1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

جامعه و فرهنگ

کبوتر سفیدی از ننگرهار (2)

در قریۀ بازارک در ولسوالی شیگی ولایت ننگرهار "شکریه" به حیث یگانه دختر خانواده در سال 1326 خورشیدی متولد شد. پدرش "گلشیرین" با "بابو"، آواز خوانی که همان وقت در جلال آباد مشهور بود، طبله می نواخت.

default

رادیو دویچه وله، در سلسله برنامه های «یک پنجه ساز؛ گپی با هنرمند» به معرفی هنرمندان می پردازد. یما ناشر یکمنش، نویسنده افغان و همکار صدای آلمان تهیه این سلسله برنامهها را به عهده دارد. تعداد دیگری از هنرمندان افغان نیز در این برنامه معرفی میشوند.

وقتی موسیقی اوج می گرفت گلشیرین زنگ نقره ای را به دست می بست و باز با هیجان خاص خودش با طبله هنرنمایی می کرد. او در جوانی بیمار شد و نفس تنگی دیگر مجالش نداد که به نوازندگی ادامه دهد؛ بیشتر از پنجاه سال نداشت که مرگ به سراغش آمد.

شکریه صاحب شش برادر بود. برادر بزرگش "خان شیرین" هم نوازنده بود و هم آوازخوانی می کرد. مادرش نوریه در جوانی مبتلا به بیماری چیچک شد و چون در آن روزگار علاج این بیماری ممکن نبود، بینایی خود را از دست داد. تا زنده بود هر بار که دلتنگ می شد، می گفت: "من بدبخت ترین مادر جهان هستم که هیچگاهی نعمت دیدار فرزندانم نصیبم نشد."

شکریه یگانه دختر و هم نازدانۀ خانواده بود. پس از مدتی مادرکلان پدری نام "حسین بی بی" را بر او گذاشت. چون او متولد ماه محرم بود، حسین بی بی را به احترام امام حسین به عنوان یک نام نذری برای اوانتخاب کرد.

حسین بی بی کودکی بیش نبود که می دیدند در مقابل نوای خوش حساس می شود. هنوز موسیقی را نمی شناخت. وقتی پرندۀ خوشخوانی به نوا می آمد، حسین بی بی کوچک فوراً حس می کرد که دلش شنیدن می خواهد. موسیقی آن روز های او خلاصه می شد به چهچۀ پرندگان و خوشخوانی بلبلان.

بعدتر وقتی متوجه شد که پدر و برادرش دستی در ساز و گلویی در آواز دارند، به سوی کهکشانی کشانده شد که نام کوچک آن موسیقی بود. با خود چیزهایی را که به ذهن کوچکش می آمد، زمزمه می کرد. دلش که تنگ می شد، صدایش بلندتر می شد.

اطرافیانش دیدند آنچه را که او زمزمه می کند، خوشایند است. می خواستند بیشتر زمزمه کند. بیشتر زمزمه می کرد. همسایه ها نیز دانستند که کودک خوش آوازی در همسایگی شان به سر می برد.

آن روزها خانوادۀ او از دهکدۀ بازارک به شهر جلال آباد کوچیده بود. آوازۀ آوازخوانی او در میان زنان محل زندگی شان پیچید. همان شد که برای آوازخوانی در محافل زنانه دعوتش می کردند. شهرتش از محافل زنانه پا به بیرون نهاد. بدخواهان به پدرش گفتند که دختر او خواننده شده و هنگام خواندن زنگ بر پاها می بندد و می رقصد. یک روز که در یک محفل در نزدیکی خانۀ شان با رحیم غمزده می خواند، پدرش پتو بر سر انداخت و به صورت ناشناس به آن محفل رفت و خواست حقیقت گفته های مردم را معلوم کند. فردای آن روز بر سر دسترخوان چای صبح متوجه شد که نگاه های پدر با هرروز دیگر فرق دارد. از پدر پرسید آیا غمگین است. پدر قصۀ دیشبی را گفت و اضافه کرد: "دیشب بسیار گریستم . یکی از خوشی اینکه خداوند چه آوازی زیبای به تو داده است و دیگر به این خاطر که ترسیدم، خویشاوندان ترا نکشند که چرا زنی در محضرعام آوازخوانی می کند."

پدر فشار و تهدید نزدیکان را باید تحمل می کرد. کاکاهای او با پدرش رابطۀ خود را قطع کردند. جواب پدر ساده بود: اگر برادری می کنید، بسم الله؛ اگر نمی کنید، خداحافظ تان. نزدیکان پدری مادر، تهدید کردند هرگاه ببینند که در برنامه یی می خواند، او را خواهند کشت. علیرغم این تهدیدها ایستادگی کرد و پدر و خانواده مانع آوازخوانی او نشدند. مدتی که گذشت در جشن های ولایت ننگرهار دعوتش کردند. رفت و خواند. سیزده ساله بود. مردم این چهرۀ جدید را شناختند و تحسینش کردند. در همان جشن بود که حفیظ الله ، شاروال آنوقت جلال آباد برایش نام هنری "قمرگل" را انتخاب کرد.

در یکی از جشن های استقلال بود که یک دسته از هنرمندان رادیو از کابل برای هنرنمایی به جلال آباد آمد. وقتی حفیظ الله خیال، خواندنی از قمرگل را شنید، دانست که آوازی در راه است. زبان به تشویق او گشود و برای همکاری با رادیو افغانستان دعوتش کرد که به کابل بیاید. سال 1347 خورشیدی به دعوت رسمی ریاست کلتور با خانواده به کابل کوچید و در "سیاه سنگ" کابل رحل اقامت افکند و همکاری خود را به عنوان آوازخوان با رادیو افغانستان آغاز نمود.

نخستن آهنگی که از او در رادیو افغانستان ثبت شده این است: "په ما میینه سترگی دی سری دی/ نن دی دیر ژرلی دینه". ولی آهنگی که در همان سال اول آمدن او به رادیو دروازه های شهرت را به رویش گشود، همانی است که تا امروز خوانده و شنیده می شود: "زه انتظار کووم ستا دسترگو/ ولی فنا شوی ته زما دسترگو". این آهنگ را بار اول خوانندۀ پاکستانی گلنار بیگم خوانده بود که قمرگل آن را باشیوۀ خاص خود اجرا کرد.

قمرگل که تشویق های برادر به موسیقی دلگرمش کرده بود، احساس کرد که رهنمایی های ابتدایی که از او در قسمت آموزش موسیقی به دست آورده، دیگر کافی نیست. او خواست که نزد حفیظ الله خیال موسیقی بیاموزد. خیال قبول نکرد و مشکل مفاهمه را دلیل آورد و گفت: زبان طوطی را طوطی بهتر می داند.

او که هنوز فارسی نمی فهمید، به قصد شاگرد شدن نزد استاد نبی گل مراجعه کرد. تا آن وقت دیده و شنیده نشده بود که زنی در افغانستان مقابل استادی زانوی شاگردی موسیقی بزند. استاد شاید از نتایج غیرقابل پیشبینی این بدعت هراس داشت یا هم اینکه در آن سالیان آخر عمر خویش حال و حوصلۀ آموختاندن را نداشت.

با آنکه خود از محضر اساتیدی چون استاد قاسم و استاد غلام حسین موسیقی کلاسیک هندی را فراگرفته بود، و هم گنجینۀ بزرگی از آهنگ های فولکلور پشتو را در سینه داشت، مصلحت دید تا قمرگل دست شاگردی به سوی محمد دین زاخیل دراز کند.

آن سال زاخیل برای تحصیل موسیقی در هندوستان به سر می برد. وقتی برگشت در سال 1348 خورشیدی محفل گُرمانی قمرگل که اینک دیگر صدایش در گوشه های دور و نزدیک افغانستان شنیده می شد، بر پا شد.

استادان پر آوازه ی موسیقی در خانۀ شاعر زبان پشتو، نصرالله حافظ گرد آمدند و محمد دین زاخیل، قمرگل را به شاگردی پذیرفت. اولین آهنگی که زاخیل برایش ساخت، اینگونه آغاز می شد:

" زه چه په تورو سترگو تور رنجه کوومه پوری موری".

مدتی که گذشت زاخیل به او پیشنهاد ازدواج کرد و گفت چون بیشتر وقت ها به خاطر کارهای موسیقی یکجا هستند و با هم دیده می شوند، مردم تبصره های بد خواهند کرد، بهتر است مشترکاً با هم زندگی کنند. وقتی قمرگل با برادران خود مشورت کرد، گفتند: "زاخیل فقیر است، از یک هارمونیه چگونه زندگی خواهد ساخت؟"

او اما تصمیم اش را گرفته بود. در سال 1349 خورشیدی با محمد دین زاخیل ازدواج کرد و تا سال 1368 خورشیدی که او در اثر عارضه ی قلبی درگذشت، با هم شریک خوشی ها و غم های زندگی بودند. هم برای قمرگل و هم زاخیل این دومین ازدواج شان بود. قمرگل از ازدواج اول که با پسر کاکایش بود، صاحب یک کودک شد. از زندگی مشترک با زاخیل، چهار پسر و سه دختر به جهان آورد. یک پسرش که نامش را به افتخار اولین رییس جمهور افغانستان، داوود گذاشته بودند، در اثر اصابت راکت به خانه یشان در بیست و دوسالگی کشته شد. پسر دیگرش به نام میرویس نُزده ساله بود که لادرک شد و تا امروز خانواده از سرنوشت او اطلاعی ندارد.

از فرزندان، ایمل زاخیل و خیبر زاخیل به جهان ساز و آواز پیوسته اند و از جمع نواسه ها نیز یکی دو نفرشان شوق آوازخوانی دارند. قمرگل در 1997 میلای به پاکستان و سال بعد با دو پسر و یک دخترش به کانادا رفت و تا امروز در شهر تورنتو با آنها یکجا زندگی می کند.

نویسنده: یما ناشر یکمنش

ویراستار: عاصف حسینی

یادداشت:

1- استفاده از سلسه «یک پنجه ساز؛ گپی با هنرمند» بدون ذکر منبع و لینک گذاشتن، مجاز نیست.
2- رادیو دویچه وله متاسفانه نتوانست تصاویر بانو قمر گل را به دست بیاورد؛ به همین سبب، این مطلب بدون عکس هنرمند به نشر می رسد.

مطالب مرتبط