خاطرات صبغت الله مجددي نخستين رئيس جمهوردولت اسلامي افغانستان اززبان خودش | مصاحبه ها | DW | 28.04.2006
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

مصاحبه ها

خاطرات صبغت الله مجددي نخستين رئيس جمهوردولت اسلامي افغانستان اززبان خودش

بسم الله الرحمن الرحيم همينقدروقتي که جهاد کرديم ، اميد آنرا داشتيم که وطن آزاد شود، دست خارجيان کوتاه شود.

مجددی خطاب به سایررهبران تنظیمها: اگرشما جرئت می داشتیدافتخارفتح کابل را به من نمی دادید

مجددی خطاب به سایررهبران تنظیمها: "اگرشما جرئت می داشتیدافتخارفتح کابل را به من نمی دادید"

بعد ازآنکه دراثرشهامت مجاهدين وتلفات سنگيني که برکمونيستان واتحاد شوروي رساندند، وازطرف ديگرملل متحد ودنياي آزاد کوشش کردند که حکومت نجيب را قناعت بدهند که قدرت را به مجاهدين انتقال بدهد، به ما احوال دادند که او( نجيب ) حاضراست قدرت را انتقال بدهد، وحکومت نو قدرت را ازنجيب بگيرد.

متاسفانه ، برادران قدرت خواه ما که قدرت طللب بودند؛ نه راضي بودند که قدرت رابگيرند، ونه خود شان درظرف يک تا يک ونيم ماه توانستند که قدرت را بگيرند. براي شان گفتم خجالت نمي کشيد سالها جهاد کرديد حکومت نجيب حاضرشده وشما مرداين نيستيد که (حکومت را )بگيريد. پس من فردا مي روم نزد مجاهدين تا معلوم شود.

ايشان وارخطا شدند وگفتند که تا فردا ديگرفيصله مي کنيم . فرداي آن - صبح وقت - استاد سياف احوال روان کرد که به دفترما بيائيد. وفتي که( به دفترش ) رسيدم ، ديدم که دريک اتاق عربها بودند، درديگراتاق عربها بودند واتاقها را که بازکردم ( همه )عربها بودند...

خوب خير؛ استاد سياف مرا گوشه کردوگفت : ما فيصله کرده ايم ؛ اگرشما قبول مي کنيد ، برويد قدرت را بگيريد- به حيث ممثل اسلامي افغانستان . دردهن شان نمي آمد که مرا رئيس جمهوربگويند.

اضافه ازاين گفتند : شوراي پنج نفري داريم وشما درراس آن قراربگيريد. براي دوماه حکومت کنيد ، بعدازآن استادرباني براي چهارماه حکومت کند وبعدازآن انتخابات شود.

گفتم :

- شما خو(که) براي دوماه مي گوئيد، ازهمين خجالت براي يک شب هم که باشد حاضراستم . شما مي گوئيد مجاهدين مي دانند وافغانستان ؛ شما که دوماه مي گوئيد ، دراين دوماه چه شده مي تواند؟ ولي ( من ) ازخاطريک خجالت مي روم ، واين را نيزگفتم که :

- حضرت را به دهن توپ بسته کرديد.حضرت مي رود توته توته مي شود. چراکه ديگرکس جرئت نداشت که برود. واگراين ( حضرت) توته توته نشد وزنده ماند، راه را براي ماخلاص مي کند. همان بود که رفتم الحمدلله آرامي شد، وامنيت شد، و مردم خوش بودند.

... ديگرمي خواستند مرا بکشند( بيرون کنند). بهرحال ...! اين کارهايي که برادران کردند، خدا عفو( شان) کند ، بزرگترين سبب تباهي افغانستان شد.

نوازشريف ازاين مسئله خوش شد. همه گورنرها را به پيشاورخواست. گفت: که يک طياره براي تان ميدهيم - از پي . آي . اي - که برويد. فردا گفتم که بايد حرکت کنيم . ازطرف ديگر، احمد شاه مسعود خداببخشد(ش) او درپروان بود. هروقت مخابره مي کرد ومي گفت :

- حضرت صاحب زود بيائيد، زود بيائيد. درکابل کسي نيست ، کابل خالي است.

فردا، طياره هم نيامد وگفته شد که ميدان هوايي کابل را به راکت زده اند. ازهمان سبب طياره پائين شده نمي تواند. پسان فهميدم که اين هم صحيح نبود- دروغ بود- من گفتم که:

- طياره نيست درموترمي روم .

همين بود که ماشينها را تسليم کرديم ،( ساعت) 8-9 صبح دوسه صد ، چهارصد موترروان گرديديم . مردم همه روان شدند.

به سروبي که آمديم ، شام شده بود. عبدالحق قوماندان برادرحاجي قدير ، يک نفررا ايستاده کرده بود ،( او) گفت که:

- حضرت صاحب اگرمي آئيد ازراه لته بند بيائيد که راه سروبي را حزب اسلامي گرفته است. من گفتم که:

- (اگرهم ) بميرم ازهمين راه مي روم . اگرازراه لته بند بروم سه چهارساعت ديگروقت را مي گيرد.

به سرتپه هاي سروبي که رسيديم ، شام بود. گفتم که جاي نمازها را بياندازيد که نمازبخوانيم ؛ وهمينجا قرارگاه حزب اسلامي بود.

مياصاحبان – مياخيلان - تقاضا داشتند ، آمدند احترام کردند، دستهاي مرا گرفتند وگفتند که توبراي ما بسيارکمک کرده اي .

ازاينجا تيرشديم ( حرکت کرديم ). خفتن بود که به پلچرخي رسيديم . گفتم که:

- بيائيد شب هميجا باشيم .

....گفتند:

- شب را اينجا مي باشيم ، روزروشن به کابل مي رويم .

شب را درخانه يک قوماندان گذشتانديم . درآنجا چند نفرازتنظيمات واعضاي شوراي جهادي نزدما آمدند گفتند:

- ما احوال گرفتيم راه کابل بسيارخراب وجنگ است. اگرچند شب را دراطراف کابل باشيم ، تاکه اوضاع خوب شود ، آنگاه برويد داخل کابل .

من گفتم :

- براي کابل آمده ام نه براي اطراف کابل . اگربميرم واگرزنده بمانم ، مه خو ميروم به کابل . کسي مي رود همرايم برود، اگرنمي رود اختياردارد.

گفتند که خوب:

-اگرشما اينرا قبول نمي کنيد، پس روزمي رويم به کابل ، شب را پس به پلچرخي مي آئيم . گفتم همين طورکنيد.

وقتي که رفتند، وآرامي را ديدند، مردم آرام شد وقدرت انتقال داده شد. بعد ازآن مي خواستند مرا بکشند( ازصحنه بيرون کنند) وبرادران خود را بياورند.

همين قصه اش بود برادر، ديگر چه بگويم ؟ اين حقايقي است که من براي تان مي گويم . من الحمدلله درعمرخود دروغ نگفته ام . ديگران حقايق را کي مي گويند. ايشان پنها ن مي کنند. براي شان گفتم :

اگرشما جرئت مي داشتيد ، افتخارفتح کابل را به من نمي داديد. محبت واخلاص مردم براي ما سرمايه است.

آگهی