1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

فرهنگ و هنر

پیرهون بنیانگذار مکتب شک­گرایی

پیرهون بنیانگذار مکتب شک­گرایی، یکی از مکاتب عصر یونانی­مآبی (هلنیسم) است. وی حوالی سال ۳۶۵ پیش از میلاد در پلوپونز زاده شد و در سال ۲۷۵ پیش از میلاد چشم از جهان فروبست. در آغاز نقاش گمنام و تنگدستی بود و سپس به فلسفه روی آورد و با عشق و علاقه به مطالعه­ی آثار دمکریت پرداخت.

default

پیرهون بعدها تحت تأثير انديشه­های سوفسطايی قرار گرفت. در لشگرکشی اسکندر به هندوستان او را همراهی کرد و در آنجا با ديدن جوگی­ها يا رياضت­کشان هندی که در زبان يونانی آنان را «فرزانگان برهنه» می­ناميدند، به شدت تحت تأثير بينش­های عرفانی هند قرار گرفت. از پيرهون نوشته­ای باقی نمانده است، چرا که او دانش را اساسا نفی می­کرد و باقی گذاشتن اثری از خود را بيهوده می­دانست.

پيرهون که تحت تأثير فرزانگان هندی قرار گرفته بود، پس از بازگشت، گوشه­گيری و عزلت­گزينی پيشه کرد و خود را از جريان زندگی دور نگاه داشت. انگيزه­ی فكرى او، پيش از هر چيز دارای گوهری عملی بود و اشتياق به نيکبختی را در زندگی آرام و به دور از دغدغه­ی اختلالات روزمره می­جست. پيرهون بيماری و تندرستی، لذت و درد، ثروت و فقر، زيبايی و زشتی، زندگی و مرگ را کاملا هم ارزش می­دانست و همه­ی آن­ها برايش بی‌تفاوت بود. به نظر او، فرزانه بايد نسبت به همه­ی اين امور بی­احساس باشد.

دیوگنس لائرتیوس گزارش می­دهد که هیچ چیز پیرهون را ناآرام نمی­ساخت. او از هیچ چیز بیم نداشت و هیچ اقدام احتیاطی انجام نمی­داد. اجازه نمی­داد که احساسات بر او غلبه کند. بارها نجات خود را مدیون شاگردانش بود که او را همراهی می­کردند. هنگامی که در یک سفر دریایی، توفان شدیدی کشتی را بازیچه­ی امواج ساخت و همه­ی مسافران در وحشت مرگ فرورفتند، پیرهون کاملا آرام بود. خوک کوچکی را که در كمال بى‌خيالى در کشتی مشغول بلعيدن بود به شاگردانش نشان داد و گفت: تزلزل‌ناپذيرى این حیوان باید برای هر فرزانه­ای یک الگو باشد! و یکبار هنگامی که در اثر حمله­ی ناگهانی سگی برای لحظه­ای آرامش خود را از دست داد و مورد نکوهش شاگردانش قرار گرفت گفت: انسان بودن را یکسره کنار گذاشتن دشوار است!

به نظر پیرهون کسی با فضيلت می­زيست که بتواند خود را از پيشداوری­های انسانی و تاثيرات در هر شرايطی رها سازد، حتا در مقابل مرگ نيز دلیری خود را از دست ندهد و موفق به رفتار مناسب باشد. اما از آنجا که اين ويژگی­های ذهنی فقط از طريق خرد و فلسفه قابل حصول است، چنين انسانی بطور همزمان يک فرزانه نيز هست.

به اين ترتيب، پيرهون در تلاش خود برای دستيابی به فضيلت و نيکبختی، به فلسفه به عنوان تنها نهادی می­نگريست که می­توانست او را در رسيدن به هدف ياری رساند. وظيفه­ی فلسفه در آن دوران عموما جستجوی حقيقت و شناخت واقعيت بود. چنين وظيفه­ای در مقابل پيرهون نيز قرار داشت، منتها با اين ويژگی که فلسفه برای او از همان آغاز، پايين­تر از غايت عملی نيکبختی قرار گرفت.

پيرهون که ديالکتيسين تيزهوشی بود، با استفاده از روش مکتب سوفسطايی، مسائل اساسی شناخت را مورد پرسش قرار داد و زنجيره­ی استدلال­ها و نتيجه گيری­ها را به مقابله با هم کشانيد و آن­ها را هم­ارزش خواند و از اين طريق به اين نتيجه رسيد که برای او به دليل وزن برابر برهان­ها، امکان­پذير نيست تا هستنده­های حقيقی را بصورت جزمی (دگماتيک) تبيين نمايد، بلکه بايد اعتراف کند که هستنده­ی بطور فى‌نفسه برای او ناشناختنی است. بنابراين تمام چيزهايی که ما می­شناسيم، خود اشياء نيستند، بلکه صرفا وضعيت­های خود ما هستند و به دليل نسبی بودن دريافت­های حسی و تفکرات ما و بی­اعتبار بودن سنجيدارهای آن­ها، برای محسوسات و فهم ما ناممکن است که تشخيص دهد کدام شناخت با واقعيت منطبق است و کدام نه. پس اعتمادی به شناخت ما وجود ندارد و بايد معتقد شد که شناخت واقعيت، يک امر انسانی نيست و شايد امری از آن خدايان باشد.

