مشروطۀ افغانستان به روایت دیگر | جامعه و فرهنگ | DW | 20.02.2012
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

جامعه و فرهنگ

مشروطۀ افغانستان به روایت دیگر

سال (1330 ) بود که عبدالحی حبیبی در نامۀ "آزاد افغانستان" در پشاور، از مشروطه خواهی در افغانستان سخن زد. از آن جایی که پیش از وی، کس دیگری این راز سر مهر را نگشوده بود، او این حرکت را مشروطه خواهی خواند.

حبیبی نام دوتن ازمسلمانان هندی یعنی داکتر عبدالغنی و برادرش مولوی نجف علی و دوتن از ترکان را نیزدر شمار اعضای جمعیت دانست. فهرستی را که در این مقالت می خوانیم اندک شمار اند که پسانها همواره به این شمار افزون می گردد.

طرح این خبر نوآیین به خوانندگانش، شگرف و تازه می نمود. یازده سال پس ازآن نوشته، یعنی در سال(1342) شادروان غبار کتاب افغانستان در مسیر تاریخ را نگاشت و زیر عنوان (نهضت دموکراسی) این جریان را گسترده تر شناساند و نام کسانی را نیز که به این جنبش پیوسته بودند پدیدار ساخت؛ سال 1351 نبشته یی از پشتون یار نوۀ یکی از مشروطه خواهان در جریدۀ کاروان نشر گردید. اما نخستین تاریخ نگاری که رسالۀ ترفیع علمی خویش را در این باب فراهم آورد استاد سعدالدین هاشمی بودکه سپس پرداخته اش را در سال 1354 در کابل انتشار داد. وی به چاپ کتاب بسنده نکرد و از آن روز تا اکنون به پژوهشهایش در این حوزه پیگیرادامه می دهد و پیامد این جستار ها ، جلد دوم کتاب وی است که بر شالودۀ اسناد و مدارک تاریخی (اندیا آفیس) فراهم آمده است و نموداری از تلاشهای ارجناک وی در این حوزه است. استاد حبیبی نیزبار دیگر به نوشتن این ماجرا پرداخت و در سال 1363 «جنبش مشروطیت در افغانستان » را انتشار داد و در کنار یاد آوری از این جنبش ضد استبدادی، دولت بر سر اقتدار آن روزگاررا با زبانی پنهانی، از گزند طنز تلخ خویش در امان نگذاشت.

شاد روان صدیق فرهنگ نیز در سال 1363 دور از میهن کتاب «افغانستان در پنج قرن اخیر » را منتشر کرد و از این جنبش با همان نام مشروطیت یاد دهانی کرد. فربه ترین پرداخته در اینحوزه کتاب « ظهور مشروطیت و قربانیان استبداد در افغانستان » است از مسعود پوهنیار فرزند میر سید قاسم لغمانی که غبار و حبیبی و دیگران این میر سید قاسم را که مردی فرهیخته بود رهبر دسته یی از پیوستگان به این جنبش نیز می شناسند که در سال 1312 محکوم به اعدام گشت؛ ریسمان دار را هم به گردنش آویختند اما از قضا کشته نشد و سالهای دیگر ماند و برای معارف کشورخدمت گزاری کرد.

کسان دیگری نیز دردرون و بیرون کشور در باب این برهۀ تاریخ رقم زدند و پندار های همگون و ناهمگون خویش را نمودار ساختند. غبار که این جریان را نهضت دموکراسی (!) می نامد نام آ نرا « حزب سری ملی » می داند و بدین باور است که اینان به سه دسته بخشبندی شده بودند: لیبرالهای دربار که خواهان تحول در درون نظام بودند، دیموکراتها که سقوط رژیم را می خواستند و جانشینی اش را به نظامی دموکراتیک و دستۀ سوم از روشنفکران منفرد ساخته شده بود که نه در دربار بودند و نه از شمار غلام بچگان ویا از آموزگاران مدرسۀ حبیبه.

#b# استاد حبیبی هم که جنبش را مشروطه خواهی می داند ولی باز هم آن را به جای یک جنبش ، یک حزب می انگارد که از بطن انجمن سراج الاخباربرخاسته است که این گفته در خور درنگ و تأمل می نماید. او می نگارد: " انجمن سراج الاخبار نیز با موانعی که استعمار انگلیس ایجاد کرده بود مدت کمی ظاهرا متوقف شد ولی بعد از دوسه سال به صورت یک حزب متشکل و دارای مرام جنبش مشروطه در آمد و اعضای آن یا تیر بارن گشتند ویا تنی چند سالها به زندان افتادند که آن را درتاریخ فکری افغانستان « مشروطیت اول» گوییم."

