محمد شفیع ضرغام، نوجوانی که در کوره ی مهاجرت پخته شد | جامعه و فرهنگ | DW | 07.06.2011
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages
آگهی

جامعه و فرهنگ

محمد شفیع ضرغام، نوجوانی که در کوره ی مهاجرت پخته شد

«درس خواندن توام با کار کردن، ساده نبود. اما بالاخره موفق شدم در «موسسه ی هنرهشتم» در رشته ی تصویربرداری درس بخوانم و سند فراغت حاصل کنم.»

شفیع ضرغام، نویسنده و فیلمبردار افغان

شفیع ضرغام، نویسنده و فیلمبردار افغان

«در کودکی آرزو داشتم که پیلوت شوم و باری زمین را از آسمان ببینم؛ اما چرخ حوادث سرنوشت دیگری را برایم رقم زد. زمانی که مکتب را تمام کردم جنگ کوچه به کوچه کابل را ویران کرد و ما را به غربت مهاجرت محکوم ساخت. در مهاجرت باید برای زنده ماندن تلاش می کردم تا این که تصادف مرا به سوی فن و هنر تصویربرداری برد.»

شفیع ضرغام در سال 1357 در یک خانواده ی کارگر در کوچه آهنگری کابل چشم به جهان گشود. پدرش را در سن 13سالگی از دست داد. مادر از برکت این که ماشینکار دستگاه خانه سازی بود، در قصبه ی کارگری، اپارتمانی به دست آورد و این سهولت برایش امکان داد تا فرصت بیشتری برای فرزندانش داشته باشد.

زمانی که شفیع مکتب قصبه کارگری را تمام کرد و باید در پی تحصیلات عالی می شد، جنگ در کابل زبانه کشید. مادرش که از فعالان سیاسی بود، از ترس تعقیب و از وحشت جنگ، خودش را ناگزیر یافت تا با فرزندش راه مهاجرت را در پیش گیرد.

وقتی آنان به «کمپ ببو» در حومه پیشاور رسیدند، خود را در محیطی که برایشان غیرقابل تحمل بود، یافتند. ناگزیر گرد راه را ناسترده، روز بعد باز پا در سفر نهادند تا جای امنی بیابند؛ و بالاخره پس از سپری کردن ماجراها و مخاطرات، دو ماه بعد به تهران رسیدند. «ساعت هفت صبح بود که به محله ی «چهاردانگه» در حومه ی تهران رسیدیم. با وجود خستگی سفر، ساعت هشت رفتم سرکار. تا شام مصروف قالی شویی بودم. متوجه که شدم، دیدم دو چند روزمزدان محلی قالی شسته ام و کارفرما هنوز هم دست بردار نیست. در دل گفتم فردا بر می گردم به وطن. در وطن مردن بهتر است از خواریِ زندگی در غربت. اما مادرم با مهربانی و حرف های منطقی مرا از خر لج پایین آورد.»

دیدار با یکی از خویشاوندانی که استدیوی کوچک عکاسی و فیملبرداری داشت، مسیر زندگی شفیع ضرغام را تغیر داد. «درس خواندن توام با کار کردن، ساده نبود. اما بالاخره موفق شدم در «موسسه ی هنرهشتم» در رشته ی تصویربرداری درس بخوانم و سند فراغت حاصل کنم.»

خاطره ی نخستین کارش به عنوان فیلمبردار تا هنوز در ذهنش جای بزرگی دارد: «برای فیلمبرداری از یک عروسی فرمایش دریافت کردم. هنوز کمره نداشتم. کمره را از استادم به امانت گرفتم. تا فیلم را تکمیل کردم و به مشتری سپردم، از فرط دلهره سه کیلو وزن باختم.» از برکت این که فیلمبرداری از محفل عروسی که میان مهاجران افغان نیز رواج داشت، با پیشه ی نوآموخته، ضرغام دیگر ناگزیر نبود تا به کارهای فرساینده ی جسمانی بپردازد.

و اما سررشته ی خوشی زندگی خود این ثبت کننده ی محافل خوشی های دیگران در حومه تهران، به سرانجام نرسید. این حادثه بر ضرغام و مادرش بسیار سخت تمام شد و آنان قصد برگشت به وطن کردند. در اهواز، مادر دچار سکته ی مغزی شد و به حالت کوما رفت. از دست دکتوران دیگر کاری ساخته نبود، جز این که به فرزند بگویند که کوما بدون برگشت است و مادرش بیش از دو ماه زنده نخواهد ماند.

« بعد از سیزده سال با کوله بار غم و اندوه به افغانستان برگشتم. آن چی در سفر برگشت بر من گذشت خودش ماجرای بسیار غم انگیز است. مادرم در حالت کوما و نیازمند پرستاری ام بود، اما من باید در به در می دویدم تا به حق قانونی برگشت به وطن برسم. پس از پرداخت رشوه ها به ماموران کشور میزبان اجازه ی عبور از مرز را یافتم... سه روز بعد از رسیدن به کابل مادرم به دیار باقی رفت. این آرزویش بود که آخرین نفس را در وطن بکشد و در وطن دفن شود.»

ضرغام چند روز پس تر در اکادمی علوم، به حیث کامپیوتر اپریتر شامل وظیفه گردید و چند ماه بعد در تلویزیون سبا مشغول کار شد.

سناریو نویسی را نزد سناریست و کارگردان، محمد حسن ناظری، تمرین کرد.«از سه سال به این سو پرودیوسر برنامه های کودک و نوجوان تلویزیون سبا هستم. چهار سال می شود که ازدواج کرده ام.»

«سرنوشت احمد» که سوژه ی آن ماجرای ابتلای یک جوان خام به مواد مخدر است، نخستین نمایشنامه ی رادیویی است که ضرغام، نوشته است. « باری از من خواسته شد تا به عنوان فیلمبردار در تهیه فیلمی درباره ی مشکل اعتیاد در محله ی زندگی مان در حومه تهران، همکاری کنم. قاچاقچیان مرا به خاطر همین کارم اختطاف کردند. شب و روز سختی را گذراندم. چشمان و دست و پایم را بستند و زیاد لت و کوبم کردند. بالاخره پس از آن که دانستند من «بسیجی» نیستم و تنها در فیلمبرداری با آنان همکاری کرده ام، مرا به محل دور افتاده و خلوتی بردند و رهایم کردند. این تجربه یکی از منابعی است که مرا در نوشتن نمایشنامه ی «سرنوشت احمد» کمک کرد.

دویچه وله

ویراستار: عاصف حسینی

DW.COM