″سعیدی نقد را دوست ندارد″ | جامعه و فرهنگ | DW | 14.01.2011
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages
آگهی

جامعه و فرهنگ

"سعیدی نقد را دوست ندارد"

بزرگترين عيب شريف سعيدي، آسان گيري فراوان اوست. شريف عاشق سعدي است. اگر به حرف من بود مي گفتم کاشکي عاشق حافظ باشي. گاهي معلوم است کلمه اي را تنها به خاطر وزن يا قافيه آورده است.

رضا محمدی، شاعر و روزنامه نگار

رضا محمدی، شاعر و روزنامه نگار

رادیو صدای آلمان در سلسله "یک آفرینشگر، دو دیدگاه" به معرفی تعدادی چند از شاعران و نویسندگان معاصر افغانستان می پردازد. این برنامه به کوشش نعمت حسینی، نویسنده و پژوهشگر افغان تهیه می گردد. در این سلسله کوشش می شود تا کوتاه به زندگی آفرینشگران پرداخته شده و آثار آنها توسط دو منتقد بررسی شود. البته رادیو صدای آلمان پذیرای نقد و نظر سایر منتقدین نیز می باشد.

***

نقد نوشتن بر شاعران افغانستان دشوار است، چرا که هيچ کدام نقد را دوست ندارند و نوشتن درباره شريف سعيدي از همه دشوارتر چرا که او اصلا نقد را دوست ندارد. با اين همه، ثواب و گناه اين کار به عهده آن که از من خواسته است و من در حيطه ادبيات خيلي شريف نيستم و شک ندارم که دوباره مثل دوره اي که بوطيقاي نو را در نقد ادبيات افغانستان در کابل مي نوشتم، جمعيتي از دشمنان را در پي خواهم داشت.

محمد شريف سعيدي، يکي از برجسته ترين شاعران امروز افغانستان است. کسي که با کارمداوم و نترسيدن از تجربه گريهاي نو، خود را به اثبات رسانده است. به جز اين، شريف از اولين مروجان غزل مدرن يا به تعبير خودش غزل نو فارسي است. غزلي که با سيمين بهبهاني و محمد علي بهمني در ايران نضج گرفت و بعد ورود شاعران افغانستان به ايران، به آن گستره و امکانات بيشتر بخشيد. اما هيچ کدام اين ها غزل نو نبودند.

غزل نو جدا از زبان گفتاري غزلهاي مذکور، ترکيب سازي و بي پروايي سبک هندي امروزي شده، وجوه ديگري نيز داشت که آن را توانمند نشان مي داد. اين نوع غزل در تقابل گستره هاي تازه ادبي از قبيل شعر سپيد، شعر گفتار، شعر حرکت، شعرحجم، شعر ناب و شعرپسامدرن که به کلي منکر توانايي قالبي به نام غزل در شعر امروز بودند، بنا را بر آن گذاشت که اثبات کند هر کاري آنها مي توانند در شعرشان بکنند اين ها هم مي توانند درغزل بکنند. سپيد خواني، برش هاي متني برشتي، فلاش بک، روايت هاي سيال، فرم مدرن، بازي با زبان ومهم تر از همه اين ها وارد کردن فضا و زندگي نو در شعر.

نامه ي رسيده: نقطه، نقطه، نقطه، نقطه است

نقطه نقطه خون به روي کاغذ سياه شام

*

با چاقوي قشنگت بنويس! « ۱، ۲، ۳ ،۴ »

با چاقوي قشنگت تقويم کن دلم را

*

همه جا تک، تتک، تتک، تک، تک، انتظار پر اضطراب عجيب
و پس از تک، تتک، تتک، تک، تک؛ با تمام گلو صدا زده ام!

اين زندگي نو هم وسايل زندگي تازه را شامل مي شد که به جاي ميخانه و شمع و پروانه و محتسب، يخچال و قطار و تکسي و اينترنت بود؛ هم فضاي فکري تازه اي که آدمي را محدود به زاويه اي بسته يا صداي واحد حاکم يا حتي اشرافيت معمول هنر و ادبيات کلاسيک نمي کرد.

