سیمای محمد اسماعیل تیمور از خامه ی خودش | جامعه و فرهنگ | DW | 07.06.2011
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages
آگهی

جامعه و فرهنگ

سیمای محمد اسماعیل تیمور از خامه ی خودش

سال تولدم را در حاشيه ى قرآن، حوت 1335 نوشتند. تبارم را نمي دانم. رهگذر كوچه هاى عشقم. سر بر زمين دارم. عشق اين نكته را به من آموخته است: « خاك پاى همه شو تا كه بيابى مقصود».

اسماعیل تیمور، نویسنده افغان

اسماعیل تیمور، نویسنده افغان

روز 15سنبله سال 1340، خودم را در ميان ديگر شاگردانى كه چشم به معلم و تخته داشتند، يافتم. پژواك صداى پر ابهت ملا ابراهيم كه «الف» و «مد» و «ب» را آب مي گفت هنوز در گوشهايم طنطنه دارد. در آن زمان شرط شمول کودک به مکتب، افتادن یک دندان شیری به علامه ى رسیدن به سن هفت سالگى بود. اما من پیش از افتادن دندان شیری ام، صنف اول را تمام كردم. شايد اين امتياز، به دليلی نصيبم شد كه پدرم سرمعلم مكتب بود و خانه ى ما هم رو به روی مكتب ابتداييه «شقيق بلخى». این مکتب در روستاى حصارك قرار داست. حصارك از «برج عياران» بلخ پنج كيلومتر فاصله دارد. کودکان پنج روستای مجاور نیز در همین مکتب درس می خواندند.

در ساعات تفريح، نان گندمى ام را با نان جو يا جوارى معاوضه مي كردم. پسانترها دانستم كه مردم به خاطر فقر ناگزیر نان جوارى و جو می خورند. وعده ی پدرم که می گفت: «امسال اگه به خير كامياب شدى، بايسكل برت مي خرم» مرا پیوسته به درس خواندن تشویق می کرد. در مکتب كامياب و كامياب و كامياب گشتم، اما صاحب بایسکل نشدم. به قصاب محله كه گوشت بز را به تضمین سوگند به نام گوشت گوسفند می فروخت، نیز باور داشتم- شاید به همین سبب حالا از تشويش چربى خون بيغم هستم.

پس از اتمام لیسه ی باختر در مزار شریف، در حمل 1355 خود را در پوهنتون كابل در صنف 9 نفری رشته ی ژورنالیزم یافتم. گویا رويایم برای خبرنگار شدن به واقعيت مبدل مي شد. با آغاز كار پروژه ى تلويزيون در سال 1356 براى آموزش هاى عملى به اين پروژه معرفى شدم.

در دلو 1358 ماموريت رسمى ام در اداره ى اطلاعات تلويزيون آغاز شد. آن جا به گزارشگری، كارگردانی و تهیه کنندگی برنامه مصروف شدم. بالاخره به حیث مدير شعبه راپورتاژها مقرر گردیدم. سپس به عنوان رييس راديو تلويزيون و افغانفلم ولايت بلخ ، تعیین گردیدم .

وقتی در اگست 1998 درب تلويزيون بلخ را شکستند و بستند، به پیشاور مهاجر شدم. آن جا، در مركز اطلاعات افغان، توظیف گردیدم تا به تحليل و ارزيابى نشرات رایوهای بی بی سی و صدای امریکا براى افغانستان بپردازم. با تغیر اوضاع، به وطن برگشتم و به کار پرداختم.

در ازاى بالاتر از نيم سده زندگانى، پنج آغاز را در عرصه ی رسانه های جمعی، به خود باليده ام:

ایجاد شاخه ی تلويزيون ملی در ولایت بلخ

عضوهيات موسسان روزنامه ى «اراده»

بنیادگذاری «افغان آزاده راديو» در كندهار

ایجاد راديو تلويزيون «آرزو» در مزار شريف

تشريك مساعى براى آغاز فعاليت «د آریانا افغانستان ملى راديو تلويزيون.»

شروع از صفر با انجام يك ، تكليفى بود كه زمان در مقاطعى مامورم مي كرد. امیدوارم کسانی که امروز و فردا مسوول پیشبرد این رسانه هایند، این پلکان را رو به بالا بپیمایند. به این ترتیب در درخشش شان من هم جلوه گر و رخشنده خواهم ماند. شايد هم اين پيام بهانه یی باشد ملهم از خودخواهى هايم.

پس از سال ها كار بدون وقفه، يك سال اخير را که ترجيح دادم با خودم باشم، در كنار خانواده ام عاشقانه زيستم. مايه ى عمرم دو پسر و چهار دختر است. از داشته های دنيايى، جز يك سر پناه كه از پدر كلانم به ارث رسيده، باقى سبكبالم. در راه پدر رفتم كه در شرايط بسيار دشوار زمان خودش «رشديه» را در كابل خواند و پس از سى سال خدمت به معارف، از مال دنیا تنها یک عصا به جا گذاشت و رفت.

آرزوی رسیدن به رادیو، از سال 1343 که صنف سوم مکتب بودم در دلم پر کشید. آن زمانی که در دارمه ی کوتاهی نقش کوچکی بازی کردم و سپس صدایم را از برنامه اطفال رادیو افغانستان شنیدم.

مطالعه روزنامه ى «بيدار» كه پدرم همیشه مشترک آن بود، انگيزه هاى نويسندگى، گزارشگرى و خبرنويسى را در من «قمچين» مي كرد. «بيدار نندارى» در بلخ، مرا مجذوب تیاتر ساخت. و به اين ترتيب «شوق درون» راهم را به سوى حرفه هایی باز كرد كه به جز نام، نانى نداشتند؛ متاسفانه «کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما».

در سال هاى كارم با راديو، هر گاهي كه فرصتى پيش آمده و يا ضرورت افتاده است، درامه نوشته ام. تيپ «لالا غلام سماوارچى» با من زندگى دارد. لالا غلام نشسته در پشت سماوار مسينش دم به دم براى مشتريانش چاى دم مي كند. با آنان از آسمان و ريسمان قصه مي گوید. با زبان موزون و مقفى اش كوتاهى هاى جامعه را بى پرده مي سازد. مشتريانش هم طنازند و با زبان شعر لالا را «پتكى» مي دهند؛ درست مانند «عجب و رجب» جريده ى «ترجمان» خدا بيامرزعبدالرحيم نوين.

در نوشتن درامه ها ، آماتور بوده ام تا حرفه یی. «مكتب ترا عاقل كند» نخستين نمايشنامه ى دنباله داری است كه نوشته ام. براى خلقش از تجارب گذشته ام سود جسته ام. از « پروتو تيپ» هاى فراوان محيط و ماحولم «تيپ» هاي درامه را ساخته ام. برخى از آنان اصلاً به بازآفرینی ضرورت نداشتند. اینان تيپ هاى كاملاً آماده و واقعى اند كه در جامعه نفس مي كشند و راه مي روند. قربانى و قهرمان نمايشنامه «مكتب ترا عاقل كند»، در واقع دختر همسايه ى در به ديوار ما است، که در نمایشنامه زیر نام مستعار «هیلی» ظاهر می شود. يك سال قبل پدرش او را از نهايت نادارى و ناچارى در سيزده سالگى به شوهر داد. اما «مکتب ترا عاقل کند» عکاسی یک به یک واقعیت نیست؛ بل بازآفرینی هنری آن است.

دویچه وله

ویراستار: عاصف حسینی

DW.COM