1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

فرهنگ و هنر

پيمان وهاب‌زاده يا گريز از شاعرانگى به قصد رسيدن به شعر

اغلب ما ايرانيان وقتى از شعر حرف مىزنيم معمولا حتا شكل بصرى آن نيز از پيش برايمان روشن است. يا با شعر كلاسيك مواجهيم و دو مصراع در برابر هم و ابيات زير هم به رديف، و يا با شعر باصطلاح مدرن كه سطرها در آن پلكانى نوشته شده‌اند. در چنين صورتى، خواننده نامجرب، از همان ابتدا با ديدن بسيارى از شعرهاى پيمان وهاب‌زاده به ياد هر چيزى خواهد افتاد مگر شعر! اما مسئله ذهنى وهاب‌زاده نه شكل بصرى شعر است و نه شعر مدرن يا غيرمدرن

default

. او از شاعرانگى مى‌گريزد تا به شعر و جوهر آن دست پيدا مى‌كند.

پيمان وهاب‌زاده متولد تهران است در سال ۱۳۴۰ و اكنون مقيم كانادا. رشته‌ى تحصيلى‌اش به نظر ربطى به شعر ندارد. وهاب‌زاده دكتر در رشته جامعه‌شناسى‌ست و علاوه بر چاپ شعرهايش در نشريات مختلف خارج از ايران، رساله‌هاى متعددى هم در حوزه جامعه‌شناسى دارد و بخصوص در رابطه با موضوع تبعيد. مدتها به همراه منوچهر سليمى، گاهنامه ارزشمند فرهنگي­اجتماعى «دفتر شناخت» را منتشر مى‌كرد كه چند سال پيش به همان دليلى كه انتشار بيشتر نشريات خارج از ايران متوقف مى‌شود، انتشار «دفتر شناخت» هم متوقف شد: مشكلات مالى و فنى!

از پيمان وهاب‌زاده دفتر شعرى در سال ۱۳۷۳ منتشر شده كه از آن راضى نيست و نامى هم از آن نمى‌برد. شايد كمتر كسى در ميان علاقمندان شعر وجود داشته باشد كه عنوان اين دفتر شعر را بداند. با تاخيرى هشت نه ساله مجموعه شعر دوم وهاب‌زاده با عنوان «وقت ورود زمان» در هيئتى متواضع و ناخودنما منتشر شد. وهاب‌زاده از آندسته شاعرانى‌ست كه مى‌تواند تب انتشار را تا سر حد پختگى تاب بياورد. كم منتشر مى‌كند! «وقت ورود زمان» حاوى سى و چند شعر است كه در عرض ۸ سال نوشته شده‌اند. ابتدا شعرى را از كتاب مى‌آوريم كه از لحاظ بصرى همه به آن شعر مدرن مى‌گويند:

لازم نبود تا نابغه باشم

تا بفهمم آدم‌ها چه موجودات پستى هستند

لازم نبود نابغه باشم

تا بفهمم حقيقت طناب دار تفكر است

لازم نبود نابغه باشم

تا بفهمم گل كلم عجب چيز خوشمزه‌اى‌ست

يا بفهمم كه پيوند چيپس و نوشابه و action movie را در آسمان‌ها بسته‌اند

يا اين كه شعر زنده به شاعر نيست

لازم نبود نابغه باشم

تا خيلى چيزها را بفهمم

اما،

(حمل بر خودستايى نشود)

عجب نابغه‌اى هستم...

دورى جستن از زبان دستمالى‌شده‌ى تغزلى، دستمايه قراردادن ساده‌ترين اشياء براى ساختن شعر، طنز به عنوان مجراى تنفس هر اثر هنرى موفق، و گزينش اتفاقهاى به ظاهر ساده به عنوان موضوع شعر، همگى در كنار هم شعرى را مى‌سازند كه مى‌توان آن را نوعى «نو­بدوى‌گرايى» ناميد. پيمان وهاب‌زاده مرگ خود را هم موضوع شعر منثورى كرده كه بخاطر كاربرد زيركانه عنصر طنز در آن، مى‌تواند شعر «بى‌مرگى» شاعر باشد:

«مرگ پيمان وهاب زاده»

وقتى پيمان وهاب زاده مرد، هيچ اتفاقى نيفتاد. سيمان همچنان شهر مي‏زاييد، ماشين‏ها راه‏ها را طولاني‏تر مي‏كردند و بچه‏ها توجيه طلاق‏هاى نيامده بودند. هيچ اتفاقى نيفتاد. شاعران همچنان كوته‏بين بودند، سياستمداران در كورى روشنى تصميم مي‏گرفتند، علم به زندگى معنى مي‏داد و مادران همچنان قهرمانان فداكارى بودند.

وقتى پيمان وهاب زاده مرد، اتفاقى نيفتاد. نه هيچ اتفاقى كه نيفتاده باشد و نه هيچ افتادنى كه اتفاق باشد. پس اتفاق را اصلاً نفهميد. مرگ خصوصى ترين شعرش بود و بدقولى هميشگى اش تنها او را صبور كرده بود.

وقتى پيمان وهاب زاده مرد، من او را ديدم. پاهاى روشنى هديه گرفته بود و از اشتياق كودكانه‏اش موسيقى مي‏ريخت. ديدم اسمى كه ديگر ­شايد هرگز­ نبود، در فروتنى يك سكوت هزارساله در ساحت شگفتى‌ها محو شد.

آيا بايد ۸ سال ديگر هم صبر كرد تا دوباره سطرهايى اينچنينى را از پيمان وهاب‌زاده خواند؟ اگر شاعر اينجا بود، قطعا با فروتنى ۴۳ ساله‌اش از دادن پاسخ طفره مى‌رفت.

بهنام باوندپور

  • تاریخ 23.04.2005
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده http://p.dw.com/p/A6HD
  • تاریخ 23.04.2005
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده http://p.dw.com/p/A6HD