1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

فرهنگ و هنر

مرورى بر زندگى و آثار استيون اسپيلبرگ موفق‌ترين كارگردان هاليوود

استيون اسپيلبرگ، فيلمساز معروف آمريكايى شصت ساله شد. او در طى چند دهه فعاليتش به عنوان كارگردان و تهيه كننده به قله‌اى رسيده كه بسيارى از كارگردانان حسرت رسيدن به آن را می‌كشند. فيلم‌هاى اين كارگردان پرآوازه مجموعا ميلياردها دلار فروش داشته‌اند، گذشته از آنكه اسپيلبرگ تا كنون چند بار موفق شده است، ركوردى تازه به جا بگذارد.

default

در مورد سال تولد استيون اسپيلبرگ اختلاف نظر وجود دارد. بعضى از منابع معتبر تاريخ تولد او را ۱۸ دسامبر ۱۹۴۶ ذكر كرده‌اند كه طبق آن، اسپيلبرگ در سال ۲۰۰۶ شتصمين سالگرد تولدش را جشن می‌گيرد. بنابر شمارى ديگر از منابع معتبر اسپيلبرگ در سال ۱۹۴۷ به دنيا آمده و سال ۲۰۰۷ مصادف است با شصتمين سالگرد تولد او. البته اكثر منابع و مآخذ سال ۱۹۴۶ را معيار قرار داده‌اند.

استيون اسپيلبرگ يک «مولف» با جهان بينى متمايز نيست؛ سبک بصرى متمايزى هم ندارد. اهميت اسپيلبرگ ، به همراه دوست و همکارش جورج لوکاس (خالق جنگ ستارگان) در آن است که تمامى ماشين تجارى ‌هاليوود را در وجود شخصى خود نمايندگى می‌کنند.

پرخرج‌ترين و پرفروش‌ترين فيلم‌ها ، با مضمون بزرگ‌ترين فانتزى‌هاى فرار از واقعيت اجتماعى؛ يا با مضمون نگرانى‌هاى طبقه متوسطِ يک جامعه مرفه، که می‌بايد از راه محصول فرهنگى ، بر اين نگرانى‌ها فائق آيد و اطمينان حاصل کند که اگر خطرى از جائى رفاه آن‌ها را تهديد کند ، سرانجام آن خطر به يمن تلاش آمريکائى قهرمان مرتفع خواهد شد.

سپييلبرگ و لوکاس هر يک بيشتر از آنکه يک هنرمند منفرد باشند ، يک «کمپانى» يا «شرکت توليدى» بزرگ هستند. اهميت آنها در تهيه کنندگى نيز کمتر از فيلم سازى نيست. اين دو ثروت مندترين فيلم سازان تمام تاريخ سينماهستند.

اسپيلبرگ كه در خانواده‌ای يهودى در شهر سينسيناتى در ايالت اوهايو به دنيا آمده، از همان دوران كودكى شيفته فيلم و فيلمسازى بود. در سن يازده سالگى نخستين فيلمهاى آماتورى هشت ميليمتريش را ساخت و دو سال بعد با ارائه يك فيلم ۴۰ دقيقه‌ای به نام «فرار به ناكجا» مقام اول يك مسابقه فيلمسازى را كسب كرد. در سن شانزده سالگى، اولين فيلم تجارى بلندش را ساخت به نام «نور آتش» كه درباره نورهاى عجيب و اسرارآميز آسمان شب بود.

اسپيلبرگ با وجود علايق و قابليت‌هايى كه در كار فيلم داشت، دو بار كوشيد كه وارد يكى از بزرگترين مدارس عالى فيلمسازى آمريكا شود، اما هر دو بار به علت نمرات نه چندان خوبى كه در دوران مدرسه گرفته بود، ناكام ماند و در نهايت در رشته زبان و ادبيات انگليسى تحصيل كرد، اگر چه در دوران دانشگاه هميشه به عشق اصلى‌اش يعنى فيلسازى وفادار بود.

