مثل کوزه‏ها، مثل سنگ‏ها | جامعه و فرهنگ | DW | 17.02.2011
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages
آگهی

جامعه و فرهنگ

مثل کوزه‏ها، مثل سنگ‏ها

هر چند از همان آغاز داستان، موقعیت و زاویۀ دید راوی، ظرفیت وارد کردنِ اولین شوک به مخاطب را دارد، اما تا پایان داستان، بستر زمان و مکان توازن مناسبی نمی‏یابند و ماجراسازی‏های درونی نیز به صورت روانی پیش نمی‏رود.

رفیع جنید، شاعر و نویسنده افغان

رفیع جنید، شاعر و نویسنده افغان

رادیو صدای آلمان در سلسله "یک آفرینشگر، دو دیدگاه" به معرفی تعدادی چند از شاعران و نویسندگان معاصر افغانستان می پردازد. این برنامه به کوشش نعمت حسینی، نویسنده و پژوهشگر افغان تهیه می گردد. در این سلسله کوشش می شود تا کوتاه به زندگی آفرینشگران پرداخته شده و آثار آنها توسط دو منتقد بررسی شود. البته رادیو صدای آلمان پذیرای نقد و نظر سایر منتقدین نیز می باشد.

مثل کوزه‏ها، مثل سنگ‏ها*


" دیگر نمی‏شد در کابل زندگی کرد. طالبان ازهمه پول می خواستند. می‏گفتند ده میل سلاح داشتی، سلاح ها را بده، می‏گفتیم سلاح نداریم، می‏گفتند پول بده، قیمت ده میل سلاح ره. حسنی می‏رفت بیرون، می‏ترسیدم که به نام دزد دستش را ببرند. زنده‏گی شده بود مصیبت. رفتیم قریه. از چه راه‏هایی. همه ماین، همه جا کمین طالبان، همه جا خطر دزد. در یک موتر داینا کوچ و بار را انداختیم و رفتیم. مادر حسینی وقتی دست بریده حسینی را می‏دید، می‏زد به سر و رویش. با صد عذر و زاری نمی‏شد آرامش کرد. شب و روز می‏رفتیم. هر بار که می‏دیدیم یا خبر می‏شدیم که طالبان در راه‏اند راه را چپ می‏کردیم. سفر نبود، درد سر بود." (دست شیطان)
"چند طالب آمده بودند خانۀ ما و گفتند که ما در خانه اسلحه داشته‏ايم و آن‏ها را بايد به حوزه تحويل دهيم. پدرم هرچه زاري کرد، و گفت که ما هيچ گاهي اسلحه نداشته‏ايم، قبول نکردند و او را با خودشان بردند. حالا طالبان مي‏گويند تا زماني که هشت ميل سلاح تسليم ندهيم، پدر را رها نمي‏کنند... بايد با پولي که نبود، از کسي اسلحه مي‏خريديم و به طالبان مي‏داديم." (سنگ‏ها و کوزه‏‏ها، صفحۀ 26 )

این دو پاراگراف از دو متن مستقل‏اند! اولی از داستان کوتاه دست شیطان و دیگری از داستان بلند (رمان) "سنگ‏ها و کوزه‏ها". همان قدر که این دو پاراگراف شبیه‏اند به هم، فرم و فضای درونی و بیرونی داستان‏های عزیزالله نهفته هم شبیه به هم هستند. طرح یا طرح‏های داستانی، ماجراها، وضعیت‏های همانند، ساحتِ شخصیت‏ها، و حتا شگردهای تکرار شوندۀ زبانی، همه و همه غایت کار ادبی خالق‏شان را به سادگی افشا می‏کنند. سوی دیگر ویژگی داستان‏های نهفته، که با قرینه سازی همین دو پاراگراف، روشن می‏شود، انتخاب و پرورش سوژه‏های دمِ دستی‏یی است، که بودی در سطح و پوستۀ اجتماع دارند. موضوعی که به نوعی زیرساختِ طرحی، در یک داستان کوتاه بوده، از آن به این سرایت می‏کند و خود تبدیل به طرح اصلی یک داستان بلند می‏شود. گر چه توجه و استفاده از عناصر بومی و سادگی نثر و نزدیک بودن به دنیای مخاطبان عادی افغانستان، خود امتیازهایی است که نمی‏شود بر آن چشم پوشید. اما این امتیازها آن‏قدر نیست که بتواند ضعف‏های دیگر نویسنده را بپوشاند.

