آرزوهای بزرگ عزیزه | جامعه و فرهنگ | DW | 28.11.2011
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages
آگهی

جامعه و فرهنگ

آرزوهای بزرگ عزیزه

عزیزه هر روز، با طلوع آفتاب، پنجره های سبز رنگ دکانش را بر می دارد، قفل در را باز می کند و بعد از آن که گردگیری دکان، ماشین ها را راه می اندازد و پیراهن های که سال ها خودش آرزوی پوشیدن شان را داشت، برای دیگران می دوزد.

عزیزه در باغ زنانه کابل یک دکان خیاطی دارد.

عزیزه در باغ زنانه کابل یک دکان خیاطی دارد.

از در بزرگ چوبی که بگذری، اولین مغازه در سمت چپ، دور افتاده ترین و کوچکترین مغازه ها، از آن اوست. خیاطی شایسته، با دیوارهای زرد رنگ و لوحۀ سبزش میان زنانی که نمی توانند به خیاطی های مردانه مراجعه کنند، شناخته شده و آشناست و لباس های دوخته شده توسط عزیزه زیبا و خواستنی.

از ده قدمی مغازه، صدای ماشین های خیاطی و خندۀ دخترکان خیاط، نشان می دهد که یک روز کاری دیگر در خیاطی شایسته آغاز شده است. عزیزه لبخند زنان از مشتریانش پذیرایی می کند. با دقت اندازه می گیرد و به کمک شاگرد باسوادش روی کتابچه می نویسد و وقت آخر، پارچه ای از تکه را روی نام مشتری سنجاق می کند تا فراموش نکند چه تکه را باید برای مشتری اش بدوزد.

عزیزه که خود بی سواد است، به کمک شاگرد باسوادش یادداشت و اندازه می گیرد و کارش را به پیش می برد.

عزیزه که خود بی سواد است، به کمک شاگرد باسوادش یادداشت و اندازه می گیرد و کارش را به پیش می برد.

عزیزه چهل و هشت ساله است و چهارده سال قبل، زمانی که اولین لباس های دوخته شده اش را برای فروش برده بود، تصور نمی کرد روزی بتواند دکان خیاطی و شاگردانی داشته باشد: «تا هنوز هم آن روز به یادم است. شوهرم نمی گذاشت کار کنم و خودش هم حاضر نبود خرج خانه را بدهد. من هم پنهانی گاهی که برابر می شد، برای کودکان همسایه لباس های شان را می دوختم. خیاطی را هم درست یاد نداشتم. مردم هم غریب بودند و بیشتر از لیلامی می خریدند. یک روز که هیچ چیزی برای خوردن نداشتیم، مجبور شدم از تکه های که از لباس های دیگران باقی مانده بود، پیراهن های کوچکی درست کنم».

ناچاری و مشکلات روزگار باعث شد که عزیزه خطر را قبول کند اما به امید به دست آوردن لقمه نانی از خانه بیرون شود: «زمان طالبان بود، چادری بر سر کردم و رفتم کنار زیارت ابوالفضل و پیراهن ها را روی یک چادر هموار کردم تا بفروشم، اما از میان هزاران آدمی که از کنارم گذشت، یک نفر به سوی پیراهن ها ندید. ترس داشتم گیر طالب بیفتم، هر بار که از دور پیدا می شدند، لباس ها را جمع می کردم و بعد که می رفتند دوباره می چیدم شان. در آخرهای روز ناامید شدم. دیدم راهی ندارم. رفتم به مندوی از یک دکاندار که همسایۀ ما بود خواستم پیراهن ها را بخرد. او هم مرد باخدایی بود، همان قدر پول برایم داد که توانستم یک کیلو روغن و بوره و نیم کیلو گوشت برای دو فرزندم بخرم. آن شب جشن بود در خانه ما».

