1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

فرهنگ و هنر

یادی از خالق ترانه‌های خیال‌انگیز

از ۱۴ اوت نمایشگاهی در بزرگداشت هرمان هسه در شهر اوفنباخ آلمان برپا شده است. سروش حبیبی، مترجم برخی از آثار او به فارسی، در گفت‌وگویی با دویچه وله از چگونگی نشر و اهمیت آثار او برای خوانندگان ایرانی سخن می‌گوید.

default

هرمان هسه

هرمان هسه، نویسنده و شاعر آلمانی با این شعار زندگی کرد: «زند‌گی هر انسان، راهی‌‌ست به‌سوی خود او.»
موافق این دیدگاه، هسه شیوه‌ی زندگی قراردادی و معمول نسل خود را زیر علامت سئوال برد و یک عمر بر خلاف جریان آب‌، شنا کرد. نمایشگاهی که زیر عنوان "عناد، لذت دارد؛ زندگی و آثار هرمان هسه" که از ۱۴ اوت در موزه‌ی کلینگزپور، (Klingspor)، در شهر اوفنباخ (Offenbach) برپا ‌شده است، نیز او را نویسنده‌‌ای معرفی می‌کند که در طول زندگی ۸۵ ساله‌ی خود، خوانندگانش را به پذیرش مسئولیت و کسب آگاهی بیشتر فرا می‌خواند.

در این نمایشگاه، که تا ۱۴ اکتبر ادامه دارد، حدود ۳۰ اثر آب ـ رنگ از هسه، عکس‌های او، چاپ‌های اول کتاب‌هایش به زبان آلمانی و سایر اسناد و مدارک زندگی این نویسنده‌ی برجسته که در سال ۱۹۴۶جایزه‌ی "نوبل برای ادبیات" را به خود اختصاص داد، به نمایش گذاشته شده‌اند. در کنار این نمایشگاه، یک رشته برنامه‌های داستان‌خوانی از روی آثار او با عنوان "یک شهر هسه می‌خواند"، اجرا می‌شود.

Hermann Hesse Geburtshaus

خانه‌ای که هسه درآن چشم به جهان گشود

پناهندگی در سوئیس

هسه در سال ۱۸۷۷ در کالو (Calw)، شهر کوچکی در ایالت بادن ورتمبرگ، (Baden-Württemberg)، در جنوب آلمان به دنيا آمد و در سال ۱۹۶۲ در مهاجرت در سوئيس درگذشت. پدر و مادر هرمان هسه، از ميسيونرهای مذهبي بودند كه سال‌ها در هند به تبليغ مسيحيت پرداختند. این تربیت و آموزش مذهبی ولی مانع از آن نشد که هسه به دیگر مذاهب و شیوه‌های زندگی نپردازد و در باره‌ی آن‌ها مطالعه نکند. شاید داشتن کتابفروشی کوچکی که هسه پیش از موفقيت در نويسند‌گی آن را اداره می‌کرد، در راه یافتن و شکل دادن به زندگی‌ای موافق منش و دیدگاه مستقلش، بی‌تأثیر نبود.

هسه در سال ۱۹۱۲ به علت مخالفت با تبليغ‌های نظامی‌‌گری ملی‌‌گرايان آلمان و طرفداری از جنبش صلح‌جویانه‌ی وقت، مجبور به مهاجرت به سوئيس شد. او در این دیار با نگرانی، افزایش نفوذ حزب ناسیونال سوسیالیست‌‌ها را در کشورش دنبال ‌کرد و پس از به قدرت رسیدن این حزب، به فراریان، پناهندگان و نویسندگانی که از راه سوئيس، به کشورهای دیگر پناه می‌بردند، یاری ‌رساند: توماس مان و برتولد برشت از جمله‌ی این نویسندگان بودند.

