1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

فرهنگ و هنر

زنون و نظم هنجاری طبیعت

در نتيجه­ی چيرگی مقدونيان بر يونان و در پی آن کشورگشايی­های اسکندر، امتزاج قومی بی‌سابقه­ای در سرزمین­های تسخیر شده صورت گرفت. با ورود عنصرهای روحی و فکری غيريونانی به درون حيات معنوی يونانيان، صورت‌های انديشه، دانش و هنر، آنگونه که در دنيای يونانی تکوين و تکامل يافته بود، تدريجا اهميت و ارزش «ملی» خود را از دست داد و کمرنگ گردید. به اشاره باید گفت که دوره­ی پس از کشورگشایی­های اسکندر، عصر «هلنیسم» خوانده می

default

­شود. هلنیسم دوره­ی رواج اندیشه­های یونانی و امتزاج آن اندیشه­ها با بینش­های شرقی است.

به عبارت دیگر، فلسفه­ی کلاسیک یونان باستان، با ارسطو به پایان می­رسد. با مرگ افلاطون و سپس ارسطو، عليرغم اينکه شاگردان آن دو تا مدت­های مديد در مدرسه­ی افلاطون (آکادمی) و مدرسه­ی ارسطو در باغ کنار معبد آپولون (لوکی)، انديشه­های آنان را تدريس می­کردند و بر آن­ها شرح و تفسير می­نوشتند، اما هيچکدام از دو مکتب افلاطونی و ارسطويی نتوانست آنگونه که بايد و شايد رونق يابد و بر فضای فکری آتن حکمفرما گردد. در مقابل آن­ها، مکتب­های ديگری ظهور کردند که تدريجا انديشه­های افلاطون و ارسطو را به حاشيه راندند و به مکاتب عصر هلنیسم معروف­اند. مهم­ترين آن­ها، مکتب­های رواقی، اپيکوری و شک­گرايی بودند. پس برآمد این مکتب­های فلسفی، همزمان عصر افول فلسفه­ی کلاسیک یونان باستان است.

مکتب‌های فلسفی هلنيستی و بويژه رواقيان و اپيکوريان، هر يک منظومه­ای فکری آفريدند، اما آثار زيادی از آ­ن­ها باقی نمانده است. آموزه­های آن­ها اگر چه در مقايسه با فلسفه­ی عصر کلاسيک یونان فاقد نوآوری‌های واقعی بود، اما حوزه­های مختلفی اعم از فيزيک، متافيزيک، اخلاق و گاه منطق را در برمی‌گرفت. فراتر از آن، آن­ها در سير تکامل تاريخی خود مراحل گوناگونی را طی کرده و دچار دگرگونی‌های زيادی در آموزه های خود شدند.

«برتراند راسل» فیلسوف انگلیسی تصریح می­کند که در دوره­ی هلنيستی اگر چه يونانيان در قلمرو علمی و رياضی دارای دستاوردهای عالی بودند، اما در فلسفه، عليرغم اهميت مکتب­های اپيکوری و رواقی و آموزه­های شک­گرايی، نتوانستند به سطح فکری دوره­ی افلاطون و ارسطو برسند. وی می­افزاید که از سومين سده­ی پيش از ميلاد تا ظهور مکتب نوافلاطونی در سومين سده­ی ميلادی، در فلسفه­ی يونانی چيز واقعا تازه­ای وجود نداشت، اما در همين فاصله، جهان رومی برای پيروزی مسيحيت آماده شده بود. راسل تأکيد می­کند که ارسطو واپسين فيلسوف يونانی است که جهان را شاداب می­بيند، پس از او هر فلسفه­ای به اين يا آن صورت، فلسفه­ای دنياگريز است.

در توضیح این پدیده می­توان گفت که در توفان­های عصر هلنيستی، که بنيادهای حيات دولت­ها و شهروندان را متزلزل ساخته بود، پرسش از چگونگی زندگی انسان، به پرسش کانونی فلسفه تبديل گرديده بود. از ويژگی­های فلسفه­ی دوره­ی هلنيستی، آموختن هنر زندگی در شرايط دشوار بود. آموزه­های این مکاتب، نقش مداواگر روان را داشت. برای نمونه اپیکوریان آموزه­های خود را «داروی شفابخش» و آغازه­های فلسفی­شان را «رهايی­بخش» و «رستگاری­دهنده» می­ناميدند که بايد انسان را از درد و از قيد و بند دولت و ترس از مرگ آزاد سازد.

فلسفه­ی رواقی نیز می­خواست هنر زندگی باشد و راه درست زندگی کردن را به انسان نشان دهد. مکتب رواقی در دوره­ی هلنيسم، به تاثيرگذارترين مکتب فلسفی تبديل شد. اين امر را می­توان در تاثيرپذيری آکادمی افلاطونی از انديشه­های رواقی از يکسو و به حاشيه راندن انديشه­های ارسطويی توسط مکتب رواقی از دیگرسو ديد. مکتب رواقی در دوره­های بعدی تکامل خود در عصر امپراتوری روم، به گونه­ای دين اخلاقی مردم تبديل گردید.

با این مقدمه، ما نیز در بررسی مکاتب فلسفی عصر هلنیسم، با مکتب رواقی و معرفی فشرده و مختصر آرای بنیانگذار آن زنون می­آغازیم.

زنون در سال ۳۳۳ پیش از میلاد در کیتیون (قبرس) متولد شد و در سال ۲۶۲ پیش از میلاد در آتن چشم از جهان فروبست. وی قطعا غیریونانی و احتمالا یهودی فنیقی بوده است. حرفه­­اش در جوانی تجارت بود. احتمالا به دلیل غرق شدن کشتی­اش در اثر توفان، در سال ۳۱۲ پیش از میلاد به آتن آمد و در آنجا به سرعت تحت تاثیر اندیشه­های فلسفی قرار گرفت. خود او بعدها گفته بود که سرنوشت مرا به آتن کشید و به سوی فلسفه سوق داد. زنون نخست به کلبیان پیوست، اما اخلاقی­تر از آن بود که بتواند در مکتب کلبیان باقی بماند.

پس از چندی، تحت تاثیر آموزه­ی لوگوس هراکلیت قرار گرفت و سرانجام در سال ۳۰۰ پیش از میلاد، مکتب فلسفی خود را بنیاد گذاشت. چون به عنوان غيريونانی اجازه نداشت صاحب ملک شخصی باشد، اهالی محل، رواقی را در نزديکی بازار آتن جهت تدريس فلسفه در اختيار او گذاشتند و به اين ترتيب، هواداران فلسفه­ی او را که در آغاز زنونيان نام داشتند، رواقیان ناميدند.

زنون فاقد فرهمندی يک فيلسوف يونانی بود، اما گذشت زمان نشان داد که آموزه و رويکرد او به زندگی، به نيازهای زمانه­اش پاسخ می­دهد. در آغاز، در آتن فلسفه­ی جديدی را که ریاضت­کشی می­آموخت مسخره می­کردند، اما آموزه­های فرسخته­ی اخلاقی مکتب زنون، آنچنان بر سر زبان­ها افتاد که وقتی می­خواستند آدمی را اخلاقی معرفی کنند می­گفتند: آن شخص از زنون هم اخلاقی­تر است.

به عقیده­ی زنون، غایتمندی و زیبایی جهان شگفت­آور و پرهیبت است. زنون باور عمیق داشت که نظم پرشکوه جهان نمی­تواند تصادفی باشد، بلکه این نظم محصول نقشه­ی پرمعنای لوگوس است. لوگوس در فلسفه­ی رواقی فقط به معنی خرد یا گفتگو نیست، بلکه بیش از هر چیز به معنی «خرد جهانی آفریننده» و هم معنی با خدا، زئوس، نیروی اولیه، آتش آغازین، قانون جهان، مشیت خدایی و سرنوشت است. به عقیده­ی زنون، وظیفه­ی فلسفه پژوهش در این باره است که لوگوس چگونه جهان را اداره می-کند و کدام اهداف از آن برای زندگی عملی قابل دریافت است. پس می­توان گفت که مکتب رواقی، فلسفه­ی لوگوس است.

برای رواقیان خدا و طبیعت یکی است و آن­ها دو نامی هستند که بر یک واقعیت اطلاق می­شوند. به روایت دیوگنس لائرتیوس، زنون بر این باوربود که کل جهان و آسمان جوهر خدا هستند. همه­چیز خداست، همه­چیز لوگوس است و همه چیز در حد امکان خوب است. جهان ارگانیسمی واحد و دارای روح است، موجود زنده­ای که عقل دارد و یک انسان بزرگ خدایی به صورت یک گلوله.

برای رواقیان همه چیز ماده است. حتا لوگوس یعنی خرد جهانی خدایی نیز یک ذات روحی ناب نیست، بلکه بیشتر به مثابه آتشی مادی اندیشیده می­شود. خدا برای رواقیان فراتر از جهان نیست، بلکه جهان، کالبد خداست.

زنون معتقد بود که خرد جهانی، همه­ی اشیا و رویدادها را برای همه­ی زمان­ها بصورتی قانونمند بر هم منطبق کرده است، به گونه­ای که آینده هیچ چیز تازه­ای در بر ندارد. به نظر رواقیان در روند جهان، پیشرفتی وجود ندارد و همه­چیز بازگشت یکسان است. همه چیز مطابق سرنوشت صورت می­پذیرد. سرنوشت، زنجیره­ی علیت همه­ی هستنده­هاست.

در فلسفه­ی زنون، وحدت پایدار ذات خدایی جهان، از طریق آموزه­ی بازگشت جاویدان استوار و مستدل می­گردد. به نظر او، جهان بصورت ادواری و از طریق آتشی هستی­سوز نابود می­شود و از نو در هیئت پیشین هستی می­پذیرد. هر انسانی زندگی را بصورت پیشین و با همان دوستانی که داشت، با همان شادی­ها و رنج­های پیشین از سر می­گیرد. این بازگشت و تکرار به نظر رواقیان نه یک بار، بلکه بارها و تا ابد ادامه خواهد یافت.

زنون با تقدیر و سرنوشت، با آرامش و تسلیم درونی و اعتمادی مومنانه به غایت برتر مشیت خدایی روبرو می­شد. به نظر رواقیان، انسان نمی­تواند چیزی را در فرآیند بیرونی جهان تغییر دهد، اما با رویکردی درونی می­تواند نسبت به این فرآیند مواضع گوناگونی اتخاذ کند و از این طریق تصمیم بگیرد که آیا می­خواهد در هماهنگی با خود و طبیعت زندگی کند یا در گسست رنج­آور از آن. زیرا تقدیر و سرنوشت، کسی را که آن را می­پذیرد هدایت می­کند و کسی را که در مقابل آن می­ایستد وادار می­سازد. رواقیان تقدیر را به یک ارابه و انسان را به سگی تشبیه می­کردند که او را به پشت این ارابه­ بسته­اند. اگر سگ هوشمند باشد و با حرکت ارابه به دنبال آن بدود، داوطلبانه دویده است و از این کار نشاط هم به او دست می­دهد. اما اگر مقاومت کند، ارابه او را به دنبال خود بر روی زمین خواهد کشید و موجب رنج و درد او خواهد گردید.

برای رواقیان، اتفاق قابل پذيرش نبود و بزرگی انسان در آن بود که آنچه را که سرنوشت برايش رقم زده، داوطلبانه به امری تحمل پذير تبديل کند. چنين رويکردی را در انديشه­ی اپيکتت فيلسوف رواقی روم که خود زمانی برده بود می­توان مشاهده کرد در آنجا که زندگی را به صحنه­ی نمايشی تشبيه می­کند و می­گويد: «تو بايد نقشی در يک نمايش بازی کنی که صحنه­گردان آن را از پیش تعيين کرده است. اگر او نقش کوتاه يا بلندی برايت در نظر گرفته باشد، بايد آن را بپذيری. اگر نقش يک گدا باشد، بايد آن را مطابق شخصيت يک گدا بازی کنی. اگر نقش يک معلول يا يک سلطان يا شهروندی عادی را برايت در نظر گرفته باشد، وظيفه­ی توست که اين نقش را به خوبی ايفا کنی. اما در هر حال، انتخاب نقش بر عهده ی ديگريست».

به این ترتیب باید گفت که رواقیان تقديرگرا و خدمتگزار و ستايشگر لوگوس یعنی قانون اجتناب ناپذير جهانی بودند. هدف فلسفه­ی رواقی، در هماهنگی زیستن با لوگوس است. یک زندگی با آرامش روحی، آزاد از عواطف و انفعالات نفس، با فضیلت و در انطباق کامل با لوگوس، حتا در زمان رنج و بدبختی.

لوگوس به مفهوم رواقی آن، نه تنها خاستگاه همه چيز، بلکه بنياد قانونمندی رويدادهاست. در يک قانونمندی عمومی، نه تنها اشياء، بلکه شناسنده­ی آنها نيز مستتر است. به اين ترتيب، ساختارهای تفکر مفهومی و واقعيت بر هم منطبق­اند. بنابراين، درک لوگوس به مثابه اصل يک نظم کيهانی، نه تنها کارکرد معرفت­شناختی و متافيزيکی مهمی دارد، بلکه اين آموزه فراتر از آن اين امکان را نيز پديد می­آورد که روندهای طبيعت هم علّی و هم غايتمندانه فهم شوند. آنجا که غايت­ها تاثيرگذارند، اهدافی نيز وجود دارند که می­بايست متحقق گردند و اين به اين معناست که طبيعت، مطابق درک غايت­شناختی، نظمی هنجاری نيز به حساب می­آيد. خصلت هنجاری مفهوم رواقی طبيعت، بر شالوده­ی کارکرد آن در فلسفه­ی اخلاق استوار است که واجد خصلتی با حق طبيعی است.

بهرام محیی

  • تاریخ 05.02.2007
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده http://p.dw.com/p/A7Sf
  • تاریخ 05.02.2007
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده http://p.dw.com/p/A7Sf