1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

افغانستان

گهواره یی در برف – داستان کوتاه

دویچه وله دری در سلسله مطالب فرهنگی که به مناسبت عید نشر می کند، پنج داستان کوتاه از نویسندگان افغان را نیز به نشر می رساند.

عبدالقادر مرادی در سال 1337 خورشیدی در شهر مزار شریف زاده شد. مکتب ابتدایی و متوسطه را در شهر اندخوی تمام کرد و از لیسه ء ابومسلم خراسانی اندخوی فارغ شد. او بعد راهی کابل گردیده و به ادامهء تحصیل در رشته ژورنالیزم پرداخت. پس از هفت ثور سال 1357 خورشیدی، مرادی به معلمی پرداخت. او مدتی معلم بود و بعد تا سال 1373 خورشیدی، به حیث خبرنگار آژانس باختر کار می کرد و متعاقب آن یک جا با خانواده اش به پشاور مهاجر شد. اما به زودی، راهی هالند شد و در آن جا پناهنده گردید.مرادی داستان نویسی را از دورانی که هنور شاگرد مکتب بود آغاز نمود، اما اولین گزیده داستان هایش در سال 1369 خورشیدی از سوی انجمن نویسندگان افغانستان در کابل اقبال چاپ یافت. از قادر مرادی تا حال چندین گزیده داستانی چاپ شده است.

***

همه چیز به خوبی گواهی می دهد که من در یک دادگاه استم. مرا به دادگاه کشانده اند و یا هم کسی مرا به دادگاه کشانده است. در جایگاه متهم استم، نمی دانم برای چه؟ اما برایم این موضوع بسیار نگران کننده نمی نماید. با خودم فکر می کنم مگر من چه گناهی را مرتکب شده ام تا مرا به دادگاه بکشانند. چیزی یادم نمی آید. مثل روزهای نوجوانیم استم که در تابستان ها تا دیر روی بام می خوابیدم تا آفتاب از سرم می گذشت و وقتی از خواب بیدار می شدم، حس می کردم سنگین و خسته ام. سرم می چرخید و گیج می بودم. بعد از گذشت لحظه هایی یادم می آمد که من کی استم و در کجا استم. خودم را به یاد می آوردم و صدای مادرم را می شناختم و می شنیدم که مرا صدا می زد:

ـ آفتاب مابین حویلی پهن شد و سایه ها رفتند و این گوساله هنوز خواب است!

به سایه های ته دیوارها می دیدم و آفتاب همه جا پهن شده می بود و سایه ها اندک می بودند. باز هم حالی مثل آن روزها دارم. گیج و منگ استم. مثل این که تازه به حال آمده باشم، پس از ساعت ها خواب و بیهوشی. به تالار می نگرم، به آدم ها می نگرم. به قاضی ها، وکیل ها، مستنطق ها و به حاضران تماشاگر یا شاکیان خودم. همه چهره های جدی دارند و باهم در جر و بحث اند. گاهی صدای شان را می شنوم و گاهی صدای شان خفیف می شود و گم. گاهی می توانم بفهمم چه می گویند و گاهی اصلاً معنی گپ های شان را نمی فمم. مست و مدهوش استم، غرق نشئه. مثل این که برایم داروهای نشه آور و خواب آورتزریق کرده اند. به خیالم می آید که این دادگاه و موقعیت من در این جا اصلاً جای نگرانی ندارد. حس آدمی را دارم که گویا عمرش در دادگاه ها گذشته باشد و در سوال ها و جواب ها و از این گپ ها. سوی هرکی می بینم، خنده ام می گیرد، از جدی بودن چهره های شان، از لباس های شان، همه چیز شان به نظرم خنده آور می آید. بینی ها، گوش ها، کله ها، چشم ها، سوراخ های بینی های شان. همزمان به یاد فیل ها می افتم، به یاد گاوها و گوسفندها، خنده ام می گیرد، اما نمی خندم. می دانم که جای خنده نیست. در دو طرفم دو نگهبان که لباس های مخصوص به تن دارند، ایستاده اند. وقتی خنده بر من غلبه می کند، به زور از بروز خنده ام جلوگیری می کنم. حتی حس می کنم که شاید لحظه های بعد، از دیدن این همه آدم های مختلف شکل و مختلف بینی و کله نتوانم جلو خنده ام را بگیرم و منفجر شوم. این کار بدون شک بر گناه های من خواهد افزود و این حرکت نوعی بی احترامی در مقابل دادگاه محسوب خواهد شد. نمی دانم چرا امروز دیدن آدم ها و سرو کله ی شان به نظرم خنده آور جلوه می کند. مثل این که بار اول متوجه شده ام که دیدن سر و کله ی آدم ها، گوش ها و بینی های شان این قدر خنده آور است. یادم می آید وقتی تازه جوان شده بودم، خیلی دوست داشتم تا خودم را هرچه بیشتر در آینه تماشا کنم. اما این همه عمر چرا متوجه خنده آوری سر و کله ی خودم نشده بودم. آهسته دستم را به بینیم می برم، آها من هم مثل دیگران استم، من هم بینی با دو تا سوراخ دارم، مثل آدم های این جا، مثل گاوها و گربه ها. بوی برف و زمستان می آید. تالار بسیار گرم نیست. حالا به من چه که چه می گویند. خودشان می ریسند و خودشان می بافند و خودشان می پوشند و در اخیر هم جزایی به من تعیین می کنند.

روزی یادم می آید، در منزل بودم، در بعد از ظهر یک زمستان دلگیر که همه جا را برف سنگینی پوشانده بود. چند لحظه نمی گذشت که او را مثل دفعه های دیگر با هزار زحمت و خون دل خوردن راهی دیار خواب کرده بودم و برای دقایقی می شد که بار دیگر به راحتی نفس بکشم. همان گاه یادم آمد تصمیم داشتم تا در اولین فرصتی که برایم دست می دهد و ساغر در خواب است، نامه ای به بنفشه بنویسم. پشت میز می نیشینم و قلم و کاغذ می گیرم تا به نوشتن نامه شروع کنم. در دلم نگرانی عمیقی از بیدار شدن زود بهنگام ساغر و شروع شدن گریه ها و بهانه جویی های او سنگینی می کرد و فکر می کردم که نامه تمام نشده، صدای گریه ی ساغر بلند خواهد شد و بار دیگر همه چیز از هم خواهد گسیخت و نامه ناتمام رها خواهد شد.

