1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

افغانستان

‏"مملکت دست افغونی ها اوفتاده... !"‏

حمزه واعظی، نویسنده و پژوهشگر مقیم ناروی درماه جون همین سال سفری به ایران داشته است. چشم دیدها و شنیده ‏هایش از این سفر را دراین نبشته می خوانید.‏ (عکس از آرشیف)

مشهد ـ ترمینال اتوبوسرانی:

خیلی نگرانیم که بلیط گیر نیاید وبازهم در این گرمای خفقان آور مجبورشویم برگردیم خانه. هنوز کاملا وارد محوطه ترمینال نشده ایم که صدایی ما را به سمت خود می کشاند:

ـ تهران، تهران، تهران با اتوبوس کولر دار...

ساعت 8 شب است ومردی در ازدحام جمعیت با چشمانش مسافران را رصد می کند. انگار مقصد همه را می خواند. تا چشمش به ما می افتد بی درنگ به سمت ما می دود و مودبانه می پرسد: " حضرت آقا! تهران؟" پیش از آن که "یای" "بلی..." من تمام شود، چمدان را از دستم می گیرد و با سرعت ما را به دنبال خود می کشاند.

در حالی که نفس زنان می کوشم پس نمانم، می پرسم:

"ببخشید آقا! کی حرکت می کنید؟"

ـ به محض سوار شدن شما راه می افتیم... عجله کنید، مسافران تکمیل است.

سرشار از اطمینانم که جا گیر مان آمده ، خود را درچوکی رها می کنم. داخل اتوبوس خنک است، عرق هایم را به دست باد می سپارم و ذهنم را به دست خاطره های دور و دیر دوره ی تحصیل و مهاجرت در این شهر وسفرهای پر التهاب و سرشار از استرس در تهران. سفرهایی که همیشه "جرم" بی مدرکی و "غمِ" افغانی بودن تا رسیدن به مقصد نیم گوشت تنم را فرو می ریخت ...

با تکان شاگرد راننده که برای گرفتن کرایه دست روی شانه ام گذاشته، آسایش لحظه ای ام می گسلد. انگار نرخ ثابتی برای کرایه وجود ندارد. میزان نرخ را راننده تعیین می کند، اما راه چانه زنی باز است و بستگی به مهارت دو طرف دارد. هرچه کمرو تر و بیگانه تر و غریب تر باشی، کرایه بیشتری می پردازی!

حمزه واعظی نویسنده این نبشته

حمزه واعظی نویسنده این نبشته

هنوز چند تا چوکی خالی است. اتوبوس همچنان ایستاده است و گویا قصد حرکت ندارد. برخی مسافران کمی بیتابی می کنند و زیر لب غر می زنند:

ـ کی راه می افتد؟ چند ساعت است که علافیم....

با یک نگاه متوجه می شوم که تعدادی از مسافران، از مهاجرین هموطن اند. چهره های هزارگی شان "تابلوی" خوانایی است که هویت افغانی بودن شان را برای هر ایرانی جار می زند. همگی ساکت، منتظر، قانع و کمی نگران در چوکی های شان چمباتمه زده اند. دیدن "هموطن" در یک فضای غریب و بیگانه، چقدر فرحبخش است و چه به آسانی عاطفه "وطن پرستی" آدم را تحریک می کند!

یک ساعتی می گذرد و اتوبوس همچنان استوار ایستاده است. بی طاقتی مسافران را در نگاههای ملتهب شان می توان دید. همگی حوصله شان لبریز شده است. بعضی ها می گویند چند ساعت است که داخل اتوبوس نشسته اند. مسوولین امور، پول همه ی مسافران را پیش از سوار شدن گرفته اند. مسافران گویا چاره ای جز صبر و سکوت ندارند. گهگاهی، مسافری با التماس از راننده و شاگردش می خواهد حرکت کند، راننده هم هر بار وعده می دهد که الساعه حرکت می کند، اما گویا صبر و حرص راننده برای پر کردن آخرین چوکی، بسیار بیشتر از عجله مسافران است.

