1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

جامعه

چرا پنجره‌هامون دوتا پرده دارن؟

برای کسی که تازه به آلمان اومده خیلی چیزها تازگی داره، مخصوصاً اگر تازه از ایران اومده باشه. مثلاً اینکه کسی توی خیابون بوق نمیزنه! آدم شك مى‌كنه! شايد اين ماشين‌هاى آخرين مدل بوق ندارن. اما گذشته از اين ماشين‌ها ساختمانهای قدیمی بخصوص توى شهرهاى كوچيك جلب توجه مى‌كنند. ساختمانهاى قديمى، يعنى خونه‌هاى صد ساله که سقف‌هاى بلند دارن و نمای بيرونيشون رنگهای مختلف و شاده و اغلب پنجره‌هاى بزرگشون چوبیه. پنجرهای

default

�دون پرده!

تصور کنید از جایی که خونه هاش پنجره دارن ولی پنجره‌ها به جای یکی، دوتا پرده دارن و اگه بشه پشت دری هم میخورن‌! انگار اصلا پنجره برای اینه که پرده بخوره، برین یه جایی که اغلب خونه‌ها پنجرهای بزرگ بدون پرده دارن. اون وقته كه كنجكاوى دست از سر آدم برنمى‌داره، دوست دارى غروبها توی کوچه ها قدم بزنى و توی این خونه ها رو نگاه کنى. راستی آدمهای دیگه چطوری زندگی مى‌کنن؟ خونه برای این آدمها چه معنايی میده؟ اينجا زندگى فرق مى‌كنه، مى‌شه يه مدل ديگه زندگى كرد. يعنى وقتى اينجايى بايد اينطورى زندگى كنى.

مهرآفرین بیست و یک ساله است و دو سه سالی‌ايه که برای تحصیل اومده آلمان. توی دوسلدورف، شهری كه درس مى‌خونه، کسی رو نمی شناخت اینطوری بود که تصمیم مى‌گیره با یک نفر هم خونه بشه یعنی بره توی w.g ، يعنى با چند نفر هم خونه بشه.

مهرآفرين: ”اولش نمى‌خواستم برم ...اوم، برای اینکه فکر مى‌کردم شايد با بچه های دیگه کنار نیام. تصوری که آدم از ایران داره یه جور دیگه است، میدونی! بعدش منتهی‌، یه کم با کس‌های که اینجا درس خونده بودن، با اونا صحبت کردم بعد اونا گفتن خوب آدم وقتی خودش تنهاست و توی یه کشور دیگه است اینها همش خودش مشکله حالا اگه تنهایی هم روش بیاد دیگه خیلی بده، یعنی بهتره یکی باشه کنارت برای اینکه آدم یه ذره ارتباطاتش بیشتر می شه چه میدونم برای زبانش خوبه یعنی یه شانسی که آدم مى‌تونه چیزهای جدید یاد بگیره.“

فرقی نمى‌کرد همخونه‌ات كى باشه؟ پسر یا دختر؟ هيمنطورى با يكى خونه گرفتى؟

مهرآفرين: ”ام.. دوست داشتم دختر باشه. ولی چیزهای دیگه اش خيلى مهم نبود. چرا بعدش دلم مى‌خواست كسى كه مى‌ياد بشناسمش ولى اول برام مهم نبود چون به هر حال كسى رو نمى‌شناختم.“

حالا چرا پسر نباشه؟

مهرآفرين: ”نمیدونم دقیقاً چی‌اش آدم رو اذیت میکنه! نه! راستش هنوز هم ترجیح مى‌دم که یعنی اگه یه w.g دونفره باشه ترجیح میدم همه دختر باشیم.“

همخونه‌ات الان يه دختر آلمانيه، برات سخت نبود با يك آدم از يه كشور ديگه هم‌خونه بشى؟

مهرآفرين: ”يه سرى چيزهاى داره. يه جور قشنگى‌هاى داره يه مشكلاتى هم داره. واسه همين هم من در نهايت ترجيح مى‌دادم موقعيتى باشه كه آدم يه چيز جديد ببينه.“

راستى كارها رو چطورى تقسيم كردين؟ كار خونه؟!

