1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

جامعه

از بهمن ۵۷ تا بهمن ۸۳

چه كسى ميان آن جان هاى شيفته و مشتعل از شور انقلاب ميتوانست پيش بينى كند كه بيست و شش سال بعد، باز بيعدالتى، نبود آزاديهاى فردى و اجتماعى، گره هاى اقتصادى، فساد دولتي، بيكارى و فقر بيداد كنند.

default

بيست و شش سال از روزى ميگذرد كه نظام پادشاهى در ايران در پى خيزش مردم سقوط كرد. هدف اين خيزش اجراى تغييرات بنيادى در ساختار اجتماعى، سياسى و اقتصادى جامعه بود. اما چه كسى از ميان آن جان هاى شيفته و مشتعل از شور انقلاب ميتوانست پيش بينى كند كه بيست و شش سال بعد هم نبود آزادى هاى فردى و اجتماعى، گره هاى اقتصادى، فساد دولتى، بيكارى و فقر بيداد كنند؟

اين بار به ميان مردم رفتيم و صحبت هاى صميمانه و از دل برآمده آنها را شنيديم.هر كدام از قشرى و از سنى متفاوت. از آنها پرسيديم روز ۲۲بهمن سال ۵۷ كجا بودند، چه دركى از انقلاب داشتند. اينك چه ميكنند و چگونه مى انديشند؟

محمد رضا. ع، هفتاد ساله: البته من هرگزيك فعال سياسى نبودم ولى مشاهده انقلاب برايم خيلى هيجان آور بود و تصور ميكردم كه تحول بزرگى در سيستم حكومتى ايران به وجود خواهد آمد. فكر ميكردم بر اساس شعارهايى كه شنيده ميشد، بخصوص بخش عمده اى از نيروهاى چپ تفكر هم در صحنه انقلاب ايران بودند تصور كردم يك سيستم حكومت مردمى توام با كرامت دينى ممكن است برقرار شود. امروز بعد از ۲۶ سال مى بينيم كه نه تنها چنين اتفاقى نيفتاد بلكه هم به اصل دين و باورهاى مردم و هم به اصل آزادى هاى فردى و رسالت خدمت حمكومت مردم به مردم خدشه وارد شد.

محمود. ر پنجاه و هفت ساله: منهم مثل اكثر مردم بيرون بودم و با خوشحالى همراه آنها هلهله و شادى ميكردم. فكر ميكردم طبق وعده هايى كه آقاى خميني داده بود و تصورات معصومانه اى كه داشتيم، همه خواسته ها متحقق ميشوند. آزادى، دمكراسى و رفاه براى مردم به دست ميايد. الان احساس ياس و سرخوردگى و پشيمانى شديد دارم و ميتوانم بگويم اگر درك الان ام را داشتم در انقلاب شركت نميكردم.

ناهيد. م چهل و چهار ساله: آن موقع من يك دختر ۱۸ ساله بودم كه شور و شر جوانى داشتم. به علاوه خانه مان نزديك مراكز انقلابى بود. تمام مدت توى بيمارستانها و جلوى دانشگاه بودم. فكر ميكردم دارم كارى انجام ميدهم به اميد روزهاى بهتر. الان بعد ۲۶ سال و پس از پيروزى انقلاب يكبار هم در راه پيمايى ها شركت نكرده ام. چون آن كه ميخواستم نشد والان چون مادر دو بچه هم هستم نگران آينده بچه ها هستم.

خيلى از كسانى كه باهم در تظاهرات آن دوران شركت داشتيم، بعدها دستگير شدند. زندان رفتند يا اعدام شدند. ميتوان گفت انقلاب بچه هايش را خورد. الان معضلات زيادي داريم. بيكارى، مشكلات اقتصادى، روشن نبودن آينده تحصيلى بچه ها. بچه هايى كه ميخواهند وارد دانشگاه شوند اما نميتوانند.”

عسگر. آ پنجاه و پنج ساله: من آن وقت به پيشنهاد برخى دوستانم از ايران خارج شده بودم چون قبلا مدتى در زندان بودم. راستش فشرده حس ام در مورد انقلاب همان است كه والتر بنيامين ميگويد كه انقلاب ها اتفاق مى افتند تا حكومت وحشت را برچينند ولى متاسفانه غولى كه از شيشه آزاد شد، نه جنبش ساندينيستى بود، نه كنگره ملى آفريقا. بلكه بنياد گرايى اسلامى بود و رسيدم به آن جمله كه كافكا گفته بود : در پايان هر پروسه انقلابى يك ناپلئون بناپارت ابستاده است. به جاى اينكه حكومت وحشت برچيده شود حكومت وحشتناك ترى روى كار آمد.”