از وقتی که ما سوار شده ایم نزدیک به دوساعت تیر شده. حالا دو تا چوکی بیشتر خالی نمانده، اما راننده همچنان صبور و مغرور دور از چشم مسافران و در تاریکی ـ روشنایی سکو، ایستاده است و با دستیارانش مشغول گپ زدن وسیگار کشیدن است.

با توصیفی که در محاوره ی عمومی ایرانی ها از مشخصات یک راننده وجود دارد، راننده ی ما هم دقیقا از مختصات یک " خلیفه" ی حرفه ای تمام عیار برخوردار است: با شکمی گنده، بروت کلان و چنگ، دستان دراز و پرپهن، صورت چاق و چشمانِ پف کرده. یونیفورمی شبیه پولیس راهنمایی و رانندگی به تن دارد و هر باری که داخل اتوبوس می آید با تکبر وابهتی شبیه به یک افسر، تک تک مسافران را با نیم نگاه مغرورانه ای، ور انداز می کند و تا ته اتوبوس قدم زنان برای چندمین بار همگی را می شمارد. وقتی با التماس و التجای پیوسته ی مسافران رو برو می شود، تشر زنان پاسخ می دهد که باید لیست مسافرانش تکمیل گردد تا راه بیفتد. با بی خیالی بازهم از اتوبوس بیرون می پرد و در سایه ی بلند آن، گم می شود.

یکی از اتوبوس های مسافربری درایران، البته اتوبوس های بهتر از این در ایران وجود دارد

یکی از اتوبوس های مسافربری درایران، البته اتوبوس های بهتر از این در ایران وجود دارد

این بار که راننده داخل اتوبوس می شود، به نظر میرسد بدنبال سوژه ی تازه ای باشد. یکراست بطرف من می آید. در کنارم می ایستد و به چشمانم زل می زند. نگرانی و هراس گنگی مرا می پوشاند. خودم را بی تفاوت می گیرم، اما راننده مانند یک افسر، گویا در صدد بازجویی است. با لحن آمرانه ای از من "مدرک" می طلبد. سعی می کنم خونسرد باشم. به آرامی پاسپورتم را از جیب در آورده، نشانش می دهم. پاسپورت را می قاپد و به ورق زدنش می پردازد. زیر چشمی مراقبم که چه می کند. از ورق زدنش بزودی متوجه می شوم که چیزی از پاسپورتم سر در نمی آورد. آشکار است که برای اولین بار با مدرک نا شناخته و جدیدی برخورده است. اطرافیان هم، با دیدن رنگ سرخ و حروف انگلیسی پاسپورت کنجکاو شده اند. پیداست که از خطوط وحروف انگلیسی ـ نارویژی نوشته در پاسپورت، اصلا چیزی نمی فهمد. برای چندمین بار ورق می زند و به خطوط پشت ونوشته های روی جلد، متوقف می شود. گویا می خواهد چیزی بپرسد ولی مردد است. از دو دلی و استیصالی که گرفتارش آمده، پیداست که نمی خواهد ابهت افسرمأبانه اش را با پرسش های نا مربوط و احتمالا بی سوادانه، فرو بریزد. پاسپورت را می بندد و با اطوار افسرانه، برای آخرین بار روی جلدش را لمس می کند و چندین بار به آهستگی با جلد پاسپورت، پشت دست چپش میز ند. درحالی که با گوشه چشم، نگاه کنجکاوانه ی مسافران را می پاید، بدون آن که کلمه ای بگوید پاسپورت را پس می دهد و به سرعت از اتوبوس خارج می شود.

مرد ی باریش جو گندمی، لباس آراسته و چهره ی آرام که بیشتر به یک معلم و یا کارمند می ماند، موازی چوکی ما نشسته است و کنجکاوانه، تمام ماجرا را تعقیب می کند. پس از رفتن راننده، مردِ خوش پوش، رو به من می کند و با لبخند ملیحی آهسته می گوید: " خوش تیپی هم، بد در سریه ها...!"