مخالفت با نظام‌ توتاليتر

هسه به فلسفه و فرهنگ هندويی كه در سال‌های اقامتش در كشور هند با آن‌ها‌ آشنا شده بود، علاقه‌ی زیادی داشت. تأثیر این علاقه، در کارهای او بارز است. مخالفت با نظام‌ توتاليتر، انتقاد از گسترش بی‌رویه‌ی صنعت و جانبداری از صلح، از جمله مسائلی هستند که هسه پیوسته در آثار خود به آن‌ها می‌پردازد. هنگامی‌ كه برخی از روشنفكران، مثل توماس مان او را به باد انتقاد گرفتند كه به مشكلات روز و حاد توجهی ندارد، پاسخ داد كه مسئله‌ی او، دولت، جامعه و كليسا نيست، بلكه انسان است، آن هم نه يك فرد مشخص.

از جمله معروف‌ترين كتاب‌های هسه "گرگ بيابان"، "سیدارتها"، "زير چرخ"، "بازی با مهره‌های شيشه‌ای"، "نارتسیس و گلدموند" و "ترانه‌های خيال‌انگيز" هستند که اغلب، بارها به فارسی نیز ترجمه شده اند. برای آشنایی با تأثیر آثار هسه بر جامعه‌ی آن دوران ایران، با سروش حبیبی که برخی از رمان‌های هرمان هسه را به فارسی برگردانده، به گفتگو نشسته‌ایم:


دویچه‌وله: با چه انگیزه‌ای دست به ترجمه‌ی آثار هسه زدید؟ چگونه برای اولین‌بار با نام او آشنا شدید و چه جنبه‌ای از کارهای هسه برای شما جالب بود؟

سروش حبیبی: هنوز شاگرد دبیرستان بودم که دوست دانشمند فقیدم، منوچهر مهندسی، که از شیفتگان زبان و ادب آلمانی بود، علاقه به فرهنگ آلمان را به من القا کرد. به‌خاطر دارم که آن وقت‌ها هرگز به خیالم هم نمی‌آمد که روزی آلمانی یاد بگیرم و این زبان، جایی را که امروز در زندگی و جانم دارد، داشته باشد. زبان آلمانی برایم در کرانه‌های دور آسمان رؤیاهایم بود. اما روزگار، چرخ‌ها زد و سال‌ها بعد مرا به آلمان کشاند، گیرم به یک دانشکده‌ی فنی! ولی خب، من از این فرصت استفاده می‌کردم و تا جایی که وقت و نیرویم اجازه می‌داد، به سفره‌ی گسترده و رنگین زبان و ادب این کشور هم ناخنکی می‌زدم. از این گذشته همسر اولم هم، خدا رحمتش کند، گرمانیست (کارشناس ادبیات آلمان) بود و باعث می‌شد که خشکی کتاب‌های فنی را با تازگی اشعار هردر (Herder) و هولدرلین (Holderlin) خرمی بخشم.

باری، زمانی که شاگرد مدرسه بودم، اول بار اسم هسه را از منوچهر مهندسی شنیده بودم. آن روزها، هسه تازه جایزه‌ی نوبل گرفته بود و دوستم او و توماس مان را به‌حق، بر تارک اولمپ ادب اروپا می‌دانست.
من در آن زمان در بند تحلیل علاقه‌ام به آثار هسه نبودم. افسوس مثل دوستم، مهندسی در ادب دنیا غور نکرده بودم و سلیقه‌ام، راستای خاصی نداشت. آن طور نبود که ادب آلمان را بر مثلا ادب انگلیس، رحجان گذارم و از میان نویسندگان این کشور‌، یکی را موضوع ستایش خاص قرار دهم. بعدها بود که با ادب آلمان آشناتر شدم و هرمان هسه مرا مجذوب خود ساخت. اما آنچه در هرمان هسه، خاصه علاقه‌ی مرا به‌خود جلب می‌کرد، روحیه‌ی قلندری و رندی و عصیانگری او بود.

