1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

فرهنگ و هنر

’اراده و تصور‘ در دوره‌ی گسست • به مناسبت دویست و بیستمین زادروز شوپنهاور

با انقلاب انقلاب صنعتی و دگرگونی­های ژرف اجتماعی اروپای سده­ی نوزدهم افول نظام­های بزرگ فلسفی آغاز شد. آرتور شوپنهاور یکی از فیلسوفان دوره­ی گسست است. او جهان را با مقولات اراده و تصور توضیح می‌دهد.

آرتور شوپنهاور

آرتور شوپنهاور

پیشگفتار

انقلاب صنعتی و دگرگونی‌های ژرف اجتماعی اروپای سده‌ی نوزدهم، به گونه‌ای «این‌جهانی شدن» در گستره‌ی فلسفه نیز انجامید. آرزوی توضیح عقلی کل جهان از گذر متافیزیک رنگ باخت و دانش‌های گوناگون خود را از اقتدار فلسفه رهانیدند. خوشبینی برای پیشرفت، با دانش و فن‌آوری گره خورد و به آن‌ها دل بست. این سده را عصر افول نظام‌های بزرگ فلسفی می‌دانند.

آرتور شوپنهاور یکی از فیلسوفان این دوره‌ی گسست است. ۲۲ فوریه‌ی امسال، ۲۲۰ سال از تولد وی می‌گذرد. شوپنهاور تغییری در بنیاد فلسفه‌ی پس از کانت که عمدتا معرفت‌شناسی بود ایجاد کرد و کوشید جهان را برپایه‌ی قدرت اراده توضیح دهد. او معتقد بود که سرشت درونی جهان نه چیزی عقلانی، بلکه رانشی تاریک و اراده‌ای کور است. شوپنهاور خطوط اساسی جهان را در رنج، نامساعدت و بی‌معنایی می‌دانست و بر این باور بود که از کشش درونی اراده‌ی جهان، تنها به یاری هنر، دلسوزی و قطع تعلق می‌توان رهایی یافت.

نگاهی به زندگینامه

آرتور شوپنهاور در تاریخ ۲۲ فوریه‌ی ۱۷۸۸ در دانتسیگ ( گدانسک)، در خانواده‌ای توانگر چشم به جهان گشود. پدرش بازرگان و مادرش نویسنده بود. پس از مرگ پدر به دانش روی آورد. نخست در گوتینگن و سپس برلین به تحصیل دانش‌های طبیعی و فلسفه پرداخت. فیشته و شلایرماخر جزو استادان او بودند. هنگامی که در 23 سالگی، ویلاند، شاعر آلمانی به او توصیه کرد به سراغ فلسفه نرود، شوپنهاور در پاسخ گفته بود: «جهان چیز ناخوشایندی است و من تصمیم گرفته‌ام وقتم را با اندیشیدن درباره‌ی آن سپری کنم».

با بزرگان عصر خود چون گوته رفت‌وآمد داشت و بارها درباره‌ی نظریه‌ی رنگ‌های گوته با او به بحث و جدل پرداخته بود. مهم‌ترین اثر خود «جهان چونان اراده و تصور» را در سال ۱۸۱۸ منتشر ساخت، ولی این اثر در محافل فکری آلمان، با استقبال چندانی روبرو نشد. در سال ۱۸۲۰ کرسی استادی فلسفه در دانشگاه برلین را که هگل نیز در آن تدریس می‌کرد به دست آورد. شوپنهاور با اندیشه‌ها‌ی هگل سخت مخالف بود و آن را «طاعون معنوی» آلمان می‌دانست. به خاطر رقابتی که با وی داشت، کلاس درس خود را درست همزمان با کلاس‌های درس هگل تشکیل می‌داد. در نتیجه، کلاس‌های درس شوپنهاور تا اندازه‌ای خالی می‌ماند و همین امر باعث شد پس از چندی از تدریس دست‌بردارد.

در سال ۱۸۳۱ بیماری وبا در برلین گسترش یافت. احتمالا هگل یکی از قربانیان پرشمار این بیماری بوده است. ولی شوپنهاور به موقع از این شهر گریخت و به فرانکفورت رفت. در فرانکفورت تلاشی دوباره برای از سرگیری فعالیت آکادمیک انجام نداد. با پولی که به او به ارث رسیده بود، زندگی خود را می‌گذراند. سال‌ها به نظر می‌رسید که شوپنهاور به عنوان فیلسوف ناکام مانده است. انتشار کتاب فلسفه‌ی طبیعی او تحت عنوان «درباره‌ی اراده در طبیعت» در سال ۱۸۳۶ نیز تغییری در این وضعیت ایجاد نکرد.

هنگامی که پنجاه ساله بود، رساله‌ای منتشر ساخت تحت عنوان «درباره‌ی آزادی اراده‌ی آدمی». این رساله، جایزه‌ی «کانون شاهنشاهی دانش‌های نروژ» را به خود اختصاص داد. با رساله‌ی دیگری تحت عنوان «بنیاد اخلاق» جایزه‌ی آکادمی کپنهاگ را ربود. این رویدادها به وجهه‌ی او در آلمان نیز افزود و نام او را بر سر زبان‌ها انداخت. در سال ۱۸۴۴ جلد دوم «جهان چونان اراده و تصور» را منتشر ساخت. شوپنهاور دیگر در محافل فکری و در میان دانشوران آلمان شخصیتی شناخته شده بود. وی خود را سزاوار این آوازه می‌دانست و معتقد بود که بی‌نام ماندن او در آلمان، ناشی از دشمنی محافل فلسفی آکادمیک آلمان با او بوده است. در سال ۱۸۳۶ به یک دوست فرانسوی نوشته بود: «در حالی که از خدمات کاذب ستایش می‌شد، من این دغدغه را داشتم که در مورد آثار خود کوتاهی کرده‌ام. ولی دلایل آن را می‌دانم. علایق مادی در این میان نقش دارند: نیات حکومت‌های آلمان که مخلوقات آن‌ها پروفسورهای بدبخت ما هستند و می‌خواهند تزلزل و فروریزی گریزناپذیر آن را در نزدیکی مسیحیت، به یاری فلسفه از نو استوار سازند. فلسفه‌ی من برای این کار مناسب نیست، بلکه بر عکس».

اگر چه آوازه‌ی شوپنهاور دیر به دست آمد، ولی پایدار بود. تاثیر او از آن جهت گسترده بود که افزون بر حوزه‌های معرفت‌شناسی و اخلاق، آموزه‌هایی نیز در قلمرو رهایی و رستگاری و فلسفه‌ی زندگی داشت، بدون اینکه در این عرصه‌ها، به سنت‌های دینی و جزمیات متوسل گردد. آرتور شوپنهاور در سال ۱۸۶۰ در فرانکفورت چشم از جهان فروبست.

جهان چونان تصور و اراده

کانت در سنجش نیروی شناخت آدمی، به این نتیجه رسیده بود که ذهن شناسنده، هرگز اشیا را آنگونه که واقعا در خود یا به طور فی‌نفسه و مستقل از شرایط شناخت ما وجود دارند درک نمی‌کند. نظریه‌ی شناخت کانت، بر خصلت پدیداری برابرایستاهای تجربی تاکید می‌کند. برای شوپنهاور نیز مانند کانت، جهان دیدپذیر، صرفا جهان پدیدارهاست. بر این پایه است که وی می‌گوید: «جهان تصور من است».

بدینسان شوپنهاور در اندیشه‌ی خود جهانی را بررسی می‌کند که ما در درون آگاهی خود به تصور درمی‌آوریم. وی از بنیاد متافیزیکی چنین جهانی می‌پرسد و از زوایای گوناگون، آن را وامی‌کاود. به باور وی، تجربیات ما از خویشتن و جهان، یعنی خودشناسی و شناخت ما از جهان، تحت تاثیر انواع گوناگونی از امیال و خواهش‌ها ـ از کوچک‌ترین آرزوها گرفته تا بزرگ‌ترین عواطف ـ قرار دارد و این امیال و خواهش‌ها، شناخت ما را هدایت و ارزشگذاری می‌کنند، یا آن را نادیده می‌گیرند و سرکوب می‌کنند.

آنچه در تصور پدیدار می‌شود، آن چیزی است که من نخست به عنوان هسته‌ی گوهر خود در خویشتن کشف می‌کنم و آن اراده است. اراده برای شوپنهاور به معنای متافیزیکی، نیرویی غیرعقلی و رانشی بی‌هدف است که خود را در طبیعت و در آگاهی انسان به گونه‌ی خواستن متجلی می‌سازد. بنابراین، امر عقلی در شعور آدمی، از بنیاد مشروط و وابسته به چیزی غیرعقلی به نام «اراده» است.

این اراده را چونان بنیاد همه‌ی نیروها و پدیدارها، نمی‌توان به معنای «امر مطلق» هگلی فهمید، زیرا نه خرد مطلق، بلکه رانشی کاملا کور و غیرعقلی است. این اراده فاقد هدف است و از همین رو نمی‌تواند در تحقق غایتی به خرسندی دست‌یابد. این اراده، به مثابه تلاشی سیری‌ناپذیر، رنجی ابدی است.

به باور شوپنهاور، اراده تابع قوانین طبیعت نیست. قوانین به گونه‌ای که در دانش‌های طبیعی فرمولبندی شده‌اند، فقط پیوندهای تجلی اراده را توضیح می‌دهند. بر این پایه، می‌توان واقعیت را از دو سو مشاهده کرد: دو سویه‌ای که با مفاهیم «تصور» و «اراده» تعیین می‌شوند. جهان چونان تصور قابل شناخت است ولی جهان چونان اراده قابل شناخت نیست. بدینسان آنچه را که کانت «شی فی‌نفسه» می‌نامد، برای شوپنهاور «اراده» است. شوپنهاور می‌گفت: «برای من همه‌ی اشیا تنها از یک سو آشنا هستند، از سوی تصور. گوهر درونی آن‌ها برای من پوشیده و رازی ژرف باقی می‌ماند».

پس «شئ ‌فی‌نفسه» برای شوپنهاور اراده است. این اراده ، شیوه‌ی هستی‌ای چون خود را می‌خواهد: او می‌خواهد زندگی کند، می‌خواهد پدیدار شود، می‌خواهد خود را در جهان دیدپذیر و به عنوان جهان دیدپذیر جلوه‌گر سازد. بر این پایه‌ی، جهانی که پیش از این چونان تصور به اندیشه درآمده بود، همچنین و پیش از هر چیز «جهان چونان اراده» است. پدیدارها هر دو این‌ها هستند: توانش شناخت ما و تجلی اراده برای زندگی. جهان دیدپذیر چیزی جز «عینیت‌یافتگی» و تصور اراده نیست.

برای شوپنهاور، شعور انسانی چیزی جز ابزاری حیوانی مانند شاخ، چنگال، دندان یا بال نیست. اراده، شعور آدمی را چونان فانوسی پیشاپیش خود به حرکت درمی‌آورد تا در پرتو آن ـ که پرتو جهان چونان تصور است ـ نیت واقعی خود را به کرسی نشاند. این نیت چیزی جز پیکار برای زندگی و برجاهستی نیست. اینکه آن فانوس یعنی شعور آدمی خود را چگونه می‌فهمد، چیز دیگری است. او می‌تواند از گذر آگاهی کاذب، بردگی خود را تحمل‌پذیر سازد و فکر کند که سرور اراده است، در صورتی که عکس آن صادق است و شعور چیزی جز بنده‌ی اراده نیست.

شوپنهاور نکته‌ی کانونی تفکر خود را چنین بیان می‌کند: «همه‌ی فیلسوفان، شناخت را به ذات بنیادین تبدیل می‌کنند و با صراحت کم و بیش، اراده را برخاسته از شناخت می‌دانند. این بزرگ‌ترین تحریف فلسفی است که اساسا ممکن است. از همین رو من تغییری در بنیاد فلسفه از این گذر ایجاد کردم که اراده‌ را به عنوان چیزی مستقل از شناخت و به عنوان نخستین امر و شی‌فی‌نفسه‌ی حقیقتا متافیزیکی برنهادم».

به باور شوپنهاور، اراده از آن رو منبع همه‌ی رنج‌هاست، زیرا که می‌خواهد با قهر کور زندگی کند، به هر قیمتی که ممکن است. این اراده خود را در طبیعت به عنوان موجود زنده متجلی می‌سازد، موجود زنده‌ای که موجود زنده‌ی دیگر را می‌خورد. این اراده همچنین خود را در خودپرستی انسان، یعنی در رانش برای برجاهستی و در آسایش‌زیستن، به صورتی بی‌رحمانه جلوه‌گر می‌سازد. این خودپرستی، انگیزش اصلی و بنیادین در انسان را می‌سازد و در ناکرانمندی خود تا سنگدلی می‌رسد. در این سنگدلی، آدمی از رنج بیگانه لذت می‌برد تا رنج خود راتسکین دهد.