مولانا جلال الدين محمد بلخي و موسيقي | جامعه و فرهنگ | DW | 14.02.2010
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages
آگهی

جامعه و فرهنگ

مولانا جلال الدين محمد بلخي و موسيقي

مولانا جلال الدين محمد بلخي را به حق مي توان عاشق ترين شاعر جهان ناميد و شاعر ترين عاشق جهان نيز.

default

او هرچند که در سراسر سروده هاي خويش با شوق و جذبۀ شور انگيزي از عشق مي گويد؛ اما با آنهم بدين باور است که اين گوهر برين هر گز در وصف نمي گنجد:

هرچه گويم عـــشق را شـــرح وبيان

چون به عشـــق آيم خجل گردم از آن

گرچه تفســــير زبان روـــشنگر است

ليک عشـق بي زبان زان خوشتر است

مولانا در تعبير عشق از دايرۀ عشق انساني و حتي عشق ملکوتي هم گامي فراترمي گذارد و مي پندارد که جوهر عشق، در سراسر کاينات جاريست ودرجانِ جماد و نبات و جانور و انسان تنيده شده است وهمين عشق کيهاني است که مايۀ تکامل جماد به نبات و پس از آن به حيوان و انسان و ملک و فراتر از آن مي گرددو تا جايي تکامل مي پذيرد که در وهم آدمي نمي گنجد. اگر مادۀ بي جان که مولانا بي جانش هم نمي شمارد؛ نيروي جنبش در اندرون خويشتن نمي داشت و از جذب و انجذاب بي بهره مي بود؛ چگونه مي توانست که تحول يابد و پله، پله تا جايي رسد که از َملک پران شود. او بدين باور است که از ذرۀ ناچيز تا افلاک گردان، در جنبش و حرکت اند و در رقص و خروش. او مي گويد که عشق در ذات و سرشت انسان است؛ اشتياقي است که او را به سوي کمال و جاودانگي مي کشاند و اگر عشق نمي بود؛ پس هستي هم در ميان نبود:

گر نبودي عشق هستي کي بدي

کي زدي نان بر تو تو کي شدي

به باور مولانا چون جمال ابدي از آن خداوند است و از سويي هم چون عشق حرکت به سوي جمال ابدي است؛ پس با نيروي عشق است که مي توان به حريم جمال ابدي راه يافت وسر انجام بدو پيوست. از نگاه مولا نا، عشق را تنها يک وسيلۀ بيان است و آن هم موسيقي است نه منطق « چون عشق در ذات ذو جنبتين است موسيقي که محمل آنست در ذات خويش ذو جنبتين است؛ موسيقي هم زهر است وهم ترياق. خوش ترين آواز ها ي ما آنهايي هستندکه گوياي غمبار ترين انديشه هاي ما باشندعشق بزرگترين راز حيات است که در جهان ظاهر به زي موسيقي در مي آيد(عرفان مولوي. ص. 48)

سر پنهانست اندر زير و بم

فاش گر گويم جهان بر هم زنم

همچو ني زهري و تر ياقي که ديد؟

همچو ني دمساز و مشتاقي که ديد؟

پس همۀ صداهايي که در گيتي پيچيده است ؛ آواي موسيقي است چه از گلوي آدمها بيرون ايد يا از ساز هاي گوناگون:

بانگ گردشهاي چرخ است اين که خلق

مي ســــــــــرايندش به طنبورو به حلق

مؤ منان گويند کاثار بهشــــــــت

نغز گردانيد هر آواز زشــــــت

ما همه اجزاي آدم بوده ايم

در بهشت آن لحنها بشنوده ايم

پرسش مولانا اين است که دربطن ساز، با همۀ سادگي ، بي بهايي و ناچيزي ساختاري آن، چه رمزي نهفته است که از آن ،آواز دوست را مي توان شنيد:

