نوروزهای زندگی من، خاطرات فراموش نشدنی | افغانستان | DW | 20.03.2012
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

افغانستان

نوروزهای زندگی من، خاطرات فراموش نشدنی

به مناسبت نوروز سال 1391، بخش افغانستان دویچه وله سلسله مطالب فرهنگی و غیرسیاسی را به نشر می رساند. مطلب کنونی، یادداشت زهره نجوا، نویسنده جوان افغانستان در ارتباط به نوروز است.

پرده های یاسمنی و سپید را کنار می زنم و پنجره را می گشایم. یک باره سردی و سیاهی زمستان از شانه های خستۀ اتاق و پنجره رخت می بندند و به سوی آسمان ره می کشند؛ در عوض نور و صمیمت خورشید و روشنایی صبحگاهی با باد ملایمی ریه های پنجره را پر می کند. زمستان سختی بود، این را پنجره که ترک های نمناک بدنش را به نور آفتاب داده، و دستان کودکان خیمه نشین بهتر می دانند. به آسمان آبی که می بینم، یاد دو روز قبل می افتم که از دل تنگش تکه های بزرگ و زیبای برف را به روی ما می بارید و زمین تشنه تر و عجیبتر از قبل آنها را انبار می کرد. انگار آرزوهای چندین و چند سالۀ زمین یکباره برآورده شده بود. امروز اما، کم کمک سبزه های کمرنگ، سر از بام های کاه گلی برآورده و با رقص شان همراه باد می گویند که فصل سبز و آغاز زیبایی ها در راه است.

یک باره گذشته ها در برابرم می ایستند و یک یک رنگ می گیرند. یاد روزهای که برف و بارانی نبود و مردم دسته دسته از سوی امارت به دشت ها برده می شدند تا برای دل آسمان دعا کنند، یاد بهار و نوروز. خیلی دور می روم به کودکی و دشت سبز نزدیک مکتب مان و گازهای بلند، همان دشتی که چند ماه بعد از نوروز، جوان همسایه را در پهلوی راکت بدقواره یی قورت کرد. یاد پیراهن گلدار من و نوروزی که پدرم روی بام برآمد تا ببیند که راکت ها با ما چقدر فاصله دارند، آیا راکت ها اگر همین گونه ادامه یابند، به خانه های ما هم می رسند یا نه؟ و من آن وقت خیلی فکر کرده بودم که بالاخره جنگ هم تمام می شود؟ در میان خاطراتم می گردم و می گردم و می رسم به گل های سرخ و سبز قالین که زیر انگشتانم شکل می گرفتند و اشک هایم که نخ ها را نم می زدند. صبح نوروز را به خاطر می آورم که پدرم خداحافظی کرد تا در اول حمل 1376 در صنفش حاضر باشد و مدیر چشم سیاه مکتب بر او شک نکند که بهار و نوروز را به دخترانش تبریک گفته است. آن روز تقویم ما تغییر کرد و بهار نیز قهر کرد و من که نمی دانستم تجلیل نکردن بهار به معنی واقعی نیامدن بهار نیست، با دیدن سبزه های سرزده از گوشه های جوی آب و تن تازۀ درخت انجیر، حیرت کرده بودم.

زهره نجوا، نویسنده این مقاله

زهره نجوا، نویسنده این مقاله

گل های سرخ گلدان شیشه یی با باد می لرزند و دامن چادری روی دیوار گلوله می شود و صدا می کند و باز هم روی دیوار صاف می شود. کاغذها را که باد پریشان کرده و روی زمین ریخته است بر می دارم و دامن چادری را که حالا قصد آرام بودن ندارد، روی دیوار محکم می کنم. چادری آبیست و چشمک آن در قسمت پایین شاریده، این چادری سرکش است، سرکش و بی پروا. آن روز که می خواستم بپوشمش هم حاضر نبود با من کنار بیاید. من می خواستم نفس بکشم، اما او می خواست من دنیا را از چشمانش ببینم و نتیجه اش کیبلی بود که با نشستن من و آرام گرفتن او، روی هوا معلق ماند و هر دو نجات یافتیم.

این چادری سرنوشت دور و درازی دارد، راه های پر خطر طورخم و رشوه به پولیس های سرحدی تا تزئین دیوار اتاقم را طی کرده است. فکر می کنم، اگر دوباره روزی مجبور شوم این چموش را بپوشم چه خواهد شد!؟

***

بازار آریانا بیروبار است، بیشتر از پیش. زنان و مردان، پیر و جوان، همه در تلاش اند از دیگری پیشی بگیرند و راه را برای خود باز کنند. پارچه های رنگارنگ دست به دست می شوند و زنان می کوشند دقیقتر انتخاب کنند. دختری که چشمان سبز و چهرۀ گندمگون دارد، پارچۀ نارنجی را به صورتش نزدیک می کند و بدون آشنایی قبلی نظر مرا می خواهد، دلم می خواهد بگویم که انتخاب خوبی نیست، اما زبانم می گوید: خیلی زیبا، انتخاب خوب!