توانايی‌هاى درخور توجه اسپيلبرگ سبب شد كه شركت معروف يونيورسال قراردادى هفت ساله با اين استعداد بزرگ كه در آن زمان حدود ۲۱ سال داشت، ببندد. اسپيلبرگ در شروع همكاريش با شركت يونيورسال به عنوان دستيار كارگردان در تهيه چندين سريال تلويزيونى سهيم بود تا اينكه با ساختن فيلمى به اسم «دوئل» در سال ۱۹۷۱ سر زبانها افتاد و توجه همه را به خود جلب كرد.

اين فيلم در آن زمان در آمريكا از تلويزيون پخش شد، اما در اروپا، ژاپن و همچنين ايران روى پرده سينما آمد و بسيار موفق بود. ناگفته نماند كه اسپيلبرگ فيلم «دوئل» را با ۳۵۰ هزار دلار بودجه و در عرض تنها ۱۶ روز ساخت. اين فيلم نه تنها مورد استقبال منتقدان قرار گرفت، بلكه مجموعا بيش از ۵ ميليون دلار فروش داشت.

در سالهاى پيش از انقلاب بهمن ۱۳۵۷، زمانى که ما در تهران نخستين ساخته‌هاى بلند استيون اسپيلبرگ جوان را ديديم، فيلم‌هائى چون «دوئل» و «شوگرلند اکسپرس» ، جسارت و نوآورى آن فيلم‌ها ، نويد نوعی حساسيت نسبت به انسانهاى کم قدرت در جامعه آمريکائى را می‌داد.

انسانهائى که هستى‌شان توسط شرکت‌ها (کاميون غول پيکر فيلم دوئل که در تمام فيلم در پی شکار اتوموبيل دنيس ويور است) و قدرت رسمى دولتى و پليس (خانواده آسيب پذير گلدى ‌هان در شوگرلند اکسپرس) هر روز در جامعه آمريکا مورد تهديد است. اما لسپيلبرگ و جورج لوکاس آن راه را ادامه ندادند و خود به بزرگ‌ترين «کمپانى»‌هاى روياسازى آمريکائى براى فرار از واقعيت تبديل شدند.

اسپيلبرگ بعد از كارگردانى فيلم «شوگرلند اكسپرس»، در سال ۱۹۷۴، با اقتباس از رمان «آرواره‌ها» نوشته پيتر بنچلى، فيلمى به همين نام ساخت كه در سال ۱۹۷۵ اكران شد و اين كارگردان را در سراسر دنيا به شهرت رساند. اين فيلم كه در آن سالها طعم شيرين شنا و آببازى لب دريا را به دهن دريادوستان تلخ كرد بيش از ۴۷۰ ميليون دلار فروش داشت.

فيلم «آرواره‌ها» يكى از گامهاى بزرگ در دنياى‌هاليوود محسوب می‌شود، چون پديده «بلاك باستر» را جا انداخت، فيلمهايى پرهيجان كه با خرج زياد تهيه می‌شوند و ميليونها علاقمند را به سينما می‌كشانند.

موفقيت اسپيلبرگ با ساختن آثارى چون فيلم علمى تخيلى «برخورد نزديك از نوع سوم» در سال ۱۹۷۷ و اولين قسمت از مجموعه فيلمهاى اينديانا جونز با بازيگرى هريسن فورد در سال ۱۹۸۱ ادامه يافت. يك سال بعد فيلم جذاب و تماشايى E.T. ميليونها نفر را به سينماها كشاند كه از لحاظ فروش مرز ۷۰۰ ميليون دلار را پشت سر گذاشت و ركوردى تازه به پا كرد.

تم يا موضوع حفظ کانون گرم خانواده طبقه متوسط آمريکائى در برابر تهاجم نيروهاى ناشناخته طبيعى يا سياسى ، در بسيارى از فيلم‌هاى تخيلى اسپيلبرگ هم حضور دارد.

