1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

جامعه و فرهنگ

چالش های دولت مدرن در افغانستان (3)

نظام اجتماعی در افغانستان بر مبنای یک سیر ناگشوده ی تاریخی و محتوای بسته ی دینی ـ فرهنگی صورت بندی ‏گردیده است که به سادگی تحول بردار ونو پذیر نیست. ‏(عکس: نادر خان واطرافیان حکومتی اش)

تجربه های عقیم مدرنیسم ونظام بسته اجتماعی

بخش سوم

ظهور دولت مدرن درافغانستان با چالش های فرهنگی، اقتصادی، ساختاری و ذهنی فراوانی مواجه بوده است. در جامعه سنتی افغانستان که کمترین مواجهه را با دنیای بیرون و بیشترین دلبستگی را به با ورها ودنیای درون خویش داشته اند، شرایط و زمینه های مدرنیته در تاریخ معاصر این کشور، مجال ورود  محدود و قوام اندکی پیدا کرده است. اگر دولت مدرن را محصول مولفه های عینی مدرنیسم  و بازتاب اندیشه ها و گزاره های مدرنیته در یک جامعه تحول پذیر و پویا بدانیم؛ این مولفه ها و پیش در آمدها در افغانستان کمترین بخت بلوغ را داشته است.

 تجربه مدرنیسم، در جهان سوم نشان می دهد که تجلی عینی این مقوله در یک بستر اجتماعی ـ سیاسی، هم محصول تکوین دولت های ملی بوده  است و هم معلول آن. بدین معنی که شرایط ذهنی و اجتماعی، تجربه های تاریخی، موقعیت اقتصادی، ماهیت دینی و الگوهای فکری جوامع جهان سوم در پیدایی و پایداری دولت مدرن تأثیر شگرفی داشته است و از جانب دیگر، ظهور دولت های مدرن نیز، در تسریع و تکمیل مولفه های مدرنیسم ازطریق مدیریت توسعه، اجرای نوسازی و دگرگونی سیاسی، رشد اقتصادی، عینیت بخشیدن الگوهای دمکراسی، نهادسازی، فراهم آوری رشد مدنی، بهسازی ساختاری و بنیاد گذاری روش های قانونی و تکثیر این  مولفه ها در لایه های عینی و ذهنی جامعه و تبدیل آن به مثابه یک فرهنگ و الگوی رفتاری در حوزه عمومی، در توسعه و تکامل مدرنیسم بسیار راهگشا و تعیین کننده بوده است. 

حمزه واعظی، نویسنده سلسله چالش های دولت مدرن در افغانستان

حمزه واعظی، نویسنده سلسله چالش های دولت مدرن در افغانستان

درافغانستان اما تمامی شرایط ذهنی وعینی ظهور و نفوذ مدرنیته بدلیل عمق نفوذ نهادهای سنتی، باورهای ایستای مذهبی، ساختارهای بسته ی عشیره ای و نظام های عقیم سیاسی بستر مفروش نیافته است. شناخت و درک عمیق موانع بازدارنده ی دولت مدرن در افغانستان مستلزم  تأمل و تعمیق در باورهای ذهنی، الگوهای اجتماعی، هنجارهای قبیله ای، بسترهای فرهنگی، شاخص های اقتصادی، موقعیت جغرافیایی، آموزه های مذهبی و ساختارهای طبقاتی وعرف و تعامل اجتماعی ثبات یافته در این کشور می باشد.

  نظام اجتماعی سلسله مر اتبی

 چیدمان نظام اجتماعی در افغانستان، نخستین عامل پیچیدگی و تضاد درونی در روابط جمعی و برساختن نظم اجتماعی می باشد. ساختار سلسله مراتبی در الگوی زندگی جمعی و سیرت اجتماعی، منشأ بسیاری از چالش ها و شکاف های فعال فرهنگی و رفتاری می گردد که در تمام سطوح ولایه های عرف، عادت و ذهنیت اجتماعی نفوذ می کند. این نوع چیدمان ساختاری از آنجا که صورت وسیرت نظام معنایی و رفتاری جامعه را شکل می بخشد، منبع فکری والگوی عملی در شیوه ی مدیریت سیاسی و نحوه ی تاسیس و تقویم دولت های عشیره ای نیز می گردد. به عبارت دیگر، داده های ذهنی ومعنوی والگوی ساختاری و هنجاری نظام اجتماعی مغذی نخبگان اجتماعی می باشد و نخبگان اجتماعی ومتولیان فرهنگ اجتماعی و دانش مذهبی در پی ریختن نظام سیاسی و چگونگی مدیریتی از همان الگوی نظام اجتماعی و عرف و قراردادهای عشیره ای الهام می گیرند که در متن زندگی فردی و اجتماعی آموخته اند.

بنابراین، نظام سیاسی شکل گرفته در سده های اخیر، جلوه و الگویی از نظام سلسله مراتبی اجتماعی بوده است که در حوزه عمومی زندگی جمعی وجود داشته است. در ذیل می کوشم به برخی از عناصر مهم جلوه های نظام سلسله مراتبی بپردازم که منبع و الگوی عملی  نظام سیاسی در افغانستان قرار گرفته است.

خانواده گسترده

 واحد خانواده، نخستین و کوچکترین گروه اجتماعی را تشکیل می دهد که نمادی از یک نظام کلان اجتماعی ـ سیاسی را تبلور می بخشد. این واحد اجتماعی از بسیاری عناصر ترکیبی یک نظام کلان برخوردار می باشد. در خانواده عناصری مانند مدیریت، نظم، امنیت، سلسله مراتب، تصمیم گیری، روابط اقتصادی، مقررات، کنترل، روابط قدرت، مسئولیت، موازنه حق و تکلیف و... وجود دارد که با کارکردهای منظم و دقیق خود ادامه حیات، هویت و ترقی جمعی وفردی اعضای واحد را تأمین می کند.

 در جامعه سنتی و روستایی افغانستان که شکل خانواده وچیدمان ساختاری آن غالبا بر اساس الگوی " خانواده گسترده" تعیین می گردد و هنوزهم در بسیاری از مناطق روستایی و درمیان اغلب اقوام استحکام دارد، عمدتا تشکیل شده از سه تا چهار نسل می باشد. این اعضا مرکب است از پدر ـ مادر کلان ها، پدر ـ مادرها، تمامی فرزندان وعروس های خانواده. متوسط تعداد اعضای این نوع خانواده ها بین 8 تا 12 نفر می رسد که معمولا بصورت مشترک در زیر سقف یک خانه مسکونی زندگی می کنند. 

الگوی قدرت و تصمیم گیری دراین نوع واحد براساس سلسله مراتب "سِنی" و "جنسی" تعیین می گردد.  نحوه اعمال قدرت و اختیارات هم، متاثر از الگوی پدر سالاری و مرد محوری می باشد که اساسا در کنترل و اراده پدر کلان، پدر وبرادر کلان تر قرا دارد.

مطالعه ی تطبیقی نظام سیاسی در افغانستان بیانگر این پدیده است که دولت های قبیله ای صورت و بصیرت روشنی از نظام خانواده گسترده ی پدر سالار می باشد. به عبارت روشن تر، نظام سیاسی الگوی ذهنی وعملی، روشهای مدیریتی  و مدل توزیع و اعمال قدرت  را از ماهیت و چگونگی نظام سنتی خانواده اقتباس کرده است. به عبارت دیگر،مدل نظام سیاسی، تبلوری از ساختار وکارکرد نظام خانواده ی گسترده وپدر سالار می باشد که در حجم وسیعتر، حوزه کلان تر و امکانات و اعضای بزرگ تر تجلی پیدا می کند و نظم و آهنگ یک واحد "ملت ـ دولت" را مدیریت و تولیت می کند.

نظام ملوک الطوایفی ـ فیودالی

 نظام ملو ک الطوایفی ـ فیودالی نوعی از نظام اجتماعی ـ اقتصادی است که بر اساس آن، گروه محدودی از فرا دستان جامعه بیشترین منابع تولید، ثروت و زمین را در اختیار دارند و با تکیه بر این اهرم ها، قدرت تسلط، کنترل، غلبه و تأثیر گذاری بر اکثریت فرودست را کسب می کنند. چنین قدرتی به خوانین و فیودالها امکان و فرصت می دهد که به مثابه نیروهای ممتاز و نخبه، نقش رهبری سیاسی ـ اجتماعی و متولیان اقتصادی را بازی نموده و جایگزین نهاد حکومت در حیطه نفوذ و قدرت خویش گردد. بدینرو، گسترش و تعمیق مناسبات فیودالی، موجد ومولد ساختار ملوک الطوایفی می گردد که با تحکیم و بازتولید قدرت سیاسی و آرایش نظامی، ادامه حیات سیاسی، نفوذ اجتماعی و سلطه اقتصادی خویش را تضمین می کند.

 ساختار فیودالی ـ ملو ک الطوایفی درافغانستان هرچند بدلیل کمبود ممنابع آب وزمین در مقیاس با نظامهای مشابه در اروپا از گستردگی و فراگیری عمومی برخوردار نبوده اما بصورت متناوب و با شدت وضعف تاریخی ـ محیطی، برای صد ها سال تقریبا نظام رایج و الگوی غالب اجتماعی ـ اقتصادی در تاریخ تحولات اجتماعی مناطق مختلف این سرزمین بوده است.

نمایندگان اقوام و قبایل در لویه جرگه

نمایندگان اقوام و قبایل در لویه جرگه

 نظام اجتماعی خانواده محور و پدر سالار، اقتصاد روستایی را  با مدل ساختار قدرت و درجه طبقاتی صورت بندی کرده است. بدین معنی که تمرکز قدرت در کانون خانواده بدست پدر و مردان، الگوی توزیع ثروت را نیز شبیه سازی ساختار سلسله مراتب قدرت اجتماعی نموده است. اگر نظام اقتصادی روستا ها را یک واحد تولیدی ـ اجتماعی در نظر بگیریم، "خان" ها و "ارباب" ها نقش و کارکرد "پدر" های  خانواده در این واحد  را ایفا می کنند که با در اختیار داشتن ابزار تولید ومنابع ثروت و زمین، از نفوذ و تأثیر گذاری معنوی، مادی و سیاسی گسترده ای در روابط اجتماعی، کنترل دیگران ومطیع ساختن رعایا برخوردار می شوند. این نوع جایگاه و قدرت به فیودال ها امکان می دهد که به مثابه یک واحد دولت ـ شهر، سیستم سیاسی ویژه ایجاد نمایند. دراین سیستم که با پشتوانه ی عرف، هنجارهای قومی و سنت های مذهبی و عشیره ای مشروعیت پیدا می کند، به فیودالها قدرت می بخشد که تقریبا تمامی امور قضایی، نظم، امنیت، تعیین مرزهای سیاسی با رقبا، کنترل روابط اجتماعی، کنترل امور تولیدی و اقتصادی، مدیریت امور جنگ وصلح و بسیاری از کارکردهای سیاسی یک دولت ـ شهر را برعهده بگیرند.

سیستم فیودالی ـ ملو ک الطوایفی که بر مبنای آن جامعه به خرده واحد های اقتصادی ـ طبقاتی مختلف تقسیم می گردد و طبقه مالک و خوانین مقتدر مسلط ترین نیروی حاکم بر مناسبات اقتصادی ـ اجتماعی می باشد، رایج ترین مدل تا نیمه دوم قرن بیستم بوده است. توانایی اقتصادی به افزایش  نفوذ و حضور فیودالها در زندگی محصور ومحدود قبیله ای منجر گردیده و موجب گستردگی قدرت و قوام جایگاه آنها در جامعه شده است. چنین پتانسیل گسترده ای به این گروه برتر وممتاز، نیرویی می بخشیده که در سایه این غنای افزوده، قادر بوده اند نظم اجتماعی، شیوه مناسبات اقتصادی و چگونگی بافتار سلسله مراتب قدرت سیاسی را سامان بدهند.

 تحولات سیاسی ـ اجتماعی، دگردیسی های اقتصادی، روند جابجایی های جغرافیایی وفرایند شهر نشینی در نیم قرن اخیر، تغییراتی را در صورت وشکل این نظام ایجاد کرده اما در سیرت و ماهیت این نوع سیستم اجتماعی، نتوانسته است تغییر اساسی پدید آورد. هنوز هم در روستاها و شهرهای کوچک، نظام فیودالی بر فرهنگ عشیره ای، روان اجتماعی و روابط اقتصادی حاکم است.

لویه جرگه عنعنه ای افغانستان

لویه جرگه عنعنه ای افغانستان

دولت های متوالی در سه سده اخیر به لحاظ کارکرد، حوزه نفوذ، گستره قدرت سیاسی، شیوه مدیریت اجتماعی،  میزان تأثیر گذاری های مدنی، ساختار تصمیم گیری ونحوه چیدمان هرمی متولیان، بازتابی از یک سیستم فیودالی ـ ملو ک الطوایفی بوده اند. این نوع دولت ها از نظر میزان قدرت سیاسی، یا در عرض واحد های فیودالی ـ ملوک الطوایفی بوده اند ویا در طول قدرت و ساحه نفوذ فیودالها وسلاطین خود مختار محلی قرار داشته اند. قدرت اجتماعی و نفوذ معنوی و سنتی فیودالها مانع از گسترش حوزه قدرت و نفوذ دولت های  مرکزی می گردیده است. همین روند موجب گردیده که دولت های سنتی همواره نیروی سیاسی ـ نظامی و توان مدیریتی خویش را در تقابل ناکام با حاکمیت های مقتدر ملوک الطوایفی و یا در تعامل نا متوازن و نا پایدار با خوانین و اربابان قدرتمند مصرف نمایند.

سیستم فیودالی ـ ملوک الطوایفی چرخه ای از سنت ها، قوانین بدوی، هنجارهای قبیله ای و آموزه های عشیره ای را در روابط اجتماعی قایم ساخته اند و رفتار اجتماعی والگوی ذهنی جامعه را به تمرکز و تصلب سیاسی عادت داده است. به همین دلیل این سیستم دیرپا و مقاوم، موانع اساسی و مداومی را در ایجاد تغییرات اجتماعی، نوسازی های سیاسی، دگرسازی های اقتصادی و تحول ذهنی جامعه ی قبیله ای پدید آورده اند. دولت های متزلزل مرکزی  نیز در این گیرودار همواره نا توان تر از آن بوده اند که به  بسط نفوذ و تحکیم حضور خود در لایه های اجتماعی و در میان مناطق و قبایل مختلف کشور بپردازند. این دولت ها، به همین دلیل توان و استعداد لازم برای مدرن سازی و توسعه ظرفیت های معنوی و سیاسی خویش را نداشته اند.    

بنابراین، سرشت و سرنوشت نظام سیاسی در افغانستان بیانگر این واقعیت تاریخی است که اغلب این دولت های نا تمام، اساسا منشأ و منبع مدیریتی و سیاست ورزی خویش را از الگوی نظام مسلط اجتماعی آموخته اند و رویه  ی عملی و اخلاق سیاسی خویش را از مدل رایج در نظم سلسله مراتبی خانواده های گسترده ی سنتی الهام گرفته اند. از آن جا که فیودالیسم و ساختار ملوک الطوایفی برای صدها سال، شکل غالب نظام اجتماعی در جامعه ی قبیله ای بوده است، این دولت ها نیز بر مبنای همین الگوی مسلط ذهنی و اجتماعی قوام یافته اند و قیام کرده اند.

 نظام اجتماعی قائم به فرد

نظام اجتماعی در افغانستان بر مبنای یک سیر ناگشوده ی تاریخی و محتوای بسته ی دینی ـ فرهنگی صورت بندی گردیده است که به سادگی تحول بردار ونو پذیر نیست. مفردات فرهنگی، عناصر فلسفی، الگوی ذهنی تشکیل دهنده ی این نظام بر یک "هرم عمودی"  قائم گردیده است که بر مبنای آن، منبع تمامی قدرت ها یک مرجع واحد می باشد. این مرجع، اصولا یک موجود رمزواره می باشد که از دو صفت برخوردار است: اولا  "مذکر" است و دوما واجد تمام صلاحیت ها، اختیارات و قدرت ها می باشد.

بینشی که سیرت و صورت چنین نظامی را تعمیق ومشروعیت می بخشد، از باور فلسفی جامعه افغانستان نشأت می گیرد که بر الگوی " توحید" استوار است. این نوع بینش بصورت نا خود آگاه مبنای عمل اجتماعی و رفتار و گرایش جمعی در حوزه تعامل بیرونی و عینی  قرار می گیرد و د رنهایت در پهنه ی  مهمترین انتخاب زندگی  عمومی و اجتماعی شان که شیوه مدیریت کلان  سیاسی و خانوادگی است نیز تسری  پیدا می کند.

Loja Dschirga Delegierte in Afghanistan

نمایندگان در لویه جرگه

در خانواده، پدر خانواده نقش همان اسطوره " وحدانیت" را ایفا می کند که تمامی صلاحیت ها، اختیارات، قدرت، منزلت ونفوذ معنوی و مادی را در دست دارد. این منبع قدرت "واحد"، حق و وظیفه دارد که مصلحت و منفعت جمعی را نمایندگی و امور اخلاق، معنوی و مادی وابستگان را مدیریت نماید. چنین فرایندی در دایره ی کلان تعامل اجتماعی نیز مصداق پیدا می کند. در این حوزه، عناصری مانند ملا، خان وارباب وسایر متولیان مذهبی و اجتماعی، نقش این مرجع " واحد" و "وحدت بخش" را ایفا می کنند. ادامه ی این مدل در نهایت، درچرخه ی ساختار قدرت سیاسی نیز تطبیق و تعمیل می گردد. حاکمان سیاسی و سلاطین تاریخی، مراجع واحد قدرت بوده اند که تمامی صلاحیت ها و منابع را در اختیار داشته اند و منافع و منابع جامعه را مدیریت کرده اند.

مبنای قدرت سیاسی و ماهیت دولت های قبیله ای، تجلی روشنی از فرایند تقدس " وحدانی" گرو ههای مرجع بوده است که هرگونه پرسش و چالش نسبت به  پدیده قدرت " لا یزال" این گروههای مرجع را در سپهر زندگی اجتماعی و نیز هرگونه تحول نو گرایانه و توسعه بینش مدرن اجتماعی ـ سیاسی را در حوزه ی عمومی، سد کرده است. عقیم ماندن فرایند دولت مدرن در افغانستان ریشه در چنین الگوی ذهنی و مدل فلسفی بینش جمعی از مقوله ی نظام "قائم به فرد" ی دارد که عصرها و نسل ها بصیرت سیاسی و سیرت فرهنگی ساکنان این سرزمین را عادت و رونق بخشیده و بر روان جمعی و اذهان و رفتار فردی تبلور یافته است. 

بنا براین، دولت های قبیله ای مدلی از نظام " قائم به فرد" بوده اند که تمامی قدرت، ثروت و صلاحیت در اختیار وانحصار "فرد حاکم" قرار داشته است. این فرد، در واقع  منبع الهام بخشی بوده که  تمامی جلال و جبروت سیاسی وسرنوشت و سر رشته ی امور جمعی را تمثیل می کرده است.     

شاخص هرم طبقاتی

Ratsversammlung in Afghanistan

در بسیاری تصامیم مردم خود حضور ندارند بلکه موسفیدان و بزرگان اقوام درباره ی آنها تصمیم می گیرند

ساختار فیودالی و سیستم ملو ک الطوایفی، به تمرکز منابع اقتصادی،  منزلت اجتماعی و قدرت سیاسی در گرو گروههای مشخصی انجامیده است. این روند به فقر عمومی گسترده ی اکثریت جامعه منجر گردیده است. تداوم و تشدید فقرعمومی، از یکسو به بسته شدن مجاری رشد اجتماعی وتوسعه ی سیاسی کمک نموده و از جانب دیگر به تعمیق  فاصله طبقاتی میان گروه اندک  قدرتمندان و ثروتمندان با اکثریت فرو دست جامعه یاری رسانیده است.

مدل نظام سیاسی نیز برگرفته و بازتابی از الگوی موقعیت طبقاتی جامعه بوده است. بدین معنی که قدرت سیاسی، شاخصی از چیدمان هرم طبقاتی جامعه می باشد که برعمود قاعده  گروههای فرا دست، استوار می گردد. فیودالها، ملاکین و گروه  مشخصی از تبار حکومت گران، سه ضلع ثابت مثلث قدرت  بوده اند که هرم طبقات فرادست را تشکیل داده اند.

گروههای قومی غیر پشتون و اکثریت طوایف فرو دست پشتون در زمره طبقات پایین جامعه  محسوبند که همواره در فقر گسترده  و در معرض استثمار و بهره کشی مداوم طبقات فرادست قرار داشته اند. کمبود زمین، محدودیت منابع تولید، موقعیت سخت جغرافیایی، الگوی زندگی روستایی، تعمیق سنتهای ایلی ـ بدوی و آموزه های بسته ی مذهبی ـ فرهنگی عناصر مهمی بوده اند که چرخه نظام طبقاتی ـ استبدادی را استوار نگهداشته است.

تمرکز قدرت سیاسی بدست طبقات فرا دست به مثابه یک  سنت دیرپای تاریخی در آمده است که از الگوی زندگی طبقاتی جامعه منشأ می گیرد و به تدریج در ذهن و رفتار اجتماعی و باورهای جمعی، درونی گردیده است. گروههای ممتاز که منابع ثروت و تولید اقتصادی را در انحصار داشته اند، مشروعیت سنتی خویش را بر  زور و نیازها و نا توانی های طبقات فرودست استوار ساخته اند. این روند، به صفت یک روش تاریخی، حق کسب قدرت سیاسی را معطوف و مشروط به شاخص هرم طبقاتی نموده است.

نویسنده: حمزه واعظی، پژوهشگر افغان مقیم ناروی

ویراستار: سیدروح الله یاسر

یادداشت: این سلسله نوشتار ادامه دارد.