خشک چوبي ، خشک تاري خشک پوست

از کجـــــا مي آيـد اين آواي دوســــــــت ؟

پيش از مولانا نيز برخي از صوفيان و عارفان، موسيقي را اثر الهي مي دانستند در صورتي که به قول آنان، با معنويت به آن گوش داده شود . ذوالنون مصري گفته است:

«موسيقي يک اثر الهي است که دل را براي جست و جو ي خدا به حرکت مي آورد. آنان که با معنويت به آن گوش دهند؛ به خدا دست مي يابند و آنان که از روي شهوت نفساني به آن گوش فرامي دارند؛ دچار کفر مي شوند.»( نيکلسون .عرفاي اسلام. ص.88)

مولانا موسيقي و سماع و تواجد و اغاني را، در ماني براي بيماري هاي مخمصه و استسقا مي شمارد افلاکي در منا قب العارفين حکايتي مي آورد که روزي مولانا به مردي به نام مولانا زين الدين مي گويد که : اکنون مردان خدا را هم حالتي و صرورتي هست که به مثابۀمخمصه و استسقاست و دفع آن جز به سماع و رقص وتواجد و اصوات اغاني نيست . (مناقب العارفين ص.560)

مولانا با موسيقي پيوندي چند گانه دارد که مي توان اين پيوند ها را چنين فشرده اش ساخت:

1.در دانش موسيقي نظريه مي پردازد و بدين باور است که با موسيقي و سماع ميتوان به چنان پايه يي از بي خويشي و بي خويشتني رسيد که به حضرت دوست پيوست. او مانند جماعت ديگري از صوفيان، آواز خوش را آواز خدايي مي داند و موسيقي را تا آن مايه ارج مينهد که در حد« ايمان» و « شهادت» مي گذارد :

اين علم موسقي بر من چون شهادت است

چون مؤمنم شــــــهادت و ايمانم آرزوست

2.او هنگامي که مي خواهد داستان هبوط آدمي را به زمين و ماجراي بريده شدن وي را از اصل وي بر زبان آرد؛ از« ني»، ياري مي خواهد و ني را نمودگار انسان کامل مي داند و تنها ني را سزاوار آن مي شمارد که شرح جداشدن وبريده شدن غمناک انسان را از نيستان حقيقت و سرچشمۀ اصليش حکايت کند واز هبوط وي در حضيض خاک لب به شکايت بگشايد . تنها اين ني را ياراي آنست که حديث راه پرخون را بر زبان بريدۀ خويش آرد و همين هجده بيت ني نامه است که لب و لباب مثنوي است و مثنوي چيز ديگري جز تطويل ني نامه نيست.

3. مولانا در سيماي ني دو جلوۀ ناهمگو ن و متضاد را مي نگرد ؛ از سويي اين ني زهر است و از سويي ديگر ترياق و اين دو جنبۀ ناهمگون و متناقض ني، به تناقض و ناهم گوني عشق مانند است :

همچو ني زهري و ترياقي که ديد؟

همچو ني دمساز و مشتاقي که ديد؟

4. مولا نا با موسيقي و دستگاه هاي آن آشناست و حتي از ياد کرد پرده هاي موسيقي در غزل عاشقانه اش نيز، پرهيزنمي کند ودر غزلي با مطلع:

اي چنگ! پرده هاي سپاهانم آرزوست

وي ناي! نالۀ خوش سوزانم آرزوست

از دوازده پردۀ موسيقي آن روز گار چون سپاهان،،حجاز،عراق ،عشاق،بوسليک،حسيني، مايه،زير خرد، زير بزرگان،رهاوي،زنگله، نام مي گيرد وبدين گونه ميتوان پي برد که او با موسيقي روزگارخويش تا چه مايه آشنا بوده است.

