چار گرد قلا گشتم، پای زیب طلا یافتم | جامعه و فرهنگ | DW | 25.11.2011
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages
آگهی

جامعه و فرهنگ

چار گرد قلا گشتم، پای زیب طلا یافتم

«چار گرد قلاگشتم، پای زیب طلا یافتم، پای زیب طلا یافتم»، عنوان کتاب تازه یی است از رهنورد زریاب، داستان سرای و پژوهشگر نام آشنا و توانای افغانستان که سال هاست در حوزۀ آفرینش و پژوهش ادبی قلم می فرساید.

رهنورد زریاب، نویسنده و پژوهشگر افغانستان

رهنورد زریاب، نویسنده و پژوهشگر افغانستان

نویسنده عنوان رمان را از یک آهنگ محلی گرفته است و هنگامی در داستان معنا می یابد که راوی یک شب آن را برای محبوبش زمزمه می کند. رمان 362 برگ دارد و از همان آغاز خواننده حس می کند که دو داستان را می خواند در یک دفتر. دو داستان را می نگرد در بطن یک رمان، دو درونمایه اند. دو روایت اند از یک راوی و خواننده نمی پرسد که چرا چنین است و چرا باید چنین باشد.

این رمان چون کلیله و دمنه داستان در داستان نیست و یا مانند مثنوی معنوی نیست که نویسنده داستانی را نیم کاره رها کند و به دنبال قصۀ دیگری رود و باز آید و داستان نیم کارۀ نخستین را پایان دهد. این رمان با آن که دو داستان جداگانه در دو زمان ناهمگون در خود دارد، ولی نویسنده آن را در دو فصل جدا گانه نپرداخته است. او گاهی راوی این روایت است و زمانی راوی روایتی دیگر. یکی از داستان ها سرگذشت حکیمان زمانه است که نوباوگان یک کوچه اند و راوی خود از شمار آنان است. آنان هنگام غروب بر بام خانۀ حاجی نعیم می نشینند و از هر دری سخن می زنند. داستان دیگر داستان عاشقانۀ راوی است در مسکو، با دختری به نام گالیا که دوست دارد او را زلیخا بنامد.

راوی در مسکو به یاد دوستان کابلش می افتد، به یاد رفیق های دوران نوباوگی و یاد تنها صحنه یی که با آنان سنگر برفی ساخته بود و یکی از آنان در میان کلولۀ برفی سنگی را تعبیه کرده و بر سر رفیقش حواله کرده بود. به یاد بچه هایی که اکنون بزرگ شده اند. او اکنون در مسکو می زید، شیفتۀ یک دختر روسی شده است. نوستالژی او را به گذشته ها می کشاند. به کابل می برد:

«نمی دانم به کجا رفته اند. شهزاده، نسیم، پاینده، رفیق و سردار. شما کجا رفتید با آن دل های شاد و معصوم کجا رفتید؟ اکنون کجا هستید؟ در کدام گوشۀ این جهان هستید؟ آیا من من هم به شما به رؤیایی مبدل شده ام؟ ولی من این جا در مسکو هستم. اینجا برف می بارد. برف می بارد» ص. 152

پس آن کسی که در مسکو عاشق گالیا شده است، همان راویی است که با پنج تن دیگر بر بام خانۀ حاجی نعیم می نشستند و پرسش های حکیمانه طرح می کردند و پاسخ های حکیمانه می یافتند. راوی آنان را حکیمان زمانه می خواند. در تمام داستان نام های اصلی آنان را نمی گیرد. تنها با شغل پدر شان از آنان یاد می کند: پینه دوز زاده، پسر کتاب فروش، پسر پهلوان سهراب، افسرزاده و پسر تاجر پارچه های پشمی. نویسنده شمار آنان را هفت می داند اما هرجا که از آنان نام می گیرد، شش تن اند. این حکیمان زمانه، نمایندگان قشرها و طبقات گوناگون اند و افکار شان هم پاره یی از موقعیت های آنان حکایت دارد.

داستان حکیمان زمانه در روزگار شاه اتفاق می افتد، اما خوانند هدر نمی یابد که در چه سالی. پسر کتاب فروش از همه داناتر است. پسر پهلوان سهراب مانند پدرش از جوانمردی سخن می زند. پینه دوز زاده اندکی ساده انگار است و پیوسته در این اندیشه است که آیا کناراب اعلا حضرت از شیشه است و یا این که آیا اعلا حضرت گوز می زند یا نه. افسر زاده هم همواره به ارگ می اندیشد و به شکار اعلا حضرت و این که آیا در بهشت هم تفنگ هست و سر انجام هوش و حواس پسر تاجر پارچه های پشمی همواره به سوی جواهر است و وجود جواهر در بهشت.