همان لحظه به یاد زمانه هایی افتادم که کودک شش - هفت ساله یی بیش نبودم، مانند همین ساغر دخترم. دو سه سالی بزرگتر از او و زمانی که با سایر بچه ها ی همسن و سال ما در بهارها و تابستان ها، در کوچه ها به بازی های کودکانه مشغول می شدیم و خاکبازی و اسپک اسپک بازی می کردیم، به پاهای ما خارها فرو می رفتند و بعد دوان دوان نزد مادرها می شافتیم تا با سوزنی خارها را از پاهای ما در آورند.

بعدها مادرم سوزنی را در کلاه من گذاشت تا خودم با استفاده از آن خار خلیده در پایم را خودم بیرون بکشم. چون خار اگر مدت بیشتری می ماند، فروتر می رفت و در آوردنش دشوار می شد و کارش به زخم و آبله می کشید. اما آن روز حس می کردم که خارهایی، دو تا خار زهردار در قلبم فرو رفته است و از مدت ها به این سو از آنها درد می کشم و رنج می برم و از مدت ها به این سو این خارهای فرو رفته در قلبم به زخم های عمیق و دردناکی مبدل شده اند. دلم می شد از مادرم بپرسم که وقتی خاری به قلب فرو کردند، چگونه آن را باید بیرون کشید؟ اما بعد این همه سال ها که گذشتند، نه مادرم بود و نه خانه و کاشانه خود ما و من مانده بودم با این درد جانکاه خارهای فرو رفته در قلبم و هیچ راه و چاره ای برای نجات از آن را نداشتم و حس می کردم با گذشت زمان، زهر این درد کشنده در تمام بدنم منتشر می شود و مرا اندک اندک از پا می اندازد. یادم می آمد وقت هایی که در کف پایم آبله ی از اثر زخم خاری پدیدار می شد، مادرم با سوزنی آبله را می کفاند و از آن مایع زرد رنگی بیرون می شد. همان صحنه ها یادم می آیند و خیال می کنم زندگی من هم مانند آبله یی روزی می کفد و مایع زهری زرد رنگی حاصل همه ی زندگی ام خواهد بود .

اصلاً این خارها، از همان نگاه های با مهر و عاشقانه یی پیدا شدند که نخست مرا مانند شراب کهنه از خودم بیخود می کردند و مرا به دنیاهای ناشناخته و شیرین احساس و دلباخته گی می بردند. نگاه های همان دختر زیبا چشمی که با دیدنش هر چه عقل و هوش در سر داشتم، از سرم کوچیدند. هوش و حواسم را باختم و هر دو شدیم عقل باخته گان و مانند قمار بازان پاک باخته، لچ و لق. وابسته به هم که دمی دوری از هم را جهنم خدا می دیدیم و بیقرار و بیتاب. همین او بود که بعد از سال ها روزی مرا پست فطرت و بی وجدان خواند و مرا تنها گذاشت با یک کودک دو ساله و رفت و غیبش زد و این کلمه های زشت مانند دو تا خار زهرناک در قلبم فرو رفتند و ماندند و صفحه ی سیاه زندگی مرا در غربت آغاز کردند.

من از گناهی که مرتکب شده بودم، چیزی نمی دانستم. همان دمی که او مرا ترک می کرد، اصلاً نفهمیدم که او چرا چنین بیرحمانه به همه چیز پشت پا زد و پس از آنهمه دلباخته گی ها و زندگی مشترک با محبت و عشق، ناگهان این گونه از کوره در رفت و بر سرم با دو پتک گران کوبید و خارهای زهرناکش را در قلبم فرو کرد و رفت. حتی مجال نداد که ازوی همان لحظه می پرسیدیم که چرا؟

صدایی را می شنوم:

ـ .... تصدیق های داکترها می ر سانند که متهم کاملاً سالم بوده و خودش را عمدی به در دیوانه گی میزده .... این کار او جرم او را بیشتر سنگین می کند ....

سوی تالار نگاه می کنم. آدم ها، کله ها، بینی ها، گوش ها، چهره های جدی و مختلف .... صدا خاموش می شود و بعد صدای بیلی را می شنوم که گویا کسی در کنار من با بیل زمین سخت را می کند. از این صدا تکان می خورم به دو طرفم نگاه می کنم، پاسبان ها هم به من نگاه می کنند. آماده باش، منتظر حرکتی از من و حمله از آنها .... صدای بیل و کندن خاک و زمین همچنان ادامه می یابد. سرم می چرخد. این صدا را هر بار که می شنوم، تکان می خورم و حس می کنم مرا چیزی می شود، مثل حالت دیوانه شدن. صدای کندن گور یادم می آید، صدای خاک ریختن در یک گور ... روزهای جنگ یادم می آیند. بنفشه، یادت می آید؟ من این صدا را یک عمر شنیده ام، یک عمر.

برف می بارید و او در ته برف ایستاده بود و به شاخه های درخت ها نگاه می کرد. یک گهواره ی تاشقرغانی رنگین در کنج حویلی زیر برف مانده بود. هر بار که این گهواره را می دیدم، دلم یک رنگ دیگر می شد. گهواره ی من بود، گهواره ی کودکی هایم ... با دیدن او دلم پر میزد، خیال می کردم که خوب است این گهواره است، شکر که است. برایم یک دل پری بود، دل پری برای برگشتن به آرامش. خیال می کردم اگر یک روز از همه چیز خسته و بیزار شدم، می توانم به دنیای نهفته ی این گهواره برگردم و دوباره به آسایش برسم. این گهواره سال ها در همان خانه ی قدیمی پدری ما بود و همان جا ماند. همیشه خیال می کردم، این گهواره همان جا سالم و صحت است و اگر یک روز برگردم، اورا دوباره خواهم یافت. بنفشه یادت است که به تو هم گفته بودم، می گویم:

ـ بنفشه یادت می آید؟ من کراچی دستی را می راندم، می دواندم، تو سر کراچی، زیر کمپل و بوجی، در ته برف دیده نمی شدی. آسمان یخزده صدای فیر گلوله ها را می بلعید تا انعکاس بیشتر نکنند و همسایه ها نشنوند. خانه و کاشانه ماندند. ترا گرفتم و چند تا کتاب و چند تا نان خشک و سخت، می گریختیم. هر چه بادا باد. راهی دیگر نبود. جاده ها برفی و یخک و نقش و نگارهایی از خون روی برف ها، وقتی راکتی از بالای سرما می گذشت، سگ های ولگرد پوز شان را سوی آسمان می کردند و می دویدند وقوله سر می دادند. جسدها را دیگر نمی شد دید. در زیر برف پنهان شده بودند. صدای چرخ های کراچی دستی در فضای یخزده ی برفی انعکاس مرده ای داشت. ما می گریختیم، از جنگ، سوی امن .... جنگجویان ریش بلندی سر باغ بالا ما را توقف دادند:

ـ چه کاره استی؟

گفتم:

ـ هیچ، هیچ کاره.