5. مولا نا درر وزگاري که کوته نظران موسيقي را زير چکمه هاي تحريم فرو مي کوبيدند؛ نه فقط از موسيقي سخن مي زند و آن را مي ستايد بل با جسارت و جربزۀ خاصي برخي ابزار موسيقي چون ني ورباب را مقدس گونه جلوه مي دهد. داستان ادعاي او که از صداي شنيدن

رباب صداي گشاده شدن در بهشت را مي شنود در نفحات الانس داستان مشهوري است که مولانا آواي رباب را صرير در بهشت مي داند و خطاب به مولوي شرف الدين منکر جادوي رباب است مي گويد:

« آواز رباب صرير باب بهشت است که ما مي شنويم. منکري گفت: ما نيز همان آواز مي شنويم ؛ چون است که گرم نمي شويم که مولانا، خدمت مولوي فرمود:... آنچه ما مي شنويم آواز باز شدن در است و آنچه او مي شنود آواز فراز شدن.( شکوه شمس.ص.296)

چند قرن پس از اين گفت و گو، صايب تبريزي اين حکايت را در يک رباعي فشرده چنين مي سازد:

هوالغفور زجوش شـــراب مي شنوم

صداي درب بهشت از رباب مي شنوم

تفاوتي است ميان شـــــنيدن من و تو

تو بستن در و من فتح باب مي شنوم

داستان زير مي تواند نمونه يي از اشتياق مولانا را به رباب وهمچنان حرمت گزاري حکمرانان آن روزگار را به مولانا گواه باشد:

« معين الدين پروانه مي خواست که ولدِ تاج وزير را در قونيه قاضي کند و او مردي بود پر فضايلِِِ علمِ ادب، اما بي ادب و مُعجب و از عالمِ اوليا دور، گفت: ســه شرط منصب قضا را قبو ل کنم: شرط اول آنک رباب را از ميانِ خلق بر گيري؛ دوم آنک محضران کهن را که جلادان محکمه اند براني؛ سوم آنک محضران نو را جامگي دهي تا از مرد م چيزي نبرند؛ پروانه جواب داد که هر دو شرط را ملتزم مي شوم ومي توانم کردن، اما رباب را نتوانم برداشتن. چون اين حکايت به سمع مولانا رسيد فرمودکه : زهي رباب مبارک! ولله الحمدکه رباب دستگير او شد و اورا ازچنگ قضاي قضا رهانيد؛ عاقبت تمامت اولاد او مريد خاندان شدند. (مناقب العارفين ص. 415)

6.مولا نا در سراسر کليات شمس از ابزارموسيقي چون ني ، رباب ، چنگ، دهل، دف، سرنا،طبل ، طنبور عود ، بربط و از مطرب و غنا و رقص و سماع سخن مي زند واز ساز ها با اشتياق نام مي گيرد و در موزيم آرامگاهش نيز برخي از اين ابزار را مي توا ن ديد که درمجالس سماع، يا او خود و يا ديگران مي نواخته اند.

7. مولانا افزون بر آن که در کليات شمس جاي، جاي سخن از ساز در ميان مي آورد خود نيزنوازندۀ رباب بوده است و حتي تاري ديگر بر چهار تار رباب ،افزوده است .چنين پنداشته مي شود که او پس از غيبت شمس به غزل سرايي و موسيقي و سماع روي مي آورد و آن سان که افلاکي مي نويسد پس از آن که از بازگشت معشوق نا اميد مي گردد به موسيفي و سماع و غزلسرايي دل خوش مي کند .« همانا روز پنجشنبه بيست ويکم ماه شوال لسنه اثنين و اربعين ستما ء ، حضرت مولانا شمس الدين غيبت نمود، قرب ماهي طلب او کردند؛ اثري پيدا نشدکه چه شد و به کجا رفت؛ پس حضرت مولانا فرمود تا از هند باري فرجي ساختند وکلاهي از پشم عسلي برسرنهاذ و گويند در ولايت جامۀ هند باري را اهل عزا مي پوشيدند و قاعدۀ قدما آن بود چنانک در ين عهد غاشيه مي پوشند همچنان پيراهن نيز پيش باز کرده مي پوشيد و کفش و موزۀ مولوي در پا کردندو دستار را با شکر آويز پيچيدندو فرمود که رباب شش خانه ساختند چه از قديم العهد رباب عرب چهار سو بوده و فرمود: شش گوشۀ رباب ما شارحِ سر شش گوَشۀ عالمست و الف تارِ رباب مبين تأُلُف ارواح است به الف الله» (مناقب .ص.88)