در داستان دیگر که در مسکو روی می دهد، خواننده از گفتگوها در می یابد که پس از سقوط دولت شوروی است که گرانی بیداد می کند و از وجود ویسکی و کولا و پپسی هم می شود دریافت که باید پس از فرو پاشی شوروی سوسیالستی باشد. در این داستان، راوی عاشق دختر گل فروشی می شود و دختر هم راوی را دوست دارد. دختری با چشم های آبی و خال سبزی بر گردن. نامش گالیاست. برادرش (سرگی) در کشور راوی کشته شده است اما به رغم آن با راوی دوست می شود. گالیا مادینۀ گمشدۀ راوی است. آن دو روز ها را با هم می گذرانند. شب ها به پیاده روی به جنگل می روند و نامش را هرزه گردی می گذرانند. پیوسته ودکا می نوشند و سگرت دود می کنند. روزهای طلایی را از سر می گذرانند ـ اما یک روز گالیا به راوی خبر می دهد که او با مادرش برای کاریابی به هانکانگ خواهد رفت تا با پول کار شان در مسکو مغازه ِیی را بگشایند. با آن که به راوی پیمان می سپارد که پس از یک سال باز خواهد گشت، اما راوی پس از سفر گالیا زندگی خویش را آغاز یک خاموشی و تنهایی می داند و با این جمله ها داستان آن نشاط را غمگنانه پایان می دهد:

«چند تا پرندۀ ناشناس و بی خانمان، از شاخه های سپیدارها می پرند. سنجابی، از درخت پایین می شود؛ می گریزد و در میان بوته ها ناپدید می گردد. خاموشی است و تنهایی... خاموشی است و تنهایی بیکرانه. آسمان رنگ خاکستری دارد. برف می بارد. برف می بارد.» ص.3.

نویسنده این بخش را که حدیث عشق دیوانه وار یک جوان شرقی به دختری نیمه روس و نیمه مغولی است، بس شورانگیز و زیبا نگاشته است. داستان گالیا، رمانتیک و آراسته با زرق و برق های شاعرانه است. در این داستان به رغم داستان حکیمان زمانه، از رویدادهای غیرمنتظره خبری نیست. رخدادها خارق العاده نیستند. خواننده در این داستان زیباترین تصویرها و شورانگیز ترین توصیف ها را می نگرد.

هیچ چیز فراواقعیت و باورنکردنی نیست. رهنورد فقط در داستان حکیمانه زمانه از ریالیسم جادویی بهره می گیرد. این داستان چیزی میان رؤیا و واقعیت است. نمی توانی مرزی میان رؤیا و واقعیت بکشی. واقعیت رؤیاست و رؤیا واقعیت:

«اصلا زندگی چیست؟ یک رؤیا ... مجموعه یی از رؤیاها و زمان، این هیولای شکست ناپذیر، این رؤیاها را می خورد، می بلعد. از این رؤیاها تنها خاطره یی بر جا می ماند» ص.158

در این رمان، درازای زمان هم مشخص نیست. راوی بیست و چهار ساعت ندیدن گالیا را سال ها و سده ها می پندارد. زمان در هم می آمیزد و خط فاصلی میان اکنون و گذشته دیده نمی شود و راوی در همان لحظات که از خود می پرسد برای چه ( رفیق) در کابل سنگ را درون کلولۀ برف بر سر( نسیم) حواله کرده است؛ بلا فاصله از رفتن گالیا می نالد؛ بی آن که خط فاصلی میان این دو زمان و مکان ناهمگون بکشد. بی آن که حتا پاراگرافی را نو کند. به این جمله ها بنگرید:

«به ر(فیق) دشنام می دهیم. دشنام های رکیک می دهیم. کار زشتی کرده است. آخر چرا...چرا؟ آری چرا رفتی؟ تو چرا رفتی؟ (خطاب به گالیاست) بی آن که مرا بیدار کنی، بی آن که خدا حافظی بگویی، چرا رفتی؟»

در نگاه راوی، خواب مثل بیداری است. هرچه که در خواب ببینند، در بیداری اتفاق می افتد. مرزی میان خواب و بیداری هم نیست. همان گونه که مرزی میان رؤیا و واقعبت وجود ندارد.