چه کارهایی از او را به فارسی برگرداندید؟ در چه سالی و به چه زبانی؟ آیا برای پیداکردن ناشر دچار اشکال هم شدید؟

آثاری که من طی متجاوز از پنجاه‌سال، یعنی تا امروز از هرمان هسه به فارسی ترجمه کرده‌ام، به قرار زیر است:Knulp با عنوان "داستان دوست من" در ۱۳۵۴، "نارتسیس و گلدموند" در ۱۳۵۶، "سفر شرق" در ۱۳۶۰، "گورزاد" در سال ۱۳۸۵ که همان مجموعه‌ی Maerchen (افسانه) است و نام یکی از قصه‌ها را برای آن انتخاب کردم، و دست آخر "سیدارتها" در سال ۱۳۸۵. این کتاب را نه "زیدارتا" که تلفظ آلمانی آنست، بلکه به تلفظ اصل آن "سیدارتها" ترجمه کردم. "سیدارتها"، نام بودا بوده است.
کتاب "نارتسیس و گلدموند" را نیز در چاپ اول، بنابه توصیه‌ی دوست فاضلی که شاعر و نویسنده و طنزپرداز و مترجم تواناییست و در آن روزگار نیز دست اندر کار نشر بود، "نرگس و زرین دهن" نامیدم. اما بعد پشیمان شدم، زیرا گذشته از این که نرگس، نام زن است و نارتسیس مرد بود، و نیز گذشته ازاین که ترکیب قشنگی نیست، ترجمه‌ی نام‌ها را کاری نادرست می‌دانم. نام اشخاص، نماد شخصیت آن‌هاست. اگر تورگنیف را در فرانسه "ژان"، یا اگر در آلمان باشد، "هانس" صدا می‌کردند، او حتما خود را طرف خطاب نمی‌شمرد و جواب نمی‌داد.
البته این کار در فرانسه و بعضی کشورهای دیگر معمول است و "یحیی" و "یوحنا" را "ژان" و "ویلهلم" را "گیوم" و... ترجمه می‌کنند. در ایران هم، در گذشته الکساندروس را "اسکندر" و سکراتس را سقراط ترجمه کرده‌ایم. بدیهی است که منظور من، فرانسویانی که نامشان گیوم است، نیست. ولی "ویلهلم تل" را "گیوم تل" یا "فرانتس یوزف" را که امپراتور اتریش بوده، "فرانسوا ژوزف" خواندن، درست نیست و من ترجیح می‌دهم که از این راه نروم.

بعدها در ترجمه‌ی کتاب "سفر شرق"، تجدیدنظر کردم و درباره‌ی عبارات لاتینی آن توضیحاتی بر متن افزودم که در روشن‌کردن غوامض معماگونه‌ی آن مؤثر می‌بود. اما مؤسسه‌ی انتشارات علمی و فرهنگی (فرانکلین سابق) که خود را صاحب این ترجمه می‌داند، کتاب را به همان صورت پیشین چاپ می‌کند و اعتنایی به ترجمه‌ی جدید که تازه آن را هم رایگان عرضه می‌کنم، نمی‌کند.

من برای انتشار "کنولپ" و "نارتسیس و گلدموند" با مشکلی روبرو نشدم. زیرا در آن وقت، دیگر ناشناخته نبودم. چند اثر از نویسندگان فرانسوی و انگلیسی ترجمه و منتشر کرده بودم که بعضی از آن‌ها مورد استقبال بسیار قرار گرفته بود، از جمله "خداحافظ، گاری کوپر"، اثر رومن گاری، که قهرمان آن هم قلندری اسکی‌باز است، یا "بیابان تاتارها" از بو تزاتی.

از این گذشته، هسه نیز در آن زمان ناشناخته نبود. آقای خسرو رضایی "دمیان" را از زبان فرانسه ترجمه کرده بود که بنگاه ترجمه و نشر کتاب، وابسته به بنیاد پهلوی، آن را در سال ۱۳۵۳ منتشر کرده بود و دوست و استاد بزرگوارم کیکاووس جهانداری، "گرگ بیابان" را از آلمانی ترجمه کرده بود که بنگاه انتشارات خوارزمی انتشار داده بود. بعدها آقای پرویز داریوش، خدا رحمتش کند، کتاب "سیدارتها" و "بازی با مهره‌های شیشه‌ای" را از انگلیسی ترجمه کرد که از تاریخ ترجمه و انتشار آنها اطلاعی ندارم.

ناگفته نماند که من هنگامی که "سیدارتها" را ترجمه می‌کردم، از ترجمه‌ی آقای پرویز داریوش اطلاع نداشتم. و وقتی خبردار شدم، ترجمه‌ی خودم را به ناشری پیشنهاد نکردم. زیرا آقای پرویز داریوش را مترجمی توانا و بسیار با ذوق می‌دانستم و عرضه‌ی ترجمه‌ی دیگری را با وجود ترجمه‌ی او، هرچند از زبان اصلی ترجمه شده بود، کاری عبث و باعث اتلاف کاغذ و مرکب می‌شمردم. اما بعد ناشرم مطلع شد و اصرار کرد که ترجمه‌ام را به او واگذارم. به این اعتبار که وجود ترجمه‌های متعدد از آثار بزرگان، کار خوبی است. خوشبختانه من در این عرصه، روسیاه نشدم و ترجمه‌ی "سیدارتها"، بعد از سه چهار ترجمه، هنوز از استقبال خوانندگان برخوردار است. این را هم بگویم که ترجمه‌ی تجدیدنظرشده‌ی "نارتسیس و گلدموند"، بعد از انقلاب، پانزده سال در انتظار صدور و مجوز ماند، تا اخیرا در سال ۱۳۸۴ چاپ و بلافاصله نایاب شد. آن سانسور پانزده‌ساله و این استقبال شدید، مؤید عرایضم است، درباره‌ی مقامی که آثار هسه در میان روشنفکران ایران دارد. گردانندگان نظام، آثار او را، گرچه هیچ رنگ سیاسی بارزی ندارد و دعوی به سرکشی در آنها مشهود نیست، برنمی‌تابند. در این مدت، بنابه اظهارات دوستان، نسخه‌های زیراکسی آن بی‌مجوز، تولید و در برابر دانشگاه فروخته می‌شد.

من تمام آثار هسه را از زبان آلمانی ترجمه کرده‌ام. بطور کلی معتقدم که مترجمان بهتر است که تا ممکن است، آثار را از زبان اصلی ترجمه کنند. من مترجمانی را می‌‌شناسم که با وجود تسلط بی‌چون و چراشان به زبان مبدأ که غیر از زبان اصلی اثر بوده است، مرتکب اشتباهات خطیری شده‌اند. علت آن، این است که واژه‌های هر زبان، نماینده‌ی طیف کم و بیش وسیعی از معانی‌اند. ممکن است مترجم، اول مثلا اثری را از آلمانی به انگلیسی ترجمه کرده است، بنا به درک خود از زبان آلمانی و معرفتی که به احوال و روحیات نویسنده داشته است، یکی از معانی واژه‌ای را انتخاب کرده باشد، و این معنا در میان مترادفات موجود، مختصر انحرافی با معنایی که منظور نظر نویسنده بوده است، داشته باشد. خلاصه این که مرتکب اشتباه کوچکی شده باشد که هنوز با مقداری اغماض‌، قابل قبول است.
مترجم دوم که آن کتاب آلمانی را از روی ترجمه‌ی انگلیسی آن به فارسی ترجمه می‌کند، ممکن است باز مرتکب همان مقدار خطای "مجاز" بشود، اما خطاهای این دو مترجم، در متن ترجمه‌ی فارسی برهم افزوده می‌شوند و نتیجه گاهی منجر به اشتباهی کلی می‌گردد. البته اگر متن مورد ترجمه، از زبان‌هایی باشد که شمار مترجمانی که به آن زبان تسلط داشته باشند، ناچیز باشد، چاره‌ای نیست. یا در مورد زبان‌هایی مثل چینی که به‌علت نفس زبان، دو ترجمه‌ی دست اول نیز با هم تفاوت دارند، ترجمه‌ی دقیق، بسیار دشوار است.