مولانا خسته در یادداشت های زریاب | افغانستان | DW | 22.03.2012
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

افغانستان

مولانا خسته در یادداشت های زریاب

به مناسبت نوروز سال 1391، بخش افغانستان دویچه وله سلسله مطالب فرهنگی وغیرسیاسی را ‏به نشر می رساند. مطلب کنونی، نوشته ای از رهنورد زریاب درباره مولانا خسته است که از کتاب شمعی در شبستانی گرفته شده است.

default

رهنورد زریاب، پژوهشگرو نویسنده افغانستان

هنگامی که نخستین بار با نام «خسته» آشنا شدم، پسرخردسالی بودم. درآن روزگار، بردیواریکی از اتاق های خانۀ مان، کاغذ گلابی رنگی به چشم می خورد که بیتی برآن نبشته شده بود. نمی دانم این کاغذ از کجا آمده بود. ازوقتی که دست چپ و راست خودم را شناخته بودم، این کاغذ گلابی رنگ بردیوارآن اتاق دیده می شد- با همان بیتی که بارنگ سیاه بر آن نوشته شده بود – کلمه های این نوشته بزرگ، بزرگ بودند. به نظر من ، این کاغذ و این نبشته، جزوی از دیوار می آمدند. فکرمی کردم که باید این دیوارسپید وجود داشته باشد، باید کاغذ گلابی رنگی برآن کوبیده شده باشد و باید چیزهایی براین کاغذ نوشته شده باشد.

* * *

پسانترها، هنگامی که شاگرد صنف چارم یا پنجم مکتب بودم، چاشتگاه روزی، به هرکنج و کنارخانه سری می زدم تا چیزی بیابم که مشغولم سازد، ناگهان، درآن اتاق، چشمم به همین کاغذ گلابی رنگ افتاد.

به دیوار نزدیک شدم . برای نخستین بار، نوشته های روی کاغذ گلابی رنگ را با دقت و کنجکاوی نگریستم . دیدم که می توانم واژه های روی کاغذ را بخوانم . شگفتی زده شدم؛ زیرا دریافتم که آن واژه ها بسیار خوانا نوشته شده بودند. تعجب کردم که چرا تا آن روز آن نبشته را نخوانده بودم. وقتی که آن کلمه ها را خواندم، سخت ازآن خوشم آمد. تنها دو مصراع بودند. یعنی یک بیت. واین یک بیت، بسیار زود در ذهنم نقش بست و هنوزهم به خاطر دارمش. ازشعرهای کتاب های درسی مان که بگذریم، این بیت از نخستین بیت های بود که در زنده گی آموختم – و شاید هم نخستین بیت بود- حالاهم که سال های بسیاری ازآن زمان می گذرد، هنوزهم ازاین بیت خوشم می آید:

« سربه هم آورده دیدم برگ های غنچه را

اجتماع دوســـــــــــــتان یکدلم آمد به یاد »

زیراین بیت ، واژۀ "خسته" نوشته شده بود. همین و بس. و پسانترها به من گفتند که این خط به دست « مولانا خسته » نوشته شده است. چیزهای دیگری نیز، از برادر بزرگم – شادروان محمد علم رشنو- دربارۀ "خسته" شنیدم.

ویک روزهم، از آموزگار حسن خط مان پرسیدم:

مولانا خسته چگونه آدمی است؟

آموزگارما پاسخ داد:

- آدم بزرگی است .... استاد است!

ازآن روز به بعد، «خسته» برای من استادی بود که خطی خوش می نوشت، آدم بزرگی بود.

* * *

سال ها آمدند و رفتند، مکتب را به پایان رسانیدم و شاگرد دانشگاه شدم. فکر می کنم سال 1344 هجری خورشیدی بود. درآن سال، یک سمینار جهانی در مورد ترجمه در کتابخانۀ دانشگاه کابل برگزارشده بود. من هم، مانند گروهی دیگر ازشاگردان، به این مجلس رفتم. نزدیک دروازۀ کتابخانه ، مرد کوچک اندامی که ریشی تنکی داشت، نظرم را جلب کرد.

مردی عجیب و غیرعادی بود. درآن روزگرم و داغ «کلوش» به پا داشت و کرتی پولادی رنگش درتن لاغر و استخوانیش کلانی می کرد. فروتن و محجوب به نظرمی رسید. وقتی راه می رفت، چشم هایش زمین را می نگریستند.

بچه ها در باره سخنرانان سمینار گپ می زدند. از استادان خودمان که بگذریم، بانام های برخی از مهمانان ایرانی نیز آشنا بودم. ازپرویز ناتل خانلری، احمد آرام و نجف دریابندری چیزهای خوانده بودم.

ناگهان شنیدم که کسی گفت:

- مولانا خسته را ببینید!

برگشتم تا ببینم که منظورش کیست. دیدم به سوی همان مرد کوچک اندامی اشاره می کند که «کلوش» به پا داشت و کرتی پولادی رنگش، برتن لاغر و استخوانیش، کلانی میکرد. و بعد، پیرمرد در انبوه شاگردان و استادان گم شد.

این نخستین باری بود که «خسته» را دیدم. درآن لحظه، آن کاغذ گلابی رنگ که روزگاری بردیوار اتاق مان نصب بود، پیش نظرم آمد. و آن بیتی راکه برآن کاغذ نوشته شده بود، آهسته و بی اختیار زمزمه کردم:

« سربه هم آورده دیدم برگ های غنچه را

اجتماع دوســـــــــــــتان یکدلم آمد به یاد »

ازآن به بعد- نمی دانم چرا- « خستۀ » کوچک اندام و بدلباس – که می پنداشتم مرد بزرگی است- درنظرام بزرگترشد. محترمترشد.