اگر به تکنیک این رمان بنگری نه بر نثر نویسنده، می پنداری که این دو داستان را دو نویسندۀ جداگانه نوشته اند. در داستان حکیمان زمانه، خیال پردازی و واقع نگاری به هم می آمیزند. برخی از رخدادها شگرف، باور نکردنی و فراواقعی اند ولی نویسنده زمینه را چنان فراهم می سازد که باورکردنی در نظر آیند که این ویژگی واقعگرایی جادویی است و رهنورد زریاب در این داستان از ریالیسم جادویی بهره می گیرد. گویی نویسنده از گریبان گارسیا مارکز، آستریاس، ایزابل آلنده و بورخس سر به در می آورد. می پنداری که اثری از یک نویسندۀ امریکای لاتین را می خوانی. در داستان حکیمان زمانه، فضا اثیری می شود، نه مانند بوف کور هدایت، بل به گونۀ دیگر. به گونه یی که رهنورد فضاسازی می کند.

رویدادهای زیر گواه آنند که چیزهایی که در واقعیت نمی توانند هر گز اتفاق بیفتند، در این داستان اتفاق می افتند. در داستان حکیمان زمانه که پهلوان سهراب کشته شده است، بر لب بام ظاهر می شود؛ نه مانند یک رؤیا، بل مانند یک واقعیت و با حکیمان سخن می زند. هنگامی که افسر زاده ماجرا را به پدرش باز می گوید در پاسخ خویش می شنود که این واقعه تنها در خیال شان آمده است، اما آنان می دانند که او را دیده اند. با چشمان خویش دیده اند. فریادش را شنیده اند که بانگ بر می آورد :( یا ذو الجلال و الاکرام) همین پهلوان کشته شده، باری به دیدار راوی داستان که بیمار است می آید. با راوی سخن می زند و علم گورگاهش را که با خود آورده است، در کنج خانۀ راوی می گذارد و چون همسایگان در می یابند، پیوسته به زیارت آن علم می آیند و آن را می بوسند. در این رمان سگی که از پهلوان سهراب جوانمردی دیده است، پس از مرگ پهلوان با چوچه اش می رود و بر سر گور پهلوان اعتکاف می کند. در این رمان، مَیناها سخن می زنند. بُز سخن می زند ـ حکیمان زمانه دختری را با بز وی در سبزه زاری می نگرند که یک صد و ده سال پیش انگلیسی ها او را کشته اند. دختر با آنان سخن می زند و خرمای یک صد و ده سالۀ تازه به آنان می دهد؛ طرفه این که بز وی نیز به سخن می آید:

لطیف ناظمی، نویسنده افغان مقیم آلمان

لطیف ناظمی، نویسنده افغان مقیم آلمان

«بز به سوی دختر دید و آوازی کشید که مانند خنده بود. در همین حال صدا زد: یک صد و دوازده سال! وقتی تو شهید شدی من؛ من دو ساله بودم.» گور این دختر که (دردانه)

نام دارد، در حویلی مردی است که پنج صد سال عمر دارد. مردی که در روزگار شاهرخ زاده شده است و تا حال زنده است. دختر این مرد هم که دردانه نام داشته است شهید شده است و پدر آرامگاهش را نمی داند کجاست. دختر دیگری هم که زنده است و از چاه خانۀ حاجی نعیم آب می آورد دردانه نام دارد. انگار نویسنده قصد دارد تا این نام را نمادین سازد. رخداد دیگری که شگفتی انگیز می نماید، آن است که راوی داستان که پهلوان سهراب از مرگش خبر داده بود در بیماری محرقه می میرد و پس از مرگش نیز به روایت داستان ادامه می دهد. او درست مانند یک آدم زنده دنبالۀ داستان حکیمان زمانه را مو به مو دنبال می کند.