مهرآفرين:” هر كسى هر كارى رو بتونه مى‌كنه اينطورى نيست كه بگيم امروز من كردم فردا تو بكن مثلأ هر كى بره پايين اشغال ها رو هم مى‌بره يا ظرفها رو مى‌شوره....“

چند تا از دوستای ایرانی‌ات اينطورى، يعنى دسته‌ جمعى زندگی مى‌کنن؟

مهرآفرين: ”من دوست ايرانى ندارم كه اينطورى زندگى كنه... نمى‌دونم چرا، شايد يه سرى پيش فرض‌ها از ايران دارن، شايد فكر مى‌كنن نميتونن با بقيه كنار بيان، نميدونم، اکثراً ترجیح میدن تنها زندگی کنن.“

خوب یه چیزهای رو نميشه به این سادگیها عوض کرد. میشه لباسهات رو عوض کنی، میشه شهرت رو عوض کنی ولی نمى‌تونی فکرت رو به این راحتی عوض کنی. با یک سال و دو سال زندگی کردن توی يه جامعه جديد نمى‌شه استاندارهای اون جامعه رو پذیرفت. جنسیت آدم‌ها مهمه! دینشون، فرهنگشون، کشورشون، اصلأ قیافشون! به همین راحتی‌ها نمیشه بقیه رو پذیرفت. همخونه شدن با يك آدم غريبه از يك دنياى ديگه مطمئنأ راحت نيست. زندگى جمعى اون هم به اين سبك آداب و رسوم خودش رو داره. وقتى قراره چند نفر كنار هم زندگى كنن بايد به اين هم فكر كرد كه تكليف كارخونه و خريد و نظافت و آشپزى چى مى‌شه؟ كسى اجازه داره مهمون داشته باشه؟ يا مثلأ صداى موزيكش بلند باشه؟ اين رو هم نبايد ناديده گرفت، وقتى مى‌شه اينطورى زندگى كرد كه آدم‌ها بتونن با هم كنار بيان و يا با هم يه رابطه خوب برقرار كنن.

زندگى دسته‌جمعى توى ايران، مدل زندگى است كه آدم رو ياد دوران دانشجويى مى‌ا‌ندازه مخصوصأ دانشجوهايى كه شهرستان درس خوندن يا ميخونن. مسعود گرمسار دامپزشکى خونده. توى خونه دانشجويى زندگى كرده ولى نه با آدم های یه کشور دیگه، نه یه دین دیگه، نه یه زبان دیگه. اما وقتی از زندگى جمعى مى‌پرسى مى‌گه: ” يه آشپزخونه مشترك داشتيم ولى هركس براى خودش خريد مى‌كرد، براى خودش غذا مى‌پخت براى خودش زندگى مى‌كرد.“

يعنى دسته جمعى نبود؟

مسعود: ”دسته جمعى بود، ولى همه ما مايل بوديم تك تك يا دوتا دوتا، با هم باشيم. ولى هيچ وقت سر يه سفره نمى‌نشستيم.

چرا؟

مسعود:”خوب به دليل تفاوتهاى فرهنگى‌مون بود!“

شما كه همه از يه كشور بودين!

مسعود: ” از يه كشور بوديم ولى تفاوت فرهنگى بينمون وجود داشت. يعنى همديگه رو تحمل مى‌كرديم و هيچ كس مزاحم اون يكى نمى‌شد.“

يعنى چى؟!

مسعود: ” ببين ما دسته‌هاى مختلفى داشتيم‌، مال شهرستانهاى مختلف. بچه‌هاى مشهد با خودشون بودن، بچه‌هاى شمال با خودشون بودن، بچه‌هاى تهران با گروه خودشون بودن...“

چرا؟

مسعود: ” ما دسته دسته بوديم، تعاون با هم نداشتيم، نمى‌تونستيم با هم باشيم. چرا در يك گروه كوچيك و در يك مقياس كوچكتر مى‌تونستيم بچه‌هاى كه يك ايده داشتيم با هم كنار بياييم ولى در همه موارد نه!

ولى خوب وقتى توي يك خونه زندگى مى‌كنى يعنى مجبور باشى با چند نفر ديگه زندگى كنى كه نمى‌تونى هر كارى دوست دارى بكنى!

مسعود: ” اگر مجبور بشيم خيلى سازگارى داريم. ولى خودمون رو توى حصار خودخواهى‌هامون محدود مى‌كنيم. اينها همه حساب منيت ديگه!

البته خاطرات همه بچه‌هاى كه شهرستان درس خوندن به اين تلخى نيست. اين دوران براى خيلى‌ها فرصت خوبى بوده كه دوستاى تازه‌اى پيدا كنن و دنياى جديدى رو تجريبه كنن. مژگان هم شهرستان درس خونده. پنج شش ماهى‌يه كه درسش تموم شده و برگشته خونه. از اينكه مجبور شده تغيير كنه خوشحاله! اعتماد به نفس و استقلالش رو مديون چهار سال زندگى روى پاى خودش مى‌دونه.

وقتى ازش مى‌پرسى اوضاع خونه دانشجويى بخصوص براى دخترها توى شهرستان چطوره؟ مى‌گه:” توی شهرهای کوچیک غیرقابل توجیه است چون من شیروان که بودم واقعاً غیر قابل توجیه بود مثلاً میدیدی یه جا صحبت مى‌کنن که سه تا دختر خانم مجرد تک و تنها دارن اینجا زندگی میکنن این براشون خیلی مهم بود یعنی دائم این صحبت رو مى‌شنیدی که توی این خونه سه تا دختر مجرد زندگی مى‌کنن و همه یه دید بدی داشتن. ببین چی بوده که خوابگاه نگرفته. ببین مى‌خواسته هر کاری دوست داشته بکنه.“

خوب يعنى اگه هر كارى مى‌خواى بكنى بايد از همه اجازه بگيرى؟ حالا شايد مجبور بشى برى تنها زندگى كنى؟

مژگان: ” من اينجورى توى جامعه درك كردم كه آدم خودش بايد راحت باشه، اگه به ديد جامعه باشه خيلى از كارها رو نبايد بكنى اينكه اصلأ شهرستان نرى، جدا از اينكه حالا براى درس دارى مى‌رى، چه برسه توى خود تهران جدا زندگى كنى.“

ولى امروز مى‌بينى كه خيلى‌ها براى تحصيل خانواده جدا مى‌شن مخصوصأ دخترها، و اين براى خيلى از خانواده‌ها و يا جامعه قابل پذيرشه.

مژگان:” اين توجيه شد، توى جامعه جا افتاد كه ميشه براى تحصيل برى يه شهر ديگه يا يه كشور ديگه، الان دخترها براى ادامه تحصيل مى‌رن خارج از كشور اين جا افتاده. ولى اينكه جدا بشى توى جامعه توجيه نشده.“

فكر می‌كنى جوانهاى ايرانى اصلأ دوست دارن تنها زندگى كنن؟

مژگان: ” اكثريت دوست دارن جدا زندگى كنن.“

تو خودت تو كه چهار سال از خونه دور بودى دوست دارى با چند نفر مثل خودت هم‌خونه بشى؟

مژگان: ” من خودم اگه بدونم مى‌تونم با چهار نفر ديگه يه چيزى ياد بگيرم‌ يه تجربه كارى، علمى باشه دوست دارم تنها زندگى كنم دوست دارم اين تجربه رو هم داشته باشم ولى اگه بخوام به ديد جامعه جلو برم هيچ وقت جامعه اين رو قبول نمى‌كنه.“

