لبخند به زندگی و آغاز یک راه | جامعه و فرهنگ | DW | 02.12.2011
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages
آگهی

جامعه و فرهنگ

لبخند به زندگی و آغاز یک راه

پیالۀ چای سبز را که عطر گل یاسمن می دهد، رو به رویم می گذارد و بشقاب خرماهای تازه را پیش می کشد. چوکی های بوریایی، یک میز قهوه یی بزرگ و یک الماری پر از کتاب، اتاق را گرم و صمیمی ساخته اند.

شهر بانو سادات، فلم ساز جوان افغانستان.

شهر بانو سادات، فلم ساز جوان افغانستان.

شهر بانو سادات ترجیح می دهد با هم روی سترنجی دست باف و رنگا رنگ بنشینیم و حرف بزنیم. برای بانو، ناممکن، ناممکن است. هیچ خوابی نیست که حقیقت نشود و هیچ راهی نیست که به نتیجه نرسد. او می خواهد با تخیلاتش، حقایق زندگی را ببیند و مطمئن است که می تواند تک تک آرزوهایش را با توانایی اعتماد به نفسش به حقیقت مبدل کند. همین اعتماد به نفس بود که او را کمک کرد در برنامۀ سینه فونداسیون/cinefondation جشنوارۀ کن، با یکی از مشهورترین شرکت های فلم سازی فرانسه (slot machine) قرارداد اولین فلم بلندش را ببندد، شرکتی که کارگردانان بزرگی آرزوی کار کردن با آن را دارند. او امروز کارگردان جوان شناخته شدۀ میان گروهی از سینماگران خارجی به ویژه فرانسویان و دست اندر کاران جشنوارۀ کن است؛ در میان کسانی که فلم ده دقیقه یی اش را به نام "یک وارونه"، که از میان هزارن فلم رسیده به جشنواره برگزیده شده و در جمع 12 فلم برتر جهان قرار گرفته بود، در بخش «fortnight director» و فلم مستند «لبخند به زندگی» او را در بخش «short filmcorner» جشنوارۀ کن 2011 تماشا نموده اند.

شهربانو 21 سال قبل در یک روز زمستانی در یک خانوادۀ مهاجر افغان در ایران تولد شد، با فرهنگ ایران بزرگ شد و یاد گرفت که برای فرار از رفتار زشت میزبانانش، هویتش را پنهان کند. آن گونه در مورد هویتش خیال ببافد که فراموش کند افغانستان کجاست و چرا او در کشوری که زندگی می کند، باید متفاوت باشد: «با آن که کاملا سر و کار ما با ایرانیان بود و کارت سبز مهاجرت داشتیم و می توانستیم مکتب بخوانیم، اما وضعیت زندگی ما به مراتب بدتر از دیگر مهاجران بود؛ چون پدرم تنها نان آوار خانه بود و من و سه خواهر و برادرم درس می خواندیم.»

شهربانو سادات در دانشکده هنرها درس خواند و یک فلم اش را در حاشیه جشنواره کن نمایش داده است.

شهربانو سادات در دانشکده هنرها درس خواند و یک فلم اش را در حاشیه جشنواره کن نمایش داده است.

شهر بانو کودک خیالپردازی بود، حقایق زندگی را دوست نداشت و از دید دیگران دختر غیرمعمولی بود که هیچ گاهی متوجه اطرافش نمی شد. پدر و مادرش، خسته از جنگ و دود و باروت، که می خواستند فرزندان شان در فضای به دور از همه ناراحتی های که بر آنان رفته بود، زندگی کنند، هیچ گاهی در مورد افغانستان و جنگ های آن برایشان نمی گفتند. برای همین از افغانستان فقط نامی به بانو رسیده بود.

شهر بانو، با آن که شاگرد اول تمام مکتب بود و همه دوستش داشتند، همیشه ترس غریبی ته دلش بود و آن این که مبادا روزی همه بدانند که او، افغان و یا به گفتۀ دوستان ایرانی اش «افاغنه» است. افاغنه در فرهنگ همصنفان و معلمانش در آن زمان، یعنی بدبخت و بی خانمان. اما یک روزی این ترس شهربانو، حقیقت شد و او را از آسمان خیالاتش به زمین واقعیت ها آورد.