پس مولانا و فرزندش سلطان ولد هرد و رباب مي نواختند فرزندش را مثنويي است به نام( رباب نامه) در همان بحر رمل و به پيروي از مثنوي معنوي که( 8091) بيت دارد و اين گونه آغاز مي يابد:

بشــــنويد از ناله و بانگ رباب

نکته هاي عشق در صد گونه باب

گويند مولانا راهمچنان نوازنده يي بودبه نام حمزۀ ربابي که چون روزگاري رنجيده خاطر گشته بود مولانا غزلي با اين مطع ساخت و بو فرستاد
رو آن ربابي را بگو مستان سلامت مي کنند

ان مرغ آبي را بگو مستان سلامت مي کنند

شيفتگي مولانا به موسيقي چنان است که حتي در کليات شمس نيز نغمات و آهنگهاي شور انگيز و ملودي هاي دلپذيري را با واژگان پديد آورده و و در ادب فارسي سخنور ديگري را نمي توان شناخت که تا اين ميزان موسيقي کناري، بيروني ، داخلي و معنوي در شعرش جلوه گري داشته سرايي و موسيقي و سماع بيشتر روي مي کند را هم بيان ديگري جز موسيقي نيست . مي دانيم که مولانا پس از غيبت شمس پوسته در سماع بود تاجايي که فرزندش گواهي مي دهد که

يک نفس بي سماع و رقص نبود

روز و شـب لحظه يي نمي آسود

چون موسيقي از ارکان سماع ا ست و سماع بدون موسيقي ممکن نيست . پس او در فصل دوم زندگي و پس از تولد ديگرش، پيوسته با موسيقي زيسته است. او چنان شيفتۀ آواز و ساز بود که صداي فرود آمدن چکشها بر سندان دکان صلاح الدين زرکوب مي توانست او را به پايکوبي در بازار زرکوبان بکشاند. « حضرت مولانا از پيش دکان شيخ صلاح الدين زرکوب قدس اللهُ سره مي گذشت ؛ همانا که آواز طقطقِ ضرابان به گوش مبارکش رسيده به سماع و چرخ مشغول شد و هنگامۀ عظيم جمع آمد. به خدمت شيخ صلاح الدين خبر کردندکه مولانا به سماع شروع فرموده است. شيخ به شاگردان خود اشارت کرد که دستها را از ضرب وا مگيريد؛چه اگر زرورق تلف شود باکي نيست. از وقت ضحي تا قربِ نماز ديگر در سماع بود؛ بعد از آ ن فرمود که بس کنيد؛ آن بود که گويندگان رسيدند و سماع را به جد گرفته اين غزل را سر آغاز فرمود

يکي گنجي پديد آمد در آن دکان زر کوبي

زهي صورت زهي معني زهي خوبي زهي خوبي

( مناقب العرفين ص.429)

آن گونه که پيش از اين گفته آمد مولانا موسيقي را نوعي عبادت مي شمرد و با ايمان و شهادت پيوند مي داد؛ هنگامي هم که خليفه اش صلاح الدين زرکوب در گذشت جنازه اش را « با آهنگ دف و کوس تشييع کردند. تابوت را که هشت دسته قوال ت درپيشاپيش آن حرکت مي کرد مولانا با اصحاب چرخ زنان و سماع کنان تا مقبرۀ بها ولد همراهي نمود» ( پله، پله تا ملاقات خدا. ص.195)

در آن روز پيشاپيش مقريان کلام خدا را تلاوت مي کردند و به دنبال آنان قوالان موسيقي مي نواخنتد و چون يک تن از منکران از مولانا در باب اين تر کيب ناهمگون پرسيد؛ مولانا پاسخ داد که آنان که کلام خدا را تلاوت مي کنند بدين معناست که خليفۀ ما مسلمان بوده است و اينان که موسيقي مي نوازند بدين معناست که او عاشق هم بوده است.

