افغانستان توانمندی مشارکت استراتژيک با امريکا را دارد؟ | افغانستان | DW | 04.11.2010
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

افغانستان

افغانستان توانمندی مشارکت استراتژيک با امريکا را دارد؟

آيا مي توان نکات عمده استراتژي ايالات متحده امريکا در افغانستان و منطقه را روشن ساخت؟ استراتژي حکومت افغانستان در چارچوب سياست هاي بزرگ ايالات متحده امريکا، کشورهای منطقه و در کل جامعه جهانی به چه شکل است؟

موقعيت افغانستان در ميانۀ آسياي ميانه و خاورميانه از يک سو و حضور گروه هاي دهشت افگن در اين جغرافياي پيچيده به افغانستان اهميت تأريخي داده است

موقعيت افغانستان در ميانۀ آسياي ميانه و خاورميانه از يک سو و حضور گروه هاي دهشت افگن در اين جغرافياي پيچيده به افغانستان اهميت تأريخي داده است

ملک ستيز، پژوهشگر امور بين المللي در بخش سوم و پایانی اين مقاله به تحلیل ظرفیت های دولت افغانستان در مشارکت استراتژیک با دولت ایالات متحده امریکا و آسیب شناسی معضل افغانستان می پردازد.

بخش سوم و پایانی

افغانستان امتياز کلان استراتژيکي براي امريکا دارد. موقعيت افغانستان در ميانۀ آسياي ميانه و خاورميانه از يک سو و حضور گروه هاي دهشت افگن در اين جغرافياي پيچيده سبب اين اهميت تأريخي گرديده است.

افغانستان جايگاۀ ويژه اي در زنجيرۀ سه گانۀ استراتژيک امريکا دارد. اين اهميت سبب گرديده است که امريکا، افغانستان را به عنوان متحد (پارتنر) استراتژيک خويش برگزيند. دولت هايي که به عنوان شرکاي استراتژيک امريکا برگزيده مي شوند، حمايت گستردۀ اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي امريکا را با خود دارند.

اما به باور اين قلم از 150 سال بدين سو که مناسبات ديپلوماتيک ميان دو کشور شکل گرفته است، برنامه هاي استراتژيک امريکا توسط سياست گذاران و استراتژي سازان امريکايي براي افغانستان سامان يافته اند و دولت افغانستان مجري اين برنامه ها و استراتژي ها بوده است. در حالي که مشارکت استراتژيک بر بنياد منافع ملي دولت هايي که اين پيمان را مي سازند، شکل مي گيرد. نبود تعريف دقيق از منافع ملي در افغانستان و کمبود گفتمان وحدت ملي در ميان افغان ها سبب گرديده است که دولت هاي افغانستان در اين مدت نتوانند منافع مشترک استراتژيک خود را با ايالات متحدۀ امريکا تشخيص نمايند.

اگر به استراتژي امريکا پيرامون افغانستان از بعد استراتژي کلي نگريسته شود، به وضاحت مشاهده مي گردد که ايالات متحدۀ امريکا دولت تنها حامي افغانستان است و اين حمايت گسترده بالاي شانه هاي دولت مردان افغانستان چنان سنگيني کرده است که نتوانند به عنوان متحد استراتژيک عمل نمايند. اين امر باعث گرديده است که افغان ها نمي توانند ممثل ارادۀ استراتژيک با امريکا باشند. اين نکته که آيا دولت افغانستان توانسته به شريک متوازن براي امريکا مبدل گردد، آماج انتقادي اين مقاله را مي سازد که با تأسف پاسخ آن «نه» مي باشد.

آسيب شناسي معضل افغانستان

سي سال جنگ هاي پيهم، معضل افغانستان را به يکي از طولاني ترين و دشوارترين منازعات بين المللي مبدل کرده است. اين منازعه که ريشه در ابعاد داخلي، منطقه يي و جهاني دارد، سبب تنش هاي پيچيده گرديده که چالش هاي کلان جهاني را در پي داشته است. هرچند منازعۀ افغانستان توسط نهادهاي گوناگون جهاني مورد پژوهش و آسيب شناسي قرار گرفته است، اما با تأسف، افغان ها خود نتوانسته اند پرسش هاي مهم و دشواري را از خود بپرسند و منازعات دروني خويش را آسيب شناسي نمايند.

به باور اين قلم دوران جنگ سرد، دوران ساده تري براي حل منازعات افغانستان به شمار مي رفته است. در دوران جنگ سرد دشمنان و دوستان افغانستان تعريف ايديولوژيک و رزمي شده بودند. تقسيم نيروهاي نبرد از يک سو و انگيزه ها براي نبرد در افغانستان از سوي ديگر، کاملا مبرهن و روشن بودند. دوران جنگ سرد، چهره ها و بازيگران روشن داخلي، جهاني و منطقه يي داشت. اما مجريان جنگ هاي دوامدار امروز در افغانستان از عدم وضاحت در تعريف مفاهيمي چون دوست، دشمن، انگيزه و تعهد رنج مي برند. به بيان بهتر، جامعۀ جهاني درگير اين سردرگمي تأريخي در افغانستان گرديده است. تا به حال در هيچ سند بين المللي تعريف مشخصي از تروريسم به دست نيامده است.