دل‏مشغولی نویسنده مکتوب کردن حوادث و تحولاتی است که در بیرونِ ذهن او، در جهان واقع در حال رخ دادن است. البته پر واضح است که جهان داستان از داستان جهان خالی نیست. موفقیت هر داستان و داستان نویسی - در همۀ زبان‏ها- به این است که از واقعیت‏های اجتماعی تغذیه می‏کند. اما آن چه باعث غنای یک اثر ادبی می‏شود متحول کردن و تغییر شکل هنری دادن این حوادث با ابزار و عناصر ادبیات است. برتولت برشت می‏گوید: "هنر نویسنده کپی برداری از واقعیت‏های اجتماعی نه، بلکه چیزی بر آن‏ها افزودن است." بدون این صنعت کاری، نویسنده نمی‏تواند اثر ماندگاری را بیافریند. عزیز الله نهفته در این صنعت کاری و ورزدهی سوژه‏ها و تبدیل کردنِ تحولات پیرامونش به مؤلفه‏های داستانی- علارغم هوشمندی و تشخیصی که از این مسأله دارد- زیاد موفق نیست. سوژه‏هایش با وجود قدرتی که به خاطر طبیتِ واقعی خود دارند، اغلب تلف می‏شوند. مثلا در سنگ‏های و کوزه‏ها که روایت پاره پاره یی است از حوادث سال‏های حکومت طالبان، این گرده برداری از تحولات اجتماعی و هم چنین ناکام ماندن سوژها به وضوح دیده می‏شود.

هر چند از همان آغاز داستان، موقعیت و زاویۀ دید راوی، ظرفیت وارد کردنِ اولین شوک به مخاطب را دارد، اما تا پایان داستان، بستر زمان و مکان توازن مناسبی نمی‏یابند و ماجراسازی‏های درونی نیز به صورت روانی پیش نمی‏رود. فقط تصویرها برای هل دادن قصه به جلو، و فضا سازی عوض می‏شوند. از زبان راوی می‏خوانیم که که توسط طالبان به خاطر همان موضوعِ پایه‏یی، یعنی اتهام داشتن اسلحه، دستگیر شده و به " بیغوله" یی، بندی شده، "شايد طويله‏يي باشد؛ زيرا بوي علف و شاش حيوانات دماغم را مي‏آزارد." (ص 6) این راوی بی نام که با بی‏ انظباطی نویسنده به خوبی شخصیت پردازی نشده و هویتی پارادوکسیکال دارد، سرگرم به هم بافتن خاطرات چند سال پیش‏اش است. و پیش از آن که با فلاشبکی به درازای کل کتاب روبرو شویم، در همان ابتدای داستان قصۀ عشقی افشا می‏شود. قصه‏یی که دچار آمدن مرد جوان در این تنگنا به خاطر خریدن سلاح و نجات دادن پدر معشوقه‏اش از شر طالبان است. کوشش نویسنده از سویی صرف تهیۀ اسلحه و از سویی صرف این عشق می‏شود که با صحنه سازی‏هایی آن را به نمایش می‏گذارد. در این راه از تسری دادن این عشق به مسائل افسانه‏یی (متاسفانه فقط در حد نام‏دهی) هم پروایی ندارد. در ذهن نویسنده قرار بوده این عشق به مثابه یک نجات دهنده تجلی کند، تا به مدد آن از شدت بار روانی روای - تو بگو جامعه- به خاطر فضای خفقان دوران طالبان کاسته شود. این معشوقۀ بسیار کلیشه‏یی چنین توصیف می‏شود:

"آشا، با آن چشمان سياه درشت، ابروهاي به هم پيوسته و خال سياهي که بر کنج لبش بود، در زندگي من- مانند دردِ پيش از زايمان- در يک شام پاييزي طلوع کرده بود." (ص 13) گرچه که با یک جستجوی ساده می‏توان به تبار واژگانی نام "آشا" (خردِ مقدس) پی برد و با این ترفند، شاید نیت نویسنده را ایجاد فضایی سمبولیک دانست؛ اما یک فضای سمبلیک را صرفاً نمی‏شود با آوردن یک نام به وجود آورد؛ به خصوص وقتی که نوعِ ذهنیت نویسنده‏ رئالیستی است. در یک صفحه بعد باز با تعریفی مستند می‏آید: "نام آسمايي ريشه در واژۀ آشا، الهه اميد، دارد و از روزگاراني که آغازش روشن نيست، آشا جايگاهي داشته بر چکاد آسمايي." (ص 14) این هم کمکی نمی‏کند. با این حساب در طول و عرض داستان تصویرهای متعددی از آشا ارائه می‏شود تا بلکه پای زنِ اثیریِ از نوعِ بوف کور هدایت- که به صورت زنِ مثالیِ هندی ترسیم شده- باز شود. اما به رغم آوردن نشانه‏های متعدد از قبیل معبد، نواها و نام‏های هندی و مراسم "گروه چهوت" و "کوزه‏هاي شراب" و "تنديس چوبي کرشنا" و "درمسال" و "کيش هندويي" و "رقص" و "نغمه‏های موسیقی" و... آن چه نویسنده سعی در القا کردن آن داشته میسور نمی‏شود. همان گونه که سعی نویسندۀ رمان گلنار و آیینه در بازآفرینی زنِ مثالی هدایت ناکام مانده بود.

این ضعف شخصیت پردازی متوجه خود راوی هم هست؛ و با وجودی که نوع و سبک نوشتاری نویسنده اقتضاء می‏کند که شخصیت‏هایش وضوح بیش‏تری داشته باشند، ما از راوی فقط تصویرهای متناقضی در اختیار داریم. پدرش که چوب فروش است در همان آغاز داستان ناگهان همراه مادرش به پاکستان می‏رود، خودش به خاطر "یگانه"عشقش در کابل می‏ماند. او تحصیل کرده است، مدام حافظ می‏خواند، رنگ و لعاب روشنفکری هم که البته دارد، خانقاه و درمسال هم که می‏رود، برای نشاندن غرایزش سری به "خانه‏یی با دروازه سبز و چوبی" هم که می‏زند و...این نقص و یا عدم تناسب شامل شخصیت‏های دیگر این داستان نیز می‏شود. که به آن خواهم پرداخت.

در صفحۀ 77، راوی دوباره بر می‏گردد به همان صحنۀ ابتدایی کتاب، یعنی به "طویله". با وجود این، چند سطری از این بازگشت نگذشته که لحن راوی و نشانه‏های مکانی تغییر چندانی نمی‏کنند و ادامۀ داستان به شیوه و لحن سابقش روایت می‏شود. گویی خود نویسنده از یاد برده که تغییر زمانی و مکانی در قصه‏اش رخ داده. و نیز این مهم هم فراموشش شده که ترتیب سببی و زمانیِ حوادث ستون اصلی هر داستانی است.

حتا حضور راوی و سرخه (یکی دیگر از شخصیت‏های داستان) در پیشاور در صفحۀ 80 بی هیچ دلیلی می‏آید و باز دوباره برگشت به همان موضع پیش. در صفحۀ 112 دوباره بر می‏خوریم به این واقعیت که داستان در همان فلاشبک اول بوده و در واقع داستان به گونه‏یی از دست نویسنده‏اش در رفته! و تغییر مکان در ادامۀ خط حوادث نبوده! چرا که تمام صفحات پایانی کتاب صرفِ توصیف لحظه به لحظه از "طویله" و این می‏شود که راوی و سرخه از آن "بیغوله" خود را نجات دهند و هم چون داستان‏های با تمِ "پایانِ خوش" سوار بر اسب از مهلکه بگریزند.

موضوع دیگری که باز- ظاهراً- مربوط به همین شخصیت پردازی‏های های ناقص می‏شود، اما در واقع نشأت گرفته از عدم اعتماد به نفس نویسنده در فرورفتن در قالب‏ شخصیت‏های خودساخته‏اش دارد، خلق شخصیت فرا روایتی "دوستم" (دوستِ من) است؛ که شاید بدیل آن منِ دیگر برای خود راوی است. این تکنیک بسیار عریان است و در متن داستان حل نمی‏شود و هم چون زائده‏یی بر روی روایت باقی مانده و از متن بیرون زده است: "دوستم مي گويد: رفع نيازمندي انسان، ثواب است. هوس جنسي نيز نياز انسان است و بايد مراجعي باشد که اين نياز را برآورده سازند." (ص27) احتیاطاً، نویسنده در اظهار این مطلب از زبان راوی مشکل داشته و از این روی شخصیت "دوستم" را برای بیان بعضی از نواهی و در جایی دیگری برای ابراز صحبت‏های حکیمانه استخدام کرده! حال آن که ضرورتی برای این کار وجود نداشت. این کار با همزاد پنداری با شخصیت راوی و فرورفتن در نقش او به نحوۀ بهتر و معقول‏تری شدنی بود. چرا که جهان قصه (در جهانِ قصه بودنش) با جهان نویسنده متفاوت است. حال اگر مثلا همین ترفند در حاشیه داستان باقی نمی‏ماند و با فضای داستان می‏آمیخت و فرضاً همان جمله با ادبیاتی "عامیانه" در دهان همین فرزند چوب فروش گذاشته می‏شد، جزئی از داستان بود و وجودش توجیهی می‏توانست داشته باشد!

اما تا پایان داستان این "دوستم" به نمایندگی از طرف- گویا - خردِ نویسنده و به نیابت از دانای کل با راوی داستان به تکلف هم‏سخن می‏شود. و در صحنه‏یی بعد از کامجویی و البته سرخوردگی می‏خوانیم: "اما دوستم گفت: تو گناهي نداري، خود را مقصر ندان. اگر تقدير ريگي به کفش نداشت، چرا اين بازي را در پيش گرفت؟ و اين بيت ناصر خسرو را خواند: اگر ريگي به کفش خود نداري/ چرا بايست شيطان آفريدن؟" (ص31) و یا: "دوستم مي‏گويد: انسان به اين خاطر در عشق‏هايش گم مي‏شود که عشق از او بزرگ‏تر است. او خسي است در دريا و ظرفيت آن عشق را ندارد" (ص3) و یا "دوستم مي گويد: هميشه، سنگ مصيبت و فاجعه در کمين پرنده‎يي است که از وضعيت اطرافش غافل مانده است." (ص 35) و "دوستم مي گويد: پي بردن به رازهاي شخصي خود آدم وحشتناک است. اگر ما درک درستي از خود داشته باشيم، شايد بسياري کارهايي را که مي‏کنيم، نکنيم؛ و اين يعني سقوط و سکون. اين يعني رسيدن به آخر خط." (ص87 ) این خطاب‏ها و فرازهای خنثی و حتا مزاحم در غالب نقل قول‏های مستقیم و مطول تقریبا- هفتاد و پنج بار در یک کتاب صد و چهل صفحه‏یی- از زبان راوی گفته می‏شود، بدون این که در ساختمان داستان اثر(مثبتی) داشته باشند. نه باعثِ گرهی می‏شوند و نه گرهی را می‏گشایند. تازه زمانی هم که این گره ناجایز به زبان آشا باز می‏شود که: "تو آرزوها و خواست‏هايت را از زبان او مطرح مي‏کني. تو آرزو داري شخصيتي مانند او داشته باشی و چون چنين شخصيتي نداري، دست به خلق اين دوست زده‏اي!" (ص104 ) راوی باز به همان منوال گذشته به تکرار نقل قول‏ها ادامه می‏دهد. در این‏جا هم عزم نویسنده در آفرینش یک فراشخصیت که بتواند به کمکش "قربانی" یا "قهرمانی" را باز آفرینی کند، ناکام می‏ماند؛ و حتا تازیانه خوردن این "دوست" توسط طالبان و خالکوبی کردن نام "محمد" بر پشتش و یا رباب نوازی‏اش در پارک و...او را به شخصیتی پذیرفتنی تبدیل نمی‏کند؛ و روی دیگرش هم که به قول راوی "جوان پير شده است." (ص37 ) صبغه‏یی انتزاعی و فانتیزی نمی‏یابد؛ و هم چون آشا منفعل و سرگردان - و نه شقه شده- بین هر دو باقی می‏ماند.