عزیزه هنوز بازیچه هایش را کنار نگذاشته بود که با پسر کاکایش که پنج سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد. از آنجایی که این وصلت بدون رضایت عزیزه و شوهرش، فقط برای نزدیکی دو خانواده صورت گرفته بود، عزیزه مجبور بود برای رضایت شوهر و اعضای خانوادۀ او، بیشتر از توانش تلاش کند. خوب بپزد، بهتر بشوید، بیشترین کارهای خانه را انجام بدهد و کمترین چیزها را از خانواده توقع داشته باشد. او یک باره راه جوانی را طی نکرده به بزرگ سالی رسید. بار گران زندگی خانوادگی را بر دوش گرفت و به زودی دو دختر و دوپسر، زندگی او را در هم پیچیدند.

عزیزه از گذشته اش می گوید، از روزهای که جنگ از او فرزندش را گرفت و وادارش ساخت تا شهرش را ترک گوید: «زندگی همیشه آدم را آزمایش می کند، من آن قدر در زندگی بدبختی دیده و رنج کشیدم که فراموش کردم خوشبختی چیست. این دکان را تقریبا چهار سال قبل به راه انداختم».

به اطراف دکانش می نگرد، کوشش می کند نگرید اما انگار اشک ها هیچ راهی جز جای پای زمان که بر صورت عزیزه خط کشیده اند، ندارند. با گوشۀ چادر گلدوزی شده اش، اشک هایش را می گیرد و ادامه می دهد: «این جا را به یاد دخترکم، شایسته، که در زمان جنگ ها شهید شد، نام گذاشته ام. چهرۀ خون آلود و خندانش، روده هایش که بیرون ریخته بودند همیشه پیش چشمانم است. بعدتر که طالبان کابل را گرفتند، دیگر کابل جای ما نبود. پدر شایسته تکسی داشت و نمی توانست کار کند. مهاجر شدیم و رفتیم به میدان شهر. آنجا هم زندگی خوب نبود ».

عزیزه لباس هایی را می دوزد که سال ها انتظار پوشیدن اش را داشت، اما روزگار یاری نمی کرد به آن ها دسترسی یابد.

عزیزه لباس هایی را می دوزد که سال ها انتظار پوشیدن اش را داشت، اما روزگار یاری نمی کرد به آن ها دسترسی یابد.

مشکلات عزیزه به آوارگی و از دست دادن دختر تمام نمی شود. لطف شوهر هم کم می شود: «پدر شایسته که از اول هم با من خوش نبود و چند وقت بعد از عروسی ما، با دختر خاله اش که بیوه بود عروسی کرده بود، ما را به امان خدا رها کرد و رفت. یک بار هم خبر مان را نگرفت که زنده ایم یا مرده؟ پسر کلانم برای کار ایران رفت. من با یک دختر و پسرم دوباره کابل آمدم. پسرم در ایران کار نکرد. اگر هم کار کرد همانجا مصرف کرد و هیچ یادی از مادر بیچاره اش که با خواهر و برادرش شب ها گرسنه می خوابید، نکرد. شوهرم که حاضر نبود حتا صورت ما را ببیند. آن سوی حویلی، با زن و اولادهایش خوش می خورد و زندگی می کرد.» گریه امانش نمی دهد.

عزیزه در زمان طالبان از سوی شوهرش اجازه نداشت از خانه بیرون شود. از سوی دیگر می ترسید تا در جاده ها به دلیل نداشتن محرم و یا نداشتن جوراب های ضخیم به دست امر به معروف بیفتد. اما گاهگاهی یکی از همسایه ها که مغازه لباس های دست دوزی داشت، برایش لباس هایی را برای مهره دوزی می آورد و او هم با همان پول روزگار می گذراند. بعد از پایان دورۀ طالبان، عزیزه دیگر نمی توانست گرسنگی و دور ماندن کوچکترین پسرش را از درس و تعلیم ببیند.

«من خیاطی را درست یاد نداشتم، چون بی سواد بودم، فقط با دست اندازه می گرفتم و گاهی هم از روی نمونه های که برایم می آوردند، می دوختم. برای همین بعد از ختم دورۀ طالبان کارم کم شد. چند ماه اول، خیلی با مشکل مواجه بودم. بعد از خانه ای که با شوهرم یکجا زنده می کردیم، بیرون شدم و به خانۀ خسرم رفتم. آنجا برای کار کردن آزادتر بودم و می توانستم در بیرون هم کار کنم. ابتدا از یک موسسه خیاطی می آوردم اما دوازده افغانی برای هر پیراهنی که می دوختم، پولی کمی بود و به خرج خانه و درس پسرم رسیده نمی توانستم. برای همین به کمک یک نفر که از وزارت امور زنان بود، مرا به خیاطی که در باغ شهرآرا حرفه خیاطی آموزش می داد، معرفی کرد و من شاگرد او شدم.»

عزیزه چهار سال شاگردی کرد تا فوت و فن کار را یاد گرفت و بعد وقتی به پختگی رسید، به مسوولان بازار زنان درخواست داد که یک دکان کوچک در باغ به او بدهند تا کارش را به صورت مستقل آغاز کند. مسوولان بازار موافقت کردند و او کوچکترین دکان باغ را اجاره کرد و خیلی زود، کارش رونق گرفت و توانست مشتریان زیادی بیابد.

هزاران زن در افغانستان سرنوشت تلخ تر از عزیزه را دارند و بدون این که مانند عزیزه به زندگی رضایت بخشی برسند، روزگار می گذرانند.

هزاران زن در افغانستان سرنوشت تلخ تر از عزیزه را دارند و بدون این که مانند عزیزه به زندگی رضایت بخشی برسند، روزگار می گذرانند.

او از مشکلات کاری اش می گوید: «کار در بازار زنان آسان هم نبود، این جا کمی از مرکز شهر دور است و گروه مشخصی از مردم رفت و آمد دارند. باید طوری کار می کردم که مشتری ها بالایم اعتماد می کردند. خیلی تلاش کردم تا این دکان، وضعش بهتر شد. فکر کن که از صفر شروع کرده ام. کرایه دکان و مصارف خانه از یک طرف و رد مرز شدن و بیکار بودن پسرم از سوی دیگر، باعث شد بیشتر و با آرزوهای بیشتر کار کنم. چند شاگرد گرفتم و کم کم کارم خوب شد. امروز خداوند را هزار بار شکر، کارم خوب است. عروسی پسرم را کردم. دخترم هم عروسی کرد و پسر کوچکم هم در این هشت، نه سال درس خواند و امسال از مکتب فارغ می شود. من این زندگی و کارم را با زحمت زیادی به دست آورده ام. این ها برایم خیلی ارزش دارند.»

دو دست کوچک روی شیشه های در می کوبند، عزیزه دامن خاطراتش را جمع می کند و برمی گردد به دنیای واقعی اش. غم و اندوهی که چهره اش را پوشانیده بود، رخت می بندد و دوباره لبخند مهربانی بر چهره اش می نشیند. دو دختر کوچک که مشتری هستند، داخل می شوند. عزیزه با محبت صحبت می کند، پیراهن های زری سرخ رنگی را که دوخته است به دست دخترک می دهد و کتابچه را باز می کند و نامش را خط می زند. عزیزه هیچ آرزوی ندارد، جز این که پسر کوچکش بعد از ختم مکتب بتواند دانشگاه برود، درس بخواند و برای آینده اش کار خوبی پیدا کند. عزیزه زمانی دردهای قدیمش را فراموش می کند که دخترش در خانه اش خوشبخت باشد و عروسش کاری بیابد.

آخر روز، که آفتاب خزانی آهسته آهسته دامنش را از بازار جمع می کند، زنان دسته دسته با خریطه های خرید شان از باغ خارج می شوند. عزیزه نیز ماشین های خیاطی را جا به جا می کند، پارچه ها را در الماری ها می گذارد، در را قفل می کند و پنجره های سبز را کنار هم می گذارد. در حالی که امید و آرزو در دلش ریشه دارد، از در بازار بیرون می شود تا با خرید کمی، شب خوشی را با خانواده اش سپری کند.

نویسنده: زهره نجوا

ویراستار: عارف فرهمند

DW.COM

آگهی