1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

فرهنگ و هنر

از "ونوشه" تا "سیمرغ" • مصاحبه با حمید متبسم (قسمت دوم)

حمید متبسم آهنگساز و نوازنده را در شهر هرلن هلند، در خلوتی یافتیم که به سختی فراهم آمد. با آهنگسازی که توانسته بود سی و چهار جوان نوازنده را در این شهر جمع کند به گفت و گو نشستیم. بیشتر این جوانان از ایران آمده بودند.

default

حمید متبسم (راست)

دویچه وله: شما پیش از این‏که به قصه‏ی سیمرغ و زال بپردازید، با شاهنامه‏ی فردوسی آشنایی داشتید؟ شاهنامه را خوانده بودید؟

حمید متبسم: بسیار زیاد! من در خانواده‏ای بودم که اهل ادبیات و موسیقی بوده است. برادرها و خواهرهای بزرگ من همه اهل ادبیات و موسیقی‏اند. همه‏ی آن‏ها گوش موسیقی دارند، همه بسیار اهل خواندن‏ و مطالعه‏اند و همین‏طور اهل شعر و ادبیات. این یکی از خوشبختی‏های من بوده که باعث شده سطحی از کنار مسائل رد نشوم و اگر به فردوسی، شفیعی کدکنی و یا حافظ پرداخته‏ام، شناختی از آن‏ها داشته‏ام و این شناخت توامان با آموزش‏هایی که دیده‏ام، خیلی به من کمک کرده است.

من در ادبیات شاگرد جناب دکتر نیرسینا و خانم دکتر نشاط بوده‏ام که استادهای بسیار سخت‏گیری بودند و اگر متنی را درست متوجه نمی‏شدی، درست نمی‏خواندی و نمی‏نوشتی، خیلی ساده از کنار آن رد نمی‏شدند. همه‏ی این‏ها به من خیلی کمک کرد که در همان دوران نوجوانی آمادگی آن را داشته باشم که شعر پیچیده‏ای مانند "به‏نام گل سرخ" را درک کنم. نه این‏که فقط کلمات را بخوانم و از بغل آن رد بشوم، بلکه عمیقاً بفهمم که چه معنا دارد که:
«از این گریوه به دور،
در آن کرانه ببین؛
بهار آمده، از سیم خاردار گذشته…»

درک کردن این استعاره در درون کلام پیچیده‏ی شفیعی کدکنی، احساس این‏که چگونه است که بهار از سیم خاردار می‏گذرد، نه این‏که فقط از بغل آن‏ها رد شود و بگوید: بهار یعنی چه؟ از سیم خاردار می‏گذرد چه معنایی می‏دهد؟ و از این گریوه به دور، در آن کرانه ببین، به چه معناست؟ یا در جای دیگری می‏گوید: «زین بر نسیم بگذار!» نسیم را زین کن تا «بگذری از این بحر». یعنی تصور نشستن روی نسیم، بر روی زینی و این‏که مانند سوارکاری بر روی نسیم نشسته‏ای و می‏گذری، این‏ها تخیلات و تصورات ساده‏ای نیستند و از هرکسی برنمی‏آید.

Symorgh Iran

فردوسی مملو است از این داستان‏ها و برای من نه به عنوان یک کودک، بلکه به عنوان یک کودک بزرگسال، هنوز هم که هنوز است، افسانه‏هایی که مادرم برای‏ام تعریف می‏کرد و در گوشم نجوا می‏کرد، یک تکیه‏گاه و آرامش‏گاه بزرگ است. یعنی زمانی که خوابم نمی‏برد، اگر به آن داستان‏ها فکر کنم، می‏توانم آرامش بگیرم و بخوابم، می‏توانم خودم را از دنیا دور کنم، با رفتن به فضای آن دوره و پرداختن به افسانه.

یا هنوز هم که هنوز است، اگر به سینما بپردازم، فیلم‏های افسانه‏ای برایم خیلی جذابیت دارند. اگر مثلاً فیلم "ادویسه" را ده بار دیده باشم، یک بار دیگر هم ببینم، هنوز برایم جذاب است. اگر در کودکی، در ۷ سالگی آن را دیده‏ام، امروز در ۵۳ سالگی هم علاقه‏مندم که دوباره آن را ببینم. افسانه برایم جذاب است و حماسه‏ها و افسانه‏های شاهنامه‏ی فردوسی در اوج همه‏ی این‏ها قرار دارد. به‏هرحال در خلاصه‏ای که توضیح دادم، روشن است که من علاقمند به کار افسانه‏ای هستم.