در گنجينۀ شعري مولانا جز ني و رباب از ديگر ساز هاي گوناگون نيز سخن رفته است که ذکر برخي از آنان را در اين جا بايسته مي دانم:

سرنا: زمطرب نالۀ سرناي خواهم

ز زهره زاري طنبور خواهم

يا:

نالۀ سرناو تهديد دهل

چيزکي ماند بدان ناقور کل

ناي:

من ناي تو ام، از لب تو مي جوشم

تا نخروشي هر آينه نخروشم

آن لحظه که خامشم از آن خاموشم

تا نيشکرت به هر خسي نفروشم

يا:

آواز ده اندر عدم اي ناي و نظر کن

صد ليلي و مجنون و دوصد وامق و عذرا

چنگ:

اي در کنار لطف تو من همچو چنگي با نوا

آهسته تر زن زخمه ها تا نگسلاني تار من

دف:

چو دف تسليم کردم روي خودرا

بزن سيلي و رويم را قفا کن

طبل:

گر طبل وجود ها بدرد

از کتم عدم علم براري

دهل و طبل:

اشکم دهل شده است ازينن جام دم به دم

ميزن دهل به شکر دلا لم ولم ولم

هين طبل شکر زن که مي طبل يافتي

گه زير مي زن اي دل و گه بم و بم وبم

بربط:

تو بمال گوش بربط که عظيم کاهلست اوبشکن خمار را سر که سرَ همه شکست او

چنگ و چغانه:

اين خانه که پيوسته در آن چنگ و چغانه ست

از خواجه بپرسيد که اين خانه چه خانه ست

اين صورت بت چيست اگر خانۀ کعبه ست

وين نور خدا چيست اگر دير مغانه ست

شيفتگي مولانا به موسيقي چنان است که حتي در کليات شمس نيز نغمات و آهنگهاي شور انگيز و ملودي هاي دلپذيري را با واژگان پديد آورده است که در ادب فارسي جز او سخنور ديگري را نمي توان شناخت که تا اين ميزان موسيقي کناري، بيروني ، داخلي و معنوي در شعرش جلوه گري داشته باشد و ديوان شعرش به کتاب آهنگين و دفتر موسيقايي تبديل شده باشد. موسيقي و سماع که بخش عظيمي از زندگي وي را مي ساخته است پس از مرگش نيز چون ميراث پر بهايي براي باز ماندگانش و براي طريقت مولويه برجاي ماند او که خود هواخواه طريقتي پس از خود نبود اما پس از مرگ او، خليفه اش حسام الدين چلبي را بر جاي او نشاندند و پس ازچلبي فرزندان مولانا قرنها طريفت مولويه را با موسيقي و سماع ومقابله دنبال کردند قوالان ( خوانندگان) شعر هايش را خواندند و شيادان بر ريتم شعر هايش آهنگ ساختند.

« پس از آن که سماع به شکل مقابله در آمد موسيقي مولوي با تمام ويژگي هايش نمودار گشت و سلامهاي چهار گانه با آهنگي خاص در دستگاه هاي موسيقي پديدار گشت . در چهار سلام شعر هاي مولانا يا سلطان و يا از نوۀ مولانا عارف چلبي را مي خواندند که مولويه اين رسم را «آيين » مي خوانند.(مولويه بعدا زمولانا .ص548)

لطيف ناظميويراستار: ياسر

آگهی