به هر رنگ این حرکت ضد استبدادی در سال 1909 خشمگینانه به فرمان شاه سرکوب گردید . تنی چند از آنان به توپ بسته شدند و تیر باران گشتند و دسته یی به زندان افتادند تا جایی که جز شماری اندک از آنان، دیگران نه سال تمام در پشت میله ها نفس کشیدند.

آیا می توان این جنبش را مشروطه خواهی نامید؟

مشروطه خواهی در واقع حرکتی است گروهی برای محدود کردن اقتدار استبداد در نظام شاهی با نافذ شدن یک قانون اساسی و جدا سازی نیرو های سه گانۀ قدرت. مشروطه را محار کردن اقتدار سنتی و توزیع قانونمند قدرت در چهارچوب نهاد های نو خوانده اند. پس مشروطه یک ساختار سیاسی است که آن را بد فهمیده ایم و خوانش نادرستی از این مقوله داریم. مشروطیت نه برای بر اندازی نظام شاهی است و نه هم پیروزی رژیم جمهوری است. از سوی دیگر از جنبش ضد استبدادی سال 1909 که مشروطۀ اول نام گذاریش کرده اند هیچ گونه آیین نامه و یا مرامنامه یی در دست نیست تا آرمان و مرام آنان را بتوان گمانه زنی کرد و آنگاه با همین قاطعیتی که تاریخ نگاران ما را باور است بتوان این را بر پیشانی این یا آن حرکت سیاسی ،اجتماعی و دینی کوبید. استاد حبیبی می نویسد "جمعیت مشروطه خواهان افغانستان یا جان نثاران ملت ظاهرا مرامنامۀ خاص و مکتوبی نداشتد و یا به ما نرسیده است."

اما طرفه این که دوسطر بعد تر می افزاید: "وقتی یک عضو جدید را داخل جمعیت می ساختند؛ قابل اعتماد بودن او را در همان حلقۀ کوچک محدود فرعی با اهلیت او در نظر می گرفتند؛ بعد از آن او را در همان حلقۀ کوچک به قرآن عظیم و شمشیر سوگند می دادندو او مرامهای عمدۀ ذیل را می پذیرفت. "

نویسنده، پس از آن از ده مرام آنان یاد می کند و پیدا نیست در صورتی که جنبش مرام و آیین نامۀ نوشتاری نداشته است پس این مرامنامۀ ده ماده یی از کجا سر بدر آورده است، در حالی که هیچ مأخذ کتبیی به خواننده نشان داده نمی شود. طرفه این که استاد حبیبی در همان مقالۀ یاد شده سال 1330مرامهای چهار گانه برای آنها قایل است و ناهمگونی هایی هم با مرام نامۀپسین شان دارد.

پوهاند هاشمی می نویسد که استاد این سخنان را در قندهار از زبان فلانی شنیده است. هاشمی هم، گویا پس از پژوهایش، بدین نتیجه می رسد که خود نیز مرامنامۀ رویاییی برای آنان در نه ماده گمانه زنی کند . همچنان شاد روان غبار برشالودۀ گمانهایش برای اعضای حزبی که آن را سری ملی می خواند مرامنامه بر می سازد.

همۀ این بزرگان سالها پس از سرکوب جنبش می نشینند وبه این جمعیت برنامه و آیین نامه می تراشند بی آن که منبع و مأخذی وانموده شود.

دیگران هم به پیروی از این بزرگان راه را ادامه می دهند تا برای خواننده جایی هم برای تردید و شک اسلوبی باقی نماند. پرسش دیگری از اینجا بر می خیزد که چرا یک جمعیت مشروطه خواه با جنگ افزار گرم مجهز گرد د که این خود نمودار قیام مسلحانه است. غبار می نویسد:" در یکی از جلسات عمومی حزب تصویب گردید که اعضای حزب به داشتن تفنگچه مکلف اند... تمام این سخنان با تصویب « مسلح باید بود» بعد ها به دست امیر رسید."

همچنان در اسناد سری آمده است که "ملا منهاج الدین در جلال آباد به امیر گفت که توطئۀ شبانه به خانۀ داکتر غنی اجتماع می کردند ... راز شان آن بود که امیر باید کشته شود و در قرآن امضا کردند به خاطری که فرنگی شده است."