اما انگار دختر سبز چشم، نارنجی را دوست دارد، حتا بدون نظر من. دامنش نارنجیست و چوتی موهای درازش را نیز گل زیبای نارنجی تزئین کرده است. پارچه را می گیرد و از من هم با به هم زدن چشمانش تشکر می کند. مردان، خلاف معمول راه را باز می کنند و سه زن به راه شان می روند.

دستانم را داخل جیبم مشت می کنم و راه می افتم روی جاده. ده سال قبل، وقتی از راه های دور و دراز در یک روز سرد زمستانی دوباره به کابل برگشتم، خیلی فکر کردم که آیا آرزوهای مرده ام زنده خواهند شد؟ امروز اما، سال ها می گذرند و من خیلی از آن دختر افسرده و عصبی که ناامیدی در وجودش خانه داشت، فرق کرده ام. می دانم که در این ده سال همه چیز آن گونه که در آغاز فکر می کردم، نبود و نشد؛ ولی خیلی از چیزها به دست آمد که ارزش دل بستن را دارند. می دانم هنوز هم خیلی از مردان جامعه ام ما را، زن را، جدا از جنسیت مان و موجودی برابر با خودشان قبول ندارند؛ حتا اگر بخواهیم برابر بودن را با برابر مسوولیت گرفتن و حتا دو برابر تلاش نمودن و توانمندی ثابت بسازیم؛ اما رفته رفته این باور کمرنگ شده و جایش را، اگر چه اندک، به قبول و درک واقعیت خواهد داد.

خیلی از زنان در همین ده سال، با همین شرایط مبارزه کردند، با خرافات جنگیدند. هم مادری کردند و هم تلاش برای برابری. با آن که خانواده ها به شدت از پنج سال سیاهی متاثر شده بودند، با آن که افکار جامعه با دیدگاه های به شدت افراطی همسو شده بود، تلاش کردند تا جایگاه شان را دریابند، اگر چه اندک، چون در کشوری که ناتوانی و عاجزی بهترین صفت برای زنانش باشد، تغییر آوردن کاری است دشوار.

این روزهای آخر سال خبرها ناامید کننده اند و درد آور: این جا زنی خودش را آتش زد، آنجا به دختری تجاوز شد، در آن گوشه زنی شکنجه شد و در گوشۀ دیگر تکه های از وجودش، از سوی نزدیکتر فرد زندگی اش، خورد شد. در قریه یی دختری بد برده شد، در شهر دیگر دختری از درس محروم گشت. می دانم در سرزمینی که زندگی می کنم، راه ساده و کوتاه شکستن یک زن، مهر بداخلاقی زدن به اوست. می دانم این جا که ما نفس می کشیم، ظلم فروان بر ما می رود، اما گاهی نور کمرنگی می تابد و کمی امید می آورد.

جهان زنان افغان را به دلیل شجاعت در مبارزه با مشکلات کشور شان می ستاید و زن افغان در جمع متفکرین جهان قرار می گیرد. تلاش های زنان سرزمین من برای صلحی که آرزویش را دارند، قدردانی می شوند و جایزه های جهانی را به کشور می آورند. اگر سحر گل شکنجه می گردد، بانوی است که برای دفاع از امثال او کار می کند و جهانیان کارهایش را می بینند و تلاش هایش را ثمری است.

***

آن سوی پنجره، قناری در قفسش بیقرار است، آن گونه که موهای من در برابر باد. قفس را روی کتاره ها، در برابر سخاوت آفتاب و زیبایی آسمان می گذارم. قناری پنجه هایش را به میله های قفس گره می کند و نول زردرنگش را با تنبلی به پنجه هایش می مالد. دوباره پر می گیرد و روی حلقه می نشیند و جیغ می کشد. دلم می خواهد در قفس را باز کنم، تا پر بکشد و همراه غچی ها که این روزها یگان یگان می رسند، پرواز کند و آزادی را حس کند؛ اما شنیده ام که قناری از قفس دور باشد، می میرد. قناری و قفس به هم عادت دارند!

نویسنده: زهره نجوا

ویراستار: عارف فرهمند

آگهی