بسیاری ایرانی ها معتقدند که افغان ها جای کار آن ها را گرفته اند

بسیاری ایرانی ها معتقدند که افغان ها جای کار آن ها را گرفته اند

مسافری لاغر اندام، آفتاب سوخته ومیانسال که چهره اش به یک کارگر و کشاورز می ماند، گویا کاسه صبرش لبریز شده است؛ گردن می افرازد و ابتدا به سمت درب اتوبوس نگاه می کند تا مطمئن شود کسی از مسوولین اتوبوس حضور ندارد، با چهره ای بر افروخته و با لهجه ی غلیظ مشهدی خطاب به سایر مسافران می گوید: "خاک تو سر همه تون... چرا اعتراض نُمُو کنید، مِملِکت ما به جایی رسیده که حالا یک راننده هم، سرِ مُو حکومت مُو کونه...!"

صدای همهمه و زمزمه در سراسر اتوبوس می پیچد. برخی ها با آهستگی ولی با لحن جدی، مرد معترض را همراهی و تأیید می کنند:

ـ راست می گوید بخدا، این چه وضعیه؟ این چه مملکتیه...؟

مردی بلند قامت و با بینی بزرگِ خرطومی که تا انتهای چانه اش را پوشانیده، خود را در کنار همسرش جا بجا می کند. انگار می خواهد چیز مهمی را اظهار و یا فاش کند. تنش را راست می کند و صدایش را صاف و رو به مرد معترض با لهجه تهرانی می گوید:

ـ "اِی ... آقا! مملکت ما دست افغونی ها اوفتاده... تاز مانی که این مملکت دست افغونی ها باشه، وضع ما هر روز بد تر از این میشه...!"

همگی مطمئنند که در داخل اتوبوس از راننده و دستیارانش کسی نیست. حالا همه ی مسافران، چیزی با همدیگر می گویند. تنها مسافرانی که هنوز هم در صبر و سکوتند، افغانی ها اند. مرد معترض احساس می کند، اعتراضش مخاطب پیدا کرده و حالا بحثی را برانگیخته است که سکوت سنگین ساعت ها انتظار وصبر ناگزیر را شکسته است. این بار با صدای بلند تر، متفکرانه و مصلحانه در پاسخ به مرد تهرانی می گوید:

میدان آزادی، یکی از محله هایی که تقریباً نماد برای ایران شده است

میدان آزادی، یکی از محله هایی که تقریباً نماد برای ایران شده است

"این چه حرفیه بابا! افغونی ها چه کار دارند بیچاره ها! اینا هم آدمند. چرا به افغانیا توهین می کنی؟ مگر یادتان رفته که همین افغا نیا در جنگ با عراق مارا یاری کردند؟ مملکت ما صاحب نداره. ما خودمون بی عُرضه ایم...!"

مرد معترض که موفق شده همهمه ای در میان مسافران برپا کند، برای آن که به اعتراضش شکوه بیشتری ببخشد، بدون آن که با راننده و همکارانش رو برو گردد، فاتحانه و با خشم اتوبوس را ترک می کند و در سایه ی گیج مسافران انبوه گم می شود...

"همه ی کارها را قبضه کرده اند..."

تهران ـ ورامین

ـ هی محمد! ببین شهر ما هم توریستی شده آ... !

DW.COM

جوانی با موهای بلند زیر آفتاب داغ نیم روزی، کنار میدان "پل حاجی" نشسته و با اشاره ی سر به طرف ما، که چمدانی با مارک "خارجی" در دست و کوله پشتی حاوی لب تاپ بر دوش، منتظر تاکسی ایستاد ه ایم، اشاره می کند.

ـ حصار حسن بیگ... دربست!

راننده تاکسی با شنیدن کلمه "دربست" بلا فاصله بریک می زند وما را از زیر رگبار نگاه جوانان متلک گو و هجوم آفتاب سوزان نجات می بخشد. مسیر راه، دشتهایی پر از گندم و طالبی (یک نوع خربوزه ایرانی) است. هوای خنک مزرعه گونه هایم را می نوازد وشُش های پر از دود را کمی تازگی می بخشد. داریم از هیاهوی شهر دور می شویم وبه طراوت روستا اندر.

غرق در کودکیها می شوم. انگار همین دیروز بود. آن روز، با جعفر، برادرهمسنم، شاد وشوخ ساعتها در میان گندم، شاپرک ها را دنبال می کردیم. ناگهان دوتا پرنده ی آهنی، سکوت آبی آسمان روستای مارا درید و لحظاتی بعد قلعه ی با شکوه دهن یخی فروریخت و گندم های اُوستا رجب خاکستر شد...

ـ از کجا تشریف آورده اید آقا؟

نمیدانم چند بار این صدا در گوشم پیچید. با ضربه آرنج غزل بر می گردم به فضای تاکسی.

ـ با شماست. آقای راننده از شما می پرسد...

راننده چندین بار از من سوال کرده است. کوتاه و بی حوصله پاسخ می دهم:

مهاجران افغان به سال هاست که به دلیل نبود امنیت و کار به کشورهای همسایه مهاجرشده اند

مهاجران افغان به سال هاست که به دلیل نبود امنیت و کار به کشورهای همسایه مهاجرشده اند

ـ دیشب از مشهد حرکت کردیم و حالا هم در خدمت شماییم!

راننده سیگاری از جیب می کشد و دود می کند. سارا ازش می خواهد خاموش کند. بلا فاصله خاموش می کند و با خونسردی می گوید:

ـ من به مسافرانم احترام میذارم... همه ی همکارن اینجوری نیستند. اگر بهشون بگی سیگار شونه خاموش کنند، بر میخوره و ممکنه مسافرو از ماشین پیاده کنند...

راننده ی ما که پیر مرد خوش مشربی به نظر می رسد، دوست دارد از ما بیشتر بداند. به سوالاتش کوتاه ومحتاطانه پاسخ می دهم. مهلت نمیدهم ادامه دهد. این بار من او را مخاطب قرار می دهم:

ـ اهل این منطقه اید حاج آقا؟

ـ بلی... توی همین روستا متولد شده ام... اینجا همه منو می شناسند.

ـ چند وقته با تاکسی کار می کنید؟

ـ 10 ـ 15 سالی میشه... قبلا مزرعه کار می کردم.

ـ چطور شد مزرعه را رها کردید؟

راننده آه سردی می کشد. انگار بد جایی انگشت گذاشته ام. نوستالوژی روستا، مزرعه و گذشته پیر مرد را به سکوت و تفکر فرو می برد. پس از لختی، حباب عقده هایش می ترکد:

ـ میدانید آقا! در گذشته زندگی خوب و آرومی داشتیم...روزگار مان می گذشت.

در حالیکه نگاه تندی به یک کوره پز خانه ی متروک کنار جاده می اندازد، با حسرت می گوید:

حالا کار نیست." افغونی ها" همه ی کارهارا گرفته اند...

پیر مرد، گویا دل پری دارد. بدون آن که جوابی در تایید یا رد گفته هایش بشنود ادامه می دهد:

ـ همه شون کار می کنند... پولدار شده اند...

پا را روی گاز می فشارد و سرعت می گیرد. چشم می دوزد به چند بچه ای که زیر آفتاب و کنار جوی آب بازی می کنند:

ـ هر کدوم شان یه عالمه بچه میارند... دخترا شونو که هنوز بزرگ نشده عروس می کنند...به داماد می فروشند. پول زیادی می گیرند... این روستا پر از افغونی شده... آقا!

حرارت و اشتیاق مرد روستایی برای حرف زدن در مورد افغانی ها مهار نا پذیر بنظر می رسد. به وسط حرفش می پرم:

ـ رد نشید آقای راننده...

