معرفي ديوان صوفي احمد علي قندهاري | جامعه و فرهنگ | DW | 27.06.2012
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

جامعه و فرهنگ

معرفي ديوان صوفي احمد علي قندهاري

دیوان صوفي احمد علي قندهاري به همت يکي از نوادگان آن مرحوم يعني رحيم غفوري منتشر شده است. این دیوان به گواهي ديباچه در سال 1271 قمري (162 سال پيش) تحرير شده است و از دوره اي غبار آلود، شاهدي ادبي براي نسل امروز ماست.

تاريخ ادبيات افغانستان کلا هم سرگذشت غمباري دارد. بخشي از اين تاريخ سال هاست مورد منازعه مردم بلاد مختلف دنياست و از دوره اي که کشوري به نام افغانستان ساخته شده، اين تاريخ وارد نوعي غبار مي شود. نوعي غبار نسيان و فراموشي خود خواسته، و شايد خود اين از طرفه هاي لطيف تاريخي باشد که مهم ترين تاريخ نويس معاصر افغانستان نيز غبار نام داشته است که از قضا تاريخ نسبتا جدي تر ادبيات افغانستان در قرن سيزده نوشته اوست.

 خود اين شاعر قندهاري ما که متاسفانه جميع مقدمه نويسان نگفته اند کي به دنيا آمده، نيز مردي از بازي مرزها و ارض ها گذشته بوده است و به جستجوي نشانه هاي جانش راهي و مقيم هندوستان بوده است. نه به اين خاطر که شاهان هنر پرور هند را ببيند يا کيسه زري از جايي بگيرد که اگر چنان مي بود شعرش از ديد تذکره نگاران به دور نمي ماند. شاعر صوفي ما به ديدار پيران هراتي رفته بود که سال ها پيش تر از او خانقاه شان را از هرات و کابل به هند برده بودند. و اين شد که صوفي قادري ما با صوفيان چشتي همراه شده است، و در ديوانش که زير نظر خودش نوشته شده به هر دوي اين گروه ها توجه داشته يعني اين که دلبستگي کوري نداشته است. بيش از همه، چون ديگر صوفيان دغدغه يافتن مرادي کامل شاکله شعر او را مي سازد.

بگذر از خضر و آب حيوانش

کوثر چشم پر زنم بردار

زر شادي مجو که ناياب است

دولت بي زوال غم بردار

شگفتي زبان صوفي در اين است که برخلاف سنت مالوف ادبيات قرن تازه ما، فضاي شعر خيلي بيدلي نبوده است. ظاهرا اين شدت بيدل گرايي از آسياي ميانه به افغانستان رسيده است. چرا که نمونه هاي ديگري هم که حسين نايل ذکر کرده است باز همين خصوصيات سبکي متفاوت را دارند. نوعي صوفيانگي که ممزوج کاملي از ادوار مختلف سبک فارسي مثل خراساني و عراقي و هندي است. مثلا اين سه بيت از سه شعر متفاوت شاعر در عين حال که نوعي همانندي دارند اما در يک اتمسفر سبکي به تقسيم بندي مرسوم نفس نمي کشند.

طاير تيز پر اوج خيال

ماند به خاک درت از پر و بال

*

لب ميگون تو از باده خبردارم کرد

چشم بيمار تو بي واسطه بيمارم کرد

*

به کنج عزلت خود در دل شب هاي هجرانش

ز هر لخت جگر دارم تماشا خون چکيدن را

منتها ادامه همين سبک شعر را که نه طنطنه مطلق خراساني دارد و نه تغزل رمانتيک و يا صرفا مضمون يابي و ظرافت هاي پيچيده ساز را، مي توان در لحن شاعران بعد افغانستان مثلا قاري عبدالله، نويد، صفا، صوفي عشقري و بالاخره استاد وجودي نيز ديد. دقيق تر اگر پرداخته شود چه بسا که خيلي از شگردهاي کلامي شاعران مکتب کابل را بتوان در شعر صوفي ريشه يابي کرد. البته نه شاعراني که از آسياي ميانه به افغانستان آمده بودند. اين که اين خود بخشي از يک سنت ادبي بوده يا شروع آن صحبتي است که بي ديدن ديگر ديوان هاي شعري آن دوره و نه گزيده هايي از جنس کارهاي مرحوم غبار يا حسين نايل وتذکره نويسان، اظهار نظر نمي شود کرد.

حسن را طنطنه داري است، خدا خير کند

پرده در باد بهاري است، خدا خير کند

داغداران ازل را تو ز ما مژده رسان

نوبت زخم شماري است، خدا خير کند

*

دل مايل آن زلف دو تا شد، شده باشد

يعني که گرفتار بلا شد، شده باشد

از جذبه حسن تو شکي نيست نگارا

بسيار چو من بي سر و پا شد، شده باشد

 شايد آنچه که همه اين ها را از درگيري در سبک ها جدا مي کرده، دلبستگي و کمربستگي همه آن ها به تصوف بوده است، تا به شاعري. يعني اين صوفيان رسما در حلقه صوفيان بوده اند و به همين خاطر شعر را براي مجلس معرفتي که داشته اند مي نوشته اند نه براي دل منتقدان و خاطر دربارها که باز خود نوعي سلطه سبکي داشته است. بعضي وقت ها شعر کلا ضرب سماع را مي گيرد که حتما اقتضاي آن مجالس شيدايي چنين بوده است.

نه به تار زير و بم آشنا شده دست پرده نواز ما

چو به مصر بي طرفي رسي نفسي است عمر دراز ما

به حريم خاص قدم مرا نه قدم عروس حدوث را

ز حرير خون همه بسترم دم تيغ بالش ناز ما

....

و بعضي وقت ها نيز ، وارد موعظه هاي خاص صوفيان مي شود. تکرار نوعي موتيف صوفيانه از تقابل عقل و عشق، يا حسن و جنون ، نيز طبيعي است که بخش مهمي از دلمشغولي هاي صوفي را به خود اختصاص بدهد. اين تقابل ها هم در دسته بندي هاي مکاتب صوفيانه زياد توفير نمي کنند. معمولا يک قصه و يک راز است که در زبان هاي مختلف بيان مي شود. منتها آنچه که به هر کدام آن ها امتياز مي دهد حالي است که پشت سر اين شعرها نظام چينش کلمات را مي سازد. گاهي چنان که محقق يگانه و دردانه، نحيب مايل در کتاب" اندر غزل خويش نهان خواهم گشتن " از اين مجالس صوفيانه و خاصه سماع نامه ها باز نشان داده است. تفاوت بيان هاي فراوان از همين يک نکته را نشان مي دهد که گفت:

يک قصه بيش نيست غم عشق و العجب

کز هر دهان که مي شنوم نامکرر است

باقي دلمشغولي هاي صوفيانه صوفي قندهاري، شرح سلوک خودش و چنان که در مقدمه کتاب نگاشته براي رهنمون ديگر ياران در ذوق است.

اگر به گوشه دل عشق خانه پردازد

مدام دربه در، آواره، بي ديار بساز

*

پرده از شاهد قدم بردار

سر قدم ساز اين قدم بردار

منزل عشق اگر چه نزديک است

رهرو ان زاد صبحدم بردار

به جز اين نيست نکته وحدت

ميم احمد به يک قلم بردار

*

خيز، بربند در شش جهت و چار حواس

قرب سلطان تو مپندار که دهقان دارد

هر که سرگشته چو پرگار در اين دايره شد

تکيه بر عرش زده سر به گريبان دارد

*

به اين خاطر صوفيان به خصوص صوفيان طريقت چشتي را به سختي مي توان به يک بوطيقاي خاص فکري محدود کرد. چرا که اين گروه از صوفيان، بناي اصلي شان بر نوعي صلح کل است. با هيچ کسي به جنگ نيستند، نه دين و نه کفر و نه شاه و نه داروغه. آن ها با جان خويش در جنگند و ديوهايي که خودشان معرفي مي کنند و براي اين است که اين همه جهان وطن و آرام اند.

عکس جمال کيست که در جام عالم است

خود در ميانه آمده بدنام آدم است

اين کتاب هم براي کساني که در جستجوي معرفتند مي تواند يک کتاب باليني باشد و هم براي کساني که تشنه ادبيات و جستجوي ريشه هاي شعر فارسي در قرن گذشته اند، کتابي خواندني است. و جز اين براي کساني که مي خواهند شکل سلوک صوفيانه و پيران و اقطاب صوفيه آن دوران را بشناسند. از روي ممدوحان صوفي به اين مهم خواهند رسيد که هر کدام به آداب خاصه و مرتبه مشخص خويش مدح و توصيف شده اند. به جز اين ها، گاهي هم شعرهاي صوفي کاملا شعار و تکراري مي شود. همان طور که گاهي بسيار بديع و خواندني مثل اين غزل که چنانچه خود شاعر بر سرش نوشته است، در مدح شاه نظام الدين حسين سروده شده است.

ز عدم چو لشکر ناز تو، شه حسن را به در آورد

به نثار راي نياز تو، ذم صبح طشت زر آورد

به ره تو دم، قدمم بود، نه محيط بلکه نمم بود

که تو ساقي اي چه غمم بود که خمار درد سر آورد

نه خبر ز طبع و معاني ام بود اين گهر همه کاني ام

ز تو باقي و به تو فانييم که مرا زما به در آورد

ره ناله بسته چرا لبم نرسد مژه به مژه شبم

ز ترانه خوش مطربم که به رقص، بحر و بر آورد

ز گليم راز سياه ما شده کفر، ضل نگاه ما

حرم است عارض ماه ما که ميان شب سحر آورد

خبرم ز بي خبري بود هنرم ز بي هنري بود

ز چه نخل ما کمري بود که ز بي سري ثمر آورد...

....ز وفاست رخش تو را قدم به رکاب حمد تو احمدم

چه کنم خياطه صبحدم نه کفن که وصله گر آورد

نویسنده: رضا محمدی

ویراستار: فرهمند

DW.COM