1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

فرهنگ و هنر

هاتفی و امیرانی؛ روزنامه‌نگارانی از دو طیف با یک سرنوشت

رحمان هاتفی و علی اصغر امیرانی، از روزنامه‌نگاران برجسته‌ی پیش از انقلاب اسلامی، هر دو ناخواسته زندگی را وداع گفتند. امیرانی به جوخه اعدام سپرده شد و هاتفی نیز خود را در زندان از بند زندگی پر از خفقان رهانید.

رحمان هاتفی (چپ) و علی اصغر امیرانی

رحمان هاتفی (چپ) و علی اصغر امیرانی

با وقوع انقلاب اسلامی و وزش نسیم بهار آزادی، تمام روزنامه‌ها و مجلاتی که سال‌ها بود در توقیف به سر می‌بردند، ناگهان سر از دکه‌های روزنامه‌فروشی در آوردند. همه جور نامی به چشم می‌خورد. از روزنامه‌ها و مجلات طنز گرفته، تا رنگین نامه‌هائی که به بهانه تاختن به رژیم پهلوی، روی جلدهای خود را با عکس‌های نیمه برهنه خاندان سلطنت تزئین کرده بودند.

گمان می‌‌‌رفت که دیگر دوره‌ی دهان دوختن‌ها و زبان بریدن‌ها گذشته است. از مرگ میرزا جهانگیر خان شیرازی تا جان سپردن "نسیم شمال" در تیمارستان، و آنان که صم بکم به کنجی نشستند تا مرگ را ذره ذره مزه کنند، تا دیگر زبان سرخ‌شان سر سبز بر باد ندهد، نزدیک به یک قرن می‌گذشت.

اما قرنی که نه مردمانش در سکوت و آرامش به سر بردند و نه روزنامه‌نگارانش که برای امنیت و آسایش آن مردمان گاه جان بر کف، می‌ستیزیدند‌ و چندان ارج و قربی هم نداشتند. نفط اندازان خانه نئینی که حرفه‌شان بی‌سپاس ماند.

چپ و راست در کنار هم

در روزنامه‌ی کیهان با ریاست دکتر مصطفی مصباح زاده، همه جور روزنامه‌نگاری وجود داشت. از خلقی و اکثریتی و اقلیتی گرفته تا توده‌ای و هوادار جبهه ملی‌. اما همه می‌دانستند روزنامه جایی برای مبارزات سیاسی نیست، بلکه تنها می‌توان گه گدار با ترفندهائی جملاتی نوشت، آنچنان که "محرمعلی خان" سانسورچی نفهمد و سر دبیر نیز پایش در چاله‌ی همیشه آماده‌ی امنیتی‌ها نیفتد.

رحمان هاتفی

رحمان هاتفی

رحمان هاتفی در همین مکتب بزرگ شده بود. دکتر صدر‌الدین الهی، روزنامه‌نگار مقیم آمریکا که از نزدیک با او آشنائی داشته می‌گوید: «روزی در سال‏های خیلی دور، دو برادر را به من معرفی کردند که در کیهان ورزشی کار کنند. اسم یکی از آن‏ها صادق بود و دیگری رحمان. جوانی آمد تو، خیلی خوش‏قیافه بود و چشمان قشنگی داشت. تکلم او چندان گیرا نبود، اما خیلی خوب نگاه می‏کرد و خیلی پرشور به‏نظر می‏آمد. برادر دیگر، آدم افتاده‏تری بود. این‏دو را به من معرفی کردند که می‏خواهند در کیهان کار کنند و چه بهتر که از کیهان ورزشی شروع کنند که در آن زمان لابراتوار شروع کار بسیاری از جوانان مشتاق روز‏نامه‏نگاری بود. بعد از دو روز، متوجه شدم که ظرفیت این جوان بیشتر از آن است که بخواهد در کیهان ورزشی کار کند. در نتیجه، ایشان را به آقای دکتر سمسار معرفی کردم و گفتم که او می‏تواند در بسیاری از موارد کمک شما باشد و کار کند. به این ترتیب، هاتفی به تحریریه‏ی کیهان رفت و دیگر هیچ‏وقت در کیهان ورزشی کار نکرد. اما همیشه دوست من بود و با من سلام‏علیک خیلی گرمی داشت. در تحریریه‏ی کیهان هم یواش یواش جای‏ خود را باز کرد و خیلی سریع پیشرفت کرد.

