علی مشکات- بختی که در بلخ باز شد | جامعه و فرهنگ | DW | 06.06.2011
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

جامعه و فرهنگ

علی مشکات- بختی که در بلخ باز شد

علی،پیش ازتولدمهاجرشده بود.پدرش دربازارمندوی کابل،دکان ‏کهنه فروشی داشت ودرعین زمان طلبه ی علوم دینی بود.درسال ‏‏1359وقتی ماموران امنیتی رژیم می آیند،چون سید مهدی مشکات، را ‏نمی یابند، پدروبرادرش را به زندان می اندازند.

علی مشکات نویسنده ی افغان

علی مشکات نویسنده ی افغان

او که چانس آورده بود، می بیند که ماندن همان و مردن همان. به همین علت خانه و کاشانه اش را ترک می گوید و به ایران مهاجرت می کند.

«دو سال بعد- در 24 جدی سال 1361- من در شهر قم، متولد شدم. بدین ترتیب بین من و غربت پیوندی ازلی بسته شد. در سالهای نخست مکتب، بیشتر متوجه سرشت و سرنوشت دوگانه خود و تفاوت های آشکار بین فرهنگ داخل خانواده و فرهنگ بیرون خانه می شدم. و این باعث ایجاد نوعی دوگانه گی در درونم می گردید». خاطرات اعضای خانواده و به ویژه مادرش و نوستالژی آنان برای افغانستان، تصور انتزاعی را از وطن در ذهن علی، نقش می کند.

علی کوچک، وقتی پدر و برادرهای بزرگترش را در کتابخانه ی بزرگ پدرش مصروف مطالعه می بیند، به تقلید از آنان تظاهر به کتاب خواندن می کند. بالاخره راز حروف بر وی مکشوف می شود و مجذوب مطالعه میگردد.

با همسالان و همصنفان ایرانی اش به ساده گی دوست و همبازی می شود. امّا، این روابط همیشه بی مشکل نیست.

او که بر سر مساله ی هویت در محل زیست مشکل داشت، چند سال از مطرح شدن آن در مکتب فرار می کند، تا این که روزی ناگزیر می شود به این پرسش معلم که «کجایی» است پاسخ دهد: « با صدای بلند گفتم اهل افغانستان و دیگر هیچ نه شنیدم. حالت رهایی و غروری را حس می کردم که در آن لحظه عکسی شد بر دیوار خاطرات فراموش ناشدنی زنده گی من. دیگر هیچوقت در هیچ کجا نه ترسیدم که بگویم کجایی هستم... البته بارها هم با بسیاری از دوستانم بر سر مساله هویت جنگ و قهر کردم»

از معلم ادبیات فارسی، که با جوهر هنر و ادبیات آشنایش کرده است با قدردانی یاد می کند. شعر و ادبیات برایش کشف بستر سیل خروشانی بود که نه می دانست چی گونه جاری شود. و بالاخره سد در ساعت درس جغرافیه روی موضوع مهاجرت فرو می ریزد: « وقتی گپ معلم جغرافیه به این جا رسید که مهاجران پس از مدتی کوتاه یا طولانی به موطنشان باز می گردند، یکی از هم صنفی ها به کنایه پرسید: استاد پس چرا افغانی ها که این همه سال در ایران هستند به وطنشان باز نه می گردند؟!... و به من نگاه کرد و خندید. تمام صنف خندید. از خشم و حس بیگانه گی دیگر هیچ نه می شنیدم... نه فهمیدم چی طور تا خانه رسیدم. طوفانی در درونم بود. در خانه ناخودآگاه کاغذ و قلم برداشتم و احساساتم را نوشتم. تمام که شد بین کتابهایم پنهانش کردم. نه می خواستم کسی آن را ببیند. چند روز بعد دیدم جمال- برادرم که ده دوازده سال از من بزرگتر است- آن را برای خانواده می خواند و شور شعفی در صدایش هست. تا مرا دید یک هزار تومانی از جیبش کشید و به من گفت: تبریک، تو شاعر شده ای و این هم صله ی شاعر شدنت !

باوری که آن روز جمال به من داد، در همه ی این سالها انگیزه و پشتوانه ی من بوده است در آمیخته شدنم با شعر و نوشتن».

در دانشگاه قزوین، به تجربه ی نوی می رسید: « در سال (1382) من و صد و بیست نفر افغان دیگر در همین دانشگاه پذیرفته شدیم. این حضور جمعی برای همه ی ما غنیمتی بود و به سان الگوی کوچکی از جامعه ی وطن مان برای ما تجربه داشت. تلخ و شیرین. اما سخت گرانبها. از دیگر فواید دانشگاه، آشنایی بیشتر من با جشنواره های ادبی در ایران بود. اشتراک در این جشنواره ها گاهی با کسب مقام و موفقیت همراه بود. بهترینش کسب مقام اول در دومین جشنواره ی بین المللی کاریکلماتور در تهران در سال 84 بود».

با پایان تحصیل دوره ی اقامت قانونی اش هم در ایران تمام می شود.« نی حق کار داشتم و نی حق ادامه ی تحصیل... یک و نیم سال بیکاری و بی هدفی زجر آوری داشتم ... بالاخره تصمیمم را گرفتم. در آغاز بهار سال 1388 برای جستجوی زنده گی در کابل بار سفر بستم- کابلی که نه دیده بودمش؛ اما درد مهاجرت و شوق درونی مرا به سو آن فرا می خواند...دیدن بیرق سیاه و سرخ و سبز وطنم در مرز، با شکوه ترین لحظه ی زنده گی ام بود...».

هوای وطن را با عشق و اشتیاق می بلعد، مشکلات رفاهی را به جان می خرد و خودش را خوشبخت احساس می کند. و امّا وقتی می شنود« ایرانی گک !» خطابش می کنند، احساس سخت گزنده یی برایش دست می دهد. « شنیدن این لفظ آن هم از دهان هموطنانم ، دردناک تر از توهین و تحقیری بود که در مهاجرت به خاطر هویت افغانی ام شنیده بودم».

بالاخره در تلویزیون طلوع کاری می یابد. سپس به هفته نامه «بهار» می رود. از این طریق با بسیاری از چهره های فرهنگی در کابل آشنا می شود. وقتی «بهار» را بی پولی از پا می اندازد، برای دیدن بهارستان بلخ می رود: « نوروز 1389 به همراه کوثری، سفری بلند به صفحات شمال افغانستان داشتیم که از بهترین و زیباترین خاطرات همه ی عمر من است».

سفر به بهارستان بلخ، گویی گره بختش را باز می کند. در تابستان همین سال در هرات به عنوان معلم زبان دری مشغول تدریس می شود. همچنان چانس نوشتن نمایشنامه برای سلسله ی «بشنو و بیآموز» نصیبش می گردد. بالاخره هم در ماه سنبله ی همین سال، از طریق وزارت تحصیلات عالی، برای دوره ماستری عازم ایران می گردد.

« هم بودن در هرات و هم نوشتن نمایشنامه برایم تجربه های ارزنده یی بودند. نمایشنامه ی «مسابقه شعر» سرگذشت دختر شانزده ساله ی دارای استعداد شاعری است که با مادر اندر و برادر اندر خودش در خانه مشکل دارد. راستش آرزو داشتم نمایشنامه ی «سفر نامعلوم» را بنویسم؛ ولی «مسابقه شعر» نصیبم شد. در اول راضی نه بودم. و امّا، وقتی نمایشنامه را تمام کردم، دیدم رشته ی الفت درونی میان من و قهرمانان نمایشنامه بسته شده است».

دویچه وله

ویراستار: عاصف حسینی

آگهی