در فيلم E.T. اسپيلبرگ با سانتى مانتاليسم گرم و کودکانه‌ای کانون خانواده پسرى کوچک را که پدر ندارد به کمک يک موجود عجيب و مهربان فضائى، حفظ می‌کند. اين پسر با کمک هم بازى‌هايش ، در حيات خلوت خانه‌شان E.T. را از گزند بورکراسى خشن دولتى و جهان سرد تکنولوژيک نجات می‌دهند و همه چيز به خوبى و خوشى تمام می‌شود.

در فيلم‌هاى اسپيلبرگ ، خطر هرقدر هم بزرگ باشد ، ما می‌دانيم که به هرحال پايان خوش در انتطارمان است.

فيلم E.T. زمانى در آمريکا بر پرده آمد که در دوران رياست جمهورى رانالد ريگان ، ميزان مرگ و مير کودکان در خانواده‌هاى سياهپوست بالاتر از هميشه رفت، بيکارى در ميان طبقه کارگر و اقشار کم درآمد بی‌داد می‌کرد و در آمريکاى لاتين جوخه‌هاى مرگى که درايالات متحده تعليم ديده بودند، به شکار سيستماتيک نيروهاى مردمى می‌پرداختند.

در سلسله فيلم‌هاى «اينديانا جونز» خطر از جانب بومى‌هايى است که خوراک شان مار و عقرب و مغز ميمون است و آمريکائى شجاع و ماجراجو سرانجام بر وحشى‌هاى غير آمريکائى غلبه می‌کند و تمدن را نجات می‌دهد. آنچه که اسپيلبرگ زمانى در داستانهاى مصور قديمى و فيلم‌هاى سياه و سفيد شيفته شان بوده ، بدون ذره‌ای فاصله با نژادپرستى و زن ستيزى دوران کودکى اسپيلبرگ ، دوباره در اين فيلم‌ها زنده می‌شود.

موفقيتهاى مالى اواخر دهه هفتاد و اوايل دهه هشتاد ميلادى سبب شد كه اسيپلبرگ با داشتن پشتوانه، سراغ موضوعات جدى برود و تواناييهايش را در عرصه‌هاى ديگر محك بزند. يكى از اين آثار جدى، فيلم اجتماعى انتقادى «رنگ ارغوانى» محصول سال ۱۹۸۵ با بازيگرى ووپى گولدبرگ است كه اگر چه نامزد دريافت يازده جايزه اسكار شد، اما در نهايت بی‌نصيب ماند.

هريسن فورد، هنرپيشه كاركشته‌ هاليوود كه در مجموعه فيلمهاى اينيديانا جونز با اسپيلبرگ همكارى داشته، معتقد است:

«اسپيلبرگ احساسات درون انسان را بسيار خود می‌فهمد و با سينما و دراماتورژى كاملا آشناست. فيلمهايى كه براى توده مردم ساخته، بسيار موفق هستند و اگر بخواهد فيلمى با انگيزه و هدف ديگرى بسازد، توانايى آن را هم دارد كه ايده‌هايش را به تحقق برساند.»

سال ۱۹۹۳، يكى از نقطه‌هاى اوج فعاليتهاى هنرى اسپيلبرگ محسوب می‌شود. در اين سال فيلم پرهيجان «پارك ژوراسيك» اكران شد كه با بودجه‌ای بالغ بر ۱۹۰ ميليون دلار گرانترين فيلم سال بود، اما از لحاظ گيشه ركوردهاى قبلى را شكست و ۹۲۰ ميليون دلار فروش داشت.

در همان سال هم فيلم طولانى و سياه سفيد «فهرست شيندلر» به روى پرده آمد كه درباره نجات ۱ هزار و ۲۰۰ يهودى با كمك شخصى به نام «اسكار شيندلر» از اردوگاه مرگ نازيها است. منتقدان فيلم از خلاقيت پخته اسپيلبرگ و اثرى روشنفكرانه و هيجان انگيز سخن گفتند و «فهرست شيندلر» هم چندين جايزه معتبر را از آن خود كرد، از جمله جايزه اسكار براى بهترين فيلم و بهترين كارگردانى.

ناگفته نماند كه اين فيلم نامزد دريافت مجموعا ۱۲ جايزه اسكار شده بود و در پايان هفت جايزه نصيبش شد. «بن كينگزلى» هنرپيشه معروف بريتانيايى و يكى از بازيگران فيلم «فهرست شينلدر» همكارى با اسپيلبرگ را موهبتى بزرگ می‌داند و می‌گويد:

«وقتى در يكى از فيلمهاى اسپيلبرگ ايفاى نقش می‌كنى، ميدتنى كه اين فيلم به احتمال زياد، يكى از فيلمهاى درخور توجه قرن بيستم و يا كلا تاريخ سينما خواهد شد.»

اسپيلبرگ كه اين فيلم را نقطه اوج فعاليتهاى خود تلقى می‌كند، در حين دريافت جايزه اسكار اعتراف كرد كه ساختن «فهرست شينلدر» وجودش را دگرگون ساخت و از او انسانى ديگر ساخت، اگر چه خود از همان آغاز به دشوار بودن اين پروژه آگاه بود:

«من اهميت اين پروژه را درك كردم و بر اين نكته واقف بودم كه ممكن است چه صدماتى به بار آورد. اگر اين فيلم نميتوانست تجربيات بازماندگان هولوكاست را زنده نگه دارد و بر آنها ارج بگذارد، زيانش بيش از سودش می‌بود.»

چيزى از موفقيت فيلمهاى «پارك ژوراسيك» و «فهرست شيندلر» نگذشته بود كه اسپيلبرگ دوباره سر زبانها افتاد. در سال ۱۹۹۴ بود كه اين كارگردان و تهيه كننده موفق با بودجه‌ای بالغ بر ۶۰ ميليون دلار بنياد شوآ (Shoah Foundation) را در لس آنجلس به راه انداخت كه در آلمان هم فعاليت دارد.

هدف اين بنياد اين است كه مشاهدات و تجربيات بازماندگان هولوكاست را ثبت و براى نسلهاى بعدى حفظ كند. اولين فيلم اين بنياد به نام «روزهاى گذشته» در سال ۱۹۹۹ اكران شد كه در آن ۵ يهودى اهل مجارستان كه در اردوگاهاى مرگ نازيها زندانى بودند و سرانجام از فاجعه هولوكاست جان سالم به در بردند، از مشاهدات خود می‌گويند.

اسپيلبرگ دومين جايزه اسكار بهترين كارگردانى را در سال ۱۹۹۹ براى فيلم «نجات سرباز رايان» با بازيگرى تام هنكس دريافت كرد؛ فيلمى كه روزنامه معتبر نيويورك تايمز از آن به عنوان بهترين فيلم جنگى دوران معاصر ياد می‌كند.

اين فيلم درباره نجات يك سرباز آمريكايى بعد از ورود ارتش ايالات متحده به نورماندى در سال ۱۹۴۴ است. خانواده راين سه پسرش را در جنگ جهانى دوم از دست داده و ماموريت اين گروه ويژه هم نجات جان چهارمين پسر خانواده است كه در جبهه نورماندى می‌جنگد. اين فيلم نه تنها از لحاظ هنرى كه از لحاظ گيشه هم بسيار موفق بود، چه در خود آمريكا و چه در اروپا و مجموعا ۴۸۱ ميليون دلار فروش داشت.

در طى سالهاى گذشته، اسپيلبرگ در فيلمهاش به موضوعات مختلف پرداخت و آثار كاملا متفاوتى خلق كرد، از فيلم «هوش مصنوعى»، «گزارش اقليت» و «جنگ دنياها» گرفته كه فيلمهايى علمى تخيلى هستند و در آنها هنرپيشگان صاحبنامى چون تام كروز ايفاى نقش كرده اند، تا فيلمهاى كمدى دراماتيك چون «ترمينال» با بازيگرى تام هنكس و فيلم «اگه می‌تونى منو بگير» با هنرپيشگى لئوناردو دى كاپريو.

فيلم ترمينال كه اسپيلبرگ آن را بر اساس زندگى يا به عباراتى سرنوشت تلخ مهران كريمى، مسافر بی‌مقصد ايرانى گرفتار در فرودگاه شارل دو گل پاريس ساخته، در سال ۲۰۰۴، افتتاح كننده شصت و يكمين دوره از جشنواره بين المللى فيلم ونيز بود. سپيلبرگ درباره انگيزه پرداختن به اين موضوع می‌گويد:

«من دوست داشتم كه اين فيلم را بسازم، چون افسانه مهاجران را تعريف می‌كند و تجربيات مهاجرانى را كه راهى آمريكا می‌شوند در خودش متمركز كرده است. پدر و مادربزرگ من در اوايل قرن بيستم به آمريكا آمدند، آنها وارد اليز آيلند شدند و نامشان هم در همانجا به عنوان مهاجر به ثبت رسيده. اما امروز، فرودگاههاى بين المللى انجام اين وظيفه را برعهده گرفته‌اند. فرودگاهها درواقع عالم كوچك فرهنگى‌ای هستند كه در آن، انسانها، رنگ پوستشان، مذهبشان و زبانشان در يكديگر ادغام می‌شوند.»

اسپيلبرگ تا به حال با هنرپيشه‌هاى زيادى سرو كار داشته، چه به عنوان كارگردان و چه به عنوان تهيه كننده. تام هنكس هنرپيشه معروف و محبوب‌هاليوود كه در فيلمهاى نجات «سرباز رايان» و «ترمينال» با اسپيلبرگ همكارى كرد، يكى از ويژگيهاى او را در اين می‌بيند كه:

او توانايى خاصى در متمركز كردن ذهن و حواسش بر محل فيلمبردارى و هدفش دارد. تنها چيزى كه براى اسپيلبرگ غريب است، اين است كه آفتاب غروب كند و او هنوز كار فيلبردارى صحنه‌هايى را كه مدنظرش بوده، تموم نكرده باشد.»

در سال ۲۰۰۵ اسپيلبرگ با ساختن فيلم «مونيخ» دوباره موضوعى سياسى پرداخت. اين فيلم درباره گروهى ويژه از ماموران سازمان جاسوسى اسراييل موساد است كه براى انتقام كشيدن از عاملان ترور ورزشكاران اسراييلى به دست مبارزان فلسطينى در جريان بازيهاى المپيك سال ۱۹۷۲ مونيخ، دست به كار می‌شوند.

فيلم موثر و خوش ساخت «مونيخ» در انتقاد از تروريسم دولتى اسرائيل ، تا اندازه‌ى زيادى براى جريان اصلى سينماى‌هاليوود تازگى داشت و نشان می‌داد که انتقام کشى تروريستى سازمان موساد ، خود باعث دامن زدن به دور باطل تروريسم در خاورميانه شد؛ که سرانجام (در نماى آخر فيلم) پيوند پيدا می‌کند با واقعه يازدهم سپتامبر.

اما حتا در همين فيلم نيز شخصيت اصلى به آمريکا پناه آورده و ديگر حاضر نيست به کشورش اسرائيل باز گردد و ديگر اهميتى نمی‌دهد که از اين پس جناحهاى درگير در خاورميانه چه بلائى بر سر يکديگر خواهند آورد. او به امنيت خانواده خودش می‌انديشد و آينده آمريکا.

اسپيلبرگ با خلق اين فيلم بحث برانگيز، از يك طرف مورد حملات لفظى اعراب قرار گرفت كه او را به ساختن فيلمى به هوادارى از اسراييل متهم كردند و از طرف ديگر يهوديان افراطگرا و جناح راست در آمريكا او را مورد انتقاد قرار دادند كه چهره تروريستها را به عنوان هيولاهايى يك بعدى به تصوير نكشيده است.

او در جواب اين انتقادات می‌گويد: «آنچه كه اين فيلم نشان می‌دهد، آن است كه پاسخى كه به نظر ما درست می‌آيد، ما را هميشه با مشكلاتى بزرگ روبرو می‌كند. اگر ما می‌خواهيم راهى براى مقابله با تروريسم پيدا كنيم، لازم است كه فرايندى محطاطانه را پشت سر بگذاريم كه نه ما را فلج كند و نه جلوى كنشهاى ما را بگيرد. ولى ما بايد مطمئن باشيم كه حاصل كنشهاى ما، دقيقا همان چيزى هستند كه ما در پى آن بوده ايم.»

به گفته اين كارگردان آمريكايى، مهم، چگونگى روبرو شدن با تروريسم است: «طبيعيست كه ما بايد در مقابل تروريسم از خود واكنش نشان بدهيم، اما چطور می‌توانيم مطمئن باشيم كه به آنچيزى بدل نشويم كه با آن مبارزه می‌كنيم. اين نكته كليد درك فيلم ما است. ما در اين فيلم تاكيد می‌كنيم كه اين افراد عليرغم همه مسايل انسان می‌مانند و نشان دادن اين نكته براى ما بسيار مهم بود.»

اکثر فيلم‌هاى سپيلبرگ در شمار فيلم‌ها تخيلى يا فانترى قرار می‌گيرند. به استثناى چند فيلم نظير شوگرلند اکسپرس(۱۹۷۴) ، رنگ ارغوانى (۱۹۸۵)، امپراتورى خورشيد (۱۹۸۷)، فهرست شيندلر(۱۹۹۳) ، نجات سرباز رايان (۱۹۹۸) ، و مونيخ (۲۰۰۵).

اين فيلم‌ها مضمون انسان دوستانه به ظاهر غير سياسى دارند اما از لحاظ گرايش ايدئوژيک در جامعه آمريکائى ، در رده همان فيلم‌هاى فانتزى قرار می‌گيرند يعنى تأييد ارزش‌هاى معتدل و غيرسياسى طبقات متوسط مرفه (و سفيد پوست) که صلح و آسايش «همه» را خواهان هستند تا جائى که به رفاه و امنيت خودشان صدمه‌ای وارد نشود.

همانطور که اشاره شد اکثر فيلم‌هائى که استيون اسپيلبرگ ساخته يا تهيه کرده ، فيلم‌هاى تخيلى و فانترى‌اند. رابين وود، منتقد سرشناس بريتانيائى (اکنون مقيم کانادا) نام اين پديده را «عارضه سپيلبرگ ـ لوکاس» (سيندروم سپيلبرگ ـ لوکاس)گذاشته است که مشخصه اصلى آن کودکانه بودن ، کودکانه نگاه کردن و همچنين صغيرکردن مخاطب است.

ما همه از اينکه به دوران کودکى رجعت کنيم لذت می‌بريم. خواست لذت و سرگرمى بخشى از وضعيت بشرى ما است. اما تشفى و ارضا لذت هميشه در يک بستر فرهنگى مشخص و با ارزش‌ها و برآيندهاى ايدئولوژيک رخ می‌دهد که خود ما به آنها واقف نيستيم.

اسپيلبرگ عليرغم موفقيتهاى زيادى كه تا به حال كسب كرده و به خيلى از روياهاش رسيده، اما هنوز هم خسته نشده است: «هنوز هم ايده‌ها و سوژه‌هايى در ذهنم هست كه دوست دارم از آنها فيلم بسازم. من عاشق اين هستم كه داستان تعريف كنم. اگر يك روزى نتوانم براى عموم اين كار را بكنم، به فعاليتم پايان می‌دهم و ديگر فقط براى بچه‌هايم داستان تعريف می‌كنم.»

عبدى كلانترى / شهرام احدى

  • تاریخ 30.12.2006
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده http://p.dw.com/p/A68e
  • تاریخ 30.12.2006
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده http://p.dw.com/p/A68e