اين در حالي است که امروز ايالات متحدۀ امريکا بيتشر از 2.3 تريليون دالر را در مبارزه عليه تروريسم به مصرف رسانيده است. نهادهاي معتبر پژوهشي و استراتژيک امريکا به صراحت مي دانند که دولت پاکستان به گونه هاي مختلفي دست به حمايت از گروه هايي مي زند که ايالات متحدۀ امريکا آن ها را گروه هاي دهشت افگن و دشمنان منافع ملي خود مي داند. در عين حال گفته مي شود که افغانستان در مرز با پاکستان لانۀ پرورش براي تروريسم جهاني است. در حالي که هر دو دولت، شرکاي استراتژيک ايالات متحده نيز به شمار مي روند. پارادوکسي که در اين جا به وجود مي آيد، اين است که چگونه مي توان دولتي را متحد (پارتنر) استراتژيک خواند در حالي که خود تامين کننده دشمنان امريکاست؟ اين پارادوکس سبب گرديده است که دولت افغانستان نتواند برنامه هاي مفيد صلح پروري را راه اندازي نمايد.

براي آن که دولت افغانستان بتواند اين پارادوکسِ چالش برانگيز را پاسخ دهد و به شريک فعال استراتژيک امريکا مبدل گردد، نياز جدي به پرداختن به نکات زيرين دارد:

پاکستان را بايد شناخت

پاکستان از ناشناخته ترين همسايه ها براي دولت افغانستان به شمار مي رود. با وجود ارتباطات روزمرۀ سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي با اين کشور، هنوز دولت افغانستان از ضعف جدي در شناخت دقيق پاکستان رنج مي برد. دولت پاکستان توانمندي هاي زيادي دارد که مي تواند به نقطۀ عطفي براي استراتژي کلان امريکا مبدل گردد. اگر افغان ها، پاکستان را از ديدگاهاي منابع و ظرفيت ها همراه با ديدگاه هاي استراتژيکي اش مورد شناسايي قرار ندهند، به هيچ صورت نخواهند توانست جايگا متحد استراتژيک امريکا را به دست آورند و مانند هميش به عنوان مجري استراتژي هاي بيروني باقي خواهند ماند. زيرا پاکستان قدرت بي نظيري براي سرقت منافع امريکا در منطقه دارد. آن ها به سادگي مي توانند هدفمندي استراتژيک غرب از افغانستان را به نفع پاکستان بربايند.

رهگشايي به خاورميانه

امتيازي که افغانستان نسبت به پاکستان براي استراتژي امريکا دارد، در جيواستراتژي افغانستان با خاورميانه از راه ايران و جيوپوليتک افغانستان در پيوند به آسياي ميانه تعريف مي گردد. افغان ها بايد از درس هاي امارات متحدۀ عربي بياموزند و زمينه هاي خوبي براي گسترش روابط اقتصادي خود با خاورميانه را مساعد گردانند. اين راه گشايي با شناخت بهتر از نقش ايران در منطقه و جهان ميسر است. هماهنگي بيشتر با ايران بر بنياد همکاري هاي منطقه يي مي تواند توجه مستمر استراتژي امريکا را به افغانستان جلب نمايد.

پيوند استراتژيک با آسياي ميانه و قفقاز

امريکايي ها به اين باور هستند که آينده جهان متعلق به آناني است که آسياي ميانه را با خود دارند. اين برآيند استراتژيک بايد اهميت زيادي براي افغان ها حاصل نمايد. افغان ها مي توانند ايجادکننده زمينه هاي خوبي براي استراتژي هاي غرب و شرق در پيوند با نقش آن ها در آسياي ميانه باشند. وجود پرقدرت روسيه در شمال آسياي ميانه باعث مي گردد تا امريکا توجۀ استراتژيکي اش را از طريق افغانستان به آسياي ميانه مبذول دارد. اين يک امتياز جالب استراتژيکي براي افغانستان تلقي مي گردد که نبايد تلف گردد.

تمرکز بيشتر به همسايه هاي دور

تأمين همکاري هاي استراتژيکي با چين، روسيه و هند، زمينه هاي بيشتر و بهتري را براي همکارهاي استراتژيک با امريکا مساعد مي گرداند. دولت افغانستان بايد بداند که استراتژي سياست خارجي اش نمي تواند دوستانه با اين سه همسايۀ بزرگ نباشد.

هماهنگي با هرسه قدرت منطقه يي مي تواند وزنۀ استراتژيک دولت افغانستان را بالا برده و توجۀ بيشتر استراتژي هاي غرب و در رأس آن ايالات متحدۀ امريکا را جلب نمايد.

افغان ها بايد خالق و مالک استراتژي خويش باشند

افغان ها بايد در ايجاد استراتژي ملي خويش زمينه هاي مساعدي را براي اجماع ملي در پيوند به منافع ملي، امنيت ملي و وحدت ملي مساعد گردانند. بدين ترتيب آن ها مي توانند مقبوليت و مشروعيت براي استراتژي ملي و بين المللي افغانستان را خلق نمايند. با شکل گيري تعريف ها براي اين ارزش ها، دشمنان و دوستان افغانستان تعريف خواهند شد و انگيزه و تعهد براي افغانستان نضج خواهد گرفت. به بيان ديگر افغان ها بايد خود خالق و مالک استراتژي خويش گردند. استراتژي ملي بايد به گفتمان ملي مبدل گردد.

افغان ها بايد با حمايت جامعۀ بين المللي مجموعه اي از کارکردهاي نهادهاي استراتژيک جهان پيرامون افغانستان را جمع بندي کرده و ديدگاه هاي جهان پيرامونش را مورد ارزيابي قرار دهد. ساختارها و متخصصين افغان بايد براي ايجاد استراتژي ملي ظرفيت پروري گردند. پيامدها، بازده ها و مأموريت هاي استراتژيک در افغانستان شکل بگيرند و مردم افغانستان از طريق نقش فعال جامعۀ مدني، دولت، رسانه ها، احزاب سياسي و بخش خصوصي براي ايجاد اين استراتژي فعال گردند.

ملک ستيز، پژوهشگر امور بين المللي

ویراستار: عارف فرهمند