« این خاطره هیچ گاهی یادم نمی رود، با آن که حالا برایم اصلا مهم نیست و خیلی هم خنده آور است، اما فراموشش نمی کنم که چگونه به دلیل بد بودن برخورد دیگران من هویتم را پنهان می کردم. از افغان بودنم خجالت می کشیدم، چون برخورد اطرافیانم را با افغان های دیگر دیده بودم و می دانستم همین که بدانند افغان هستم، چگونه با من برخورد می کنند؛ اما دلیل این نفرت و انزجار را نمی دانستم و در مورد افغانستان هم فقط می دانستم جنگ است و نمی توان آنجا زندگی کرد. رویه آنها بد بود؛ قبل از آن که من کشف کنم که هویت چیست، افغان کیست و افغانستان کجاست. در مکتب به جز مسوول اداری هیچ کسی نمی دانست که ما از افغانستان هستیم و او هم فقط اول هر سال ما را می دید، اما نمی دانم چگونه معلم قرآن ما از این موضوع با خبر شد و خواست به شکلی به همه بفهماند که این شاگرد اول مکتب که این قدر برای تان عزیز است، از افغانستان است. برای همین یک روز که از صنف بیرون می شد، برگشت و به من گفت می بخشید شما افاغنه هستید؟ آن روز دیگر نه زمانی بود نه مکانی و نه شهربانوی. خیلی شرمنده شدم و نمی دانستم چه بگویم. بعد از همان روز همصنفی هایم مرا به یک دیگر نشان می دادند و می گفتند که این افاغنه است و همین باعث شد من همیشه در یک دنیایی خیالی باقی بمانم و هیچ وقت نخواهم در واقعیت زندگی کنم چون از واقعیت ها دل خوشی نداشتم. من فکر می کردم افغانستان جای مثل ایران خواهد بود، اما واقعیت های بعد از جنگ چیز دیگری بودند.»

بعد از سقوط طالبان، هنر تصویری در این کشور جان تازه گرفت و نسلی از جوانان به فلم سازی روی آورد.

بعد از سقوط طالبان، هنر تصویری در این کشور جان تازه گرفت و نسلی از جوانان به فلم سازی روی آورد.

فقط شش روز زمان نیاز بود تا شهربانو بداند که افغانستان خلاف همه خیلاتی که بافته بود، دشت ها و کوه های خشکی است که موترهای لاری پاکستانی با جرنگ جرنگ زنجیرهای شان سکوت تاریک شبش را طی می کردند. وقتی به قریۀ شان در بامیان رسیدند، قریه یی که پدر و مادرش کودکی های شان را در آن سپری نموده و در یک روز جنگ و خون آنجا را ترک کرده بودند، قریه خسته بود و می کوشید تن زخمی اش را از میان خاک و دود بلند کند.

این همه برای بانو خواب وحشتناکی بود که آرزو می کرد حقیقت نشود: «یازدهم سپتامبر همان و آمدن ما به افغانستان همان. آرزو داشتم که شاگرد اول کانکور سراسری ایران شوم و بعد هم رییس جمهوری! ولی اوضاع تغییر کرد و آرزوهای من نیز. من که هیچ تصوری از افغانستان نداشتم، یک باره با خرابه های شهر و جاده های خاکی رو به رو شدم. چادری پوشیدم. با چادری راحت نبودم و حس می کردم در زندان هستم. وقتی در دل شب، در جاده های خاکی و پر گرد و غبار، سفر می کردم، می دانستم که مرا به سوی آیندۀ نامعلومی می برند، خطر را از خرابه های که دود زده بودند حس می کردم. می دانستم که جایی می روم که هیچ چیزی به اختیار خود نخواهم بود.»

بانو زندگی روستایی در بامیان را آغاز کرد. نمی توانست به مکتب برود، چون در نزدیک قریۀ شان فقط یک لیسۀ پسرانه بود که باید چهار ساعت پیاده می پیمود تا به آنجا می رسید. دور جدیدی در افغانستان آغاز شده بود و مردم آهسته آهسته از فرهنگ و رویدادهای سال های جنگ و سلطۀ طالبان فاصله می گرفتند. دو سال، بانو فقط چشمه رفت و با آب زلال درد دل کرد، خاک های خانه را روبید و بقیۀ روز را برای خودش خیالبافی کرد.

«دو سال که گذشت تازه متوجه شدم من بی سوادم، هیچ چیزی ندارم و انسان بی ارزشی هستم که هیچ کسی نمی داند که من هم وجود دارم. من تنهایی و بی معنا بودن زندگی یک انسان را همان زمان خیلی دقیق فهمیدم و بعد تصمیم گرفتم که درس بخوانم و خیالاتم را حقیقت بسازم. البته زندگی میان قوم و خویش به خصوص در روستا واقعا مشکل است، به ویژه برای ما مشکلتر بود که با یک فرهنگ دیگر بزرگ شده بودیم. من تصمیم گرفته بودم به زندگی واقعی ام برگردم، می خواستم درس بخوانم. بعد از خیلی تلاش اعضای خانواده ام را که خیلی سخت گیر بودند وادار کردم به من اجازه بدهند تا بروم و در همان لیسه پسرانه، که نزدیک ترین مکتب به قریۀ ما بود، درس بخوانم. از ریاست معارف بامیان اجازه درس خواندن در لیسه ذکور شاه فولادی را پیدا کردم و قرار شد هر دو سال را در یک سال بخوانم.»

سادات هر روز چهار ساعت کوتل بلندی را که میان دو قریه وجود داشت، طی می کرد. روزهای که کوتل لباس برفی به تن می کرد و آسمان و زمین همرنگ می شدند، رهنمای بانو رد پای گرگان و درخت های بی برگ و بار میان رودخانۀ یخ بسته بود و بالاخره بانو با مشکلات فروان سند صنف دوازده را به دست آورد، اما هنوز هم آرزوها و خیالاتی داشت که آرامش نمی گذاشت. یک بار دیگر خانواده را واداشت تا به او اجازه بدهند برای امتحان کانکور و درس خواندن به کابل بیاید.

شهر بانو کودک خیالپردازی بود، حقایق زندگی را دوست نداشت و از دید دیگران دختر غیرمعمولی بود که هیچ گاهی متوجه اطرافش نمی شد

شهر بانو کودک خیالپردازی بود، حقایق زندگی را دوست نداشت و از دید دیگران دختر غیرمعمولی بود که هیچ گاهی متوجه اطرافش نمی شد

شهربانو توانست در دانشکدۀ هنرهای بخش شبانۀ دانشگاه کابل قبول شود؛ در حالی که آرزو داشت فزیکدان شود: «من می خواستم فزیک بخوانم اما این رشته در دانشکده های شبانه نبود و من هم هنرها را انتخاب کردم و بعد هم رشتۀ سینما را برگزیدم. در ایران به سینما خیلی علاقه داشتم اما آنجا برای من به عنوان یک مهاجر که فکر می کردم حتا هویتم نفرین شده است، یک رویای بزرگ و محال بود. حتا در عالم خیالات من که همه چیز ممکن بود، سینما از غیرممکن ها به شمار می رفت. قبل از این که نتایج دانشگاه اعلام شود، در کتابی خواندم که اگر انسان بخواهد، می تواند هر کاری را انجام بدهد و برای این منظور باید آرزوهایش را بنویسد و در برابر چشمانش نگهدارد. من هم کاغذی برداشتم و نوشتم: باید دانشگاه قبول شوم، سینما بخوانم، در یکی از مشهورترین شبکه های تلویزیونی کابل کار بگیرم، انگلیسی بخوانم، فلم بسازم و چند هدف دیگر. دو هفته از درس من نگذشته بود که تیم سریال "بهشت خاموش" به کارگردانی رویاسادات به دانشگاه آمد تا برای نقش اول سریال، دختری را استخدام کنند. استادم مرا برایشان معرفی کرد. برای من تصمیم گرفتن کمی مشکل بود، خانوادۀ سختگیر من و بازیگری! درس خواندن در میان هم قریه یی های مان شرم بود، چه رسد به بازیگری؛ اما من پذیرفتم و خانواده ام را قناعت دادم و کارم را شروع کردم.»

بانو بعد از مدتی مسوول یکی از بزرگترین پروژه های تلویزیون طلوع شد و بعدها هم تولید کننده چند برنامۀ دیگر و این گونه بود که در لیست آرزوهایش، جز ساختن فلم آرزوی نماند، ولی دیری نگذشت که این آرزو هم به حقیقت پیوست و توانست در ورکشاپ مستند سازی (آتلیه واران) Ateliers Varanکه از سوی یک مستند ساز فرانسوی برگزار شده بود، به آموختن سبک مستند سازی سینما حقیقت، آغاز کند. به عنوان پایان نامه، فلم "لبخند به زندگی" را تهیه نمود و بعد تصمیم گرفت تا در مسابقۀ ویدیوی دموکراسی که از سوی یک صفحۀ انترنتی اعلام شده بود، اشتراک کند.

«من می خواستم به شکلی مستقل باشم، برای همین وقتی در مورد این مسابقه شنیدم، تصمیم گرفتم اشتراک کنم. فلم نامه را نوشتم و به کمک دوستانم فلم "یک وارونه" را در استالف ثبت کردم. در آن زمان که فلم را می ساختم اصلا فکر نمی کردم این فلم در جشنوارۀ کن برگزیده شود و یک گروه بزرگی از سینماگران جهان به تماشایش بنشینند؛ ولی بعد از ثبت تازه متوجه شدم که فلم من برخلاف خواست آن مسابقه در مورد خوبی های دموکراسی نیست؛ بل من دموکراسی وطنی مان را مورد انتقاد قرار داده بودم. البته قصد نداشتم وقتی همه موافق دموکراسی اند من برای جلب توجه ساز مخالف بزنم، بل همه آنچه که از دموکراسی موجود در اطرافم برداشت کرده بودم به صورت ناخود آگاه در فلم بیان شده بود. فلم را نتوانستم به مسابقه بفرستم، ولی در حین زمان نمی دانستم کجا به نمایش بگذارم.»