نویسنده در این رمان به بحث های مستقیم سیاسی نمی پردازد؛ اما می کوشد تا درهر دو داستان برهه هایی از وضعیت سیاسی هر دو جامعه را نمودار سازد. از یورش بیدادگرانۀ چنگیزیان می گوید؛ از ستم روزگار استالین. در داستان حکیمان زمانه، آن پنج تن هم، ستم را زشت می انگارند و تقبیح می کنند. پسر پینه دوز حکایت می کند که چه گونه یک افسر و پنج سرباز به خانۀ شان یورش آوردند؛ چه گونه برادرش را زیر ضرب و شتم گرفتند و زندانی اش ساختند برای این که شبنامه توزیع کرده است و صدارت عظما را بد گفته است. نویسنده می خواهد از ستم هایی که در آینده بر سرزمینش خواهد رفت، نیز پرده بردارد؛ اما چه گونه ممکن است؟ این جا بار دیگر پهلوان سهراب شهید حاضر می شود تا از وضعیت آینده کشور خبر دهد. او خسته و در هم شکسته به نظر می آید. موی هایش خاکستری شده اند. او می گوید به آینده سفر کرده است و فجایع هولناکی را در کشور دیده است. او از دوران دیو سرخ می گوید. از روزگار جنگ های داخلی می گوید. از دوران سالاری مردانی می گوید که عمامه های سیاه بر سر دارند. از روزگاری می گوید که کاخ های بزرگ ساخته می شوند. بانک ها فربه می شوند ولی جاده ها انباشته از دریوزگران اند و گدایان و بدین سان، از سی و سه سال ستم و ویرانیی که خواهد آمد، حکیمان زمانه را آگاه می سازد.

دنبالۀ داستان حکیمان زمانه، پایان رمان را می سازد. راوی در همانجا دوستانش را رها می کند با نشاط شان و با شور و شادی و خنده های شان. دیگر افسر زاده و پسر تاجر پارچه ها ی پشمی با آنان نیستند. دردانۀ شهید به آنان پیمان سپرده است که برای شان بادام خواهد آورد و از این پس خواهد آمد و با آنان بازی خواهد کرد. حکیمان زمانه شاد شادند و رمان با این جمله ها پایان می پذیرد:

«در و دیوار آواز می خواند. شهر آواز می خواند. کوه های شیر دروازه و آسمایی آواز می خوانند. در جهان جشنی بزرگ برپا شده است. جهان شادی و بسط عظیمی را تجربه می کند. آسمان نقره ریزان لبخند می زند و سر آن دارد که قهقهه یی را سر بهد ـ یک قهقهۀ شاد و رهایی بخش را. برف می بارد. برف می بارد.»

زبان داستان زبان دستوری، سالم و پاکیزه است. نثر رهنورد زریاب در این کتاب شورانگیز توفنده و آهنگین است. بهره گیری از اسطوره، نماد و شعر بر زیبایی این نثر می افزاید. هرچند گاهی در کنار فعل ها و واژگان ادبی و باستانیی چون: برنهیم، در نوشتند، آژنگ، آسمانه و سرنگون، واژگان عامیانه یی مانند: ستره، منگ و دنگ، تو تلو خوران، یکپارچگی این نثر سخته را خدشه دار می کند.

نقطه گذاری کتاب نیز، خواننده را در خواندن یاری می رساند، هرچند که در کابرد برخی از نشانه ها، با نویسنده سرسازگاری ندارم. نویسنده تمام واژگان مرکب را گسسته می نویسد، هرچند این نگارنده نیز جدا نویسی بسا از کلمه های مرکب را بر پیوست نویسی برتری می دهد. به گونۀ نمونه هنگامی که می نویسیم (جاییکه) در واقع ما سه واژه را با هم نوشته ایم؛ یعنی (جا) نشانۀ نکرۀ (یی) و کلمۀ نامستقل (که) که همان نشانۀ وصل است در حالی که باید نوشت: «جایی که». اما همۀ واژگان مرکب را که نمی توان و نباید جدا نوشت. به این فهرست بنگرید تا شیوۀ املای نویسنده را دریابید:

شام گاه، گل گون، دست مال، دست رس، خوش نود، لب خند، هش دار، تن دیس، پیام بر، گل زار، هم سر ... در این صورت نویسنده هم باید نامش را این گون بنویسد: «ره نورد»

نویسندۀ چار گرد قلا گشتم، از گلنار و آیینه بدین سو در جست و جوی تکنیک تازه است و در این کتاب نیز طرحی نو ریخته است که در ادبیات کشور ما پیشینه ندارد یا من ندیده ام. او توانسته است که دو داستان را که دو تکۀ جداگانه اند و دو شقۀ جداگانه، در کنار هم پرورش دهد و دو فضای ناهمگون را به درستی ایجاد کند. خواندن این رمان، حضور سنگینی بر ذهن آدمی می گذارد.

شناسنامه کتاب

عنوان: چارگرد قلا گشتم

پای زیب طلا یافتم، پای زیب طلا یافتم

ویراستار فنی: محمد حسین محمدی

چاپ اول: کابل، تابستان 1390، 1000 نسخه، 300 افغانی

طرح جلد و صفحه آرایی: حسین سینا

ناشر: انتشارات پاک

نویسنده: لطیف ناظمی

ویراستار: عارف فرهمند

آگهی