1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

فرهنگ و هنر

ارسطو و فضيلت ميانه‌روى

اين گفتار را به معرفى فشرده‌ى آراى ارسطو فيلسوف كلاسيك يونان باستان اختصاص داده‌ايم.

Aristoteles

Aristoteles

ارسطو در سال ۳۸۴ پيش از ميلاد در مقدونيه متولد شد و در سال ۳۲۲ پيش از ميلاد در خالكيس چشم از جهان فروبست. پدرش پزشكى پرنفوذ بود. ارسطو در هفده سالگى به آتن آمد و به آكادمى افلاطون پيوست. تا مرگ استادش افلاطون، بيست سال در آكادمى نزد او آموزش ديد. با زنى به نام پيتياس ازدواج كرد و از او صاحب يك دختر و يك پسر شد. نام پسرش نيكوماخوس بود و ارسطو كتابى در مورد فلسفه‌ى اخلاق براى او نوشت. در سال ۳۴۳ پيش از ميلاد براى تربيت اسكندر شهريار ۱۳ ساله‌ى مقدونى‌ به دربار اين كشور فراخوانده شد. حدود دو سال آموزش اسكندر را برعهده داشت، اما هرگز پيوند ژرفى ميان استاد و شاگرد ايجاد نگرديد.

هنگامى كه پس از مرگ افلاطون رياست آكادمى به اگزنوكراتس رقيب ارسطو رسيد، آكادمى را ترك كرد و در سال ۳۳۵ پيش از ميلاد در آتن مدرسه‌ى خود را بنياد گذاشت. در مدرسه‌ى ارسطو، فيلسوفان در حال حركت با يكديگر گفتگو مى‌كردند و از اين جهت هواداران ارسطو را مشاييان نيز مى‌ناميدند. ارسطو ۱۲ سال در مدرسه‌ى خود به تدريس و تفكر و پژوهش پرداخت. در سال ۳۲۳ پيش از ميلاد و پس از مرگ اسكندر، به عنوان طرفدار مقدونيان كه در آتن منفور بودند، مورد اتهام واقع شد و تحت پيگرد قرار گرفت. احتمالا مانند سقراط او را متهم به بى‌خدايى كرده بودند. اما ارسطو پيش از بازداشت از آتن گريخت، تا به گفته‌ى خود آتنيان براى دومين بار دست به گناه عليه فلسفه نزنند. ارسطو يك سال پس از آن در سن ۶۲ سالگى چشم از جهان فروبست.

از تنش‌هاى بزرگ و رقابت‌هاى ميان ارسطو و استادش افلاطون بسيار گفته‌اند. گزارشگرى در اين مورد نوشته است: اگزنوكراتس از سفرى بازمى‌گردد و مى‌بيند كه ارسطو در گفتگوهاى فلسفى خود در سالن مباحثه‌ى آكادمى ديگر به استادش افلاطون استناد نمى‌كند. اگزنوكراتس از يكى از شركت كنندگان در بحث سراغ افلاطون را مى‌گيرد و ابراز نگرانى مى‌كند كه مبادا او بيمار باشد. پاسخ مى‌شنود كه افلاطون بيمار نيست، اما ارسطو از وى خواسته است سالن مباحثه را ترك كند و براى فلسفيدن به باغ شخصى خود برود.

روايت‌هاى زيادى در مورد ارسطو وجود دارد. از جمله اينكه روزى بيمار مى‌شود. پزشكى را به بالين او مى‌آورند و او نسخه‌اى براى ارسطو تجويز مى‌كند. ارسطو به پزشك معالج مى‌گويد مرا مانند يك چوپان يا كارگر مداوا نكن. نخست بگو كه چه نسخه‌اى برايم تجويز كرده‌اى و وقتى آن را فهميدم حاضرم از تو فرمانبرى كنم. ارسطو يكبار گفته بود كه آموزش در ايام خوشبختى مانند زيور است و در ايام ناملايمات مانند پناهگاه. در مورد كسانى كه تلاش مى‌كردند امور بديهى را ثابت كنند گفته بود كه آنان مانند مردمى رفتار مى‌كنند كه اين جاه‌طلبى را دارند به يارى شمعى وجود خورشيد را ثابت كنند.

ارسطو ميان فلسفه‌ى نظرى و عملى تفاوت قائل بود. نخستين گزاره‌ى راهنماى او مبنى بر اينكه «دانشى وجود دارد كه هستنده را چونان هستنده بررسى مى‌كند» به فلسفه‌ى نظرى و دومين گزاره‌ى راهنماى او در اين زمينه كه «هدف فضيلت، ميانه است» به فلسفه‌ى عملى تعلق دارد. به نظر ارسطو، فلسفه‌ى نظرى مانند فلسفه‌ى طبيعت و متافيزيك خود را با آنچه كه هست مشغول مى‌كند و فلسفه‌ى عملى مانند اخلاق و سياست، با آنچه كه مى‌بايست باشد. هدف تئورى، حقيقت است و هدف عمل، رفتار فضيلتمندانه. افزون بر اين دو حوزه، منطق وجود دارد كه به عنوان ابزار ارائه‌ى برهان در همه‌ى حوزه‌هاى فلسفى كاربرد دارد.

اندیشه­ی ارسطو با این خوشبینی همراه است که شناخت فلسفی از غایی­ترین علت­های جهان، به صورت برهانی علمی ممکن است، زیرا اندیشه و هستی، در تقسیم­بندی درونی خود بر یکدیگر منطبق­اند. به عبارت دیگر، در هماهنگی بزرگ کیهانی، انطباقی میان صورت­های اندیشه و صورت­های هستی وجود دارد.

ارسطو در زمان خود هنوز اصطلاح «متافیزیک» را مورد استفاده قرار نمی­دهد. این اصطلاح بعدها در نخستین سده­ی پیش از میلاد توسط یکی از پیروان او به نام نیکولاس دمشقی مورد استفاده قرار گرفت. خود ارسطو از «فلسفه­ی اولی» سخن می­گوید. این «فلسفه­ی اولی» برای او دانش بنیادگذار فلسفه­ی نظری است.

«فلسفه­ی اولی» به بخش ویژه­ای از هستنده بسنده نمی­کند، مثلا به این که هستنده از منظر فیزیکی یا ریاضی چیست. این فلسفه از هستنده به عنوان هستنده می­پرسد، از هستنده فقط از منظر هستی. متافیزیک یا بهتر است بگوییم فلسفه­ی اولی ارسطو «اونتولوژی» یعنی هستی­شناسی و یا آموزه­ی هستی است.

ارسطو می­گوید: دانشی وجود دارد که هستنده را به عنوان هستنده و آنچه که اصل اوست بررسی می­کند. چنین دانشی با هیچیک از دانش­های جداگانه یکی نیست. زیرا هیچیک از دانش­ها هستنده را به عنوان هستنده مورد بررسی قرار نمی­دهند، بلکه هر یک از آن­ها فقط بخشی از هستنده و تعیینات حاصل شده برای این بخش را بررسی می­کنند. به این ترتیب، ارسطو در فلسفه­ی اولی خود، اصل­ها و علت­های هستنده را به عنوان هستنده موضوع تامل قرار می­دهد.

ارسطو آموزه­ی دو جهان افلاطون را معروض پرسش و تردید قرار می­دهد، یعنی این آموزه را که دو جهان وجود دارد: یک جهان غیرواقعی و زوال­یابنده­ی محسوسات و یک جهان حقیقی ایده­های جاویدان. او می­پرسد اگر ایده­ها ذات­های اشیا هستند، چگونه می­توانند مستقل از آن­ها وجود داشته باشند؟ او ایده­های افلاطونی را از جایگاه مستقل و ویژه­ی آن­ها می­گسلد و در میان اشیا جداگانه­ی محسوس و به عنوان ذات فعال آن­ها برمی­نشاند، ذات­هایی که صورت­های اشیا جداگانه را می­سازند. به این ترتیب از ایده­های برین افلاطونی، صورت­ها یا فرم­های درون­ماندگار ساخته می­شود.

نزد ارسطو اشیا جداگانه دیگر سایه­وار و غیرواقعی نیستند، بلکه در حقیقت فعال و در حال شدن و زوال یافتن­اند. اشیا جداگانه با نیروی درونی خود و با توجه به توانایی و استعداد صورت­های خود، هدفمند تکامل می­یابند. نزد ارسطو ارزش ماده در مقایسه با افلاطون اعتلا می­یابد. صورت نیازمند ماده است تا خود را نمایان کند و ماده نیازمند صورت است تا امکانات خود را متحقق سازد. به نظر ارسطو، صورت فعال و ماده­ی غیرفعال آفریده نشده­اند، بلکه در جهان بطور ازلى و ابدی درهم­اند.

پویایی در­هم­بودگی صورت و ماده، ساختار اصلی هستی در کل آن است. فلسفه­ی اولی، اصل­ها و علت­های در جهان شدن هدفمند و خردمندانه را کشف می­کند. به نظر ارسطو، در هستی به این مفهوم، جنبشی پایدار و پایان­ناپذیر به سوی کمال و نیکی وجود دارد.

برای ارسطو مسلم است که جهان به روالی عقلانی نظم­ یافته است و به همین دلیل برای انسان به صورت عقلی قابل شناخت است. منطق هستی با منطق اندیشه منطبق است، بنابراین کسی که غیرمنطقی می­اندیشد و برای نمونه نتیجه­گیری غلط می­کند، اندیشه­اش از کنار هر نوع هستنده­ای به خطا می­رود و نمی­تواند حقیقت را بگوید. چیزی که منطقا درست اندیشیده نشود، نمی­تواند وجود داشته باشد و اما آنچه که هست، می­تواند منطقا و بی­اشکال به اندیشه درآید.

به همین دلیل، ارسطو به بررسی دقیق همه­ی ساختارهای تفکر می­پردازد که در تشکیل مفهوم­ها، در احکام و داوری­ها و استنتاجات نقشی دارند. او نتایج گسترده­ی کار خود را در این زمینه منظم و دسته­بندی می­کند و از طریق آن، دیسیپلین فلسفی شرط­های درستی صوری تفکر، یعنی منطق را که وی آن را «آنالیتیک» می­نامد مستدل می­سازد. از همین رو، ارسطو را در تاریخ اندیشه، آفریننده­ی منطق می­شناسند.

ارسطو آموزه­های خود در باره­ی منطق را در کتابی تحت عنوان «ارگانون» به معنی ابزار گردمی­آورد. هدف این کتاب، بازنمود آن قوانین عمومی است که هرگونه تفکر علمی باید مطابق آن­ها صورت پذیرد. منطق ارسطو به شیوه­ی استنتاج قیاسی است. استنتاج قیاسی روشی است که از مفاهیم و قوانین کلی، پدیدارهای جداگانه را مشتق می­سازد. بنابراین استنتاج قیاسی مهم­ترین بخش منطق ارسطویی است. هر استنتاج قیاسی و هر پیشنهاده یا مقدمه­ای، یک حكم يا داورى است. حكم از مفاهیم تشکیل شده است. به این ترتیب، مفهوم، حكم و استنتاج قیاسی، عناصر تشکیل دهنده­ی منطق هستند.

هر مفهومی را می­توان زیرمفهومی از مفهومی کلی­تر دانست و سرانجام همه­ی مفاهیم را تحت مفهوم­های عالی­تری رده­بندی کرد. برای نمونه اسب جزو چارپایان، پستانداران، جانوران، ارگانیسم­ها، پیکرها و سرانجام جوهر است. واپسین مفهوم­ها، مفاهیم اساسی هستند که ارسطو آن­ها را مقولات یا کاته­گوری­ها می­نامد. ارسطو به ده مقوله قائل است.

از مفاهیم، احكام یا داوری­ها ساخته می­شوند. هر حكم ترکیبی از دو مفهوم است. استنتاج قیاسی، همانا مشتق کردن یک حكم از احكام دیگر یا مقدمات است. در هر دو حكم یا مقدمه، باید مفهومی مشترک یا یک «میان­مفهوم» وجود داشته باشد. برای نمونه می­توان گفت: انسان فانی است. سقراط انسان است. بنابراین سقراط فانی است.

آموزه­ی استنتاج قیاسی ارسطو در تاریخ اندیشه از آنچنان تاثیر پایداری برخوردار بود که بیش از ۲۱ سده پس از او، ایمانوئل کانت فیلسوف آلمانی گفت که منطق از زمان ارسطو نه گامی به پیش برداشته و نه گامی به پس.

ارسطو در فلسفه­ی عملی خود، در پی یافتن معیارهایی برای رفتار فضیلتمندانه در زندگی انسان است. فضیلت برای او، راه رسیدن به عالی­ترین نیکی و به عبارت خود او تحقق نیکبختی این‌جهانی است. ارسطو اصطلاح فضیلت را به مفهومی گسترده از توانایی کمال اخلاقی در اندیشه و خواست به کار می­برد.

فضیلت، نخست رویکردی از طریق عادت اکتسابی در شخصیت ماست که به میانجی خرد، اعتدال و میانه­ را در نظر می­گیرد. اگر نزد سقراط و بعضا افلاطون، شناخت درست برای رفتار نیک کافی بود، ارسطو تربیت به خواست درست را نیز بر آن می­افزاید.

به نظر او، رانشی که انسان آن را از نفس حیوانی خود دارد، باید به اراده­ای متعادل تجدیدتربیت یابد. زیرا زیاده­روی و کاستی (افراط و تفریط) فضیلت را نابود می­سازند، اما تعادل درست، یعنی میانه­ی افراط و تفریط، آن را تقویت می­کند.

به این ترتیب برای ارسطو فضیلت، ممارست برای کسب ورزیدگی در رفتار عقلانى است. یعنی اینکه انسان همواره میانه­ی درست را در بین دو قطب متضاد رعایت کند، قطب‌هاى متضادی که وضعیت ذهنی انسان دائما در میان آن­ها در نوسان است. وى سرچشمه­ی فضیلت را در اراده­ی انسانی می­بیند. نقش خرد در این میان آن است که انفعالات نفس را تنظیم و رانش­ها و خواهش­های نفسانی را هدایت کند و میانه‌ى درست را بیابد.

برای نمونه، گشاده­دستی فضیلتی است که میان ولخرجی و خست توازن برقرار می­کند. و یا دلاوری فضیلتی است میان بی­باکی و بزدلی که هر دو رفتاری غیرفضیلتمند هستند و دو قطب افراط و تفریط ذهنی انسان را نشان می­دهند. برای ارسطو همچنین عدالت، میانه­ی بی­عدالتی کردن و تحمل بی­عدالتی است. به این ترتیب می­توان گفت که نزد وى به همان اندازه که مناسبات زندگی انسانی ایجاب می­کند، فضیلت وجود دارد.

ارسطو اینگونه فضیلت­ها را که در رابطه با زندگی عملی و عاطفی انسان قرار دارند، «فضیلت­های اخلاقی» می­نامد. در مقابل آن­ها «فضیلت­های عقلی» قرار دارند که نزد وى از ارزش بیشتری برخوردارند و نمودار کمال اندیشه می­باشند، مانند فرزانگی که ارسطو آن را بالاترین فضیلت می­شمرد. در این نکته می­توان تاثیر آموزه­های سقراطی را در اندیشه­ی ارسطو مشاهده کرد.

برای ارسطو، غایت واقعی زندگی فضیلتمندانه، نیکبختی است. به عبارت دیگر زندگی انسان از نظر اخلاقی معطوف به نیکبختی است و از طریق فضیلت می­توان به این نیکبختی دست یافت.

فلسفه­ی اخلاق ارسطو در پیوند تنگاتنگ با آموزه­ی دولت وى قرار دارد. به نظر ارسطو دولت آن تاسیساتی است که قرار است در چارچوب آن، فضیلت و نیکبختی تحقق ­یابد. پس بدون یک نظم اجتماعی نمی­توان این امر را ممکن ساخت. انسان بنابر طبیعت خود موجودی «دولت‌ساز» و در پی پیوندهای اجتماعی است. بنابراین دولت باید آنگونه باشد که تلاش­های طبیعی تک تک افراد را در پی فضیلت و نیکبختی مورد پشتیبانی قرار دهد. دولتی که اینگونه عمل می­کند بهترین دولت است.

به نظر ارسطو، بهتر است بر مردمی که در پایین­ترین پله­ی فرهنگی قرار دارند، یک نفر که کاردان­ترین يا قابل‌ترين است حکومت ­کند. این همان حکومت «شاهی» است. اگر نه کاردان­ترین فرد، بلکه قهارترین حکومت کند، از حکومت شاهی، «جباریت» سربرمی­آورد. در حالی که نجیب­زادگان و اشراف جباریت را برمی­اندازند، مردم را به پله­ی فرهنگی بالاتری ارتقا می­دهند. نام این حکومت «آریستوکراسی» است. اما این حکومت نیز درحالی که جمع کوچکی از بانفوذترین سیاستمداران تدریجا جای نجیب­زادگان را می­گیرند دچار زوال می­شود و به حکومت «الیگارشی» تبدیل می­گردد. حکومت الیگارشی در پله­ی فرهنگی بالاتری، توسط خود مردم سرنگون می­شود و آنان سرنوشت خود را به دست می­گیرند. نام این حکومت «دمکراسی» است. در حکومت دمکراسی این خطر وجود دارد که پایین­ترین لایه­های اجتماعی دست بالا را بگیرند. چنین حکومتی «اوکلوکراسی» یا حکومت عوام است. در نتیجه­ی برآمد یک فرد کاردان­تر از بطن چنین حکومتی که ساختارهای فروپاشیده­ی دولت را از نو بازسازی می­کند، دوباره حکومت «شاهی» سربرمی­آورد و چرخش از نو آغاز می­گردد.

به عقیده­ی ارسطو، برای جلوگیری از سرنگونی خشونت­آمیز حکومت، مردم باید در بالاترین پله­ی فرهنگی نیز حتی­المقدور تحت حکومت اکثریتی از نجیب­زادگان قرار گیرند. ارسطو نام این صورت دولتی را «پولیتیا» می­گذارد که میانه­ی حکومت «شاهی» و «دمکراسی» است. وی این حکومت را بهترین حکومت برای همه مردم در همه­ی پله­های فرهنگی می­داند.

بهرام محیی

  • تاریخ 13.01.2007
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده http://p.dw.com/p/A7Sg
  • تاریخ 13.01.2007
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده http://p.dw.com/p/A7Sg