نه سال پس از ان ماجرا عبدالرحمان لودین فرزند یکی از اعضای زندانی جنبش ویکی از یاران شاه امان الله در شب سالگرد تولد امیر حبیب الله بر او تیر اندازی می کند که گلوله به موتر اصابت می کند و شاه ازمرگ می جهد. پس آن چه هویدا است این است که مرام جمعیت بر انداختن نظام و نابود کردن امیر بوده است. هنگامی که امیرکشته می شود، داکتر عبدالغنی چنین ابراز شادمانی می کند:"دعای خیر باد به دستی که این ضربۀ کشنده را وارد کرده است.سویالیسم ضرور او را احترام می کند".

تردیدی نیست که اعضای حزب چه غلام بچه های در بار، چه آموزگاران حبیبیه وچه روشنفکران منفرد، مردمی آزادیخواه، ضد استبداد و هواخواه نظامی قانون مند بودند که از چگونگی نظام رؤیایی شان هم چیزی نمی دانیم. اما مسلح شدن تمامی اعضا ی حزب به معنای رویا رویی مسلحانه با نظام است و معنای بر اندازی نظام را دارد و به رغم آرمانهای مشروطه خواهی است. از همینجاست که فرهنگ می پرسد: "معلوم نیست که مشروطه خواهان در واقع در صدد قتل امیر بودند یا فقط می خواستند افکار جدید را در برابر اصلاح طرز حکومت در بین مردم شایع سازند".

دیگر این که اگر معلمان هندی آگاهی کامل از مشروطه و پارلمان و دموکراسی داشتند اما اعضای داخلی حزب ، از این نعمت بهره یی نداشتند. نویسندۀ کتا ب مشروطه خواهی در افغانستان در گفت و گویی که با میر سید قاسم خان یکی از رهبران یکی از دسته های ده تنی جنبش داشته است از زبان وی می نویسد:"غالب اعضای حزب مطالعات بسیار عمیق در قسمت دموکراسی به معنای امروزی نداشتند منتها در موضوع عمومی ...به مثابۀ خطوط اصلی و عمدۀ مرامنامه هد ف خاص شان قرار داده شده بود:« معارف »و «قانون».

محمد حسین پنجابی عضو جنبش ونویسندۀ کتاب « انقلاب» به زبان اردو با واژگان ابهام آمیز تنها از اصلاحات سخن می زند و روشن هم نمی سازد که چگونه اصلاحات. استادهاشمی هم که همه جا آنان را مشروطه خواه می خواند اما در فرجام می نویسد «ولی این مشروطۀ کامل نبود» به بیان دیگر یعنی در این جنبش ویژگی های مشروطه خواهی دیده نمی شد.

پرسش دیگر این است که آیا پیوند دادن محمود طرزی با این جنبش و این که جنبش ازبطن انجمن سراج الاخبار برخاسته است درست می نماید؟ در این که محمود طرزی ملی گرایی روشن نگر و پان اسلامیست است که سر سازگاری با استعمار و استبداد ندارد و نقش وی درشناسا ساختن ادبیات باختر زمین به جامعۀ فرهنگی ما چشمگیر است، تردیدی نیست .اما از یک سو نام وی در هیج فهرستی از تاریخ نگاران نیست و از سوی دیگر موقف وی این رخصت را به وی نمی داده است که در کنار مخالفان نظام بایستد. افزون بر این محمود طرزی در سال سوم نامۀ خویش اشاره یی به این حرکت دارد و آن را رخدادی نا گوار می خواند. از آموزگاران هندی مدرسۀ حبیبه و از هزینۀ گزافی که در پای مدرسه ریخته می شود چنین می نالد :" از تأسیس مدرسۀ حبیبیه ...لکها روپیه برای آن صرف شده آمده است. از آغاز این مکتب امور اداره و تعلیم آن به معلم های هندی که در مدرسه های پنجاپ تحصیل یافته و (بی ای ) شده اند. به تنخواه وافرو اعزاز و اکرامهای متکاثرمحول شده است .دولت در باب هر گونه لوازمات و ضروریات که بنا بر تجویز سرشته داران و معلمان آن لزوم نشان دادن کوتاهی نکردند. سه چار سال پیش از این یک واقعۀ بسیار ناگواربه ظهور آمد که ما در اینجا از آن بحث کردن را لازم نمی دانیم...".

اشارۀ طرزی به گونۀ صریح به همین جنبش است که چهار سال پیش از سال1913 یعنی در سال 1009 میلادی رخ داده بود. پس چه گونه می توان او را با این حرکت وابسته و یا حتی همنوا دانست.

طرزی جای دیگر این رویداد را« واقعۀ مدهشۀ خانه (بر) انداز» نام می نهد و در خصوص پیامد گشایش مد رسۀ حبیبیه این گونه داوری می کند: "آخر نتیجه چه بخشید: آن واقعۀ مدهشۀ خانه اندازی از آن ظهور نمود که «معارف» و «مکتب » نام چیز ها را مانند مار زهر دار سیه کرداری به نظر ها جلوه گر و همگان راچون مار دیدگان از آن خایف و پر حذر حتی وطن را در تهلکه خطر انداخت. از آن بعد یک حسن نیت خیر خواهانه در حق معارف و مکتب در هیچکس باقی نماند"

پس حر کت رادیکالی را که ما برنامه و آیین نامۀ آن را نمی دانیم دیگران آرمان و برنامۀ کاری آن را گمانه زنی می کنند چگونه می توان جنبش مشروطه نام نهاد؟ اما این که اعضای جنبش، عناصر ضد ستم و بیداگری بوده اند خود حدیث دیگری است.

نام راستین جنبش چه بود؟

ما تا اکنون نام راستین این جریان را نمی دانیم . غلام محمد غبار شرح این ماجرا را زیر نام « نهضت دموکراسی » می آغازد اما نام آن را« حزب جمعیت سری ملی» می داند. عبدالهادی داوی تنها « جمعیت سری ملی » را می پذیرد بدون واژۀ حزب. استاد حبیبی گاهی آن را « اخوان افغان» گاهی هم « اخوان اول»می نامد و زمانی هم بخش عناصر داخلی جنبش را « جان نثاران ملت» می خواند و هندیان وابسته به حزب را « جان نثاران اسلام» می شمارد و اگر این تبویب درست باشد چرا بر سنگ نبشۀ آرامگاه غلام محیی الدین آرتی که افغان است و از نام آوران این جریان ؛آمده است که او از جان نثاران اسلام بوده است و از اخوان افغان نامهای دیگر یادی نمی شود . در بخشی از این سنگ نبشته چنین آمده است:" ... هغه خیالات او ارادی داصلاح او ترقی د ملت چی ددوولس کاله پخوایی په مجلس د جان نثاران اسلام کی معتقده کری وی دظل الهی تر سیوری لاندی پخپله ثمر ته ورسیدی".

آموزگاران هندی از آن شمار مولوی محمد حسین پنجابی که در دورۀ امانی در صدر مقام آموزشی کشور رسید به این باور است که جمعیت یک نام داشت و همان «جان نثاران اسلام » بود. همچنان سیداحمد خان مشهور به کاکا از نخبگان جریان و مبتکر شیوۀسواد آموزی « طرز کاکا » بود. او را نیز از عضو جمعیت جان نثاران اسلام گفته اند . گویا جان نثاران اسلام به هر دو دسته کاربرد داشته است: محمد حسین پنجابی درکتاب "انقلاب افغانستان" اورا از شمار اعضای جان نثاران اسلام می داند.

نا همگونی نام جنبش تنها محور اختلاف نیست بل این امر که آیا اندیشۀ این نهضت را چه کسی شالوده ریخته است و رهبری آن را چه کسانی داشته اند نیز چالش آفرین بوده است. برخی واصف ارغستانی شاعر و مقتول این جنبش را بنیاد گذار و رهبر جمعیت می شناسند مردی که مظلومانه طعمۀ توپ استبداد گردید و گروهی داکتر عبدالغنی هندوستانی را. تنی چند هم بدین باور اند که رهبری اعضای داخلی را مولوی محد سرور به دوش داشته است و داکتر غنی رهبر بخش هندیان وابسته به جنبش بوده است. اما در اسناد محرم آمده است که: "داکتر عبدالغنی یک جمعیت را تأسیس کرده است که اعضای آن در منزل داکتر عبدالغنی شبانه اجتماع می کنند". یعنی حزب را داکتر عبدالغنی هندوستانی بنیاد گذاشته و رهبری می کرده است.

شمار اعضای جنبش

شمار اعضا را بر مبنای گمان زنی میر سید قاسم خان 300تن در کابل و 900 در شهر های دیگر کشور نوشته اند که اندکی گزافه می نماید. فهرستی را که غبار فراهم آورده است 45 تن شناسایی شده اند و انگهی پیدانیست که این فهرست را از کجا بر گرفته است. در کتاب « جنبش مشروطیت در افغانستان» چهار تن دیگر نیز به این فهرست افزوده می شود یعنی مولوی عبدالرؤوف خاکی دانشمند دانشهای دینی و دو فرزندش که هر دونیز مولوی بوده اند وهمچنان تاریخ نگار نامبردار ملا فیض محمد کاتب ولی برخی از تاریخ نگاران عضویت این چهار تن را در جنبش به دلایلی نمیتوانند بپذیرند. در جنبش مشروطیت در افغانستان می خوانیم که« این دو برادرعلاوه بر علمیت، مردان خطیب و دلیری بودندکه در نهضت مشروطه زندانی شدند اما امیر حبیب الله خان هر دو را به مقام علمی شان بعد ازچند ماه مورد عفو قرار دادند»

گفتنی است در نخستین مقالۀ همین تاریخ نگار آمده است: «در این جمعیت برخی از دانشمندان مملکت از قبیل مولوی زادگان ـ مولوی عبدالواسع خان شهید و مولوی عبدالرب ـ و کاکا سید احمد خان ـ هرسه قندهاری ـ همکاری و همدلی داشتند.«

#b# محمد صدیق فرهنگ می نگارد: "از جملۀ مطالب قابل تأمل یکی ذکر نام دو تن از عالمان معروف و جید دینی قندهار مولوی عبدالواسع و مولو ی عبدالرب پسران مولوی عبدالرؤوف در جملۀ محبوسین می باشد که در فهرست غبار نام شان نیامده ومؤلف این کتاب هم در تحقیقات خود از میر سید قاسم خان و عبدالعزیز خان وکیل قندهارو سایرین اسمای ایشان را در در جمۀ اعضای جمعیت نشنیده است . به علاوه مولوی عبدالواسع خان به تصریح آقای حبیبی در همان کتاب درا واخر دورۀ امیر حبیب الله خان سر رشته دار مکاتب ابتدایی قندهاربودبود وهر چند محال عقلی نیست اما دور از احتمال است که امیر موصوف شخصی را که به شرکت در دسیسۀ قتل اومتهم بود دوباره به سر رشته داری معارفی منصوب کرده باشد که حرکت مشروطه از آن نشأت کرده بود".

در خصوص کاتب نیز با آن که تاریخ نگار ی واقعگرای و ستیهندۀ نستوه بوده است باید اقرار خودش را گواه آورد که او در این جنبش عضویت نداشته است . او خود در سراج التواریخ می نویسد:"محرر این اوراق که با جماعت مشروطه خواهان پنج ماه محبوس سخت بودم و پس از آن در ارگ بدون زولانه نظربند بودم ...".هنگامی که کاتب خود می گوید که من با جماعت مشروطه خواهان محبوس بودم بدین معناست که او به این جمع نپیوسته بود با آن که مردی ستیهنده و گشاده زبان بود و مصیبتهای پر شمار از نظام خود کامه بر تن هموار کرد.

تاریخ نگاران ما دورۀ امانی را هم مشروطه می دانند و مشروطۀ دومش نامیده اند که با قراأتی که از این مقوله داریم درست نمی نماید. برهۀ شاهی شاه امان الله را می توان دوران اصلاحات گفت. نهضت امانی در بنیاد خویش جنبشی به سوی مدرن ساختن جامعه بوده است و گرایشی به سوی گونه یی جامعۀ سکولار داشته است. در این برهه شایسته ترین اصلاحات در حوزه های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی رخ داد. قانون مداری جای جامعۀ بی قانون عشیره یی را گرفت و بسیاری از برتری خواهی ها و برتری جویی های خانان را بر انداخت. مطبوعات و آموزش و پرورش گسترش یافت. تا جایی که رسانه های شخصی سر بلند کردند. قانون اساسی و نظامنامه های بسیار طرح گشت و بسیاری در عمل پیاده گشت. به دختران رخصت آموزش داده شد. رفع حجاب صورت پذیرفت و از این گونه بسیار . با این همه شاه از آغاز تا پایان در چکاد قدرت دولتی و حکومتی ایستاده بود و نمی خواست این قدرت را با مردم خویش تقسیم کند. همان سان که مردم ما هیچ گاه در تعیین سرنوشت خویش سهمی نداشته ودر تدوین همۀ قانون های اساسی کشور در حاشیه رانده شده اند. در قانون اساسی خود هم بدون شرکت شهروندان پرداخته شد و نافذ گشت و از اقتدار شاه کاسته نشد . باری در مادۀ (25) قانون اساسی این دورۀ که نخستین قانون اساسی در کشور است می خوانیم:" مسؤولیت ادارۀ حکومت به دوش شورای وزرا و ریاستهای مستقل است. رییس شورای وزرا شخص اعلی حضرت است. در غیاب شان نایب شان مقام صدارت عظمی را اشغال خواهد کرد. و یا در غیاب اوشان وزیر عالی مقام در این سمت خواهدبود."

می بینیدید که چه گونه شاهی دموکرات، به انحصار گرایی مشروعیت می بخشد؟ شاه نه تنها اقتدارش را بر صفحۀ کاغذ قانونی میسازد بل در تما م دوران شاهی خویش هم شاه و هم صدر اعظم کشور بر جای می ماند و در عمل وظیفۀ قضا را هم بر دوش می گیرد و قوۀ اجراییه تمام داوری قضایی و فقهی را هم قبضه می کند تا جایی که عبدا لرحمان لودین یار و هواخواه امان الله خان در چمن استور پس از سخنرانی شاه، خطاب به وی می گوید:

"اعلی حضرت خود شان را یک پاد شاه انقلابی در نطق خود معرفی نمودند پس توقع می رود که انقلاب در دستگاه دولت را هم بپذیرند. ده سال است که اعلی حضرت وظیفۀ صدارت عظما ی کشور را شخصا به دوش گرفته اند در حالی که انقلاب متقاضی آن است که عوض اعلی حضرت، شخص مسؤول دیگری به حیث صدر اعظم افغانستان منصوب گردد. البته این پیشنهاد پذیرفته نشد و جواب عبد الرحمان خان فردای آن روز در قصر دلگشا داده شد و آن این که او را احضار کردند و از طرف شاه امر نمودند که استعفای خود شان را از مأموریت دولت بدهند".

گفتنی است که پیامد این داوری به جا هم این بود که فردای آن روز او را وادار به استعفا نمایند.

فشردۀ دریافت صاحب این قلم:

1. جنبش روشنفکرانی که در سال 1909 ناکام گردید با آ ن که مشروطه خواهیش خوا نده اند با مرام مشروط سر سازگاری ندارد ونمی توان حرکت مشروطه خواهیش نام نهاد.

ـ جنبش از میان مدرسۀ حبیبیه سر بلند کرده است و آمو زگاران هندی چونان داکتر غنی برادرانش نجف علی و محمد چراغ و همچنان محمد حسین پنجابی در آن نقش اساسی داشته اند و پیدا نیست که همه آموزگاران هندی عضو این جریان بوده اند یانه ولی کاشف به عمل می آید که یکی از این هندیان که امر الدین یا امیر الدین نامیده می شده است، در کنار سه تن دیگر یکی از جاسوسان این جریان به دولت وقت بوده است.

ـ مولوی محمد سرور واصف ارغستانی از بزرگان این جنبش بوده است که طعمۀ گلولۀ توپ استبداد شد. جز او محمد عثمان خان پروانی، محمد ایوب خان، سعدالله خان به توپ بسته شده اند. چند تن از آن شمار و برخی از غلام بچگان دربار هم تیر باران گردیدند.

گروهی مدتی اندک در حبس می مانند ودیگران نه سال تمام، تا شاهی امیر اما ن الله در زندان اند اما این که شاد روان حبیبی دوران پاره یی از زندانیان را 11 سال می نماید درست نیست چرا که این دسته از سال 1909 تا 1918 یعنی نه سال زندانی اند نه 11 سال.

ـ از این جمعیت هیچ گونه سندی نوشته شده در دست نیست و مرام نامه های تاریخ نگاران بر ساخته شده است.

2. اصلاحات دوران امانی را نیز که دریچه یی به سوی مدرن سازی جامعه بوده است نمی توان مشروطه خواهی نامید. پیداست اگر برای دور ۀ بازگشت شاه از سفر اروپا که دوران دوم مشروطه نام گذاریش کرده اند، مجالی میسر می گشت با محدود ساختن قدرت شاه و تفکیک قوا، این مأمول میسر می گشت که با دریغ، کهنه گرایان تاریخ زده ، امان الله را امان نداند.

لطیف ناظمی

ویراستار: فرهمند

یادداشت: ماخذ نزد دفتر محفوظ است.