پيرهون بر اين نظر بود كه فيلسوفان متقابلا نظام‌هاى فكرى يكديگر را ويران مى‌سازند. هر يك از آنان معتقد است كه حق دارد، اما ديدگاه‌هاى جزمى آنان با هم قابل تلفيق نيست. بنابراين پيوستن به يك مكتب فلسفى خاص، مانند پيوستن به فرقه‌اى جزمى است كه جز تنش چيزى دربرندارد و آرامش درونى به همراه نمى‌آورد. در مقابل اين پرسش كه پس كدام فلسفه حقيقى است، پاسخ شك‌گرايان چنين بود: در اين مورد با قطعيت نمى‌توان اظهار نظر كرد.

امپيريكوس پزشك يونانى كه روايات و نظريات پيرهون را جمع‌آورى كرده مى‌نويسد كه پيرهون جزمگرايى را يك بيمارى مى‌دانست كه بايد درمان شود. به عقيده‌ى وى، درمان اين بيمارى رويكردى شك‌‌گرايانه است و يك شك‌‌گرا بايد حتا در نظريات خود نيز به ديده‌ى شك و ترديد بنگرد تا دچار جزميت نشود. امپيريكوس با ده برهان نشان مى‌دهد كه در مقابل هر ادعايى مى‌توان ادعاى مخالفى آورد. انسان‌ها با توجه به ويژگى‌هاى حسى و روحى، اشياء و پديده‌ها را به صورت‌هاى گوناگون درك مى‌كنند. مثلا در حالى كه خدمتكار اسكندر حتا در آفتاب احساس سرما مى‌كرد، همزمان خود اسكندر در سايه عرق مى‌ريخت.

تمام نمونه‌هاى ديگرى نيز كه در اين زمينه ارائه مى‌شود، در خدمت نسبى‌كردن ادراك حسى انسان‌هاست. امپيريكوس در بررسى شناخت مفهومى نيز به نتايج مشابهى مى‌رسد و سرانجام نتيجه مى‌گيرد كه بايد در داورى‌ها خويشتندار بود و از جزميات پرهيز كرد. بطور خلاصه می‌توان گفت که به نظر شک‌گرايان، انسان از راه حواس نمی‌تواند به شناخت مطمئن دست يابد، چرا که حواس می‌توانند ما را فريب دهند و در انسان‌های مختلف، ادراکات متفاوتی را ايجاد کنند. افزون بر آن، از راه فهم هم نمی‌توان به دانش معتبر عمومی دست يافت، چرا که در مقابل هر ديدگاهی، می توان ديدگاه موجه مخالفی را قرار داد.

اين نتيجه گيری شك‌گرايان، دو پيامد داشت: در قلمرو نظری اينکه بررسی هستنده کاملا بی فايده است و بايد آن را يکسره کنار گذاشت. و در قلمرو عملی اينکه بايد خود را متوجه پديدار کرد و نه هستنده­ی غيرقابل شناخت. به نظر پيرهون چنين بصيرتی در مورد شناخت، راه نيکبختی انسان را هموار می‌کند، چرا که انسان به ناتوانی خود در شناخت هستنده واقف می‌شود و بنابراين، امر شناخت برايش بی‌تفاوت و بی‌اهميت می‌گردد و بدينسان ديگر لازم نيست خود را دچار جزميات در عرصه‌های فلسفه­ی طبيعی، اخلاق و استه‌تيک کند. به اين اعتبار، انسان خود را از تاريکی‌ها بيرون می‌کشد و در گستره­ی عملی با توجه به بی‌تفاوتی نسبت به هستنده­ی حقيقی و همه­ی تأثيرات و پيشداورى‌های اجتماعی، با آرامش به استتقبال آينده می‌رود و هراسی از درد و مرگ نخواهد داشت.

شک‌‌گرايان نيز مانند رواقيان اعتقاد داشتند که تنها شناخت يقينا مطمئن، برای عمل و رفتار انسانی مناسب است. اما آنان بر خلاف رواقيان، به کسب چنين شناختی باور نداشتند. به نظر آنان از آنجا که سنجيداری برای حقيقت وجود ندارد، اين ادعا که اين يا آن داوری را بطور قطعی حقيقی بدانيم بی‌اعتبار می‌گردد. پس هيچ چيز خطرناک‌ تر از آن نيست که تصميمی را منوط به يک داوری کنيم که آن را مطمئن می‌دانيم، چرا که فرانمود اطمينان در هر حالتی فريبنده است. اين رويکرد شک‌گرايان نسبت به امر شناخت، پيامد ديگری نيز داشت، آنان نه تنها داوری در مورد اشياء را بی‌ارزش می‌دانستند، بلکه توصيه می‌کردند که انسان خود را از فعاليت‌های عملی نيز حتی‌المقدور دور سازد. به اين ترتيب نزد شک گرايان تصميم خودمختار انسان، جای خود را به همرنگ جماعت شدن داد. شک گرايان راه را برای بينش‌های عرفانی ـ دينى هموار ساختند. با چشمپوشی آنان از امکان دانش بطور کلی، بذر «فلسفه­ی ايمانی» كاشته شد.

در واقع، مکتب شک‌‌ گرايی عليرغم ديدن و طرح يکسری بغرنجی‌ها و مسائل ژرف معرفت‌شناختى، نيروی نگرورزانه­ی فلسفه­ی يونانی را چنان فلج ساخت كه به گفته­ی برخی از پژوهشگران تاريخ انديشه، اين مکتب را می‌توان نقطه­ی پايانی بر فلسفه­ی يونانی دانست.

بهرام محيى

  • تاریخ 21.03.2007
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده http://p.dw.com/p/ABfv

مطالب مرتبط

  • تاریخ 21.03.2007
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده http://p.dw.com/p/ABfv