یکی دیگر از آنها که به من نگاه می کرد، گفت:

ـ بان شان که بروند، از همانهاست، از ریش کل ها ...

اما این یکی نگذاشت که برویم، پرسید:

ـ این کیست؟

گفتم:

ـ مادرم، پیچه سفید مادرم.

بعد پرسید:

ـ نان دارین؟

چند تا نان خشک و سخت که در دستمالی بسته بودم و باخود می برد م را با عجله به او دادم و بعد اجازه داد تا برویم. صدای فیر گلوله ی تانک همه جا را تکان داد. تو در ته لحاف برف، پیوسته به من بد و بیراه می گفتی و مرا سر زنش می کردی:

ـ صد بار گفتم، برویم. آقای داکتر چشم قبول نکردند و عقیده داشتند که به زودی آرامش بر می گردد و صد بار گفتم که از این ملک دل بکن، این جا یا باید کشت و یا باید کشته شد، همین. حالا ببین جناب داکتر ... کوزه را بگیر، حوض را پر کن. آقای داکتر چشم منتظر بودند که فرشته های آزادی می آیند و تو به گردن آنها و آنها به گردن تو گل می اندازند. گفتم بیا که برویم از آزادی مازادی خبری نیست، این جا میدان فوتبال است ... از ریش کل ها چه دیدیم که از ریشدارها ببینیم ....

بعد مثل دیوانه ها انگار هذیان می گفتی، در ته کمپل ها و بوجی ها تمسخر کنان آواز می خواندی ... زغم کسی هلاکم، او زمن خبر ندارد.... و من می گفتم که صدایت را بلند نکن، خدای من.

آن روز می خواستم نامه ای به وی بنویسم. اما نمی دانستم از کجا شروع کنم. خسته و بی حوصله بودم و عصبانی. دلم پر از عقده بود و نمی دانستم سر کی خالی اش کنم. به هرچیزی که نگاه می کردم، بدم می آمد و نمی خواستم نگاه هایم دقایق بیشتر روی اشیا بمانند و من درباره ی آنها فکرهایی بکنم. به بیرون که نگاه می کردم، بر ف بود و به یاد گهواره ی چوبی رنگین تاشقرغانی که همیشه در کنج حویلی قدیمی ما قرار داشت، می افتادم. دلم می شد یکه راست بروم به سراغ همان گهواره. خیال می کردم تنها با رسیدن به دنیای نهفته ی همان گهواره می توانم حس آرامش کنم و از این همه درد و عذاب نجات یابم. در کنار اینها احساس می کردم که کار مهمی داشتم که باید در آن فرصت انجام می دادم، فرصتی که به ندرت برایم میسر می شد. اما نمی دانستم چه تصمیمی داشتم و نمی دانستم با این حال درهم و برهم خودم چگونه کنار بیایم و دردی را که از درون مرا به تدریج آب می کرد، فراموش کنم.

من کاری جز نگهداری کودکم نداشتم. دو سال می شد که کارم طفل داری بود. آنهم با کودکی طرف بودم که در لجاجت و بهانه جویی و در فغان و گریه ید طولا داشت و استعداد بی نظیر خدادادی. وقتی زنم ما را ترک کرد، چهار سالش هم نشده بود و من در این دو سال و چند ماه چه شب ها و روزهای سختی را گذشتاندم. هیچ باورم نمی شد که چنین یک اتفاقی بیافتد و مادری چنان سنگدل شود تا کودک چهار ساله اش را ترک کند و برود. حالا خاک بر سر من که چه بودم و چه استم. چگونه توانست مرتکب همچو کاری شود؟ و بگذارد تا کودکش شب و روز، تا نیمه های شب مادرش را صدا کند و داد بزند و زار زار بگرید. این ها یک سو بمانند. ستمگری دیگرش این بود که گاه گاهی تیلفون می کرد و حال ما را می پرسید و با ساغر هم صحبتی می کرد و همیشه وعده می داد که به زودی نزد ما بر می گردد. البته این را به من نمی گفت. به ساغر می گفت و او را می فریبید. شاید از شکوه کردن های من و از عذرخواهی های من حظ می برد و به خودش می بالید که مرا چگونه توانسته است به این حال و روز سیاه بیاندازد. هر بار زاری می کردم و از وی می خواستم تا نشانیی یا شماره ی تیلفونی به من بدهد تا ما به سراغش برویم و لاقل ساغر را نزدش ببرم تا کمی آرام بگیرد. اما او زیر بار گپ های من نمی رفت و می گفت که کور شوم و از این هم بدتر ... کینه یی دیده بودم، اما مانند او شتر کینه نه.

آن روز قلم را گرفتم تا به نوشتن بیاغازم. حیران شدم چه خطابش کنم. دلم نمی شد از کلمه های محبت آمیز استفاده کنم. دیگر این گونه کلمه ها برایم بی معنی شده بودند. خیلی در این دو سال و چندی جورم داده بود. خوب، اگر مرا ترک می کرد، به جنهم. چاره ای نداشتم، می رفتم پی کارم. گاهی به حدی برآشفته می شدم که اگر دستم می رسید، به یقین گلویش را تا حدی می فشردم تا آن دو چشم سیاه و جادویی اش از حدقه های شان بیرون شوند. به خیالم می آمد که دلباختن و این گپ ها همه بی معنی بوده اند و او مانند یک جادوگر مرا فریب داده است و با این فریب دادن خواسته است به رویاهایش که آمدن به اروپا بوده، برسد. همان روزی که از هواپیما پیاده شدیم و هنوز از فرودگاه بیرون نشده بودیم که مقابلم ایستاد و دخترم را به من داد و گفت:

ـ این دخترت و این هم بکست، من رفتم. اما پیش از رفتن می خواهم دو کلمه را برایت بگویم که باید سال ها قبل، یا همان هفته ی اول بعد از عروسی ما می گفتم که نشد. بسیار پست فطرت و بی وجدان بودی تو، من نفهمیده بودم. خدا یارت و زندگی خوش اروپایی داشته باشی. اما یادت نرود که از من باید خوش باشی که ترا تا به این جا کشاندم و آوردم. ورنه جناب حالا خدا می داند در کجا زیر یک من خاک و خاکستر خفته بودند.