اما موسیقی ایران، به‏طور کل و عموماً به مفاهیم درونی می‏پردازد. مانند شعر معنوی فارسی است. اگر ما اشعاری از شعرایی مانند مولانا، حافظ و… را پشت سر هم بخوانیم، گاهی وقت‏ها کسانی که تخصص ندارند و یا حتی کسانی که تخصص دارند، ولی همه‏ی این ابیات را حفظ نیستند، تشخیص نمی‏دهند که به کدام شاعر تعلق دارد. مثلاً: «زلف آشفته و خوی کرده خندان لب و مست»، در کنار «بی‏همگان به‏سر شود، بی‏تو به‏سر نمی‏شود» یا «کس نگذشت از دلم تا تو به خاطر منی». این‏ها سه مصرع از سه شاعر بزرگ معنوی‏پرداز: حافظ، مولانا و سعدی بودند که همه از یک عشق الهی سخن می‏گویند و از یک پدیده‏ی غیرملموس.

پدیده‏های غیرملموس هم برای هر بیننده، شنونده و خواننده‏ای تصویر مشخص خاص خود را دارند. برای همین، خیلی راحت می‏شود که ما تنبوری به‏دست بگیریم و شعر مولانا را با آن تنبور و یا سه‏تار به‏تنهایی بخوانیم و حس خودمان را بیان کنیم. چرا؟! چون انتزاعی است و در هر اندازه‏ای قابل اجراست. ولی وقتی به تصویر کردن صحنه‏های جاندار می‏رسیم، کار سخت می‏شود و صحنه‏های شاهنامه‏ی فردوسی کاملاً جان‏دار است:
«کمندی گشاد او ز گیسو بلند
که از مشک از آن‏سان نپیچی کمند
کمند از رهی بستد و داد خم
بیفکند بالا و نزد هیچ دم»
یا می‏گوید:
«سواران همه پیش سام آمدند
گشاده دل و شاد‏کام آمدند
تبیره زنان پیل بردند پیش
برآمد یکی گرد چون کوه نیل»
تمام این‏ها تصویرهای جان‏دار هستند. یعنی آن‏چه شما تصور می‏کنید، با تصور من، زیاد دور از هم نیستند. چون تصور این‏که سواران روی پیل دارند می‏آیند، طبلی می‏زنند و شیپوری می‏زنند و گردی از این حرکت بلند شده است، تصاویری جاندارند که همه از آن تصوری دارند. یا مثلاً وقتی راجع به درخت صحبت می‏کنیم، ممکن است نهایتاً در ذهن شما درخت کاج باشد و من درخت سرو، ولی هیبت درخت ثابت است.

این است که وقتی صحبت از پدیده‏های جاندار به میان می‏آید، کار سخت می‏شود. دیگر مثلاً این‏که من داد بزنم که این‏طوری است، به‏درد نمی‏خورد. بلکه احتیاج به یک رنگین‏کمان صوتی بزرگ‏تری برای ارائه، پرداختن به موسیقی و نشان دادن شخصیت‏ها وجود دارد. مثلاً در موسیقی کودک، برای معرفی کردن حیوانات، شخصیت هر حیوان را یک ساز ارائه می‏دهد. فرض کنید کلاغ را اوبوا می‏زند یا غاز را کلارینت می‏زند و یا گربه ویولون و یا ویولون‏سل است. به این معنا، شما برای نشان دادن صحنه‏های جان‏دار، به ابزارهای بیشتری نیاز دارید.

NO FLASH Symorgh Iran

ارکست اجرای سیمرغ

همان‏طور که گفتم موسیقی ایران عموماً به مفاهیم درونی می‏پردازد. اما در موسیقی غرب خیلی به تصویر کردن طبیعت می‏پردازند، به توصیف برون تا توصیف درون. کما این‏که وقتی شما برون را توصیف می‏کنید، به‏هرحال یک عامل درونی هم در آن نقش دارد و آن درون شخصی شماست، آن‏گونه که شما می‏بینید، آن‏گونه که شما تصور می‏کنید، ارائه می‏دهید. مثلاً: «زین بر نسیم بگذار/ تا بگذری از این بحر»، سوارکاری روی نسیم، تصور درونی شاعر است، ولی شما می‏توانید برای خودتان تصوری از این نسیم که شکل ابر و هوا دارد و شبیه به موجودی مانند اسب یا اسب بالداری است که روی نشسته‏اید و دارید می‏گذرید… داشته باشید. تصویر کردن چنین صحنه‏ای نیاز به ابزار بیشتری دارد و فقط گفتن آن کافی نیست.