* * *

مدتی گذشت و بعد، مثل این که به سیاست روی آورد. ظاهراَ گرداننده گی یک جریدۀ سیاسی را به دست گرفته بود. این جریده « وحدت » نام داشت. ازاین جریده خوشم نمی آمد. دوستانم نیز ازاین جریده خوش شان نمی آمد.

بچه ها می گفتند:

- خسته مرتجع شده است!

من خیلی متأسف و متأثر بودم، بارها ازخودم می پرسیدم:

- آخر چرا مرتجع شده است؟

و بدین پرسشم هیچ پاسخی نداشتم.

فکر می کنم که کارآن جریده چندان سرنگرفت و خیلی زود رفت و ناپدید شد.

* * *

زمان شتابان گذشت. دیگراز «خسته» چیزی نشنیدم. چند سالی سپری شد. دانشکده را تمام کردم و کارمند دولت شدم . خبرنگار هفته نامۀ «ژوندون» بودم. درهمین هنگام بود که «خسته» را بارها از نزدیک دیدم، با او سخن زدم و خوبتر شناختمش.

آن وقت ها که دیگر خیلی پیر و شکسته شده بود، چیزهای دربارۀ « رفته گان» می نوشت. خودش، باتن زار و ناتوان، ورق های دست نویسش رابه دفتر مجله می آورد و بدین سان، از « رفته گان » یاد می کرد.

آدم کم گپی بود. شاید هم با هرکسی نمی خواست گپ بزند. وقتی می آمد، شرمیده و محجوب، ورق ها را به مدیر مجله – بانو شکریه رعد – می داد. چند لحظه یی می نشست و هرباریک جمله را شکوه کنان بر زبان می آورد:

غلط های چاپی بسیار است!

و این جملۀ شکوه آلود را هم چنان ادا می کرد که انگار وجود آن غلط های چاپی هم تقصیر خود اوست و می خواهد ازاین تقصیراش پوزش بخواهد. من در کنجی می نشستم و خیره خیره او را می نگریستم. دلم برایش می سوخت. آن کاغذ گلابی رنگ و آن بیت به یادم می آمدند. و آن احترام گذشته نسبت به او در دلم بیدار می شد و فزونی می گرفت.

هفته ها و ماه ها، آمدند و رفتند. سرانجام، آن « یاد رفته گان » نیز به پایان رسید. یک روز که به دفتر مجله آمد، چیزی با خودش نیاورده بود. فهمیدم که برای گرفتن حق الزحمه اش آمده است؛ ولی حق الزحمه بازهم – مطابق معمول – هنوز حواله نشده بود.

لختی خاموش و آرام نشست. چشم های ریزه اش آب می زد و سرش به سوی سینه اش خمیده بود. مثل این که خوابش برده باشد.

آهسته پرسیدمش:

- استاد، چای می خورید؟

انگار کاربدی ازش سرزده باشد، سراسیمه و ناراحت برخاست. و مثل این که ازآن کار بدش پوزش بخواهد، محجوبانه و شرمیده گفت:

- نی، نی ... من می روم. آمده بودم خبرتان را بگیرم. فقط خبرتان را ... ورفت.

* * *

من دیگر او را ندیدم. واما، پسانترها، شنیدم که درحواشی جنوبشرق کابل خانه می سازد. می گفتند:

- خودش خشت روی خشت می گذارد.

می گفتند:

- خودش گل تر می کند.

می گفتند:

- بامش بدون پوشش مانده و او پول ندارد آن را بپوشاند.

و بعدترها، شنیدم که بینایی خودش را از دست داده است. و بازهم شنیدم که بیمار و زمینگیر شده است.

بعد، خاموش و سکوت بود. از «خسته» خبری نبود. کسی از او یاد نمی کرد. به نظرمی رسید که خسته یکسره از یاد ها رفته است.

و سرانجام، یک روز، ناگهان شنیدم:

- « خسته » مرد!

درآن لحظه یی که این خبررا شنیدم، همه چیز در ذهنم زنده شد و شکل گرفت: آن کاغذ گلابی رنگ دیوار، آن مرد کوچک اندامی که «کلوش» به پا داشت، آن مردی که چشم های ریزه اش آب میزد و از زیادت غلط های چاپی شکوه میکرد، آن مردی که جریده می کشید و مرتجع شده بود، آن مردی که خشت روی خشت می گذاشت تا برای خودش سرپناهی بسازد، آن مردی که خانه اش بی پوشش مانده بود، آن مردی که ...

غمگنانه از خودم پرسیدم:

- این چگونه زنده گی بود؟

جوابی نداشتم، ولی به نظرم آمد که همه اش رنج بوده، درد بوده، باری بوده – یک بار توانفرسا.

و بعد، به نظرم آمد پیرمرد کوچک اندامی که «کلوش» به پا دارد و کرتی پولادی رنگی برتن استخوانی و بی گوشتش کلانی می کند و چشم های ریزه ریزه اش آب می زند، شرمیده و محجوبانه، آرام آرام زیر لب زمزمه می کند:

« سربه هم آورده دیدم ... سربه هم آورده ...»

برگرفته از: "شمعی در شبستانی" از رهنورد زریاب، نوشته بالا زیر عنوان "و خسته هم رفت" به چاپ رسیده است.

آگهی