رشته کلامش پاره می شود. با اطمینان می گوید:

ـ نه... گوشه، گوشه ی این روستارو بلدم... راستی خانه کی تشریف می برید؟

قطار مسافربری ایران

قطار مسافربری ایران

در کنار مسجد رسیده ایم. نشانی را دقیق آمده ایم. هنوز فرصت نمی کنم پاسخ راننده را بدهم که مامایم "حاجی حسنی" با لباس آراسته ی وطنی و لشکری از خانواده اش، سرِ خیابان مسجد نمایان می گردد. راننده پاسخش را گرفته، با بهت و تعجب به طرف استقبال کنندگان اشاره می کند:

ـ آها... اونو هاش حاجی حسنی....

در حالیکه بطرف استقبال کنندگان می روم، زمزمه ی آهسته ای از داخل تاکسی می شنوم:

ـ ای بابا! مارو باش... اینم که افغونی بوده ...

"حالا آدم شدند..."

تهران، پیشوا

مرد میانسالی با لباس تابستانی مرتب کنار دیوار ایستاده و با موبایلش مصروف است. سلام می کنم و آدرس ایستگاه قطار را می پرسم. با لحن آرام و مودب می پرسد: " اهل اینجا نیستید؟"

ـ نه، مسافریم

بدون آن که سوال بیشتری بپرسد، راه می افتد:

ـ بیایید دنبالم...

مرد جلو و ما دنبالش. چند قدمی در سکوت همراهی اش می کنیم. از میان کوچه پس کوچه ها عبور می کند. بعضی ها سلامش می دهند. گویا اهل این محله است. از شغلم می پرسد. وقتی می فهمد دستی بر قلم دارم، چهره اش گشاده می گردد. قدم هایش را کند می کند تا با گام های من موازی گردد. حالا شانه به شانه ی هم گام برمی داریم. پیش از آن که چیزی بپرسم، با غرور و با صدای بلند تر می گوید خودش کارمند است و یکی از پسرانش سال آخر پزشکی درس میخواند. ولی بلا فاصله با حسرت ادامه می دهد:

ـ سی سال کارکردم اما حالا صاحب چیزی نیستم

خیلی زود افتخار پزشک بودن پسرش را با کشیدن آهی سرد فراموش می کند و با شماتت ادامه می دهد:

ـ مملکت پر شده از پزشک های بیکار و لیسانسیه های درمانده...

طالبی (خربوزه) های ورامین

طالبی (خربوزه) های ورامین

گام هایش تند تر می شود. با حرارت در مورد گذشته و ارزانی هایش صحبت می کند واینکه زندگی چقدر ساده بود و حتا با "دیپلوم" میشد کارهای خوب در ادارات پیدا کرد.

کوچه ها پر پیچ است، ولی مرد کارمند یکراست می رود سراغ دغدغه هایش. چنان با حرارت و جدیت در مورد بیکاری، گرانی و اوضاع آشفته گپ میزند که فکر می کنی انگار یک مقام اپوزیسیون است! گاهی برای لحظه ای می ایستد تا به چشمانم زل بزند و تأثیر حرف هایش را برمن بیشتر کند.

از انتهای آخرین کوچه که عبور می کنیم، تابلوی ساختمان ایستگاه قطار نمایان می گردد. مرد، درحالی که عرق هایش را با دستمال کاغذی می خشکاند، یک دست در کمر می گیرد و با دست دیگر بطرف ساختمان اشاره می کند:

ـ اوناهاش، رسیدیم... امیدوارم بلیط گیرتون بیاد.

ناگهان لحظه ای مکث می کند. گویا چیزی را کشف کرده است. از لهجه ام فهمیده که " افغانی" ام. تغییری در رفتارش رخ نمی دهد. در حالی که به محوطه بزرگ راه آهن نزدیک می شویم، به آهستگی می پرسد:

ـ راستی، وضع وطن شما چطوره؟

می ایستم و مستقیم به چشمانش نگاه می کنم. با غلو شاعرانه می سرایم:

ـ از زمانی که رژیم طالبان بدست امریکا سقوط کرده وغربی ها در افغانستان آمده اند، وضع ما خیلی بهتر شده...

