درد دیروز | جامعه و فرهنگ | DW | 01.08.2011
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages
آگهی

جامعه و فرهنگ

درد دیروز

مریم که از دیپارتمنت جامعه شناسی فارغ گردیده است برای تکمیل مونوگراف خود درباره ی اشخاص معتاد تحقیق ‏می‌کند. فردی به نام کاکا بشیر را که رباب نواز است انتخاب نموده وقصه ای زندگی وی را ثبت می‌کند. ‏

default

بشیر از دوران طفولیت اش برای مریم، حکایت می‌کند که چگونه در خانه و در مکتب مورد خشونت قرار گرفته است.

بشیر سخت علاقمند بود که مانند پدرش به موسیقی دسترسی داشته باشد، اما پدرش به سبب این‌که مردم موسیقی را پیشه ای شریف نمی‌دانند، همیشه مانع آن می‌شود تا بشیر به آرزویش نرسد. بشیر حکایت می کند که روزی با خواهرش و دختر همسایه ی شان به نام نازی در خانه نشسته بودند که کسی دروازه را زد. خواهر بشیر در را باز کرد و دید که پلیس است. پلیس ورق جلب در دست داشت که بر اساس آن پدر بشیر باید در ماموریت حاضر می‌شد، زیرا با کسی جنگ و دعوی کرده بود و حین دعوی دکمه های پیراهن آن شخص کنده شده بود. شخص یاد شده بالای پدر بشیر عرض کرده بود. پدر چون خانه نبود، پلیس ورق جلب را برای خواهر بشیر داد تا برای پدرش بدهد.

بشیر که از ماجرای جلب خبر می‌شود، چون پدرش خیلی آدم ظالم و خود خواه و زور گوی بود، با شوخی می‌گوید کاش پدرش را در ماموریت بندی کنند. پدر این حرف را از عقب در می‌شنود و داخل خانه شده و به لت و کوب بشیر شروع می‌کند. پدر، بشیر را در حضور خواهرش و دختر همسایه آنقدر لت و کوب می‌کند که بینی بشیر خون می‌شود.

در مکتب نیز همین لت و کوب ادامه دارد. معلمان با چوب به جان شاگردان می افتند و یا به پا های آنها چوب می زنند.

بشیر که از خانه و مکتب دل خوش ندارد، پیوسته با دوستان نا اهلش گشت و گزار می‌کند. روزی با دو دوستش تصمیم می‌گیرند که یکی از دکان های محل را دزدی کنند. یکی از دوستانشان وظیفه می‌گیرد که دو نفر چوکی دار را از دکان دور کند تا بشیر با دوست دیگرش داخل دکان شده و پول و مالش را دزدی کنند. چوکی دارها اما دوستش را زخمی می‌کنند و در شفاخانه می برند. چوکی دار به سفارش داکتر پلیس را خبر می‌دهد و پلیس بشیر را در خانه ی شان دستگیر کرده و به همراهی پدرش به ماموریت می برد.

نجف علی فیضی

نجف علی فیضی

خواهر بشیر از مادرش می پرسد که چرا بشیر همیشه کار های خراب می‌کند و جنگ و دعوی راه می اندازد. مادرش به جوابش می‌گوید که تنها گناه بشیر نیست، زیرا پدرش هیچ گاهی با بشیر محبت نکرده است؛ و همیشه او را فقط مورد سرزنش قرار داده است و در هر گپ با سیلی و مشت و لگد به جانش افتاده است.

پلیس ها نظر به اقرار بشیر و دوستش علی که در شفاخانه است، اموال دزدی شده را دوباره به دکاندار می رسانند و برای این‌که دکاندار عرضش را پس بگیرد، پدر بشیر وعده می‌دهد که تمام خساره ی دکان را بپردازد و دکاندار عرضش را پس می‌گیرد. به مجردی که پدر و بشیر در خانه داخل می‌شوند، پدر بازهم شروع می‌کند به لت و کوب بشیر. هر چه مادر و خواهر بشیر عذر می‌کنند و می‌گویند که همین طرز تربیه بشیر را چنین کرده است، اما پدر به حرف کسی گوش نمی‌دهد.

چندی بعد بشیر به جرم یک قتلی که مرتکب نشده است، مدت پانزده سال زندانی می‌گردد. قاتل که یکی از دوستان بشیر است بعد از پانزده سال خود را به پلیس تسلیم می‌کند و بدین طریق بشیر از زندان آزاد می‌گردد. بشیر در زندان معتاد به مواد مخدر شده بود، اما بعد از این‌که آزاد می‌شود، می رود نزد یکی از دوستان پدرش و نواختن رباب را می آموزد و اعتیادش را ترک می‌کند.

بشیر وقتی از زندان بیرون می‌شود، پدر و مادرش فوت کرده اند، خواهرش که قبل از زندان رفتن بشیر ازدواج کرده بود با شوهرش در ولایت دیگری کوچ کرده بود و نازی دختر همسایه که بشیر عاشقش بود نیز ازدواج کرده بود.

بشیر به مریم می گوید که شوهر نازی توله می فروخت و متاسفانه بر اثر یک حمله ی انتحاری در مقابل سفارت آلمان جانش را از دست داد. مریم به گریه می افتد. بشیر با مهربانی به مریم می‌گوید که گریه نکند. مریم در میان گریه به بشیر می گوید که او پدر ش بود. رنگ از رخ بشیر می پرد و باورش نمی آید که دختر نازی در مقابلش نشسته است.

تلفن مریم زنگ می زند، مریم با مادرش حرف می زند و برایش می‌گوید که اگر اجازه باشد، او مهمانی به خانه می آورد. اما کاکا بشیر دعوت مریم را قبول نمی‌کند ولی مریم وعده می‌دهد که فردا با مادرش به دیدن کاکا بشیر بیایند.

دویچه وله / نجف علی فیضی

ویراستار: سید روح الله یاسر

DW.COM

آگهی