اود Aude، دختر فرانسوى ايه كه شش سال پیش برای ادامه تحصیل اومده آلمان. تمام اين مدت رو با آدم‌هاى مختلف زندگى كرده. دو ساله كه با دو تا از دوستهاى جديدش توى يه آپارتمان كوچيك تو شهر بن زندگى مى‌كنه. وقتى وارد خونه مى‌شى فضاى جالبى داره، از مجسمه كوچيكى كه از آفريقا با خودش آورده و كنار جالباسى دم در گذاشته، تا نقاشى طرح چينى كه از يكى از هم‌خونه‌ايهاى قبلى‌اش كه چينى بوده هديه گرفته يا كوسن‌هاى فرانسوى كه با خودش از پاريس آورده! آشپزخونه بوى غذاى عربى مى‌ده. هم‌خونه‌ايش يه دختر مصرى و مسلمونه كه توى اين شهر كار مى‌كنه. هم خونه‌اى ديگه‌اش سباستين يك پسر كاتوليك آلمانى ايه و اود هم خودش رو وابسته به هيچ آيينى نمى‌دونه! راستى چطور ميشه اين هم چيز متفاوت رو پذيرفت؟

اود: ” براى اينكه آدم فرهنگهاى ديگه رو ميبينه، با دنياى تازه‌اى آشنا ميشه. مثلأ همينكه با هم غذا درست مى‌كنيد يا اينكه با رسم و رسوم آدم‌هاى ديگه آشنا ميشى ميتونى ببينى توى كشورهاى ديگه چه خبره يا اصلأ ميشه از همين فرصت استفاده كرد و زبان تازه‌هاى ياد گرفت. با چيزهاى روبه‌رو مى‌شى‌ كه هيچ وقت فكرش رو هم نمى‌كردى.“

هيچ وقت تجريبه بد نداشتى؟ مثلأ بگى نه ديگه، مثلأ دوست ايرنى‌ها نمى‌خوام داشته باشم؟

اود: ” نه، من تجربه بد داشتم، مگه ميشه تجربه بد نداشت ولى اينا به شخصيت هر كسى برميگرده، ربطى به مليت يا فرهنگ آدم‌ها نداره. وقتى با يه نفر كار خونه يا ظرف شستن رو نميتونى تنظيم كنى ربطى به كشورش نداره من با آدم متفاوتى حتى با دين‌هاى مختلف زندگى كردم هيچ وقت هم مشكلى نداشتم.“

فكر ميكنى اين مدل زندگى چقدر دنيات رو عوض كرده؟ فكر ميكنى با چه تجربياتى به فرانسه برمى‌گردى؟

اود:” من فكر ميكنم برگشتى وجود نداره وقتى اين مدل زندگى رو تجربه مى‌كنى ذائقه‌ات تغيير مى‌كنه وقتى لذت ارتباط پيدا كردن با آدم‌هاى ديگر رو تجربه مى‌كنى نميتونى فقط به دنياى خوت برگردى. وقتى دنيات اينقدر بزرگ مى‌شه نمى‌شه دوباره كوچيكش كنى. بدترين كابوس براى من اينه كه دوباره به فرانسه برگردم و فقط با فرانسوى‌ها زندگى كنم و فرانسوى حرف بزنم. ولى من عاشق كشورم هستم.“

راستى فرق ما با بقيه دنيا كجاست؟ مدل ماشين‌ها؟ ديسكو؟ مشروب؟ شايد فرق بزرگ ما با بقيه اينه كه پنجره‌هامون دو تا پرده مى‌خورن! بعد زحمتش زياده پرده رو كنار بزنى ببينى بيرون چه خبره! آخه همينطورى كه هستيم خوبه.

شبنم نوريان

  • تاریخ 15.12.2006
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده http://p.dw.com/p/A6RD
  • تاریخ 15.12.2006
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده http://p.dw.com/p/A6RD