پیش از آن که دوباره چیزی بپرسد، می خواهم انگشت روی نکته ای بگذارم که توجه و حسرتش را براحتی برانگیزد. با حرارت وافتخار ادامه می دهم:

ـ در کشور ما رسانه های آزاد فراوان وجود دارد، آزادی بیان حاکم است. افراد می توانند از وزیر گرفته تا شخص اول مملکت را با صریح ترین و رکیک ترین زبان انتقاد نمایند. احزاب و گروه های سیاسی زیادی آزادانه فعالیت دارند. زنان هم در فعالیت های سیاسی و اقتصادی شریک اند...

Arbeiter in Teheran

کارگران افغانی در تهران

در چهره اش که می بینم به وضوح پیداست که حرف هایم کارش را کرده. احساس می کنم حسرت و رشک، عرق های مرد را بیشتر کرده است. قبل از آن که جمله ام تمام شود، میان حرفم می پرد:

ـ آری... خوش بحال تون، چیزهایی که ما اینجا در خواب می بینیم...

پس از ادای این جمله، بلافاصله در سکوت و اندیشه فرو می رود. کارمند ورامینی، گویا کم آمده. با آن همه شکایت و نارضایتی که از کشورش چند لحظه پیش کرده بود، احساس کرد غرور ملی اش پیش یک " افغانی" خدشه دار گردیده. بحث را به سمت دیگری عوض می کند:

ـ راستی... میگم آ... این همشهری های شما در ایران خیلی پیشرفت کرده...خیلی مشاغل را گرفته اند

در تأیید حرف هایش می گویم، افغان ها مردم سختکوش و کم توقعی هستند. به همین دلیل با اندک ترین پیشرفت هم، راضی می شوند...

حالا دیگر آن شور وحرارت در حرف هایش نیست. گویا دوست ندارد بحث سیاسی ادامه پیدا کند. به محوطه ایستگاه قطار رسیده ایم. یکراست می رود باجه ی فروش بلیط تا واسطه ی ما شود. ظاهرا با بلیط فروش آشناست، اما سریع بر می گردد به طرف ما. از چین های پیشانی اش معلوم می شود که نتوانسته است با گرفتن جواب مثبت از بلیط فروش، اعتبارش را پیش ما بیشتر کند. سعی می کند توجیه کند:

ـ بلیط ها پیش فروش شده متاسفانه...

دستش را می فشارم و ازش سپاسگزاری می کنم که تا اینجا وقت گذاشته و همراهی مان کرده است. دستم را رها نمی کند. انگار چیزی در ته دلش بند مانده که باید رهایش کند. دست چپش را روی شانه راستم می گذارد، نگاهش را به سمت جمعیت مستاصل داخل سالن می اندازد که در هوای تفتیده ی دمِ ظهر، چشم در انتظار "ظهور" قطار دوخته اند. سرش را جلو می آورد و به آهستگی ولی اصرارِ آمیخته با تمسخر و حسادت می گوید:

ـ همشهری های شما در ایران صاحب همه چیز شده اند... صاحب موتور، ماشین، خانه، کارگاه...

بدون آن که چیزی بر زبان بیاورم سرم را به علامت تأیید تکان می دهم. مرد کارمند اشتیاق بیشتری برای گفتن پیدا کرده است. با لهجه تهرانی و با بیان نیمه کتابی تیر خلاص را می زند:

ـ آری، خیلی چیزها یاد گرفته اند... تازه که اومده بودند هیچی بلد نبودند... حالا آدم شده اند...!!

همه ی گوسفندان من ...

عطر یاس های شب بو، فضای حویلی بزرگ را معطر کرده و آواز بلند کبکِ در قفس، سرود کوهستان را در دل شب جاری نموده است. ماما حسنی در حالی که قوطی نسوارش را از جیب بیرون می کند و یک " کش" بزرگ زیر لب می گذارد، به غوره های نا رسیده تاک انگور نگاه می کند که زیر نور کمرنگ چراغ برجسته می نمایند. آهی عمیق می کشد. گویی امشب می خواهد قصه غریبی حکایت کند.