همان لحظه باور نکردم و خیال کردم بنفشه شوخی می کند. اما نه شوخی نبود و چنان رفت که نگاهی هم به عقبش نیافگند. دخترک در بغلم می گریست و او را صدا می زد:

ـ ماه، ماه!

من دنبالش دویدم، صدا زدم تا بیایستد، برگردد. اما صدایم را نشنیده گرفت و در یک پلک زدن در میان ازدحام مسافران غیب شد.

دو سال گذشته است، اما چنان خسته و بیحالم و بی دست و بی پا شده ام که گویی این دو سال مانند بیست سال از سرم گذشته است و من همه ی این مدت را شکنجه کشیده ام و زارزار گریسته ام. چندین بار همسایه ها از من شکایت کردند که گویا من ساغر را لت و کوب می کنم. گاهی هم می شد از شدت بهانه جویی ها و گریه هایش چنان به ستوه می رسیدم که دلم می شد بزنمش. اما لاهول می گفتم و دلم به او می سوخت. او تقصیری نداشت و هرچه می کشیدم از دست مادرش بود. گاهی واقع می شد که من از فرط خسته گی خوابم می برد و وقتی از خواب می پریدم، می دیدم که طفلک هم از شدت خسته گی، در گوشه ی افتاده است و خوابش برده است.

در آن لحظه که نمی دانستم چه بنویسم و به این چیزها فکر می کردم، صدایی شنیدم. مثل این که کسی در صحن باغچه حویلی با بیل زمین را می کند. این صدا گاه گاهی شنیده می شد. بعضی شب ها با شنیدن این صدا یک قد از خواب می پریدم. این صدای بیل و کندن زمین برایم کابوس ترسناکی شده بود که گاه گاهی به سراغم می آمد و بعد صحنه های جنگ و راکت ها و تانک ها و جیت های جنگی به نظرم نمودار می شدند و بعد هم کندن قبر، ریختن خاک سر قبر ... تابوت های بیشمار، سوختن خانه ها و گریه و شیون زن ها و کودکان ... یک عمر آهنگ شب و روز من و دیگران همین آهنگ بیل و کندن زمین شده بود.

در باغچه کسی نبود، همه جا برف بود و برف می بارید. به یاد تو افتادم، بنفشه ... زمانی می گفتی که خیلی برف را دوست داری. برف پاک است و همه چیز را تازه می سازد. اما دیدی که آخر کار چه بر سرم آوردی.

همان طور که به برف های باغچه خیره شده بودم، ناگهان دیدم در کنجی در ته برف ها گهواره چوبی رنگین تاشقرغانی من قرار دارد. دلم از شادی پر زد. بیهوده یک بار دلم خوش شد و خیال کردم من و او، من و آرامش بسیار از هم فاصله نداریم و هر وقت خواسته باشم می توانم سوی گهواره بروم و به دنیای نهفته و پر از آسایش آن پناه ببرم و بگویم مرا تیر از این همه درد و غم و سرگردانی.

سخنرانی های دادگاه ادامه دارد. رییس دادگاه با چکش بر میز می کوبد و می گوید:

ـ لطفن نظم دادگاه را رعایت کنید ...

خنده ام می گیرد، از این کار او که چکش را بر میز می کوبد، خنده ام می گیرد. دلم می خواهد بلند و قهقهه کنان بخندم. اما می ترسم. از سنگین شدن جرمم می ترسم. نمی دانم چه جرمی را مرتکب شده ام. اما حتمی جرمی را مرتکب شده ام که مرا محاکمه می کنند. ترسی در دلم ندارم، انگار راه فرارم مشخص است. خیال می کنم به زودی از این دنیای پردرد و رنج نجات می یابم و به آغوش همان گهواره پناه می برم. به آدم های دادگاه که نگاه می کنم، دلم به آنها می سوزد. آنها خبر ندارند که در دل من چه می گذرد و من چه تصمیمی دارم و چگونه تمام تلاش های آنها را برای مجازات خودم نقش بر آب می کنم. دلم به آنها می سوزد از این که از گهواره ی من خبر ندارند. بنفشه، میدانی؟ برای همه چیز بهانه گیری می کرد. در خوردن، نوشیدن، در لباس، با سامان های بازی، رفتن به کودکستان، دست و روی شستن، این که هر بار گیلاس شیرش را قصدی روی فرش اتاق می ریخت، دیگر عادی شده بود. مانند یک موجود ناسالم و جنونزده میرفت، سی دی پلیر را روشن میکرد و چنان صدایش را بلند میساخت که ده فرسنگ آدمهای دور از ما هم میتوانستند بشنوند. بارها از همسایه ها بابت این کار او اخطار شنیده بودم.

دلم شد نامه را با این الفاظ آغاز کنم :

ظالمترین زنی، مادری که من دیدم ....

اما همان لحظه که این ها را نوشتم، از نوشتن بازماندم. به فکر فرو رفتم. نمی دانستم چرا تصمیم گرفته بودم که برای او نامه بنویسم. اصلاً آدرسی از او نداشتم تا نامه را برایش می فرستادم. از دوستان و آشنایانی که در این ملک ها می شناختم، بارها کمک خواسته بودم. هیچ کس نمی توانست به من کمک کند. همه می گفتند:

ـ این جا اروپاست، پیدا کردنش کار آسانی نیست.

از اروپا و زندگی در این جا بدم آمده بود. تقاضای پناهندگی ام رد شده بود، از بس در این مدت سوال و جواب می شدم، خسته شده بودم. چرا فرار کردید؟ چطور آمدید؟ زنت چرا در میدان هوایی گم شد؟ قاچاقبرانی که شما را آین جا آوردند، کی ها بودند، از کدام ملک؟ و صدها سوال دیگر .... از بس این سوال ها تکرار شده بودند، دیگر هراسی نداشتم و همه ی جواب ها برایم حفظ شده بودند و فکر می کردم اشتباه بزرگی را مرتکب شده ایم. دارو ندار و خانه ی پدری را فروختیم، به قاچاقبر دادیم تا ما را به این سرزمین، به بهشت خیالی ما برساند که رساند و حالا هر روز محاکمه می شدم که چرا فرار کردم و چطور آمدم و چراهای دیگر؟ وقتی به پولیس و مراجع مربوط گفتم که زنم در فرودگاه ناگهان گم شد، تمام مشخصات و حتی عکسی از او را از من گرفتند، اما نتیجه اش هیچ بود. چنان به نظر می رسید که او از این کشوری که ما بودیم، به کدام کشور دیگر رفته است. وقتی تیلفون هم می کرد، معلوم نمی شد از کجاست. به نظر می رسید که او بیشتر از تیلفون های غرفه های سرسرک ها استفاده می کند تا رد پایش را من نیابم. وقتی پرسیدم شماره ی خانه ی مرا از کجا یافته است، گفت از کتاب رهنمایی تیلفون در انترنت. بعدها فکر کردم که یافتنش فایده هم ندارد. وقتی او نمی خواست با من زندگی کند، من چه کاری می توانستم بکنم، هیچ. اما شاید به خاطر این تصمیم گرفته بودم تا به او نامه بنویسم که بعد از مرگ من بخواند و بداند که چه از سر من گذشته است. احساس می کردم که دیگر نمی توانم این زندگی بی سر و پای را ادامه بدهم. مرگ هیچگاه پس از مشوره به سراغ آدم نمی آید. دلم می شد نامه را بنویسم و دلم را خالی کنم تا بعد از نبودن من بخواند و بداند که در این دو سال و چند ماه، اصلاً در این بیست سال و چند ماه من چی ها کشیده ام و او در حق من و این کودک معصوم چه ستم بزرگی را روا داشته است.

همیشه از خودم می پرسیدم که گناه من چه بوده؟ بارها با عصبانیت جیغ زده ام و به او گفته ام که تو به خاطر هوس هایت ما را این جا کشاندی و رهای ما کردی. همه کارهای تو فریب و تزویر بوده. می گفتم اگر قصد ترک کردن مرا داشتی، لااقل این کودک معصوم را به دنیا نمی آوردی و او را به این حال و روز نمی انداختی. اما او به این گپ ها می خندید و می گفت:

ـ برو گمشو، من هر طوری که دلم بخواهد زندگی می کنم. برای تو هم از این بدترش را آرزو می کنم.

خوب، من هم در مورد گناه و اشتباه هایم می اندیشیدم و هربار که به آنها به شکلی اشاره می کردم تا عذرخواهی مرا بپذیرد، طفره می رفت و گوشش را به کری می انداخت و ناشنیده می گرفت. از خودش هم چیزی نمی گفت. نمی دانستم با کسی ازدواج کرده است و یا هنوز تنها ست. چه می کند و چه نمی کند. در کجاست و در چه حال؟ شاید با این کارهای مبهمش می خواست مرا بیشتر عذاب دهد و از این کارش حظ ببرد. من همواره به خودم نفرین می گفتم که چرا رخ دیگر و پنهانی او را نشناختم و فریب زیبایی های ظاهری اش را خوردم و شیفته ی احساس و روح شاعرانه اش شدم. فکر می کردم که همان زمان که نگاه هایش سوی من تابیدند، چشم هایم کور شدند و او بود که با نگاه های گرمش مرا از خو دم بیخود کرده بود.

آن لحظه کاغذ را مچاله کردم و دور انداختم. دخترم که روی کوچ خوابیده بود، بیدار شده بود. بعداز آن که چشم هایش را مالید، خواب آلود و خسته سوی من نگاه کرد و بعد مشغول بازی با گدی اش شد. دلم باز به تک و پوک افتاده بود و می لرزید. چیزی نگفتم و بهتر دیدم تا او را به حال خودش بگذارم. اما دلم طاقت نکرد و آهسته پرسیدم:

ـ بیدار شدی ساغرک من؟

صدایم را ناشنیده گرفت و به آرامی گیسوان گدی اش را نوازش داد. بعد، بلند شد یکه راست رفت سوی میزی که سی دی پلیر رویش قرار داشت. به خودم گفتم که بگذارم به حالش. خوش بودم که با سی دی پلیر مشغول می شود. اما می ترسیدم که بازهم صدای آن را آن قدر بلند کند تا همسایه ها بر سرم بریزند. نمی دانستم، وقتی صدا را بلند می کرد و در و دروازه ها را به لرزه می آورد، چرا خوش می شد و آرام؟ به من می دید، به چهره ی عصبانی و ترس خورده ی من می دید که کاری از دستم ساخته نیست و شکسته خورده و عاصی سویش می بینم. شاید این حالت من برای او تماشایی بود. شاید او هم ناخود آگاه از اذیت کردن من خوشحال می شد و لذت می برد، دختر همان مادر است دیگه! شاید ذهن ناخودآگاه او می دانست که من مقصر اصلی استم و من او را از مادرش جدا کرده ام. هر بار همین که من صدا را خاموش می کردم و یا کم، داد می زد و پاهایش را بر زمین می کوبید و به کارهایی دست می زد که همه قصدی و خطرناک بودند. هرچه به دستش می رسید، بر می داشت، پرت می کرد و می زد.

دیدم با تکمه ها و چراغ های رنگین سی دی پلیر بازی می کند. خوش شدم که با چیزی مصروف شده است. اما دلم ناآرام بود. از مدتی به این سو نمی دانستم چطور او توانسته بود در میان همه ی سی دی ها یک سی دی را نشانی کند. من این سی دی را بارها پنهان کرد ه بودم، اما وقتی همه ی سی دی ها را می دید و آن سی دی مورد پسند خودش را نمی یافت، فریاد می زد:

ـ کجاست؟

و تا که برایش نمی دادم، آرام نمی گرفت. هر بار می رفت، همین سی دی را میان دستگاه می گذاشت و همان آهنگ قدیمی که حالا دوباره سر زبان ها افتاده بود، شروع می شد که می گفت:

ـ زغم کسی هلاکم ....

اگر یادت باشد بنفشه تو نیز زمانی سر این آهنگ جان می دادی. اتفاقی این آهنگ، آهنگ اولی سی دی بود. وقتی این آهنگ شروع می شد، او صدا را تا آخرین درجه بلند می کرد و بعد خنده کنان سوی من می دید. تنها من در همین لحظه ها خنده را روی لب ها و چهره اش می دیدم و بعد درگیری همیشه گی بین من و او آغاز می یافت. باز دویدم تا صدا را کم کنم، جیغ زد. مجسمه شیشه ی پرنده گکی را که در الماری بود، برداشت و زد به میز شیشه یی و همه جا پراز شیشه ریزه شد و گریه کنان سوی سی دی پلیر رفت. دیگر مقاومت نکردم. گذاشتم هرچه می کند، بکند. همیشه همین طور بود. دمی بعد، من از مقاومت دست می کشیدم و گویا شکست می خوردم و او پیروز می شد. رفتم سوی یخچال دو سه گیلاس شراب پیهم سر کشیدم. صدا ی سی دی چنان بلند بود که اشیای اتاق به رقص آمده بودند و همه چیز می لرزید .آوازخوان ها می خواندند:

ـ زغم کسی هلاکم ... او زمن خبر ندارد ....

در همین اثنا زنگ در به صدا درآمد. در را گشودم. دو پولیس با یک خانم که لباس ملکی داشت، پشت در ایستاده بودند. یکی از پولیس ها نام مرا گرفت. من گفتم:

ـ من، خودم استم.

و بعد گفت:

ـ شما بازداشت استید؟

و به دست هایم دستبند زدند. همان بود که سرم چرخید. در گوش هایم صدای موزیک گاهی بلند و گاهی چنان ضعیف می آمد که انگار صدا از میان چاهی شنیده می شد. حس کردم که از حال می روم. حتمی آنها از بازوهایم گرفتند تا به زمین نخورم.

باز هم احساس می کنم سرم می چرخد، مانند همان لحظه. همان آهنگ در گوش هایم طنین افگنده است و در لابلای این آهنگ صدای کودکی را می شنوم که داد می زد و می گفت:

ـ مره پیش ماه ببر، مره پیش ماه ببر!

گویا این صدا را با آن آهنگ میکس کرده باشند. صدای چکش قاضی که میز را می کوبد، بلند می شود و بعد هم قاضی می گوید:

ـ نظم دادگاه را اخلال نکنید ... ادامه بدهید، اعتراض وارد نیست. وکیل مدافع بعد می تواند صحبت کند ...

آها، بنفشه هم در میان حاضران در دادگاه نشسته است. چشم هایم روشن می شوند. بعد از دو سال و چند ماه بازهم او را می بینم. با خوشحالی صدا می زنم:

ـ بنفشه بنفشه، برگشتی آخر؟

دو نگهبان از بازوهایم می گیرند و اخطار قاضی را می شنوم ... آقای متهم، لطفاً نظم جلسه ی دادگاه را رعایت کنید ...

سرم می چرخد بنفشه، چشم هایم تاریک می شوند. دلم می خواهد من هم از تو شکایت کنم. دلم پر است. من هم علیه تو چیزهایی بگویم. آقای قاضی، اجازه بدهید، اعتراض دارم. این خانم بنفشه، یک زن بیمار و عقده ای است. ببینید که در این دو سال و چند ماه، نه اصلاً بهتر است بگویم در این بیست سال و چند ماه متواتر در پی آزار و اذیت من و کودکم بوده است. نه رهایی ما کرده است و نه برگشته است کنار ما. اگر قصد ترک کردن ما را داشت، می رفت پی کارش. اما ببینید آقای قاضی، نه رفته است و نه مانده است. او از آزار دادن من، نه اصلاً بهتر است بگویم از آزار دادن مردها لذت می برد و برای این کار مرا برگزیده است و همیشه مرا مانند موم در دست داشته است و هر چه خواسته است، از من ساخته است. این عقده های او بر می گردد به دوران کودکی های او، آقای قاضی، وقتی در کودکی او متوجه می شود که او دختر است و در می یابد در خانواده تفاوتی بین او و برادرش قایل استند، این عقده شروع می کند به رشد کردن. در همان پنج و شش ساله گی وقتی متوجه این تفاوت می شود، از مادرش می پرسد:

ـ ماه، نمی شد مرا هم پسر می ساختی.

مادرش گفته بود:

ـ به اختیار من نبود، این کار کار خداست.

و او از همان دم برآشفته گیش نسبت به خدا هم شروع می شود. همیشه از مادر می شنود. نه، تو نمی توانی، او می تواند، او یک پسر است و تو یک دختر. این تفاوت برای او قابل قبول و تحمل نیست. در هر جا و در هر مورد این نتوانستن برایش بازگو می شود. از همان پنج ساله گی برادر تحکم را بر وی تحمیل می کند. همه اش همین یک جمله است:

ـ تو دختر استی، دختر.

بعدها نگاه های پدر، دیکتاتوری های برادر، قید و قیود، سخنان مادر، ایرادگیری ها در لباس پوشیدن، در برخاستن و نشستن، در خندیدن و نخندیدن، در صحبت کردن و غذا خوردن، بلند خنده نکن، برای یک دختر خوب نیست. از کلکین به بیرون نگاه نکن و بعد هم نگاه های مردم در کوچه و بازار، مردها، زن ها ... راست برو، راست بیا. پشت سرت را نگاه مکن. سوی بچه ها نگاه مکن. چادرت را از سرت دور مکن. لباس های رنگه مپوش. فکرت فقط سر درس هایت باشد. یادت نرود که تو یک دختر استی، یک دختر. آرایش مکن. این مکن، آن مکن. اما می بیند که برادرش هرچه می خواهد می کند. اما برای او اجازه نیست. حتی یاد گرفتن بایسکل برایش اجازه نیست .حتی اجازه ندارد بیشتر پشت آینه باشد. اگر او را پشت آینه می دیدند، می گفتند:

ـ چه گپ شده که این قدر خودت را در آینه نگاه می کنی؟

و هزارهای دیگر که در درون او به عقده مبدل می شوند و بعد هم ازدواج، شوهر هم یک دیکتاتور دیگری است که از راه می رسد. حالا او این همه عقده ها را سر من خالی می کند، از من انتقام می گیرد، انتقام همه را ... او باید محاکمه شود، باید آقای قاضی، به این روی سکه هم نگاه کنید.

اما بنفشه، من این ها را نمی گویم. خودم هم به این سخنانم در مورد تو باور ندارم. از این سخنان، از خودم، از این دل چرکیم بدم می آید. از خودم بدم می آید. من چقدر ظالم استم خدایا؟ می خواهم به خودم بگویم که این افکار اصلاً به ذهن من خطور نکرده اند. نه، نیستند. نمی خواهم این گونه باشد. می خواهم این گونه نباشد. نه، او احساس او نسبت به من این گونه نیست و نبوده است. مرا دوست داشته است، همیشه دوست داشته است و دوست می دارد. نمی خواستم با آن گونه تصورهای سیاه، احساساتم مکدر شوند و این شیشه ی بلورین رویایی احساساتم خدشه دار شود. نه، آقای قاضی، او بیگناه است. من گنهکارم، مرا محاکمه کنید. من گنهکارم که این افکار نادرست را نسبت به او در ذهنم راه می دهم. نه، اصلاً اگر همه چیز همان گونه هم باشد، نمی خواهم بپذیرم. از این افکار سیاه می گریزم و می خواهم باورهایم، رویاهای دوست داشتنیم باقی بمانند.

هیاهوی تالار مرا دوباره به تالار می کشاند. هنوز سخنرانی می کنند ... یکی صحبت می کند و دیگران با قیافه های جدی گوش فرا داده اند. می کوشم به یاد بیاورم که بعد چه شد؟ همان روز که پولیس ها مرا گرفتند و من از حال رفتم، دیگر چیزی به یاد ندارم. تنها زمانی را به یاد دارم که خودم را در یک محکمه یافتم. همین جا، سعی می کنم تا چیزهایی در مورد خودم و اتفاقات بعد به یاد بیاورم. اما چیز مهمی حصول نمی شود. حالت سکر و بیحالی ترکم نکرده است. خوشم می آید به موزیک و شعرهایش گوش دهم و فکر کنم که درون گوش هایم ادامه دارد و به گریه ها و صدای دخترکی بیاندیشم که با این آهنگ در آمیخته است. در یک لحظه ی کوتاه به آنهایی که این ابتکار را انجام داده اند و این آهنگ را با صدای کودکی میکس کرده اند، آفرین می گویم. خوشم می آید به همین آهنگ گوش دهم. ناگهان باز صدای بیل می شنوم، صدای بیل و کندن زمین. به عقبم نگاه می کنم، می بینم کسی نیست و از بیل و خاک هم خبری نیست. نگهبانان از این حرکتم وارخطا می شوند. بعد شروع می کنم به زمزمه کردن همین آهنگ. من شروع نمی کنم، زبان و دهانم خودشان شروع میکنند:

ـ زغم کسی هلاکم ...

یکی از نگهبانان به من میفهماند تاخاموش باشم و سوی تالار و جریان جلسه دادگاه و آدمهایی که آن جا استند، نگاه کنم. نگاه که میکنم، همه جاراپراز برف مییابم. آدمهای برف آلود، یخزده روی چوکیها نشسته اند. در یک لحظه میبینم که همه ی تالار یخزده است. آدمها مثل مجسمه ها مانده اند، یخزده اند. زیر برف گور. دادگاهی یخزده. بنفشه، عنوان خوبی میشود برای داستانی که بنویسی. مشکل تو همیشه همین بود، می نوشتی، اما در انتخاب نام داستان در می ماندی. این عنوان خوبی برای داستانی می شود. یادداشت کن. کارت می آید روزی، دادگاه یخزده. نگاه کن در کنج دادگاه همان گهواره ی چوبی رنگین تاشقرغانی ما هنوز است، زیر برف، رنگ هایش نمودار است. زرد، سرخ اناری، آبی و زمردی، باز حس می کنم که کسی در پشت سرم، گور می کند. به عقب نگاه می کنم. بازهم چیزی نیست. نگهبان باز به من اشاره می کند تا سوی دادگاه نگاه کنم. دلم می شود به او بگویم که برای من مهم نیست، وقتی دادگاه تمام می شود، من می روم به سراغ همان گهواره ام. می دانم که در این اواخر من دچار نوعی بیماری شده ام که بخش هایی از زندگی روزمره ام را از یاد می برم و بخش هایی هم به یادم می مانند و می دانم که گاهی می توانم بخش های فراموش شده ی زندگی ام را نیز به یاد بیاورم و بخش هایی را هم اصلاً به یاد نیاورم.

نگاهم سوی تالار و آدم هایش می رود. ناگهان جرقه ای در ذهنم می درخشد و به صورت عجیب و باورنکردنی چیزهای بسیار یادم می آیند. اما بلافاصله پیش چشم هایم تاریک می شوند. سرم به دور افتاده است. به ساغر فکر می کنم، وقتی پولیس ها مرا گرفتار کردند، او در خانه تنها مانده بود. دو سه بار صدایش می زنم، ساغر، ساغر .... دوباره می بینم که به حال استم. همهمه ی دادگاه را می شنوم. ناگهان مثل این که گوش های کرم دوباره شنوایی شان را یافته باشند، صدای هممه ی مردم حاضر در دادگاه را واضحتر می شنوم. قاضی باز با چکشش بر میز می کوبد و از همه می خواهد تا نظم محکمه را رعایت کنند و بعد سوی من می بیند و می گوید:

ـ دختر شما در جای مصوون است، صحت و سلامت. شما نگران حال او مباشید. بعد از ختم جلسه می توانید او را ببینید.

یادم می آید لحظه های پیش بنفشه را در میان حاضران دیده بودم، چشم هایم ترا می پالند، میان مردم، بنفشه. کجا گم شدی باز؟ حس می کنم دوباره دچار حالت غش و بیهوشی استم. سرم می چرخد و همه چیز تالار در تاریکی گم می شوند، صداها هم گم می شوند. دوباره سرحال می آیم، استم، در جایگاه قبلی، در جایگاه متهم. سرم سنگین است و می چرخد. حس بیحالی می کنم. گوش هایم خوب نمی شنوند و چشم هایم نیز درست کار نمی کنند. در گوش هایم گاهی صدای همان آهنگ می آید که با گریه و فریاد ساغر من آمیخته شده است. اما این بار با این صداها صدای بیل و کندن زمین نیز همراه شده است و گاهی هم صدای غرش جیت های جنگی و صدای انفجار بمب ها و فیر گلوله ها نیز همراه می شوند. اندک اندک از صحبت های مستنطق هم چیزهایی می فهم. سعی می کنم حواسم را روی صحبت های او متمرکز سازم و بدانم در مورد چه و کی صحبت می کند. چیزهایی را می فهمم، چیزهایی را نمی فهمم. مرتب نیست، همه چیز کنده کنده و از هم گسیخته و درهم و برهم .... این آقا می دانید که چه گناهی را مرتکب .... پس از عروسی با بنفشه که هردو عاشق هم بوده اند ..... زغم کسی هلاکم ... مره پیش ماه ببر .... بعد از یک هفته از عروسی این آقا ..... بی توجه به عروسش، معشوقه ی قبیلی اش را به خانه می آورد ..... می دانید که ؟ .........او زمن خبر ندارد ..... صدای بیل و کندن زمین .... در جوامعی که این ها زندگی می کردند، زن ها نمی توانند در همچو مواقع شوهر شان را ترک کنند .... آنهم بعد از یک هفته از عروسی ... کسی به او پناه نمی دهد و همه او را گنهکار محسوب می کنند .... حتی خانه ی پدر .... کسی دیگر با او ازدواج نمی کند .... دیگر او یک زن بدنام حساب می شود .... جامعه نمی پذیردش ... اما این آقا از این مجبوریت و عجز زنش استفاده ی سو ء می کند .... می داند که از دست او کاری ساخته نیست .... در حضور او به او خیانت می کند ... و این خانم هم پس از رسیدن به این جا، به خاطر انتقام از این خیانت بزرگ شوهرش دست به این کار ... می زند .... زغم کسی هلاکم ..... مره پیش ماه ببر، پیش ماه ....

متوجه می شوم که این گپ ها بخشی ا زداستان زندگی من استند. قاضی سوی من می بیند و می پرسد:

ـ متهم چیزی برای گفتن دارد؟

منظورش من استم. با عجله صدا می زنم:

ـ اتهام وارد است، درست است. اما زنم، بنفشه کجاست؟ همین جا بود پیشتر.

و سوی حاضران نگاه می کنم. صدای خنده ها را می شنوم. بار دیگر آهنگ، همان آهنگ با صدای گریه های دخترکم و ناله های او با هم در می آمیزند. صدای قاضی، صدای بیل، صدای چرخ های کراچی دستی روی سرکهای یخزده ی خون آلود، صدای راکت ها و بمب ها، دیگر تالار تاریک است ... حس می کنم نگهبان ها از بازوهایم می گیرند تا نیافتم ....

به حال استم. ها، من کجا استم؟ چشم هایم را باز می کنم. خودم را در خانه ی خودم می یابم. صدای همان آهنگ به صورت خفیف شنیده می شود. به یاد ساغر می افتم. به دور و پیشم نگاه می کنم. از دیدن بنفشه حیرتزده می شوم. ساغر در بغلش به خواب شیرین و نازی فرو رفته است. تو هم سوی من می بینی بنفشه. می پرسد:

ـ خوب هستی؟ چقدر خوابیدی امروز ؟

حیران می شوم. نمی دانم چه چیزهایی واقع شده اند. می پرسم :

ـ تو؟ تو آمدی؟ کی آمدی؟

می خندد و می گوید:

ـ کجا رفته بودم؟

و موهای ساغر را نوازش می دهد. دخترکم چنان به خواب فرو رفته است که گویا بیست سال و اندی نخوابیده باشد و اکنون بستر گمشده، بستر راحت گمشده ی خوابیدنش را یافته است. به یاد گهواره چوبی رنگین تاشقرغانی خودم می افتم که درکنج حویلی ما بود. به سقف نگاه می کنم و می پرسم:

ـ چه فکر می کنی؟ آیا هنوز هم همان گهواره در کنج حویلی ما خواهد بود ؟

جوابی نمی شنوم. چشم هایم را می بندم تا کمی حواسم را جمع کنم تا چیزهای بیشتری در مورد خودم و زندگی ام به یاد بیاورم. صدای ترا می شنوم بنفشه، که گفتی: به خاطر ساغر برگشتم، یادت باشد که دیگر هرگز با احساسات و عواطف هیچ زنی بازی نکنی.

چشم هایم را می گشایم. سویش نگاه می کنم. چشم هایش را بسته است و به دیوار تکیه داده است، خسته است، بیخواب ... سوی کلکین نگاه می کنم. در بیرون برف می بارد و پاغنده های برف روی شاخه های درخت ها مثل شگوفه ها می نمایند. آرامشی را در فضای خانه حس می کنم، آرامشی است مانند آرامش بعد از طوفان. باز به زنم نگاه می کنم و در دلم به او می گویم :

ـ ظالم.

و خیال می کنم او هم در دلش، در مقابل این گپ من می گوید:

ـ دیوانه.

خسته و بیخواب استم. چشم هایم را می بندم تا من هم بعداز دو سال و اندی، دمی به یک خواب آرام بروم. حس می کنم که خارهای زهرناک فرو رفته در قلبم بیرون کشیده شده اند. حس می کنم میان گهواره ی گمشده ام استم، مثل کودکی آرام خفته ام و در دورو پیشم برف است و از آسمان هنوز برف می بارد و دست های کسی است که گهواره را می جنباند.

ناگهان به یادم می آید که او در این دو سال و چند ماه کجا بوده است؟ با کی ها بوده است؟ و چی ها کرده است؟ حس می کنم به جای زخم خارها، زخم تازه ی دیگری در دلم شروع کرده است به رشد کردن. دلم می شود برخیزم، با خشم و فریاد بپرسم:

ـ کجا بودی، با کی ها بودی تو در این دو سال؟

اما می ترسم که مبادا بازهم برود. دلم به دخترکم می سوزد که باز تنها نماند. سوی تو بنفشه نگاه می کنم. نه، او بدکاره نیست. برای بد کارگی من او این کارها را کرد. حالا دلش یخ کرده است و همه چیز تمام شده است. حس می کنم احساسم نسبت به او همان حس سال های نو آشنایی من با او است. سعی می کنم بد بینی را از خودم دور سازم. خواب به چشم هایم سنگینی می کند. چشم هایم را می بندم، حالا وقت آن رسیده است تا بعد از سال ها من هم ساعاتی دل بیغم بخوابم، اما باز صدای بیل و صدای کندن زمین بیخ گوش هایم طنین می افگند ....

نویسنده: قادر مرادی، هالند دسامبر 2011

ویراستار: فرهمند