1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

فرهنگ و هنر

هایده ترابی: تبعیدی بودن زخمی عمیق است

خاستگاه حسی و عاطفی من هنوز زبان فارسی است. هنوز به فارسی می‌اندیشم و می‌نویسم. اگر قرار باشد به آلمانی کارش کنم، آن را ترجمه می‌کنم. دغدغه‌های فکریم انسان بودن، زن بودن و تبعیدی بودن است.

default

بیست و چند سالی می شود که ایران را ترک کرده ام. نخستین تجربه های جدی را در صحنه ی تئاتر، در آلمان آغاز کردم و به زبان آلمانی. در ایران چهار سالی ادبیات دراماتیک و نمایشنامه نویسی خواندم تا این‌که انقلاب فرهنگی شد؛ و این برای من به معنای قطع کامل ارتباط با جریان تئاتری در ایران بود.

آمدنم به آلمان بی ارتباط با علاقه ام به جریان تئاتر آوانگارد و ارادتم به برتولت برشت نبود. در فرانکفورت علوم تئاتر و ادبیات آلمانی خواندم. در همین دوره بود که با دیدگاهها و آثار چهره های مهم تئاتر معاصر آلمانی زبان آشنا شدم. درک کنونی ام را از مفهوم کار بازیگری، تئاتر و تجربه آوری در آن، بیش از همه مدیون همین دوره هستم. دیدن اجراها و کارگردانی هایی از هاینر مولر، پتر سادک، پتر پالیچ، گئورگ تابوری... اینها برایم تأثیر گذار بودند و آثار هاینر مولر و بعدتر الفریده یلینک، از مهم ترین ها بودند. برجسته ترین ویژگی این چهره ها عینیت گرایی انتقادی، درک تاریخی شان، به روز بودن، جریان گریز بودن و سازش ناپذیری شان در اموریست که ارکان کار هنری شان را می سازد.

حالا باید دید، یک زن ایرانی که از میهنش کنده شده و تاریخ و گذشته‌ی خودش را دارد در چنین فضایی دارد چه می‌کند و نگاهش چه‌گونه است.

خاستگاه حسی و عاطفی من هنوز زبان فارسی است. هنوز به فارسی می اندیشم و می نویسم. اگر قرار باشد به آلمانی کارش کنم، آن را ترجمه می کنم. دغدغه‌های فکریم انسان بودن، زن بودن و تبعیدی بودن است. خود را متعلق به نسلی می دانم که در میهنش حذف شد. به همین سادگی. گویی که ما هرگز وجود نداشته ایم. درباره چگونگی این حذف می‌توان هزاران هزار برگ نوشت و گفت و مستند کرد و به تاریخ سپرد. اما پی آمدهایش برای آن سرزمین و برای نسل ما غیرقابل جبران خواهد ماند.

Bildgalerie Theater Iran Bild 2

مینا و هایده، شهرزادهای ۱۰۰۱ شب

تبعیدگاهی به نام وطن

می توانم بگویم نخستین دوره‌ی تبعیدم در ایران آغاز شد. به انزوا کشاندن، به حاشیه راندن و حذف ما، سیاست هر دو رژیم بود. روشن بود که رژیم اسلامی هم آزادی‌های به‌دست آمده را برنمی‌تابد. با خیزش مردم و انقلاب ۵۷ درهای دانشگاه‌ها به روی مردم باز شده بود.همه ی ما تشنه‌ی آزادی و دگرگونی بودیم.

امروز رژیم با جرثقیل گروه گروه، زن و مرد را به بالای دار می کشد و در میدان‌ها نمایش اقتدار می دهد. آن زمان روی جرثقیل دانشجویان دختر و پسر با هم تئاتر خیابانی اجرا می کردند و مردم می ایستادند تماشا. سعید سلطانپور تجربه‌های درخشان تئاتر مستندش را در چنین فضایی آغاز کرد. هزاران هزار تماشاگر، زن و مرد و کودک، کسانی که تاکنون پایشان به سالن تئاتر باز نشده بود، می آمدند و چفت هم می نشستند به تماشای یکی از تجربی ترین تئاترهای زمانه‌شان. ما قلم و کاغذ و ضبط صوت و دوربین برمی‌داشتیم، می‌رفتیم به حلبی آبادها، ماد ۀ خام آماده می‌کردیم برای تئاتر.

یادم می آید که چندتایی از ما به "شهرنو" رفتند و با روسپی‌ها مصاحبه کردند. سلطانپور در فکر نمایشی بود بر اساس مستند سازی از زندگی روسپیان.

اندیشه‌ی انتقادی و روشن‌گرانه می بایست حذف می شد. "انقلاب فرهنگی" اسلامی در دانشگاهها معنایی جز این نداشت. دانشجویی که پیش از این (در دوره ی شاه) به خاطر نقدش بر گوشه ای از تاریخ و فرهنگ ایران، با فحش و فضیحت از کلاس بیرون انداخته می‌شد و می‌رفت زیر ضرب ساواک، اینک می‌بایست شکار گروه‌های قمه‌کش حزب‌اللهی شود. دانشکده‌ی کوچک ما در چهار راه آب سردار که تبدیل به مرکزی هنری – فرهنگی در قلب تهران شده بود و درش به روی مردم کوچه و بازار باز بود، شبانه مورد هجوم صدها چماق‌بدست و قمه‌کش حرفه ای قرار گرفت. ما را از همه‌ی صحنه‌های اجتماعی بیرون راندند. جایی برای گفت‌وگو و اندیشه باقی نگذاشتند. طبیعی است که در چنین فضایی شکاف فرهنگی به وجود می‌آید. من در میهنم هم حس غربت داشتم.

تبعیدی بودن زخمی عمیق است و ضعفی بزرگ. اما از همین زخم‌ها و ضعف‌ها می‌توان به جسارت و شعوری فراتر رسید. می‌بینید در ایران که این چنین زنان را سرکوب می کنند، زنان به خودآگاهی جنسیتی رسیده‌اند و جنبش زنان نیرومندی را شکل داده‌اند.

شبیه این را تاریخ آلمان هم نشان می دهد. در کنار فاشیسم و هولوکاوست، جنبش مقاومت ضد فاشیستی بزرگی به وجود آمد. به نظر من در هیچ کجای جهان به انداز ۀ آلمان، هنرمندان و اندیشمندان نتوانسته‌اند به نقد ریشه‌ای تاریخ و فرهنگشان برسند. اندیشه‌ی انتقادی نقطه قوت فرهنگ و ادبیات آلمانی است و من از آن بسیار آموخته‌ام.