ساز نی‏ای که در آغاز کنسرت گذاشته‏اید، سمبل چیست؟ آیا تصویری از بیابانی است که زال را در آن گذاشته‏اند؟

برای من نی در تمام این کار، پرنده‏ای است که می‏خواند. مانند خود سیمرغ است که صدایش همه جا هست. علت این‏که من کل این کار را با نی شروع کردم، این بود که هر هنرمندی، در هر زمینه‏ی هنری‏ای، وقتی می‏خواهد کاری را شروع کند، دست‏مایه‏هایی می‏خواهد، باید جایی الهامی بشود که آدم آغازی کند و بعد بر اساس آن آغاز، این طبقات را بسازد و جلو برود و تکه آجرهای این ساختمان را روی هم بگذارد.

مدتی بود این شعر جلوی من بود، پارتیتور درست کرده بودم، اسم سازها را تصور کرده بودم که چه سازهایی می‏زنند و چه خواننده‏هایی می‏خوانند و… اما دنبال این می‏گشتم که قطعه چگونه باید شروع شود. بعد حتی رسیدم به این‏که ما باید در ابتدای کار سیمرغ را صدا کنیم؛ سیمرغ به عنوان یک نماد نجات‏بخش، پدیده‏ای که می‏آید و ما را از این -متأسفانه باید گفت- دنیایی که شبیه به زباله‏دان شده امروز، نجات بدهد و راهی به ما نشان بدهد.

یعنی سمبل رهایی است…

سمبل رهایی است. نجات‏بخش است. پرش را آتش می‏زنند که بیاید راه نشان بدهد. به این فکر کرده بودم که در آغاز کار سیمرغ را فریاد بزنیم و بعد دوتا مفهوم نیکی و راستی را. مفاهیمی که امروز رنگ باخته‏اند، یعنی فقط اسم‏شان هست، اما عمق ندارند و کاغذی هستند، همان رو هستند، عمق‏شان را از دست داده‏اند و در دل مردمان جهان کم‏کم معنی ذاتی خود را از دست داده‏اند. این‏ها هم دو کلامی بودند که من فکر کردم در ابتدا بایستی فریاد کرد. چون خود سیمرغ هم مظهر نیکی و راستی است. اما باز نمی‏دانستم که چگونه باید آغاز کنم.

در مقدمه‏ی آلبوم سیمرغ هم به این مسئله اشاره کرده‏ام که در یک صبح پاییزی که از خواب بیدار شدم، صدای پرنده‏ای که بسیار آرزومند و تنها می‏خواند، نظرم را جلب کرد. او می‏خواند و قطع می‏شد و دوباره با همان صدا می‏خواند و قطع می‏شد و انگار گم‏شده‏ای داشت. دوباره صدایش می‏کرد، باز قطع می‏شد. ولی این صدا را ترک نمی‏کرد، باز دوباره می‏آمد. واقعاً بهترین حس و بهترین الهام را همان‏ موقع گرفتم و نشستم پای کاغذ نت و اولین اصوات را برای نی نوشتم. با نی شروع می‏شود و بلافاصله پشت سرش کر فریاد می‏زند: سیمرغ! و پشت سرش سازها لایه‏های مختلف را می‏سازند و بعد می‏آید: نیکی، راستی! و کل دیباچه به این خلاصه می‏شود. کلامی از فردوسی در آن نیست.

یعنی گروه کر آن "مرغ رهایی‏بخش" را فریاد می‏زنند…

دقیقا! و این قطعه با همان هم ختم می‏شود. در پایان هم باز با سیمرغ و نیکی و راستی، قطعه تمام می‏شود. درست مانند دایره‏ای است که در پایان به همان‏جایی که شروع کرده‏ایم می‏رسیم و اتفاقات وسط ما را از دو طرف با این مفاهیم پیوند می‏دهد؛ مفاهیمی که سعی کرده این کار، در حد توانایی من، مطرح کند و ارائه بدهد.

در جای دیگری صدای سلوی یک زن شنیده می‏شود. با همه‏ی ممنوعیت‏هایی که وجود دارد، چگونه شد که این صدا را گذاشتید؟

در ایران وقتی خانم‏ها همخوانی می‏کنند، مشکل نمی‏گیرند. در آلبوم هم دوبار یک‏صدا خوانده شده که دونفره صدا می‏دهد، ولی منظور من این بوده که یک‏ نفر سلو بخواند. اما خوشبختانه این‏دو آن‏قدر هم‏رنگ خوانده‏اند که مانند یک صدا شنیده می‏شود و همان سلوی مدنظر من را می‏رساند.

اول این‏که در دو جای مختلف، در این مجموعه و به‏خصوص در کل بخش پایانی این کار (بخش ششم) پیشنهاد خودم را که انگار سیمرغ این پیشنهاد را به من داده که مطرحش کنم، به عنوان پدیده‏ی نجات‏دهنده، عشق را مطرح می‏کنم. می‏دانید که آثار حماسی ممکن است با پهلوانی و خیلی شلوغ ارائه بشوند و پایان‏بخش آن هم قطعه‏ی تند و همراه با فریاد باشد. اما بخش پایانی این کار، به عشق می‏پردازد. به عنوان این‏که راه پایان عشق است. اگر عشقی وجود داشته باشد، انسان می‏تواند به او پناه ببرد و از او کمک بگیرد برای این‏که انسانی‏تر زندگی کند.

