1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

دنیای وب

گشت و گذاری در وبلاگستان: وطن یعنی چه؟

وطن برای یکی خاطره است برای دیگری خاک، برای یکی زادگاه و برای دیگری آن‌جا که خوش است. "وطن برای تو یعنی چه؟"،نام بازی تازه‌ای است در دنیای وبلاگستان.

default

وطن یعنی چه؟ زادگاه تو یا زادگاه پدرت؟ یعنی جایی که اکنون زندگی می‌کنی یا جایی که روزی زندگی می‌کردی؟ یعنی تمام هستی تو که اگر روزی نباشد، می‌خواهی که نباشی؟ یا اگر روزی نباشد، نبودش ککت را هم نمی‌گزد؟ یعنی خاطره؟ یعنی کوچه‌های گرم تابستان و اولین طپش‌های عاشقانه‌ی آن حجم سرخ خونین زیر پیراهن؟ یعنی خاک؟ یعنی یک محدوده‌ی مشخص جغرافیایی که اگر آب رفت یا منبسط شد، دیگر وطن تو نیست؟ خاکی که برایش حاضری بمیری؟ شاید وطن یعنی ۸ سال جنگ. یعنی بچه‌هایی که بی‌پدر بزرگ شدند. وطن یعنی هستی تو، هرچه هست باشد؟ ریشه؟ یعنی تا آن سوی کره‌ی خاکی یادش می‌افتی اشکت سرازیر شود؟ وطن یعنی چه؟

وطن یعنی چه؟ بازی تازه‌ای است در دنیای مجازی وبلاگستان. بازی‌ای که "حسین نوزری" نویسنده‌ی وبلاگ " گاو خونی" به راه انداخته است و وبلاگ‌نویسان را به شرکت در این بازی فراخوانده است.

"کجا ببرم با خودم این‌همه جا را؟"

حسین نوزری خود وطن را این‌گونه تعریف می‌کند:

«گُرگ‌ها، تمام زندگی‌مان را بردند. جنگ شد، رفتیم. تمام شد، آمدیم. و این‌میان، یک پا گذاشتیم، یک انگشت ِ دست. جنگ دست ما نبود، .... پدرم رفته بود آن‌قدر جنگ را بکند تا تمام شود. رفته بود ریشه‌ی جنگ را بخشکاند جاش کارخانه بکارد برویم کار کنیم. پدرم شده بود ام‌شی ِ تمام سلاح‌های جهان؛ رفته بود بر ضد جنگ بجنگد، تمام کند...وطن، جایی‌است که آدم اگر توش بمیرد، به تخم کسی هم نیست. بنشین برای تو از وطن بگویم.... وطن برای من از سکس هم زیباتر است. وطن، تمام مکان‌ها، خاطرات، خیابان‌ها، غم و شادی‌هاست. وطن، همین‌ خاکی است که توش راه رفته‌ایم بسیار. کجا ببرم با خودم این‌همه جا را؟ دارد از لابه‌لای گزارش‌های مخدوش، جنگ را باورمان می‌کند، به خوردمان می‌دهد؛ نترسم؟ جنگ، انتخاب ما نبود. وطن، ولی منتسب به ما بود، چه ‌می‌کردیم خب؟ جنگ را ما کردیم، وطن را تو! .... تو که می‌فهمی، تو که آدمی! چه‌جوری آن اتوبانی را توش تو را در آغوش گرفتم، بکَنم ببریم خاک غربت؟ من این‌جوری‌ام، احمق‌ام، ولی هنوز هم برای‌ام همین‌های کوچک، زیباست. ...بیا وطن را بردار ببریم دور از بمب‌های آمریکا، نجات‌اش دهیم....بیا بر اساس خاکی که روش داریم نفس می‌کشیم، قدم می‌زنیم، راه‌‌مان را یکی‌/جدا کنیم. چه‌قدر وطن را دوست داریم؟ بیا حرف بزنیم....همه سکوت کرده‌ایم؛ وکشوری دیگر، دارد تدارک حمله می‌بیند و این‌بار ایمان دارم که حمله‌ خواهد شد. کشور را دارد جنگ فرا می‌گیرد، بیا فرار نکن بنشین حرف بزنیم.....وطن برای تو یعنی چی؟ بنویس اگر دلت خواست، و دعوت کن دیگران را.»

"وطن زنی بود که کودکش را در زندان زاد"

" این‌جا و اکنون" از وطن خاطره‌ها دارد از "اين وطن كه نمي‌دانم چيست". خاطرات تلخی مثل "خاطره عزيزي كه درفتح بستان جان باخت و خواهرانش جنازه‌ سوخته‌اي را كه بعد از دو ماه بازگردانده بودند از روي دندان‌هايش شناختند. مي‌گفتند در راه وطن شهيد شده" وطن برای او " زني بوده كه دوماه تمام از سحر تا شام هر روز به همه جا سرمي‌كشيده تا بگويندش شوهري كه شبانه بردند زنده است يا مرده". وطن "زني بود كه كودكش را در زندان زاد (وطن آن كودك زندان بود!؟ )". او در ادامه می‌نویسد: «نمي‌دانم. نمي‌دانم ‌اين وطن چيست ...من هميشه در همهمه شنيدن اين اسم مبهم اين ايرانِ مجهول، اين وطن ناكجا زندگي كرده‌ام. روي همين خاك، خاك همين وطن كودكاني را ديده‌ام استخوان‌هاي‌شان در سرماي بيابان‌هاي قزل‌حصار تركيده است تا وقت ملاقات‌شان دهند و نداده‌اند؛ كه فرزندِ "خائن" به "وطن" بوده‌ است و مستحق آزار....وطن شايد توهمي بيش نيست. چيزي نيست وراي همه دردها ورنج‌هاي همين مردم كه از سر تقدير اين‌جا زاده شده‌اند يا تقدير به اين‌جا آواره‌شان كرده است. ... اگر وطن را مي‌خواهيم، براي همين آدم‌ها مي‌خواهيم؛ براي من، براي تو، براي "فرزند دشمن" مان. مي خواهيم كه درش از فقر و صغارت و جهالت به در آييم؛ براي همين‌هاست كه مي‌خواهيمش.»

WWW links