مهاجران افغانی همواره از برخورد نیروهای امنیتی ایران شکایت داشته اند

مهاجران افغانی همواره از برخورد نیروهای امنیتی ایران شکایت داشته اند

ماما را همه ی اهالی محل می شناسند. بیش از ده سال است که در روستای "حصار حسن بیگ" زندگی می کند. هم پولدار است، هم خوش مشرب وهم اهل مسجد. همه ی اهالی محل "حاجی حسنی" صدایش می کنند. دوسال پیش با یک ایرانی معامله ای انجام می دهد که فرجام آن تلخ بوده ولی حاجی را بیشتر مورد توجه اهالی محل قرارداده است. مرد ایرانی متشخص و پولداری که اهل منطقه بوده، عقد اخوت با ماما حسنی می بندد. وقتی ماما از زیارت کربلا بر می گردد، "برادردینی"، چند تا گوسفند به پای " کربلایی" خون می کند و یک هفته مهمانانش را خدمت می کند. عین یک برادر تنی به حاجی مهر می ورزد.

حاجی نیز مردِ دلدادگی است و خوی عیاری را از جوانی حفظ کرده است. گوسفندان زیادی دارد و هر ساله با پرورش و فروش گوسفندان، سود رضایت بخشی می برد. یک روز پاییزی، برادر دینی به سراغ حاجی می آید و در مورد گوسفندان صحبت می کند. به حاجی توصیه می کند که گوسفندان را هرچه زودتر بفروشد تا از چاقی تلف نشوند ویا با سرد شدن هوا یخ نزنند.

حاجی با خوشدلی به برادر دینی می گوید مشتری پیدا کند. برادر دینی به چالاکی پاسخ می دهد که خودش مشتری است. حاجی نیز با ذوق زدگی پاسخ می دهد که چه کسی درمعامله بهتر ومطمئن تر از برادر...! معامله به سرعت صورت می بندد و جیب حاجی با دسته های " چک" پٌف می کند. برادر دینی، بلا فاصله بعد از ظهر همان روز 150 گوسفند حاجی را بار میزند و در یک چشم برهم زدن از نظرها غیب می گردد. سر موعد، حاجی به بانک می رود تا چک هارا نقد کند، اما بانکدار می گوید حسابِ برادر دینی بکلی پاک است. قِرانی موجود نیست..! حاجی باورش نمی شود ولی بانکدار دوباره صورت حساب را پرینت گرفته نشانش می دهد. آری... راست است. حساب برادر، پاکِ پاک است...

به تلفون توسل می جوید، لیکن هرچه زنگ میزند، صدایی نمی شنود. به خانه برادر مراجعه می کند، اما هیچ موجودی در خانه زندگی نمی کند. گویی، برادر دینی و خانواده اش آب شده و در زمین فرو رفته اند. به پاسگاه وپولیس می رود تا شکایت و شرح حال کند، اما مقام ها می گویند تا آن مرد را خود، پیدا نکرده تحویل پولیس ندهید، پلیس هیچ کاری نمی تواند بکند.

حاجی در این ماجرا تنها نیست. کسان دیگری هم از هموطنانش دچار همین سرنوشت گردیده اند. برادر دینی با این شگرد، گروه دیگر از "برادران افغانی" اش را به چنین سرنوشتی دچار ساخته است.

حالا، اما برادرانِ گوسفند فروش جز نذر و دعا برای پیدا کردن "برادر دینی"، مرجعی برای رجوع نمی یابند. دو سال است که برادر دینی با گوسفندان برادرانش یکجا غیب شده است. برادران افغانی، هربار که به پاسگاه رفته اند، حرف رییس پولیس یکی بوده است: "باید طرف را پیدا نموده پاسگاه بیاورید تا به پرونده نماییم. درغیر این صورت بیهوده دنبال موضوع نگردید و بیخود وقت مارا هم تلف نکنید...!"

نویسنده: حمزه واعظی، نویسنده و پژوهشگر مقیم ناروی

ویراستار: سید روح الله یاسر