در واقع، صدای زن نماد عشق است؟

در آن بخش چون نقش رودابه به عنوان یک زن والامقام در شاهنامه مطرح است، و رودابه کسی است که زال را با تمام خصوصیات خوبش، سال‏های سال در یک پیوند عاطفی حفظ می‏کند، شخصیت‏اش را محکم نگه می‏دارد و باعث می‏شود زال به عنوان یک پهلوان و یک آدم بانفوذ، بتواند اجتماع آن روز را برای ۱۰۰ سال متمادی سلامت نگه دارد، بدون جنگ و خون‏ریزی؛ این است نقش زن در این‏جا برای من خیلی اهمیت دارد. غیر از بخشی که خواننده‏ی زن می‏خواند:
«یکی پادشه بود مهراب نام
زبردست و باگنج و گسترده‏ کام
به بالا، به کردار آزاده‏ سرو
به رخ چون بهار و به رفتن تذرو».

در بخش دیگری که صحبت از عشق می‏شود، خانم‏ها شعر را دکلمه می‏کنند. به این شکل که با اکوی صدای هم‏دیگر، هر کلامی که می‏شنوید، از صدای بعدی و بعدی سه بار از زبان رودابه تکرار می‏شود که:
«که من عاشقم همچو بهر دمان
از او برشده موج بر آسمان
پر از عشق زال است روشن ‏دلم
به خواب ‏اندر اندیشه زو نگسلم»
گروه کر زنان، این چند بیت را دکلمه می‏کنند. بدون موسیقی! یعنی سکوت کامل می‏شود و صدای زن را می‏شنوید که پیام عشق را می‏دهد.

در شاهنامه‏ی فردوسی هم با این‏که فردوسی در داستان‏هایی از بعضی از زن‏های شاهنامه، از شخصیت آن‏ها، عصبانی می‏شود و پرخاش می‏کند به خانم‏ها، ولی به نقش والای زن خیلی اشاره شده است. به‏خصوص در بخش زندگی زال و رودابه و بعد هم زندگی پسرش رستم و نقش تهمینه که او چه نقش والایی دارد و به‏جا بود که به این مسئله اشاره بشود.

شما با خواننده‏های مختلفی از جمله سالار عقیلی نیز کار کرده‏اید. چرا این‏بار همایون شجریان را انتخاب کردید؟ چرا صدای او برای این‏کار به‏نظرتان مناسب‏تر آمد؟

همایون شجریان غیر از این‏که خواننده‏ی بسیار توانایی است…

بدون تردید…

Iran weekly Gallery_27_11 Konzert

همایون شجریان(چپ) و حمید متبسم

بدون تردید واقعاَ! و در عین حال خواننده‏ی بسیار انعطاف‏پذیری است، یعنی در فرم‏های مختلف می‏تواند خود را تطبیق بدهد، دارای دانش گسترده‏ی موسیقی نیز است. او ساز زده و اطلاعات خیلی خوبی از موسیقی دارد. علاوه بر این، وسعت صدای همایون، به‏خصوص توانایی‏اش در خواندن نت‏های خیلی بالا، در موسیقی ما نادر است؛ و من چون می‏خواستم در این کار، نت‏های خیلی بالا خوانده بشود، انتخابم بر اساس عواملی بود که به آن اشاره کردم. یعنی اگر قرار بود خواننده‏ی دیگری بخواند، می‏بایستی حتماً از این سطح صدا برخوردار باشد.

این است که صحبت‏هایی که من راجع به همایون کردم، نه این‏که شامل خواننده‏های دیگر امروز ایران نمی‏شود، از نظر کیفیت صدا، دانش موسیقی و…، بلکه مسئله‏ی وسعت صدا در آن مطرح است. یعنی اگر قرار باشد زمانی که ما نیستیم، دوباره این قطعه اجرا بشود، در آن زمان هم می‏بایستی حتماً رهبر ارکستر خواننده‏ای را انتخاب کند که توانایی خواندن آن نت‏ها را داشته باشد.

در پایان، خود شما از نتیجه‏ی کار راضی هستید؟

بسیار زیاد! همایون این کار را دوست دارد و چون دوست دارد، بسیار زیبا می‏خواند و من خیلی از این انتخاب خوشحالم.

الهه خوشنام
تحریریه: مهیندخت مصباح

در همین زمینه: