کابلي که من ديدم- بخش ششم | جامعه و فرهنگ | DW | 22.10.2010
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages
آگهی

جامعه و فرهنگ

کابلي که من ديدم- بخش ششم

در کابل کمتر کسي را مي يابي که با حضور نظامي سربازان خارجي سر سازگاري نداشته باشد.

مردم با حضور نیروهای خارجی سازگاری نشان می دهند

مردم با حضور نیروهای خارجی سازگاری نشان می دهند

از زبان زن نانوايي که در نزديکي ما، نان خانه ها را مي پزد مي شنوم که «خارجي ها بسيار غنيمت اند؛ اگر اينان و طن ما را ترک کنند روزگار ما تباهست».

از دانشجويي که حقوق و علوم سياسي مي خواند، مي پرسم که وجود خارجيان را در کشور چه گونه مي يابد و او بدون تأمل مي گويد که بي حضور اينان، بحران امنيت به نقطۀ اوج خود مي رسد. نيروهاي نظامي و انتظامي ما قادر به تأمين امنيت کشور نيستند. ببينيد نزديک به دوصد و چهل هزار سرباز و پوليس داخلي، نزديک به يک صد و چهل هزار سرباز خارجي هنوز هم در جنگ فرسايشي با طالبان برنده نيستند. اگر سربازان خارجي ما را رها کنند، در چند ساعت معدود، طالبان به کابل مي ريزند باز همان آش است و همان کاسه. همان ضرب و شتم است و دُره و شلاق. همان زن ستيزي است و راندن بانوان به پاي ديگدان ها. همان ريش اجباري است و طاعت هاي سرکاري و سرانجام بار ديگر رجعتي است به عصر حجر.

اما من خود گواه بودم که همه ي شهروندان کابل، به سربازان 45 کشور جهان يکسان نمي نگرند. روي همرفته با حضور سربازان آيساف موافق اند اما در آن ميان با حضور سربازان برخي از کشور ها که عضو ايساف هم هستند همنوا نيستند. به گونه ي نمونه به سربازان امريکايي و انگليسي الفتي ندارند. سربازان امريکايي با يورش هاي هوايي خويش و کشتار مردم بي گناه، همه جا تخم نفرت را کاشته اند. روش خشونت آلود شان در شهرها نيز مزيد بر علت شده است. در کابل بار ها مي بيني که تلفون موبايلت از کار مي افتد و چون علت را جويا مي شوي مي گويند که امريکاييان عبور کرده اند. با عبور موتر ها، تانک ها و قطارهاي شان، موبايل هاي پيرامون از کار مي افتند و اين رويداد کساني را بسيار خشماگين مي کند. انگليسي ها نيز از محبت مردم ما بهره يي ندارند. اين کشور نزديک به ده هزار سرباز در کشور ما دارد که پس از امريکا دومين کشوري است که بيشترين سرباز در کشور ما دارد.

اظهارات برخي از مقامات دولتي شان نيز باعث شده است که نگراني مردم ما را نسبت به اين کشور فزوني بخشد. هنگامي که آقاي فاکس وزير دفاع اين کشور مي گويد «ما نيامده ايم تا يک جامعه ي گير مانده در قرن سيزدهم را باز سازي کنيم». آدمي به خود مي گويد که شايد اينان به اين منظور آمده اند که خاطره ي چهارچته را زنده بسازند ولي نه يکي از مسؤولان وزارت خارجه اش علت وجود اين همه سرباز را در افغانستان اين گونه روشن و شفاف بيان مي کند: « ما آمده ايم که امنيت را به کوچه هاي لندن برگدانيم.»

سینماها ویران اند

به سينما برويم. در افغان فلم گرد آمده ايم تا فلمي تماشا کنيم. سازنده فلم که ما را براي ديدار و داوري فراخوانده است در بلغاريا آموزش ديده است. اين فلم که "مدرسه" نام دارد، چندي پيش روي پرده يکي از تلويزيون هاي کشور مان نيز به نمايش درآمد. فلم، زن و شوهري را نشان مي دهد که همانند هزاران انسان ديگر سرزمين ما به کشور ايران پناه برده اند و هر دو براي خانواده سرمايه داري مشغول کارند. شوهر در کارخانه آن مرد و زن در خانه وي کار مي کنند. کارگردان در پي آن است تا ستمي را نشان دهد که از سوي کارفرما و همسرش بر قهرمانان او مي رود. تلاش دارد چنين چيزي را نشان دهد ولي با دريغ که به جاي تصويرسازي به شعارگويي مي پردازد و هرگز ياراي آن را ندارد که بر تماشاگر اثر عاطفي بگذارد.

هنگامي که پاي نقد فلم هم به ميان آمد، کارگردان جوان به شدت آزرده خاطر گرديد و در پي دفاع از ساخت معيوب خويش بر آمد. او و هرمندان همانند او، نمي دانند که مشکل ما در شعر، در سينما و در داستان نويسي اين است که واقعيت ها را برهنه، شعاري، مستقيم و بدون بهره گيري از شگرد تصويرسازي بيان مي کنيم. دفاع کارگردان "مدرسه" در واقعيت دو مشکل برخي از هنرمدان ما را برملا مي سازد. نخست اين که اينان هنوز نقدپذيري را نياموخته اند و از آن هراس دارند و دو ديگر، تفاوت ميان اثر هنري و گزارش را نمي دانند.

دشواري سينماي ما که دو لت نيم نگاهي هم به آن ندارد، تنها اين نيست. سينماها ويران اند، هنرپيشگان سرگردان، سياست فرهنگي ما ناپيدا و درد هنر بي درمان. در ولايت هاي کشور نيز دروازه سينماها مهر و لاک شده است. به گونه نمونه سينماي هرات که بيش از نيم قرن از عمر آن مي گذشت، نخست گدام جنگ افزار جنگجويان گشت و اکنون گويا منزل مسکوني کسي است. از تياتر هرات که کهن ترين مرکز نمايش در کشور بود، ديگر اثري و خبري نيست. ياد فردوسي گرامي باد که گفته بود:

ز دانا بپرســـــيد پس دادگر

که فرهنگ بهتر بود يا هنر

بدو داد پاســـــخ چنين رهنمون

که فرهنگ از گوهر آمد فزون

که فرهنگ آسايش جان بود

ز گوهر سخن گفتن آسان بود

گهر بي هنر خوار و زار ست و سست

ز فرهنگ باشد روان تندرســـــــت

داکتر لطيف ناظمي

ويراستار: صداي آلمان
آگهی