پروانه .ش چهل و هفت ساله: ”من هيچوقت آن روزها را يادم نميرود. كارم در تهران بود و خانه ام در كرج. بهر وسيله اى بود خودم را به محل كار كه بيمارستان بود ميرساندم و فكر ميكردم در اينجا ميتوانم خدمتى بكنم. فكر ميكردم اگر شرايط تغيير كند ديگر اختناق وجود نخواهد داشت. كسى را بخاطر ابراز عقيده زندان نمى اندازند. بعد از ۲۶ سال مى بينم اختناق و بى قانونى بيشتر است اوضاع بدتر است. هيچ كدام از خواسته هاى مردم برآورده نشد. خانواده ها هميشه نگرانند مبادا براى بچه ها مشكلى بخاطر دو سه تار مو پيش بيايد. كسى بخاطر ابراز عقيده بازداشت شود. هيچ قانونى پياده نشده. نه متاسفانه انقلاب به آرزوها جواب نداد.”

مسعود. م شصت و سه ساله :من درست يادم است كه دم ميدان پاستور ديدم يك عده دارند دبيرستان نظام را آتش ميزنند. رفتم هر چى توانستم التماس كردم وفرياد كشيدم كه بابا چرا اينجا را داريد آتش ميزنيد. نگران بودم از اين اغتشاش از اين بهم ريختگى و اينكه هيچكس نميدانست چه ميكند. آخر سر يك شيخ جوان ديدم كه بلند گو دستش بود بهش التماس كردم آقا شايد حرف تو را گوش كنند، به مردم بگو اين ساختمان را خراب نكنند. هرگز فكر نميكردم به اين زودى رژيم سرنگون شود. فكرميكردم حالا حالا ها ما درگيرى و جنگ داخلى و مقاومت داريم و به مرور شايد يك سيستم ديگر جايگزين شود.

اما الان به عقيده من بعد از ۲۶ سال بدترين دوران مملكت مان در نظام جديد است. خطر جنگ به شدت مملكت ما را تهديد ميكند. فضاى داخلى بسيار بده. مردم نااميدند. متاسفانه هيچ سازمان و جريان سياسى شناخته شده اى براى هدايت مردم نيست. حتى اصلاح طلب هاى داخلى صدايشان به خود مردم نميرسد. حتى خود دولت نمـى تواند حرف بزند. سخنگوى دولت پريروز داشت ميگفت ما حتى تلويزيون نداريم كه به مردم توضيح بدهيم چه كرده ايم. بوى خوبى نميايد. ما براى يكبار اين شانس را پيدا كرديم كه از اين دور باطل هرج و مرج انقلاب بيرون بياييم و آن خرداد سال ۷۶ بود كه با وجود اين كه نمى توانسيتم بگيم صد در صد انتخابات دمكراتيك است اما ميتوانست يك قدم تاريخى باشد براى رسيدن تدريجى به دمكراسى. من عميقا اعتقاد دارم كه از قعر چاه استبداد نمى توان يك شبه به اوج بام دمكراسى پرتاب شويم.

۲۲ بهمن سال ۵۷ بيم و اميد داشتم الان صرفا بيم دارم كه همان اختناقى كه باعث شد رژيم مذهبى و مستبد سر كار بيايد امروز اختناق مذهبى باعث آمدن دوباره آمريكا و پسر شاه شود.

آناهيتا.ح ۲۹ ساله : ”من ۲۲ بهمن سال ۵۷ را يادم نيست اما حول و حوش انقللاب را يادم ميايد كه چه اتفاق هايى افتاد. چون پدر و مادرم انقلابى بودند! و يادم است خيلى خوشحال بودند. دورانى كه من رشد كردم زمانى بود كه مجبور شديم روسرى سرمان كنيم به مدرسه برويم. هر سال مرتب اين فشار ها بيشتر شد. در مدرسه ها مجبور بوديم به صف بايستيم و شعار بدهيم. در حاليكه ما خيلى كوچك بوديم به ما ياد ميداند چطور ميتوانيم انقلاب را پاينده نگهداريم. در دانشگاه كه بودم سخت گيرى ها بيشتر و بيشتر شد. فكر ميكنم اينها مردم را كم كم عادت به فشار دادند.

نظرى كه پدر و مادر من هميشه در مور انقلاب ميدادند اين بود كه اگر ميدانستند بعدا چه خواهد شد، هيچوقت در آن شركت نميكردند. پدرم هميشه به ما ميگفت شرمنده است كه ما در اين دوران بزرگ شديم. تنها چيزى كه من ميتوانم بگويم اين است كه من آن وقت نبودم اما شايد اگر كمى مردم با فكر بيشتر در اجتماع بودند، اين اتفاق ها نمى افتاد.”

  • تاریخ 10.02.2005
  • نویسنده مهيندخت مصباح
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده http://p.dw.com/p/A7S4

مطالب مرتبط

  • تاریخ 10.02.2005
  • نویسنده مهيندخت مصباح
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده http://p.dw.com/p/A7S4