1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

فرهنگ و هنر

به سوی طبس: سفرنامه‌ای از جنس دیگر!

ویلی شیرک‌لوند: «خانۀ شرقی رو به درون باز می‌شود. خانۀ غربی رو به بیرون باز می‌شود. خانۀ غربی خود را به‌نمایش می‌گذارَد؛ همان‌گونه که زن‌های غربی، بالکُن‌ها، گُلدان‌ها و آنتن‌های تلویزیون. خانۀ شرقی تنها دیواری کور ...»

default

روی جلد "به سوی طبس" / نویسنده: ویلی شیرک‌لوند / برگردان: فرخنده نیکو و ناصر زراعتی / ناشر: خانه هنر و ادبیات گوتنبرگ

چندی پیش، دوستی برایم کتابی فرستاد. امر کرده بود که "حتماً" کتاب را بخوانم‌، چون "در نوع خودش کم‌نظیر است".

پیرایش جلد کتاب خیلی ساده است و برای کسانی مثل من که به رنگ و زرق وبرق امروزه عادت دارند، ‌برانگیزاننده نیست. عنوان کتاب هم خیلی ساده انتخاب شده و نمی‌توان از آن حدس زد که ویلی شیرک‌لوند چه آشی برای خواننده پخته است. به همین علت کتاب "کم‌نظیر" هفته‌ها روی میز تحریرم آرمیده بود و لااقل روزی یک ‌بار دچار عذاب وجدانم می‌کرد.

بالاخره دست به سویش بردم ...

Farkhondeh Nikoo

فرخنده نیکو

در نگاه نخست با هدف نویسنده‌ی سوئدی آشنا می‌شوم: "به سوی طبس"، وصف مشاهدات او در سفرش به ایران است که در سال ۱۹۵۹ رخ داده.

شیرک‌لوند از راه شوروی به ایران سفر کرده است.

انگار دنبال بهانه‌ای هستم که از خواندن دست بکشم؛ این پرسش ذهنم را مشغول می‌کند: چرا از مرز زمینی شوروی؟

شانه بالا می‌اندازم و به خواندن ادامه می‌دهم.

لحظه به لحظه علاقه‌ام به خواندن بیشتر می‌شود.

پس از چند صفحه، دیگر میل ندارم کتاب را ببندم.

Naser Zeraati

ناصر زراعتی

نویسنده در صفحه‌های اول کتابش به خواننده نشان می‌دهد که از جنس سفرنامه‌نویسان "معمولی" نیست و به این، تا پایان وفادار می‌ماند. او نه قصد این دارد که از سفرنامه‌اش دست‌مایه‌ای بسازد برای بررسی اوضاع اجتماعی-سیاسی ایران در دوره‌ای خاص، و نه به انواع گل وحشره‌‌های این سرزمین می‌پردازد.

شیرک‌لوند با نثری زیبا، مشاهداتش در سرزمین پرآفتاب ایران را در ذهن خواننده بازتولید می‌کند. او را می‌بینیم که به مثابه یک رهگذر از کناردیوارهای بلند شهرهای ایران عبور می‌کند. به اندرونی خانه‌ها راه نمی‌یابد، در نتیجه از داوری در بار‌ه‌ی روابط زن و مرد هم می‌پرهیزد. در عین حال کنجکاو است و با وسواس به دوروبرش می‌نگرد، و از پدیده‌های ساده تصویری کلی می‌سازد که از قاب آن می‌توان به جزئیات پی برد:

«خانۀ شرقی رو به درون باز می‌شود. خانۀ غربی رو به بیرون باز می‌شود. خانۀ غربی خود را به‌نمایش می‌گذارَد؛ همان‌گونه که زن‌های غربی، بالکُن‌ها، گُلدان‌ها و آنتن‌های تلویزیون. خانۀ شرقی تنها دیوارِ کور و دری بسته را نمایش می‌دهد.

ورودی کوچه مثلِ سوراخِ مورچه است توی دیوارِ خیابان؛ راهِ ورود به دنیای دیوار‌ها و در‌های بسته. اگر مهمان نباشی، تو را آن‌جا کاری نیست؛ مهمانی پشتِ دری مشخص، بدونِ پلاک، که وقتی کوبۀ آن را که به‌شکلِ دست است می‌کوبی، گشوده می‌شود. این‌جا همه‌چیز پوشیده است. خانه‌های کور، به‌هَم‌فشرده، راهِ نفوذ را می‌بندند. در پیچ‌و‌خمِ مرموزِ کوچه، بی‌اختیار، گاه به‌این‌سو و گاه به‌آن‌سو کشیده می‌شوی تا سرانجام، جهت را گم کنی. کوچه بینِ دیوارها، همچون مستی تلوتلو‌خوران پیش می‌رود.

دیوار از حال و روزِ کسانی‌که در پَسِ آن زندگی می‌کنند، چیزی فاش نمی‌کند. ممکن است مردمی فقیر باشند، چپیده در اتاقی خِشت و گِلی که صاحبِ چیزی نیستند مگر تکّه‌ای فرش و یک منقل. شاید متمولانی باشند با خَدَمه و ماهیانِ قرمز، که فرزندان‌شان در امریکا درس می‌خوانند ...»

آنچه بیش از همه، این کتاب را برجسته می‌کند، ساختن لحظه‌های ماندگاردر ذهن خواننده است؛ پرتو آفتاب بر دیواری، آنچنان زنده تصویر می‌شود که گرمای آن را می‌توان حس کرد، و نگارش دل‌مشغولی یک مهندس و چند کارگر ایرانی هنگام حفر زمین، آنچنان ظریف و زیرکانه صورت می‌گیرد که تا مدتی لبخند از لب خواننده محو نمی‌شود:

«وقتی شیراز بودم، داشتند یک مرکزِ جدیدِ تلفن می‌ساختند. محلِ ایستگاهِ قدیمی تلفن حَرَمسَرای کریم‌خان بود. این ساختمان دیگر تقریباً کهنه شده بود. در امتدادِ پایۀ ساختمان، نقش‌برجسته‌ای‌ الهام‌گرفته شده از شاهنامه بود که به‌صورتِ زمخت، ناشیانه و خامی کار شده بود. (در فاصلۀ ده فرسنگی، سربازانِ نیزه به‌دست، باج و خَراج آورندگان، سَبکِ محکم و عظیم، نقش‌برجسته‌های تختِ‌جمشید). قرار بود ایستگاهِ جدیدِ تلفن در باغِ حرمسرا احداث شود و کار تا آن‌جا پیش رفته بود که گودالِ بزرگی کَنده بودند.

موضوعِ جالب، این نقش‌برجسته یا باغ یا استخرِ باغ نبود، بَل آبراهی بود که به استخر می‌رسید. این آبراه سرپوشیده بود و هنگامِ کَندنِ گودال، به آن برخورده بودند و با قدرتِ تمام، با کُلنگ و تیشه، افتاده بودند به‌جانش؛ آبراه نیز سرسختانه مقاومت می‌کرد. پهنای آبراه بیش از کُلُفتیِ بازوی آدم نبود، اما دور‌تا‌دورِ آن را حفاظی به‌قُطرِ بیش از نیم‌متر به‌صورتِ دیواری محکم فَرا‌گرفته بود. مهندسِ تازه‌کارِ ایرانی از دستِ این جانورِ پوست‌کُلُفت عصبانی بود؛ جانوری‌که شاهدی بود بر حماقتِ کریم‌خان! چه‌کسی غیر از آدمی احمق آبراهی ساده را به‌شکلِ دژی چنین اُستوار می‌سازد؟! چه کِرمی زیرِ خاک، به آبراه حمله می‌کند؟ کدام موشِ کوری* خنجرش را در رگ‌های آبراه فرو‌می‌بَرَد؟ کدام خونِ شبانه* زیرِ پاهای تازه شُسته‌شدۀ دلبرکان جریان می‌یابد؟ مهندس عقیده داشت ضخامتی به‌مقیاسِ یک در یک‌و‌نیم اینچ از حدِّ کافی هم بیش‌تر است. مهندس که امکان ندارد اشتباه کند ...»

آشنایی نویسنده با ادبیات کهن ایران هم اعجاب برانگیز است. در این رابطه برای خواننده‌ای که با شیرک‌لوند آشنایی ندارد، احتمالاً این سؤال پیش می‌آید که آیا او زبان فارسی می‌دانسته؟ یا این پرسش که با چه انگیزه‌ای او به ایران علاقمند بوده است؟

اصولاً در حین خواندن کتاب، هراز گاهی پرسش‌های این‌چنینی به ذهن خواننده خطور می‌کنند. پرسش‌هایی که در پایان بی‌‌پاسخ می‌مانند.

پرسش‌های دیگری هم هست: مثلاً چه انگیزه‌ای باعث می‌شود که دو آدم پرمشغله، فرخنده نیکو و ناصر زراعتی‌، وقت خود را صرف برگرداندن "به سوی طبس" به فارسی کنند؟ آیا کسی به آنها سفارش داده بوده؟ چرا دو مترجم؟ ترجمه کتاب چقدر طول کشیده است؟ آیا این کتاب از آثارِ شناخته‌شده در سوئد است یا در قفسه‌ی کتاب‌هایِ گمنامِ کتابخانه‌ها خاک می‌خورَد؟ واکُنش به ترجمه فارسیِ آن تاکنون چگونه بوده؟

قدرتِ خلاقه‌ی نویسنده در هر صفحه عیان است. ریتمِ کلام و انتخابِ واژه‌ها هم در خیلی جاها به شعر نزدیک می‌شود. این تا چه حدّ از نویسنده برآمده و چقدرش حاصلِ آشناییِ مترجم‌ها با ادبیاتِ ایران است؟

برای یافتن پاسخ به فرخنده‌ی نیکو و ناصرزراعتی روی ‌آوردم. پاسخ آنها چنین است: