1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

فرهنگ و هنر

افلاطون و عشق به امر جاويد

در اين گفتار نگاهی گذرا خواهیم داشت به زندگی و آرای افلاطون، فیلسوف كلاسيك یونان باستان.

default

افلاطون در سال ۴۲۷ پیش از میلاد در آتن زاده شد و در سال ۳۴۷ در همانجا چشم از جهان فروبست. وی از خانواده­ای ممتاز و اشرافی بود. در آغاز به هنر شعر روی آورد. در نوجوانی از کلاس­های درس همواره پر از شاگرد سوفیست­هایی چون گورگیاس و پروتاگوراس دیدن کرد و خیلی زود به سیاست علاقمند شد. خود او بعدها گفته بود که تصمیم داشتم به محض یافتن استقلال شخصی، وارد عالم سیاست شوم و در مدیریت دولت نقشی بر عهده گیرم.

افلاطون در بیست و یک سالگی به حلقه­ی شاگردان سقراط پیوست و به شدت تحت تاثیر استاد خود قرار گرفت. خود او گفته است: «هنگامی که به او گوش فرامی­دهم تپش قلبم تند­تر­ و چشمانم تر می­شود». اعدام استاد و دوستش سقراط به کلیدی­ترین رویداد زندگی او تبدیل شد و نقد سیاسی او را ریشه­ای­تر ساخت. او به این اعتقاد رسید که همه­ی دولت­های موجود تحت حکومت­های بد قرار دارند.

افلاطون دست به سفرهای زیادی زد و حتا تا مصر رفت. در جنوب ایتالیا با فیثاغوریان آشنا شد. دیونیزوس پادشاه سیراکوس تحت تاثیر اندیشه­های سیاسی افلاطون قرار گرفت و تلاش کرد او را به خود جلب کند. اما افلاطون بزودی مورد خشم پادشاه قرار گرفت. گفته­اند که علت آن این بود که افلاطون از وی خواسته بود کمتر به فکر منافع خویشتن باشد و با فضیلت زندگی کند. پادشاه نیز از روی خشم به افلاطون گفته بود: سخنانت مزه­ی ضعف پیری می­دهند و افلاطون در پاسخ به او گفته بود:­ و سخنان تو مزه­ی خلق وخوی جباریت. گفته­اند که به دستور شاه او را به عنوان برده فروخته و سپس دوباره آزادی او را خریده­اند. در درستی این روایت اما جای تردید وجود دارد.

افلاطون در چهل­سالگی «آکادمی» فلسفه­ی خود را در نزدیکی آتن بنیاد گذاشت. با شاگردان خود در آنجا مشترکا زندگی می­کرد. پس از آن دوبار دیگر به سیراکوس سفر کرد، اما همه­ی تلاش­های او برای تحقق آرمانشهرش ناکام ماند. افلاطون تا پایان عمر خود به تدریس فلسفه در آکادمی ادامه داد.

روایتی از دیدار افلاطون و دیوگنس فیلسوف کلبی مسلک وجود دارد که شنیدنی است. هنگامی که افلاطون در حضور او و جمعی دیگر درباره­ی ایده­ها سخن می­گفته است و از ایده­ یا مثل اشیا نام می­برد، دیوگنس با تمسخر می­گوید: من میز و جام را می­بینم اما ایده و مثل آن­ها را نمی­بینم. افلاطون نیز در پاسخ می­گوید: قابل فهم است. زیرا تو چشمانی را که با آن می­توان میز و جام را دید دارى، اما شعوری را که با آن بتوان ایده­ها را دید ندارى.

اندیشه­ی افلاطون مشحون از عشق به امر جاوید است. هنگامی که از عشق افلاطونی سخن گفته می­شود منظور همین است. عشق افلاطونی اشتیاق روح شناسنده به دنبال کمال مطلق است، اشتیاقی برای شناختن آن.

«اروس» نزد یونانیان باستان خدای عشق جنسی بود. نزد افلاطون «اروس» تجسم عشق به فرزانگی است. به نظر افلاطون «اروس» در روح انسان نفوذ و حسرت کمال را در او ایجاد می­کند. «اروس» است که انسان را به جستجوی امر حقیقی، نیک و زیبا برمی­انگیزد. «اروس» نزد افلاطون نیروی انگیزش تحقق کمال انسانی و نامیرایی روح است.

اما رسیدن به کمال برای افلاطون، پیمودن راهی طولانی است. سفر زندگی از طریق تعالی روح خویشتن از مرحله­ای به مرحله­ی بالاتر تا عالی­ترین حد آن یعنی خداگونه شدن پیموده می­شود.

برای افلاطون اما، کمال در این جهان خانه ندارد. اگر چه نفس انسانی همواره در حسرت کمال بیشتر در جهان ماست و در همین راستا نیز فعالیت می­کند، اما در واقع معطوف به جایی است که در آن کمال همواره واقعیت است، معطوف به فراسوی جهانی دیگر، جهان ایده­آل. به این ترتیب نزد افلاطون شاهد آموزه­ای دوجهانی هستیم، دوآلیسم یا ثنویت اندیشه­ی افلاطونی در همینجا نهفته است.

افلاطون در تداوم اندیشه­ی استادش سقراط می­اندیشد. سقراط در جستجوی مفاهیم کلی و امور ذاتی مشترک، مثلا رفتارهای گوناگون عادلانه می­گشت. برای نمونه می­پرسید: عدالت چیست؟ افلاطون این پرسش­های سقراطی را که محدود به مفاهیم کلی در حوزه­ی اخلاق بود، به همه­ی هستنده­ها گسترش می­داد و برای نمونه می­پرسید: امور ذاتی مشترک در همه­ی شیران کدام است؟ افلاطون برای همه­ی این مفاهیم کلی هستنده­ای مستقل از تفکر ما را به رسمیت می­شناخت و آن­ها را «ایده­ها» می­نامد. برای او هم ایده­ی عدالت وجود دارد و هم ایده­ی شیر.

افلاطون غالبا ایده­ها را «هستنده» یا «خود هستنده» و یا «هستنده­ی واقعی» نیز می­نامد. این ایده­ها برای خود، جهان دیگری دارند. در جهان آن­ها شدن و زوال­یافتن وجود ندارد. در جهان ایده­ها مانند جهان محسوسات یعنی جهان اشیا دیدنی و زوال­یابنده، هیچ چیز تصادفی، حسی و نسبی نیست. از همین رو به نظر افلاطون شیر می­میرد، اما ایده­ی شیر دستخوش هیچ تغییری نمی­شود. ایده­ی شیر جاودانی است. افزون بر آن، جهان محسوسات بدون جهان ایده­ها اساسا وجود نمی­داشت. زیرا ایده­ها الگوهای تغییرناپذیر ازلی هستند که اشیا قابل ادراک حسی تنها تصاویری گذرا و نارسا از آن­ها به شمارمی­آیند. هر قدر سهم­بری اشیا از ایده­ها بزرگ­تر باشد و هر قدر بیشتر تحت سرمشق آن­ها باشند، بهتر و زیباترند.

حسرت شناخت درنفس انسانی، نهایتا فقط می­تواند معطوف به قلمرو ایده­ها و کمال جاودانی باشد. اما عشق افلاطونی می­خواهد به عالی­ترین امر برسد. آیا ایده­ای غایی وجود دارد؟ ایده­ی ایده­ها؟ آنچه که در ایده­ها مشترک است چیست؟ گوهر مشترک ایده­ها کدام است؟

در کتاب هفتم دولت (جمهوری)، افلاطون از زبان سقراط به این پرسش­ها می­پردازد. تمثیل غار او در این رابطه، بسيارجالب و درتاریخ اندیشه پرآوازه است. وی در این تمثیل انسان­هایی را به تصور درمی­آورد که از کودکی در غاری زیرزمینی محبوسند و به دلیل دربند بودن قادر نیستند سر خود را به عقب بازگردانند. پشت سر آنان شعله­ای از آتش زبانه می­کشد و روشنایی می­بخشد. میان آتش و کسانی که دربندند راهی و دیواری کوتاه وجود دارد. کسانی که از این راه عبور می­کنند با خود اشیا مختلفی حمل می­کنند و آن را بالاتر از دیوار می­گیرند، بصورتی که سایه آن­ها بر دیوار روبروی انسان­های دربند می­افتد. سایه­ها تنها چیزی هستند که انسان‌هاى دربند آن­ها را مى‌بينند و واقعیت می­پندارند.

افلاطون ادامه می­دهد که اگر یکی ازانسان­های دربند می­توانست سر خودرا برگرداند و آتش و اشیا واقعی را بیند، شناخت واقعی نسبت به چیزی که پیش از آن، سایه­ی آن­ها را واقعی می­پنداشت، برایش دردآور بود و بدون مقاومت درونی میسر نمی­شد. اما اگر او را با قهر به بیرون از غار می­کشیدند، دردی حس نمی­کرد و مقاومتی نشان نمی­داد. پس ازاینکه تدریجا چشمانش به نور درخشان بیرون غار عادت می­کرد، از آنجا می­توانست نخست سایه­ها و اشیا و نهایتا خود خورشید را ببیند.

برای افلاطون، اقامت در آن غار همانند زندگی ما در جهان محسوسات است، همانند زندگی نفس انسان در جسمش. در جهان مادی، دانش تجربی ما علیرغم پیشرفتی که در آن حاصل می­کنیم، همواره فقط شناخت از تصاویر و همان سایه­هاست. اما عشق افلاطونی به سایه­ها بسنده نمی­کند. این عشق به سوی نور و سرچشمه­ی نور پرمی­کشد.

بيرون از غار، چشمان شناسنده خورشيد را مى‌بيند. خورشيد نماد برترين ايده‌هاست: ايده‌ى امر نيك. ايده‌ى امر نيك، علتى براى همه‌ى شناخت‌ها و حقايق و به همين دليل زيباتراز شناخت و حقيقت است. حتا بيشتر از آن: همانگونه كه خورشيد نه تنها اشيا را ديدپذير مى‌سازد، بلكه به آن‌ها زندگى مى‌بخشد، ايده‌ى امر نيك نيز بيشتر از عامل شناخت‌پذير ساختن ايده‌هاست. ايده‌ى امر نيك علت هستى است، علت هستى نيك همه‌ى ايده‌ها. اين ايده از منظر منزلت و نيرو بر فراز هستى قرار دارد. اين ايده‌، بنياد اوليه‌ى آفرينندگى همه‌ى هستى و همه‌ى شناخت است. ايده‌ى امر نيك چونان خورشيدى ميان ايده‌ها، در كمال زيبايى مى‌درخشد.

به نظر افلاطون، نفس انسان پيش از زايش خود، يكبار درخشندگى ايده‌ها را ديده است. نفس نسبت به هستنده‌ى كامل و واقعى شناخت دارد. اما در نتيجه‌ى زايش نفس، اين شناخت از طريق جهان محسوسات جسم انسان، عقب رانده و به فراموشى سپرده شده است. فلسفه بايد اين دانش بنيادين را بازآورد. افلاطون از به ياد آوردن سخن مى‌گويد.

با كمك فلسفه، نفس مى‌تواند فراموش‌شده‌هاى خود را به يادآورد. تنها پس از تفكر درازمدت، سخت و انتزاعى مى‌توان تدريجا از غار بيرون آمد و جهان ديدنى را ديد، از آن درگذشت و تعالى يافت. براى سقراط ديالكتيك سنجيدن دانش در پرسش و پاسخ متقابل بود. براى افلاطون ديالكتيك به معنى تفكر ناب بدون دريافت حسى و تاثير محسوسات است. تفكر نابى كه خود را روى مفاهيم متمركز مى‌سازد، آن‌ها را از هم تفكيك مى‌نمايد و پيوندهاى ميان آن‌ها را تعيين مى‌كند. ديالكتيك نزد افلاطون دانش ايده‌هاست. عقيده با سايه‌ها و دانش ديالكتيكى با هستى سروكار دارد.

به نظر افلاطون معدود افرادى كه به تعالى ديالكتيكى انديشه نائل مى‌شوند، مسئوليتى بزرگ بر دوش دارند. آنان اجازه ندارند زندگى خود را در گوشه‌ى انزوا و در رويگردانى از جهان بگذرانند. آنان نسبت به وظايف اجتماعى متعهدند. فقط آنان هستند كه بايد حكومت كنند. زيرا اين فقط آنان هستند كه مى‌دانند ايده‌ى امر نيك، معيار همه چيز است. اگر ايده‌ى امر نيك، علت همه‌ى درستى‌ها و زيبايى‌ها باشد، اين ايده بايد شناخته باشد كه چه كسانى شخصا و در امور دولتى عاقلانه رفتار خواهند كرد. اينكه ايده‌ى امر نيك در دولت حاكم گردد و به عنوان عالى‌ترين فضيلت يعنى عدالت تاثير گذارد، وظيفه‌ى حياتى فيلسوفان راستين است. به اين ترتيب، يا فيلسوفان بايد شاه شوند، يا شاهان فيلسوف.

عشق افلاطونى مى‌تواند نفس شناسنده را به كمال خدايى نزديك سازد، اما ورود به جهان ديگر نخست ناممكن است. تنها هنگامى كه در اثر مرگ، نفس انسان از جسمش آزاد مى‌شود، حسرتش به پايان مى‌رسد و آرام مى‌گيرد. افلاطون با تعيين ارزشگذارانه‌ى مناسبات ميان نفس و جسم كه سرچشمه‌اى اورفيك و فيثاغورى دارد، تصويرى از انسان ارائه مى‌دهد كه سده‌هاى بسيار بر تفكر مغرب زمين تاثير مى‌گذارد.

عشق افلاطونى به نقطه‌ى اوج خود مى‌رسد: اين عشق، آمادگى فلسفى و اخلاقى براى مرگ جسمى در اين جهان، جهت برآورده شدن آرزوى نگرش ناب ايده‌ها در جهان ديگر است. مادامى كه جسم با نفس درآميخته است، هرگز نمى‌توان به رضايتى دست يافت كه آن را مى‌طلبيم، يعنى به حقيقت. زيرا جسم با تمناها و خواهش‌ها، با نيازها و نگرانى‌هاى خود و ايجاد انگاره‌هاى نادرست، هزاران مانع در راه رسيدن به حقيقت ايجاد مى‌كند.

بهرام محيى

  • تاریخ 02.01.2007
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده http://p.dw.com/p/A7Sh

مطالب مرتبط

  • تاریخ 02.01.2007
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده http://p.dw.com/p/A7Sh