در کنار این، سعی نویسنده معطوف به این است تا با پرداخت این شخیصت‏ها و شخصیت‏های خودساختۀ معمولی دیگر، الگویی کلی و مثالی بیافریند. حتا قبول خطر رویارویی این شخصیت‏ها با هم، که هم‏چون شالودۀ فیلم‏های بالیودی نمایندۀ خوب‏ها هستند در مقابل شخصیت‏ "بدها"، کمکی به ایجاد فضای کشمکش در داستان نمی‏کند. طرح سادۀ "خیر و شر" هیچ‏گاه به سود یک داستان نمی‏باشد. در یک طرف آشا است و دوستی بی نام و راوی و خانقاه (تصویری که به راحتی می‏شود با یک عشرتکده عوضش کرد) و معبد و آسمایی و در طرف دیگر سرخه و ملا جگر و برات شیریخ‏پز و سلاح و تجاوز و... به یک طرف تمامِ خصائل نیک انسانی اعطا می‏شود و همه چیزی بارقه‏یی اهورایی (هر چند تصنعی) پیدا می‏کند و در سوی دیگر هر چه هست سبعیت است و سقوط مقام انسانی. سیاه و سفید دیدنِ پیرامون یکی دیگر از ویژگی‏هایی جهانِ داستانی عزیزالله نهفته است. ویژگی که بر سر راه موفقیتِ داستان‏هایش موانع زیادی ایجاد کرده.

نکتۀ افزودنی این که، این داستان فراز و فرودی شایسته را دارا نیست. تحرکی از شخصیت‏ها دیده نمی‏شود، مگر جاهایی که نویسنده می‏خواهد از آن‏ها حرکتی نشان بدهد. در داستان کمتر دیالوگی به چشم می‏خورد. کمتر گفتگویی بین شخصیت‏ها بر قرار می‏شود. حال آن که "نوعی" که نهفته برای نوشتن این داستان برگزیده اصولاً دیالوگ محور است و قدرتش در پولی‏فونیک بودنش تجلی می‏یابد. همین ایجاب می‏کند که تحرک بیشتری از شخصیت‏ها سر بزند. خلاء این عنصر مهم در داستان، تعبیر دقیق رمان از نگاه میلان کندرا را به خاطر می آورد، آن‏جا که گفته بود: "در رمان نویسنده از خلالِ من‏های تجربی (شخصیت‏ها) چند مضمونِ مهمِ قلمروِ وجود را تا انتها بررسی می‏کند."

با وجود "مخالف خوانی" هایی که در مورد این داستان شد، شایسته است سخن آخر را این گونه ادا کنم که عزیز الله نهفته با چاپ این چند کتاب داستان نشان داده است که در کار خلاقانه داستان نویسی جدی و کوشنده است. خود این کوشندگی به تنهایی بزرگترین پاداش است برای نویسنده‏یی که به دور از خستگی و احساس کهولت و کاهلی، و فارغ از فریاد به به تحسین کنندگان و نجوای منتقدان، با عزمی راسخ به زودی شاهکارش را خواهد آفرید و ادبیات داستانی افغانستان را بدان مفتخر خواهد کرد.

نکته: برای پرهیز از کلی گویی‏های مرسوم، این نوشته نه بر سر تمام داستان‏های عزیز الله نهفته، بل فقط بر ساختار روایی و شخصیت پردازی‏های رمان "سنگ‏ها و کوزه‏ها" تمرکز دارد و دیگر این که، شاید بتوان آن برهه از تاریخ معاصرمان را- که در این رمان مورد استفادۀ نویسنده قرار گرفته- دستاویزی قرار داد برای صحبت از مسائل سیاسی و اجتماعی که خود سازندۀ این داستان و چه بسا داستان‏های دیگر بوده‏اند؛ اما این نوشته در پی آن هم نیست.

نویسنده: رفیع جنید

ویراستار: عاصف حسینی

استفاده مطالب این سلسله، بدون گذاشتن لینک نوشته مجاز نمی باشد

DW.COM