کار به عنوان فلمساز در افغانستان خصوصا برای زنان مشکلات خاص خود را دارد.

کار به عنوان فلمساز در افغانستان خصوصا برای زنان مشکلات خاص خود را دارد.

بانو مصمم بود تا تلاشش را برای نشر فلمش به کار ببندد و دیدگاه هایش را برای مردمش بیان کند. می خواست از شرایط مهیا شده در کشورش استفاده کرده و زخم های عاطفی دوران مهاجرت را فراموش کند. می خواست با فلمی که ساخته بود، برای مردم بگوید که اگر تلاش نکنند، زمان می گذرد و آنان همانجای که بودند، می مانند، اما همه نهادها دلایلی چون سیاسی بودن را بهانه کردند و فلم یک وارونه نمایش داده نشد. انگار قرار بود شهربانو سادات، راه جدیدی را طی کند که منجر به مسلکی اندیشیدن و بهتر کارکردن می شد: «خیلی ناراحت بودم، فلمی که با هزار سختی ساخته بودم مجال نمایش نمی یافت و این به معنای پایان آرزوهایم بود. یک روز در جریان وبگردی، به سایت جشنوارۀ کن رسیدم و در مورد cinefondation خواندم. این بخش همه ساله به حمایت جشنواره کن برگزار می شودو در واقع به جست و جوی استعدادهای نهفته از تمام دنیا است. Cinefondationهمه سالههشت کارگردان جوان را که می خواهند اولین و یا دومین فلم بلند شان را بسازند، حمایت می کند. دیدم که من همۀ شرایط را دارم. بدون این که با کسی مشورت کنم فورم را پر کردم و نمونۀ کاریم همین فلم یک وارونه را فرستادم. سه ماه بعد در حین ناباوری من، از میان آن همه کارگردانی که فورم را خانه پری کرده بودند، با هشت تن دیگر از کشورهای مختلف انتخاب شدم. برای مصاحبه و گزینش نهایی به فرانسه رفتم و بعد از انجام مصاحبه ها از سوی مسوول جشنوارۀ کن، جیل ژاکوب، برگزار شد و بالاخره شش نفر که یکی هم من بودم، برای ادامۀ کار شانس یافتیم. قرار شد روی فلم نامه های مان کار کنیم، بروشورهای فلم های مان را بسازیم و پرودیوسر هم پیدا کنیم.»

از نگاه شهر بانو سادات، زندگی داستانی است که هر گره باعث می شود تا جریانات خوبتر ریتم بگیرد و به راه بیفتد. او معتقد است که اگر از افغانستان نمی بود، اگر طالبان از حکومت بر نمی افتادند و رژیم جدیدی روی کار نمی آمد، شاید امروز او، دختری در سرزمینی بدون آرزوی برای برآورده شدن و هدفی برای به دست آوردن می بود:« درست است که همه چیز در کشور ما نسبی است. ما امنیت نسبی داریم، اوضاع فوق العاده نیست و هزارن بدبختی دیگری سر راه هر کدام ما است و مشکلتر این که مردم ناامید می شوند و شرایط و شکست را می پذیرند. فکر می کنند که زندگی همین است و هیچ تغییری نمی کند و باید همین گونه باشد. مردم مبارزه را فراموش می کنند و انتظار می داشته باشند همۀ آنچه که دیگران با زحمت سالیان طولانی به دست آورده اند، یک شبه به دست بیآوردند. در حالی که باید با مشکلات مبارزه نمود و راه حل پیدا کرد. ما شرایطش را داریم و می توانیم زندگی مان را از نو طرح ریزی کنیم و یک حال و آینده دلخواه تر داشته باشیم. اولش می تواند تخیل باشد اما شاید یک روزی به آن برسیم. دیگران نیز همین گونه به آنچه که دارند رسیده اند. آدم ها همیشه آنچه دور و بر شان است، قبول می کنند و فراموش می کنند که می توانند در این شرایط تغییر بیاورند.»

پیالۀ چای ته می کشد و حرف های شهربانو سادات نیز به آخر می رسد. او باید برای رفتن سر صحنه آماده شود، دوستانش زیر درختان خزان زده، وسایل را چیده اند تا اولین صحنه های از فلم جدید را بگیرند. بانو به دوستانش می پیوندد و روی کاغذش می نویسد: برداشت اول.

نویسنده: زهره نجوا

ویراستار: عارف فرهمند

آگهی