1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

جامعه

آرمان صلح

سه شماره اخير مجله «نگاه نو» چاپ تهران (شماره‌هاى ۶۳، ۶۴ و ۶۵) حاوى مقاله‌اى است در سه قسمت به قلم دكتر محمدرضا نيكفر با عنوان ”مفهوم صلح“. بخش اول اين مقاله در مورد تاريخچه انديشه درمورد صلح تا آغاز عصر جديد است. بخش دوم آن انديشه‌هاى كانت درباره صلح پايدار را بازگو مى‌كند. بخش سوم به جهان معاصر مى‌پردازد و توجه ويژه‌اى به ايران و خاورميانه دارد. در مصاحبه زير پرسشهايى در رابطه با بخش آخر مقاله ”مفهوم صلح“ ط

محمدرضا نيكفر، متفكر و منتقد فرهنگى

محمدرضا نيكفر، متفكر و منتقد فرهنگى

رح شده‌اند.

مصاحبه گر: شيرين جزايری

دويچه وله: دکتر نيکفر، ميان موضوع صلح و موضوع حقوق بشر چه رابطه‌ای برقرار است؟

محمدرضا نيکفر: انسان طبعا مايل است در آرامش زندگی کند و زندگی خودش را پيش برد. براين مبنا می توانيم بگوييم که زيستن در آرامش پايه ای ترين حق بشری ست. از اين زاويه‌ی ديد که نگاه کنيم صلح می شود اصلی ترين، بنيادی ترين مقوله ای که در حيطه ی حقوق بشر بايد به آن پرداخت. حق هر فرد انسانی ست که در صلح زندگی کند و چون حق هر فرد انسانی ست که در صلح زندگی کند، حق هر فرد انسانی ست که در جامعه ی خودش، در اجتماع خودش، دست به آن دخالتهايی بزند که صلح را برقرار کند. اگر برای اين دخالت‌گری نياز به تشکل دارد، نياز به تظاهرات دارد، نياز به نوشتن دارد بايد از اين حقوق برخوردار شود. بنابراين، ما از اين زاويه که نگاه کنيم، شرکت در سياست برای شکل دادن به صلح تبديل به يک حق بشری می شود. صلح يک حق بشری ست، چون زيستن در آرامش پايه ای ترين حق انسانی به حساب می آيد. اين ارتباط بنيادی‌ای ست که بين مفهوم صلح و مفهوم حقوق بشری برقرار است.

دويچه وله: شما در مقاله ی خودتان، تعريفهای مختلفی از صلح ارائه داده ايد، اين تعاريف کدامند؟

محمدرضا نيکفر: يکی از کهن ترين تعريفهای صلح آن چيزی ست که به آن می گويند تعريف منفی اين مفهوم: صلح حالتی ست که جنگ نباشد. اهميت اين تعريف، ابتدا در اين است که نشان می دهد در طول تاریخ وضعيت نرمال، وضعيت عادی، جنگ بوده است. جنگ را مبنا می‌گيرند برای اينکه صلح را تعريف بکنند و هميشه آن چيزی مبنا گرفته می شود که عادی باشد. متاسفانه بايد گفت که ما هنوز در وضعيتی هستيم که صلح را بايد به شکل منفی تعريف کنيم، يعنی از طريق جنگ. تفسير ديگری هم می شود از اين تعريف داد و آنهم اينکه در تعريف منفی صلح يک عنصر فعاليت وارد کرد و گفت: صلح يعنی آن حرکتی، آن تلاشی که مانع از تخاصم و خونريزی بشود. از اين نگر در اين تعريف يک فعاليت وجود دارد، يک فراخواندن به حرکت وجود دارد، حركت برای اينکه آن وضعيتی را که جنگ می ناميم از بين ببريم يا اينکه باعث بشويم که بروز نکنند شرايطي كه به اين وضعيت منجر می‌شوند. به اين می گوييم تعريف منفی صلح. ولی ما می توانيم حرکت کنيم به سمت يک تعريف مثبت صلح و در اين حرکتمان ابتدا بايد مرزبندی کنيم با اين تصوری که در طول تاريخ رواج داشته: اينکه صلح وقتی برقرار است که همه فقط يک خواست را داشته باشند و بين منافع گوناگون، نظرات مختلف، بينش های مختلف، دينهای مختلف وحدت برقرار باشد. هميشه اين تصور می شده است که صلح وقتی برقرار می شود که همه به يک انديشه برسند و يک خواست را دنبال کنند و اين در حالتی ست که يک انديشه يا يک خواست بر انديشه و خواست های ديگر غلبه پيدا کند. ما می بينيم که چنين حالت غلبه‌ای، چنين حالت چيره شدنی فقط از دل خودش جنگهای بيشتری را بروز می دهد. با مرزبندی با اين تجربه ی تلخ تاريخی می توانيم بگوييم که صلح، باهمسازی در عين اختلاف است. اين را می توانيم بعنوان مبنايی قرار بدهيم برای داشتن يک تعريف مثبت از صلح، يعنی يگانگی در عين اختلاف و اختلاف در عين يگانگی.

دويچه وله: دکتر نيکفر، شما در مقاله ی «مفهوم صلح» به مسئله‌ی ضرورت ايده‌آل صلح در خاورميانه اشاره کرده ايد. چرا برای دستيابی به صلح به يک ايده‌آل صلح نياز داريم و اين ايده‌آل صلح اصولا به چه معناست؟

محمدرضا نيکفر: ما اگر تجربه ی اروپا را در نظر بگيريم، از آن می‌تدانيم بسيار بياموزيم. اروپا قاره‌ای است که جنگهای بسيار مهيبی در آن درگرفته‌اند، دو جنگ جهانی بزرگ در آنجا پا گرفته و به بقيه جهان گسترش پيدا کرده اند، ولی اروپاييان سرانجام توانسته اند بر اين تخاصم ها غلبه پيدا کنند، خاصه در اروپای غربی. در اين روند، ايده‌آل صلح نقش مهمی داشته است. ايده‌آل صلح از آغاز عصر جديد مطرح می شود و پيش می رود و پيش می رود تا اينکه به اتحاديه ی اروپا و بازار مشترک می رسد و سرانجام در حيطه ی انتگراسيون اروپا تجسم پيدا می کند. دو کشوری که دشمنی آنها در تمام جهان سم نفرت می پراکند، يعنی آلمان و فرانسه، الان يک همزيستی مثال زدنی دارند. يکی از موفقيت های اروپاييان به اين برمی‌گردد که اينها يک ايده آل صلح داشته اند. اين ايده آل صلح پروريده شده تا اينکه متحقق شده است. يکی از کسانی که اين ايده آل صلح را پروريده «ايمانوئل کانت» است که من در اين نوشته ای که موضوع صحبت ماست، در بخش دومش به تفصيل طرح او را بررسی کرده‌ام و همینطور در مقاله ی آغازين، تاريخچه ی ايده آلهای صلح را به دست داده‌ام. ما در خاورميانه يک ايده‌آل صلح نداريم، يعنی اينکه نمي‌دانيم کجا می‌‌رويم و چه می خواهيم. مردمان ما از کنار همديگر رد می شوند، و به دوستی با همديگر گرايش پيدا نمی کنند. يک نيروی گريز وجود دارد و تا زمانی که اين فضا وجود دارد و ما پی نبرده ايم که اينجا بهرحال خانه‌ی انسانی اين مردمانی ست که بايد با همديگر زندگی کنند و به آرامش برسند، نمی‌توانيم كار مثبتی را پيش بريم. ما به يك آرمان نياز داريم. بدون داشتن ويزيون، بدون داشتن ايده آل نمی‌توانيم سياست های روزمره را هم شکل بدهيم. ما ناگزيريم يک ايده‌آل صلح داشته باشيم و ايده‌ای را هم که در مورد صلح داخلی و دموکراسی در درون کشور داريم، در امتداد اين ايده‌آل صلح و اين ايده ی دموکراسی برای کل منطقه قرار بدهيم.

دويچه وله: به نظر شما نيروی پيشبرنده ی ايده‌آل صلح چه کسانی هستند، مردم يا دولت؟

محمدرضا نيکفر: در درجه ی اول مردم. در آغاز عصر جديد، در دوران خصومتها، مبنای ارتباطات کشورها ديپلماسی پنهان است و ما در تجربه ی تاريخی ديده ايم که ديپلماسی پنهان به کشتار و خونريزی منجر می شود. وزارت‌خانه‌های خارجه كه شکل می گيرند، اين نهادها عهده‌دار روابط خارجه می شوند. سرنوشت ها را اينها تعيین می کردند و مردم دخالتی نداشته اند. به همين جهت است که صلح پايدار نبوده، هرگاه پيش بردن آن به دولتها سپرده شده است. صلح وقتی برقرار می شود که حامل اصلی آن مردم بشوند و انسانها با يکديگر حشر و نشر کنند، رابطه داشته باشند و دوست باشند. نمونه اش را باز می توانيم در آلمان و فرانسه ببينيم. سرنوشت روابط آلمان و فرانسه را ديگر دو وزارت خارجه رقم نمی زنند، تعيين‌كننده اين مردمی هستند که مدام با يکديگر در ارتباط اند، اتحاديه های صنفی، دانشجويان، دانش آموزان، روشنفکران،‌ روزنامه نگاران، توريست ها، همه در ارتباط تنگاتنگ با هم‌اند. مردم هستند که دوستی را حفظ می کنند و ادامه می دهند، و نه دولتها. در خاورميانه هم در نهايت برای اينکه ما به يک صلح پايدار برسيم مردم بايد به صحنه بيايند. به همين جهت است که می گوييم شرط اصلی برقراری صلح دموکراسی ست، يعنی وقتی مردم در جلو قرار بگيرند و مردم سرنوشت خودشان را بدست بگيرند شرط اصلی دستيابي به صلح برقرار می شود.

دويچه وله: آيا می توانيم بگوييم که به همين معناست که ما جنبش صلح نداريم؟

محمدرضا نيکفر: ضعف جنبش صلح به ضعف جنبش دموکراتيک برمی گردد، زيرا جنبش صلح يکی از شاخه ها و يکی از شاخص های جنبش دموکراتیک است. ولی موضوع فقط به اين خلاصه نمی شود. ما بعضی وقتها می بينيم که يک جنبش آزاديخواهی در کشور داريم يا در منطقه، ولی اين خودش را بصورت جنبش صلح بروز نمی دهد. علتش اين است که هنوز آن حافظه ی تاريخی و آگاهی لازم ايجاد نشده است برای اينکه مردم بفهمند که چرا صلح را می‌توانند بخواهند و می توانند اراده ی خودشان را در اين زمينه جاری کنند. من در نوشته «مفهوم صلح» مقايسه ای کرده ام بين جنگ و زلزله. در ايران زمين لرزه می آيد، چند هفته ای هيجان هست، مصيبت هست، عزاداری هست و انتقاد به دولت وجود دارد که چرا فکری نکرده، پيش بينی های لازم صورت نگرفته، ولی بعد دوباره همه چيز فراموش می شود تا زلزله ی بعدی. يعنی حس می کنيم که اينجا حافظه ضعيف است. در مورد جنگ هم اينطور است. جنگ و مصيبت اش را می بينيم، بعد جنگ تمام می شود، دوباره همه چيز فراموش می شود و تصور می کنيم که ديگر وجود ندارد و به اين خطر که دوباره ممکن است بروز پيدا کند توجه نمی‌کنيم. بدين جهت است که مثلا يک مصيبت بزرگی وجود داشته، مثل جنگ ايران و عراق و جنگ تمام می شود و ديگر بحث در اين مورد وجود ندارد. نه اینکه فقط ممنوع می شود، زيرا اين هست که دولتمردان می خواهند که در اين مورد بحث نشود و آنها به بازخواست کشيده نشوند، بلکه در خود جنبش آزاديخواهانه هم آگاهی در اين زمينه به اندازه‌ی کافی وجود ندارد و در ميان آزاديخواهان هم می بينيم که اين گرايش بسيار ضعيف است که مسئله ی صلح را در دستور کار انديشه ورزی و مباحثشان قرار دهند.

دويچه وله: در مقاله ی شما از ايده آل صلح بصورت يک کنفدراسيون اسم برده شده است. اين به چه معنی ست؟

محمدرضا نيکفر: در جايی که من آمده ام طرح کرده ام که ايده آل صلح در خاورميانه چه می‌تواند باشد، دو موضوع با همديگر پيش برده شده اند. يکی مسئله‌ی صلح داخلی، و ديگری صلح خارجی. صلح اساسا بين کشورهايی برقرار می‌شود که در آنها دموکراسی برقرار باشد. ديکتاتوری ها نمی توانند در صلح بسر ببرند يا اينکه حداقل می توانيم بگوييم که در يک صلح پايدار بسر ببرند. يکی از جنبه های مهم صلح داخلی در وضعيت مشخص ما برقراری آزادی ست و اينکه دولت ساختار متمرکزش شکسته بشود و به شوراها و به ارگانهای محلی اختيارهای ويژه ای داده بشود. به اين ساختار می گوييم ساختار فدراليستی. ولی ساختار فدراليستی در منطقه‌ای مثل خاورميانه، اگر از يک محيط بيرونی مناسب برخوردار نباشد، ممکن است ميدان‌دهنده به يک نيروی گريز از مرکز بشود و به جنگ راه برد. در اينجاست که می‌بينيم، ما می بايست يک محيط بيرونی مناسب داشته باشيم. اين محيط بيرونی مناسب، يعنی آن صلح پايدار بين کشورهای منطقه می بايست خودش را بروز بدهد، نشان بدهد، مجسم کند در قالب کنفدراسيونی از اين کشورها، شبيه چيزی که در اروپای ميانه و غربی می بينيم. فدراليسم درونی بايستی اين محیط بيرونی کنفدراتيو را داشته باشد. در اين حالت می توانيم منطقه ای داشته باشيم که در آن مراکز سياسی ديگر همان مراکز فرهنگی نباشند. می توانيم منطقه ای داشته باشيم با چندين پايتخت فرهنگی. حالت ايده آل اين است که ما بجايی برسيم که منطقه ای داشته باشيم کنفدراتيو که در درون اين ساختار کنفدراتيو ساختارهای فدراليستی وجود دارند. در هر کدام از اين پايتخت های فرهنگی به زبان خاص منطقه مربوط به آن صحبت می شود و فرهنگ وزبان آن منطقه رشد داده می شود و تشويق می‌شود و آموخته می‌شود، ولی پايتخت فرهنگی ضرورتا پايتخت سياسی نيست و در منطقه های فرهنگی مرزهای سياسی مانع حرکت انسانها نيستند و نبايستی كه مانع آميزش فرهنگی انسانها با همديگر باشند. با چنين ايده‌اي آرمان صلح خود را بصورت آميزه ای از فدراليسم در درون و ساختار کنفدراتيو در بيرون نشان می دهد.

دويچه وله: دکتر نيکفر، خيلی متشکرم از اينکه وقت در اختيار ما گذاشته ايد.

  • تاریخ 02.06.2005
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده http://p.dw.com/p/A61B
  • تاریخ 02.06.2005
  • چاپ چاپ مطلب
  • لینک کوتاه شده http://p.dw.com/p/A61B