نقد ادبی ما، نقد ذوقی است | جامعه و فرهنگ | DW | 11.04.2011
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

جامعه و فرهنگ

نقد ادبی ما، نقد ذوقی است

در این روزها بازار گویا نقد ادبی به فراوانی گرم است و همان گونه که هر روز به ناگاه شاعری تولد می شود و آوازخوانی سر بلند می کند، نقد نویسی هم از راه می رسد و خامه برمی دارد و بیشترینه با نام مستعار قلم می فرساید

لطیف ناظمی، شاعر و نویسنده افغان

لطیف ناظمی، شاعر و نویسنده افغان

در این روزها بازار گویا نقد ادبی به فراوانی گرم است و همان گونه که هر روز به ناگاه شاعری تولد می شود و آوازخوانی سر بلند می کند، نقد نویسی هم از راه می رسد و خامه برمی دارد و بی آن که از زبان، از مبادی نقد ادبی، از روشها و ارزش های نقد، از شگردهای شعر و داستان، معرفت و شناختی داشته باشد و یا از داستان و شعر بهره یی، بیشترینه با نام مستعار قلم می فرساید. اینک حتی مردان زیر حجاب زنان و یا بانوان زیر نام مردان سایت ها را با دشنامها، ناسزاگویی ها و عقده گشایی می آلایند و یا با ستایشنامه های بی پایۀ خویش وابستگان و یا دوستان خویش را در عرش برین فرا می برند .

از عمر نقد ادبی بیش از دو هزار و چند صد سال می گذرد و به درستی پیدا نیست که نخستین ناقد ادبی در تاریخ چه کسی بوده است. گروهی نقد ادبی را به سدۀ پیش از میلاد مسیح می کشانند و این افتخار را به (پیزیس ترات) در یونان می بخشند که نبشته های هومر را گرد آورده است، می توان گفت که بار نخست «اریستوفان» نمایشنامه نویس یونانی، دست به نقد کاربردی زده است که در نمایشنامۀ «ابرها» سقراط را و در نمایشنامۀ «غوکان» اوروپید را نقد کرده است . پس از آراء افلاطون در شعر، ارسطو کتاب فن شعرش را می نگارد که قرنها در مغرب زمین حکومت می کند تا این که صورت گرایان می آیند و آیینهای نوینی در نقد پیشکش می کنند و تأکید بر صورت را محور نقد قرار دادند، هرچند که افلاطون و ارسطو هم در زیبایی شناسی خویش، پیش از اینان فرم را از معنی برتر می شمردند. صورتگرایان، نقد ادبی را از چنبر گرایشهای فرا متنی رهانیدند و ارزیابی فراوردۀ ادبی را به نفس متن پیوند دادند. رویکرد این افراد در نقد ادبی بیشتر به عناصر درونی متن بود و به شکل و صورت اثر. در این بینش نقش برجسته را "ویکتور شکلوفسکی" داشت. او باری نوشت: «شگرد هنر همه چیز را نا آشنا و مبهم می کند؛ از این رو ادراک حسی را دشوار و دیریاب می سازد... در هنر آنچه به حساب می آید تجربۀ ماست.»(1) او بدین باور بود که هر ادراک حسی به عادت تبدیل می شود و شکل خودکار می یابد و رسالت هنر و ادبیات دگرگون ساختن ذهنیت ما و نا آشنا ساختن مفاهیم آشناست و بدین سان گفتمان "آشنایی زدایی" را در ادبیات مطرح ساخت.

آشنایی زدایی در ادبیات به معنای بیگانه ساختن و نا آشنا ساختن واقعیت های مألوف و رها کردن عادتهاست؛ چون همین عادتهایند که ما را به شی خودکار بدل کرده اند و هنر و ادبیات است که به یاری صور خیال حجاب عادت را می درد. "رومن یاکوبسن" زبانشناس نامبردار روس که سه سال پس ازشکلوفسکی در مسکو به دنیا آمده بود، در گسترش این دیدگاه پرداخت. او که آبش با پیروان دبستان هنر مارکسیستی مسکو به یک جوی نمی رفت، نخست به پراگ رفت و "مجمع زبانشناسی پراگ" را پی ریخت و سپس به امریکا کوچید. یاکوبسن کتابهای فروانی درحوزۀ زبان شناسی و نظریه های ادبی نوشت و نظریۀ زبان شعری را نیز به دست داد .همو بود که پیوند میان صورتگرایی و ساخت گرایی را استوار ساخت. در سدۀ بیستم جز صورتگرایی و ساخت گرایی شیوه ها و اندیشه های گوناگون و ناهمگون دیگری نیز در حوزۀ نقد ادبی سر بلند کردند. نقد نوین، نقد روان شناختی، نقد پدیدار شناختی، نقد میتریالستی، نقد زن محوری( فیمینیستی) و..در نقد نوین که در امریکا پدیدار گشت، سخن بر سر آن است که آفریدۀ ادبی بر پایۀ ویژگی های خود اثرسنجیده می شود و نویسنده، خواننده و دنیای پیرامونش نباید در ارزیابی اثر مهم پنداشته شوند.

نقد پدیدار شناختی را "ولفانگ آیزر" بر پایۀ نظریه های فیلسوف و روانشناس آلمانی "ادموند هوسرل " شالوده ریخت. هوسرل بدین باور بود که ما اشیای بیرون را در نمی یابیم مگر در ذهن خویش؛ از این رو شناخت عینی اشیا امری موهوم به شمار می آید. آیزر می گفت که «متن تنها یک طرف قضیه است و معنا در اثر برخورد خواننده با آن پدید می آید. هر خواننده با رمزهای ذهنی، یعنی قراردادها و ارزشهای تفسیری که در حیات خاص خود پذیرفته است، با متن روبه رو می شود و در حین خواندن حدسهایی در مورد آنچه گفته شده و آنچه هنوز در متن نیامده است، می زند و حوادث و شخصیت ها را تحلیل می کند و با خواندن بیشتر، حدثها و قضاوتهای قبلی را تغییر داده و تعدیل می کند.»(2)

در نقد روانشناحتی تحلیلی که تمایلات جنسی واحد سازندۀ خواستهای نویسنده پنداشته می شوند، بایسته است تا منتقد تمایلات جنسی آفریننده را پیوسته در کالبد شکافی متن ادبی از نظر دور ندارد. فروید خود در نقد روانشناختی کلاسیک خویش هم بدین باور بود که «اثر ادبی، نتیجۀ بیماری روانی نویسنده است و مفهوم یک اثر هنری نیز همان است که نقد روانشناختی تحلیلی، آن را اساس خواب و رؤیا می داند.»(3)

در نقد مارکسیستی به رغم شیوه های دیگر، تحلیل و واکاوی متن ادبی باید با مطالعۀ زمینه های اجتماعی و تاریخی اثر پیوند تنگاتنگ داشته باشد. مارکسیستان بنیادگرا برین باور بودند که زیر بنا، یا ساختار زیرین به گونۀ مستقیم بر رو بنا اثر می گذارد و ادبیات و هنر نیز در حوزۀ روبنا اند و این روساخت از خود هویت مستقل ندارد. پبداست که تمامی مارکسیستان چنین نمی اندیشیدند و نمی اندیشند. لوکاچ با آن که معتقد به مارکسیسم انعکاسی بود، اما این نظر را که روساخت به گونۀ جبری در اسارت زیر ساخت باشد و یا ادبیات مجبور به تولید دوبارۀ ایدیو لوژی های حاکم باشد، نپذیرفت. سردمداران مکتب فرانکفورت راه دیگری بر گزیدند و تیودور آدورنو و "مارکس هایمر" راه هنر را از واقعیت جدا کردند. آدورنو نوشت که «راه هنر از واقعیت جداست و همین فاصله به هنر قدرت می دهد تا واقعیت را به نقد بکشد. او از این هم فراتر رفت و در کتاب نظریۀ زیبایی شناسی خود، بحث رهایی از معنا را پیش کشید و منکر سخن آخرین در اثر هنری گشت. آدورنو در کتاب "نظریۀ زبانشناسی" خویش نوشت: «اصل زیبایی شناسی مدرن، رهایی از معناست و اثر هنری با رها شدن از بندهای دلالت معنایی، همچون زبان به هدفی در خویش تبدیل می شود(4) این کتاب پس از مرگ وی در سال 1970 منتشر گردید و سه سال پس از آن "هانس روبرت یاس" آرای او را به نقد کشید و این نظر آدورنو را که «تمام لذت زیباشناسی از گوهر نفی کنندۀ و ناهمآهنگ شکل می گیرد» رد کرد.