رحمان هاتفی از همان اغاز خط سیاسی‌اش روشن بود. در روزنامه‌کیهان اما نظیر هاتفی بسیار بودند. دکتر الهی می‌گوید: «کیهان روش آزادمنشانه‏ای داشت و پایگاهی بود برای کسانی که برابر خطوط ترسیم شده فکر نمی‏کردند و مطلب نمی‏نوشتند. آنها الزاماً از مخالفین نبودند، ولی مخالفین هم در میان آنان بودند. کسانی که سابقه‌ی کار چپ داشتند، خیلی در آن‏جا زیاد بودند. از جمله مرحوم کاوه‏ی دهقان، مرحوم جهانگیر افکاری و بسیاری دیگر در آن‏جا حضور داشتند که همه سابقه‏ی چپی داشتند و مخصوصاً در سرویس سیاسی کیهان و در بخش خبرهای خارجی کار می‏کردند. نمی‏توانیم بگوییم که آقای هاتفی با خودش افکار چپ را به کیهان آورد، نه! کیهان در خط خودش بود.»

با وجود همه همکاران چپی که در کیهان وجود داشت، هیچگاه این روزنامه به این دلیل توقیف نشد. اما کار در حزب‌های مخالف برای آن‌ها بی دردسر هم نبود. صدرالدین الهی با مرور آن دوران می‌گوید: «تا جایی که من به یاد دارم، آن‏ها کاری دست کیهان ندادند. ولی کار دست خودشان می‏دادند و هرچند وقت یک‏بار گرفتار می‏شدند. از جمله برای بار اول، آقای هاتفی که دوست خیلی نزدیک آقای امیر طاهری هم شده بود، توسط دستگاه‏های امنیتی گرفتار شد، ولی زیاد طول نکشید و دوباره به کارش بازگشت.»

حیف از هاتفی

هاتفی با نام مستعار "حیدر مهرگان" نیز مقاله می‌نوشت و در انتخاب تیتر و ارزش گذاری روی خبرها استاد بود. اما ارزش گذاری‌های انقلابی به گونه‌ای دیگر بود. استاد کار وابسته، می‌توانست همان قدر خطرناک باشد که جوان پر از نیروئی که همه‌ی انرژی خود را بر سر زبان می‌گذاشت تا محکم‌تر و بلند‌تر شعار بدهد. دکتر مصباح زاده یک بار در غربت به دکتر الهی گفته بود: حیف از هاتفی که خودش را به کشتن داد. الهی در پاسخ می‌گوید: اگر کشته نمی‌شد نیزعاقبتی چون ما داشت. چه بسا زندگی در غربت نیز چیزی جز مرگ برای او نبود.

امیرانی و خواندنی‌ها

علی اصغر امیرانی اما از قبیله‌ای دیگر بود. امیرانی در گروس کردستان زاده شده بود و پدر و زن پدر حتا اجازه‌ی تحصیل در مکتب را به او نداده بودند. راه مکتب را هم خود به روی خویش باز کرد و همراه پسر عموها پنهانی روزی نزد مکتب‌دار گروس رفت. سفارش ملا به پدر که او استعداد دارد، راه آموزش را به رویش گشود. در همان سنین نو جوانی به تهران آمد و با برف پارو کنی و روزنامه فروشی و صحافی، توانست زندگی بخور و نمیر خود را تامین کند و به تحصیل ادامه دهد. بعدها به روزنامه‌ی اطلاعات رفت و خبرنگار ساده‌ی آن شد. این خبرنگار ساده، ناگهان به فکرش رسید که مجموعه‌ای خواندنی از کلیه‌ی نشریات آن روزگار فراهم آورد تا خواننده در یک مجلد، با مهم‌ترین خبرها و مقالات سر و کار داشته باشد. تقلیدی از ریدرز دایجست Reader,s Deigest فرنگی.

نقش پاورقی

دکتر الهی، هیچگاه از نزدیک با امیرانی همکاری نداشته اما پاورقی نویسی خود را مدیون او می‌داند: «به‏مجرد این‏که کیهان ورزشی را منتشر کردیم، برای این‏که این کیهان ورزشی خواننده داشته باشد، با توجه به آن‏که مجلات هفتگی آن زمان پاورقی داشتند، من شروع کردم به طرح یک پاورقی به اسم "برزو". هنوز پسرم به دنیا نیامده بود، ولی من این اسم را روی آن داستان گذاشتم. داستان یک داستان پهلوانی بود و خودم هم خیلی اعتقاد نداشتم که این کار ممکن است کار مهمی باشد. تا این‏که یک روز صبح آمدم به اداره و دیدم که بچه‏ها ریختند و مجله‏ی "خواندنی‏ها" را جلوی من گذاشتند. گفتند که امیرانی دارد پاورقی "برزو" را نقل می‏کند. اگر خاطرتان باشد، امیرانی برگزیده‏ی مطالب را نقل می‏کرد و این برای من یک سورپریز بود که آدمی به سخت‏گیری امیرانی، این داستان را پسندیده است. البته اسم من روی داستان نبود و به اسم مستعار "کارون" آن را می‏نوشتم. هرکس هم که می‏پرسید، نویسنده‏ی داستان کیست، می‏گفتیم که پیرمردی است. اما همین مسئله باعث شد که من بعدها به کار پاورقی‏ نویسی روی بیاورم و مجله‏ی "سپید و سیاه" هم از من خواست برای‏شان داستانی بنویسم. به این ترتیب، نقل امیرانی از این داستان و پسندیده شدن آن از سوی او، ما را به این راه کشاند.»

علی اصغر امیرانی (چپ) و امیر عباس هویدا، نخست وزیر پیش از انقلاب اسلامی

علی اصغر امیرانی (چپ) و امیر عباس هویدا، نخست وزیر پیش از انقلاب اسلامی

دکتر الهی در عین حال معتقد است، که حسن انتخاب امیرانی بود که سبب پیشرفت و ترقی او در میان روزنامه‌نگاران شد:«این آدم چیزی داشت که باید مورد تحسین همه قرار بگیرد و آن هم حسن انتخاب، تشخیص و بریدن مطالب خوب برای مجله‏اش بود. خود او بالای خواندنی‏ها می‏نوشت: "آن‏چه خوبان همه دارند، تو تنها داری" و این مجله، در حقیقت مرجع خیلی خوبی بود برای کسانی که می‏خواستند گزیده‏ای از همه‏ی مطالب را بخوانند. »

«در عین حال، بعدها از آدم‏های حرفه‏ای هم در کار استفاده کرد. فرضاً از مرحوم ذبیح‏الله منصوری برای ترجمه‏ی پاورقی‏های تاریخی و از مرحوم خسرو شاهانی برای طنزنویسی استفاده می‏کرد که مطلبی با عنوان "کارگاه نمدمالی" می‏نوشت و در آن حساب همه را می‏رسید. اصولاً کسانی که با او کار می‏کردند، از خلق‏اش زیاد راضی نبودند و می‏گفتند که آدم سخت، سخت‏گیر و سخت‏کوشی است که باید هم این‏طور می‏بود.»

امیرانی خودش نیز دستی به قلم داشت. شیوا و شیرین می‌نوشت و زبان خوبی هم داشت. دکتر علی بهزادی، در کتاب "شبه خاطرات" خود نوشته است که یک بار در دفتر امیرانی با او دیدار کرده است. امیرانی می‌گفته که با سعی و و پشتکار می‌توان موفق شد، بهزادی اما معتقد بود که در کشورهای جهان سوم، غیر از سعی و پشتکار، عوامل دیگری هم لازم است. نظر دکتر الهی را در مورد این عوامل دیگر پرسیدم: «در این تردید نکنید که مورد توجه بود. بعضی از شخصیت‏ها و رجال به او کمک می‏کردند. کمک مالی را نمی‏دانم، ولی کمک فکری می‏کردند و هواداری‏اش می‏کردند. ولی در این‏که خود او با پشتکار تمام این مجله را راه انداخت و سال‏های سال راه برد، شک نکنید.»

حرفه بی‌سپاس

خبر اعدام‌ها کوتاه بود. امیرانی را در همان سال‌های نخست انقلاب اعدام کردند. در مورد رحمان هاتفی، شایعات بسیار است. برخی از یاران نزدیکش که با او هم سلول بوده‌اند می‌گویند که با جویدن رگ‌هایش خودکشی کرد. دکتر الهی اما دردش از جای دیگری است:«هیچ صنفی بیش از صنف ما، در طول تاریخ مشروطیت ایران و سال‏های بعد از آن، به قول این‏ها قربانی نداده است. عجیب است که از یک آدم خیلی معمولی به عنوان "شهید" و "قربانی" تجلیل می‏کنند، ولی از روز اول انقلاب مشروطه که جهانگیر خان صوراسرافیل را در باغشاه می‏کشند تا همین آخرین آن، یعنی سیامک پورزند که خود را از بالا پرت می‏کند و خودکشی‏اش نوعی قتل است، افراد بسیاری از این حرفه به قتل رسیده‏اند. از هاتفی توده‏‌ای تا امیرانی "وابسته" تا محمد مسعود بلاتکلیف که نمی‏دانیم کی بوده تا میرزاده عشقی و… هم‏چنان می‏توانم بشمارم و هیچ‏وقت هم شما نمی‏توانید بفهمید که چرا افکار عمومی ایران، نسبت به این حرفه این‏قدر بدبین است.»

این ماجرا، درست حکایت سعدی است که می‏گوید: «هندویی نفط‏‏ اندازی همی آموخت، او را گفتم تو را که خانه نئین است، بازی نه این است». واقعاً این بازی این است، خانه‌‏ها نیین است و آخر نفط‏ اندازی هم همین خواهد بود.

الهه خوشنام
تحریریه: مهیندخت مصباح

مطالب مرتبط