دختران و پسرانش باليدند و بزرگ گشتند، هر يک به کاري گماشته شدند و اکنون حال خانواده به طفيل شرکت هاي خصوصي خارجي، از نظر مالي به گونه ي شگفتي انگيزي بهبود يافته است.

زن خانواده به همسايه ها شکايت کرده بود که در روزهاي اخير، عايد يکي از فرزندانش کاهش يافته است و از اين بابت سخت نگران است. شکايت مادر از اين بود که خيلي از مراجعين پسرم، به او وعده ي پول مي دهند ولي چون کار شان به سامان شد و انجام يافت، زير وعده ي خود مي زنند. يکي از زنان همسايه به اين خانم مشوره مي دهد که نزد فالبيني مجرب و دعا خواني کار آزموده برود؛ زيرا بخت پسرش را بسته اند و او هم مي پذيرد و در سراغ فالبين مجربي مي افتد.

دريغا بابه حيدر هنوز نمي داند که اين رشوت ستانان خُرد رتبه، خس دزدان اند که براي سد جوع مجبور اند مراجعين شان را اذيت کنند ولي واي از رشوت ستانان بزرگ که از هر قرار داد، پول مليوني مي ستانند. واي از کساني که پول هاي ميليوني را به جيب مي اندازند و فرار را بر قرار ترجيح مي دهند. واي از کساني که ميليون ها دالر بيت المال را اختلاس مي کنند و به جاي پوسيدن در پشت ميله هاي زندان به کشورهاي خارجي مي روند و کسي را هم اين جربزه نيست که به اين بزرگان بگويد:« روي چشم شما ابروست!».

دريغا بابه حيدر نمي داند که فرق ميان (خس دزد) و (شتر دزد) بسيار است.

بابه حيدر مگر از حافظ شيراز نشنيده اي که: اندرين ره کشته بسيارند قربان شما!

داکتر لطيف ناظمي

ويراستار: صداي آلمان

آگهی