می بینیم که دیدگاه ثابتی درشیوه های نقد ادبی باختر زمین به دیده نمی خورد و هر دبستانی و اندیشمندی راه جدایی بر گزیده است. یکی ادبیات را در بند زیربنای اقتصادی اسیر می سازد و با مقولۀ «طبقه» پیوند می زند، دیگری خاستگاه آن را امیال جنسی می انگارد. یکی متن ادبی را در نقد بها می دهد و دیگری خواننده و مخاطب را. یکی مدعی است که در ادبیات معنا وجود ندارد و دیگری بر آن است که نویسنده پس از نوشتن اثرش می میرد و خواننده است که بر جای اومی ماند. اما پرسش اینجاست که منتقد ما تا چه مایه از این بینشها آگاهی دارد. میزان آگاهی وی از این دبستان های گوناگون چه قدر است؟ آیا او باری کتاب هنر شاعری ارستو را مرور کرده است، کتابی که بسیار دیر به فارسی دری برگرداننده شد و آن هم در شهر لایدن هالند روی چاپ را دید؟ (5) آیا منتقد ما به روشها و ارزشهای نقد ادبی وقوف دارد؟ آیا منتقد ادبی ما، فروید، یاکوبسن، شکلوفسکی، هوسرل، لوکاچ، بارت، لویی استراوس، و دیگران را می شناسد و با دیدگاه هایشان آشناست؟ آیا بهره یی از زبان شناسی، دانشهای ادبی چون بدیع، بیان و معانی دارد؟ آیا با آثار قیس رازی، نظامی عروضی، رادویانی و قابوس وشمگیر آشنایی به هم رسانده است؟ (6) بگذارید بگویم که خوانندگان آگاه خود پاسخ این پرسش ها را به درستی می دانند و با دریغ خواهند گفت که منتقد ما هرگز از این راه باری گذری هم نداشته است.

تردیدی نیست که در شعر فارسی هرگز نقد ادبی ما به پایۀ شعر شکوهمند کهن ما نمی رسد. جایگاه شعر ما بلند است و پایگاه نقد ما، حقیر و نا بسنده. آثار به جامانده در این حوزه هم اندک اند و هم گاهگاه نارسا که در آینده در این نمط خواهیم نوشت. اما نگاهی شتابزده بر نقد معاصر ما نیز وا می نماید که سرشت نقد امروزین ما هیچ گونه همخوانی با نقد فنی ندارد و ذوق و سلیقه است که در این عرصه فرمان می راند. شاید بتوان گفت که محمود طرزی بود که بار نخست در جامعۀ ادبی سنت زدۀ ما، خواننده اش را مقداری با گونه های ادبی ادبیات باختر زمین آشنا ساخت. او دست به برگردانی داستانها و رمانهای اروپایی زد. رمانهای ژول ورن فرانسوی را از زبان ترکی به فارسی برگرداند. به تعریف برخی از ژانرهای ادبی مغرب زمین پرداخت و به نگارش نقدواره هایی هم در نامه اش پرداخت. اما سالها گذشت و ما نه با ژانرهای اروپاییان آشنا شدیم و نه با نقد ادبی آنان که آبشخور هر یک از شیوه هایش به شهر و کشوری وابسته بود و شجرۀ دیدگاهش به جهان بینی یا ایدیولوژی ویژه یی می رسید.

در آسیب شناسی نقد ادبی ما چند دشواری نهفته است که می توان چنین فشرده ساخت:

1.نا آشنایی منتقدین ما به ماهیت نقد. هدف نقد و رسالت منتقد.

هنگامی که منتقد نداند ماهیت نقد چیست و او در پی دریافت چه چیزی است در واقع کارش رها کردن تیر در هواست.

2 . بی خبری از نظریه های ادبی و دبستان های گوناگون نقد ادبی.

این بی خبری سبب می گردد که منتقد با چشم بسته به شکار می رود و با ذهنی تهی به واکاوی اثر ادبی می پردازد.

3.نا آگاهی از روشها و ارزشهای نقد ادبی که در نقد کاربردی نقشی کار ساز دارد.

کسانی که با روشهای پذیرفتۀ نقد ادبی نا آشنایند آدمهای سرگردانی اند که خود نمی دانند که چه می نگارند از این رو آسمان و ریسمان را به می بافند و چون معیار و محکی در دست ندارند دست به یاوه سرایی می زنند.

4. عدم وقوف از مبادی زبان شناسی و شناخت ناکافی از ویژگی های زبان و ساختار نحوی زبان فارسی دری و نظام واژگانی آن.