قطار آمد و با زوزه اي توقف کرد
غروب منتظر و خسته را تعارف کرد
و مرد ساک غمش را گرفت و بالا رفت
سکوت مه زده اي کوپه را تصرف کرد

*

از گل به دست هاي تو چوري گذاشتم
از سبزه بند تازه به کفش کتاني ات

در اين دو شعر به راحتي واژه هاي قطار و ساک و کوپه و چوري و کفش کتاني در شعر جا باز کرده اند؛ کاري که در اشرافيت ادبي گذشته محال مي نمود. ورود اين قبيل کلمات مجوز مي طلبيد؛ وآنگهي که اين ها اصلا شاعرانه نبودند. به جز اين کلمات که به نحوي ديگر مي توانسته قبلا در شعر عاميانه يا غير رسمي مثلا محمود طرزي وارد شوند، وارد کردن اين فضا اما اصلا بعيد بوده است؛ اينکه از قطار به عنوان فرمي براي روايت شعر استفاده شود و کفش هاي کتاني نه تنها در هيات کلمه که در هيات اتمسفر، در هيات خودش، که نه استعاره از چيزي است نه تشبيه و تلميح به مرجعي ديگر در شعر خود به مرجعي تازه تبديل شود.

شريفي به اين منش تازه اشراف دارد به اين معني که با نوعي آگاهي ادبي به سراغ تجربه اي متفاوت رفته است « "زخمعلي" که تازه ترين شعر من است، توجه به کارکردهاي زباني است. مثلا در بافت اين شعر در کلمه زخمعلي حرف عين تلفظ نمي شود. اين نشان مي دهد که يک گروه اجتماعي در اين جامعه هستند که اصلا تلفظ نمي شوند. يعني تاکيد روي کارکرد زبان و حتا الفبا وجود دارد که از يک حرف بتوان پيامي را درآورد.»

در اين رويه تازه، هنر تماشاخانه اي بود بي در و پنجره که در آن تنها شاهان و درباريان و فاضلان وارد نمي شدند بلکه، عامي و داني و مردم عادي نيز عين فضا و اجازه را داشتند. نوعي دموکراسي ادبي... حالا اينکه چقدر اين ادعا راست بود و درست، بماند به جاي خود؛ چرا که در فرجام اين هنر تازه مدرن خيلي دشوارتر و پيچيده تر از کار در آمد. مثل تابلوهاي انيش کاپور که از تابلوهاي دوره ويکتوريا، مخاطب هاي کمتر و چه بسا فاضل تري را با خود دارد. شريف سعيدي، انيش کاپور ادبيات افغانستان بود.

تنها شاعري که شعرش را در ايران در دانشگاه ها بخشي از درس عمومي ادبيات تدريس مي کنند؛ و چه بسا تنها شاعري که سالهاي پياپي براي ترويج نگاه و فضاي تازه اي که بهش اعتقاد داشت، مجله منتشر کرد و نقد نوشت؛ حلقه ادبي ايجاد کرد و شعر گفت. شعر شريف به مرور از فضاي تک صدايي حماسي خارج شد. شاعري که روزي در موضع محتسب و مفتي و واعظ، به زنان مي گفت که:

شب است داد بزن بانو سکوت سرد سترون چيست.

صدا صداست که مي ماند دليل حنجره بستن چيست

.. و در روزگار خودش انقلابي بود، جا را به کسي داد که که در شعرش تنها سخنگو نبود، شنونده بود.ساکت بود و جامعه اي دموکراتيک بود.«سر شام است بوي قابلي مي آيد از حرفت...» يا مي تواند مثلا خود را حتي از آيينه ببيند از نگاه هزار آدم ديگري که در او پنهان است ببيند. از هزار چهره اي که روانشناسي تازه در آدم کشف کرده است و او استحاله اين هزار چهره را در هم مي خواهد با هم روايت کند:

زان پيش تر که آدم برفي شود شريف

در خانه مي برم زخيابان شريف را

 مي ايستم برابر آيينه بزرگ

مي بينم ابر وبرف وزمستان شريف را

يا اين شعر کوتاه که در آن شاعر در آن نه بر سياق معمول شاعرانگي قديم - که در آن تشبيه و و استعاره و اغراق تنها شگردي ادبي بودند - بلکه بر اساسي تازه که در آن اشياء به شخصيت ها و هر دو به استعاره اي زنده بدل مي شوند. استعاره اي که خود کلمه است ارجاع به جايي ندارد. متني بازست براي هر کس به فراخور حالش و البته در هزار توي ظرايف قديم هم پيچيده نيست.

ظهر گرم و زبان دراز سگ پير

بين ماشين هاي ترافيک

له له زندگي زير بوقي که چسپيده بر قير

بزرگترين عيب شريف سعيدي ، آسان گيري فراوان اوست. شريف عاشق سعدي است. اگر به حرف من بود مي گفتم کاشکي عاشق حافظ باشي. شعرت را صد بار ببيني وصد بار عوض کني. گاهي معلوم است کلمه اي را تنها به خاطر وزن يا قافيه آورده است. در حالي که شاعر توانايي مثل او مي توانست با يک مرور منتقدانه تر، ساخت هاي مختلفي را بيازمايد و آن کلمه ناچار را نياورد. فکر کنيم مثلا آنيش کاپور بخواهد در يک تابلو به خاطر نيافتن رنگ ارغواني، ته مانده رنگ هاي موجودش را استفاده کند. بد نيست اما عالي نيست(!) من مطمينم آنيش اين کار را نمي کند. مي رود از هر جاي دنيا که باشد رنگ مورد نيازش را پيدا مي کند.

اين قاعده در باره شعرهاي سپيد او هم جاري است. مثلا شعر "بيني بريده ام البنين" ، شعري بي نظير پر از اطناب هايي بي دليل است. عيب ديگر، خود جامعه ابن الحال افغاني است. همه شروع مي کنند به ستايش، حس خويش را درباره بدي اش ولو نادرست بيان نمي کنند. اينگونه شاعر بيچاره مي گويد شايد همين گونه بهتر بوده که کسي چيزي نمي گويد. شايد يک قصه ديگر هم، ضرورت دادن کار به يک ويرايشگر شعري باشد. کاري که در خيلي از اجتماعات جهاني ادبي حسن است و در بين ما البته قبح...

از شعر هاي قديمي سعيدي، من غزل هاي زيادي را دوست دارم و از همه بيشتر اين غزل:

چشمان تو دو روزن بي چارچوب خشک

دو لانه تهي زپرنده دو جوب خشک

و از شعر هاي تازه اش هم شعر هاي بسياري را و از همه بيشتر شعر "واسکت انتحاري" را، شعري که در آن نه اطناب دارد، نه طبق معمول کلمات بيکاره و از همه مهم تر روايت جمع و جوري دارد. ساختي که محور شعر بر آن مي چرخد شاعر به آن متعهد مانده و در آن هم فضا تازه است. هم روايت، هم کلمات و هم نگاه چند بعدي مدرن که به راستي بديع اند.

دوچشم سرمه پر قندهاري ات زيباست

دو گونه تر وسرخ مزاري ات زيباست

مرا ببند به رگبار تير مژگانت

بکار زخم وببين زخم کاري ات زيباست

تو قصر آينه ام را خراب خواهي کرد

در اين مسير تويوتا سواري ات زيباست

به روي سينه تو بمب دستي بيتاب

چقدر واسکت انتحاري ات زيباست

دويده خون من وتو به جان يکديگر

به روي کشته من خون جاري ات زيباست

نه خون جاري ما يخ نمي زند هرگز

تو رود خون مني بي قراري ات زيباست

**

من و تو هر دو شهيدان زنده عشقيم

شهيد من دل من!  پايداري ات زيباست

رضا محمدي

ويراستار: عاصف حسيني

استفاده مطالب این سلسله، بدون گذاشتن لینک نوشته مجاز نمی باشد