منتقدی که زبان مادری خویش را نیکو نمی داند چه گونه میسر است که زبان اثر را در بوتۀ نقد اندازد.

5. بیخبری از دانشهای بدیع و بیان و معانی .

عدم وقوف ازشگردهای صور خیال یعنی استعاره، مجاز، کنایه وهمچنان شگردهای حس آمیزی، آشنایی زدایی، فرا هنجاری و تصویرهای پارادوکسی که درک آن همه مستلزم آموزش است و نیازمند تصفح و تفصح در آثار گرانسنگ ادبی است، بلای دیگری است که دامنگیر نقد ادبی ما گردیده است . اینان خود نمی دانند که منتقد با آگاهی از صنایع ادبی وصور خیال شعر می تواند می تواند به بوطیقای شاعر دست یابد. زیبایی های اثر را دریابد و یا ناهنجاری هایی که دامن اثر را فار چنگ آورده اند، کشف کند.

6. رویکرد جانبدارانه به آثار ادبی و نقد را با حب و بغض آمیختن .

مهرورزی های خانوادگی، آشنایی های فردی، حتی تعلقات زبانی، قومی و محلی در امر جلیل نقد ادبی ما دخالت داشته است و این آسیب دیگری است بر پیکر نقد. نقد ما دخالت دارد و با دریغ ما و از نگاه این دسته از منتقدین، اثر ادبی یا سیاه است و یا سپید و دیگر سره کرن وعیب و هنری را جمله گفتن فراموش خاطر این جماعت است.

7. خود محوری و مطرح کردن خویشتن با فروکوفتن دیگران.

رایج ترین شیوۀ به اصطلاح نقد ادبی در کشور ما، ترور شخصیت های ادبی است ، منتقد نماها، با عیب جویی های بی رحمانه، ذوقی، غیر فنی و انتقام جویانه، بر خامه زنان نام آشنا می تازند تا هر کجا نبشتۀ شان را علم کنند که دیدی من بر فلان نویسنده تاختم و دمار از روزگارش در آوردم؟

8. ناسزا گویی دشنام و سقط.

نقد ادبی نشان دادن است نه نشانه گرفتن بر آفرینندۀ آن. رهگشایی است نه راهزنی و هجا نوشتن بر شاعر و داستان نویس. وا اسفا که ما از فن آوری بهرۀ ناجایز و غیر اخلاقی می ستانیم و صفحه های انترنتی را مذبح قلم به دستانی ساخته ایم که به گونه یی از گونه ها با آنان سر ناسازگاری داریم آن هم بیشترینه با نامهای مستعار و پنهانی عقدۀ دل را خالی می کنیم. مردان زن نما زیر نقاب زنان پنهان می شوند و زنان بزدل، سیماچۀ مردان را بر چهره می افگنند و عقده می گشایند و اگر کامپیوتر به همین مراد، اختراع گردیده است، ای کاش هرگز رخ نمی نمود یا دست ما از این نخیل کوتا ه می بود. اگر "فیس بوک" برای این به میان آمده است که اندامهای نیمه برهنۀ خود را به حراج بگذاریم یا دشمنان خویش را به باد ناســـزا بگیریم ای کاش هرگز به میدان نمی آمد و جای شایستۀ "بوک" را نمی گرفت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1)نظریه های نقد ادبی معاصر. مهیار علوی مقدم. تهران:1377، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاه.ص.107.

(2) فرهنگ اصطلاحات نقد ادبی.دکتر بهرام مقدادی.تهران:1378،فکر روز، ص.546.

(3) همانجا. ص. 547.

(4 )ساختار و تأویل متن. بابک احمدی.تهران: 1372، نشر مرکز، چاپ چهارم، ص.573.

)5) این کتاب بار نخست با ترجمۀ سهیل افنان در لایدن هالند چاپ شد و گزارندگان دیگر این کتاب مهم، فتح الله مجتبایی و زرین کوب اند که در تهران اقبال چاپ یافته است.

(6) منتقد به معنای عیبجواست و بر کسی اطلاق می گردد که تنها عیوب اثری را بر چیند و بنماید؛ اما از جایی که در عرف معاصر به معنای ناقد به کار رفته است ؛ نگارنده هم به جای ناقد آن را به کار برده است.

نویسنده: لطیف ناظمی

ویراستار: عاصف حسینی

مطالب مرتبط

آگهی